چمدان مادر بزرگ

مهستی آشنا - 16:51 1391/03/10

13

اولین سلامم تقدیم خوانندگان این سطور

سپاسم نثار تو شرق عزیزکه تشویق هایت بود و راه

امید دارم بتوانم از توشه سالیان پر ماجرایی که داشته ام بری چیده و بحضورتان اورم . توجه شما به نوشتارم که گاه خاطره است و گاه دلنوشته ای برایم بسی پر ارج خواهد بود و راهم هموار تر. انتقادات سازنده (نه تمسخر امیز) شما را بجان میخرم و سعی در اصلاح. اما فارسی نویسی من ابتدایی است . اگر به اشتباهات دستوری برخوردید بحساب کم و کاست فارسی من بگذارید. اگر دلنشین است چون از دل برخاسته است.

و اکنون اولین :

"غوری بر واژه های لهجه اصفهانی و دستور زبان"

شبی بودی و بیکاری و حوصله سر رفته من، دخترم مهمان داشت و شوهرم براهی.

یخدانی (چمدان) از مادرم بجا مانده بود که متعلق به مادر بزرگم بود . پس از مرگ مادرم (سه سال پس از مرگش فهمیدم بی مادر شده ام ، ترسیده بودند اگر بمن بگویند دوباره لقوه بگیرم و دندانهایم کلید شود . هیچ خبر مرگی را بمن نمیدهند.) اما چندین سال پیش از مرگش ، مادر، اینرا بمن سپرد تا خوب از ان نگهداری کنم ،چشمی گفتم و 35 سال از ان نگهداری کردم ، چون یادگار مادرش بود . تا دیشب تو زیر زمین کار داشتم و چشمم به یخدون ننجون افتاد .گفتم بزار بازش کنم شاید سری (کله ای) در ان باشد. تو زیر زمین پهن شدم و خود را سرگرم محتویات یخدان کردم.

توی خرت و پرت هایش یک سرمه دان نقره دیدم . میله اش را در اوردم هنوز سرمه در ان بود. چند تا عکس که برایم حکم جواهر داشت . عکسهایی که اصلا ندیده بودم . یک اقای چهارشانه کنار اسبی زین کرده ( شاید بابا بزرگم بوده) یک عکس از پدرو مادرم (پدرم پسری بسیار جوان اما ،مثل دهاتیهای تازه به شهر امده کراوات زده بود، مادرم دختر بچه ای که فکر کنم عکاس گفته لبخند و او دهانش به قهقهه باز بود). و چند مرد دیگر که لابد داداشی هاش بودند. ناگهان صدای مادر بزرگ در گوشم زنگ زد چون زمانیکه  با مادر و خاله ها یم بصحبت بود. هنوز ان چهره زیبا با چشمانی چون دریا پیش نظرم است. کاش بلد بودم گویش واژه های لهجه اصفهانی اورا با علائم کسره و زیر و زبر بدرستی بنویسم . مادر اینقذه فقط به، ب چه هادون نرسین ، یخده بیشتر ور دلی شووریدون باشین. یخده ناز کونین – یخده نیاز کونین . اینقذه نگید باز نجسی خور دی . شوورای خبی گیریدون اومدس – همه چی تمومن. خوشگلن (اون عکسی که من از بابام دیدم الهی شکر که به بقاله رفتم چون به مادرم هم شبیه نیستم) کاریشون خوبس . ببینین مادر مردا میتونن 4 تا زن عقدی و هر چی دلی شون میخواد صیغه بشونن ( من شنیده بودم ج....میشوندن) مادرم میگفت : خانم جون منکه بیوه شدم اینام کی دیگه دارن بچ ا شونا عروس می کونند.

میگفت نه مادر حالاس که مردا شون هوس میکونند.

بهر حال بیاد دارم این ننجون من زنی بسیار فهیم بود . اصرار بر تحصیلات دختر و پسر . و اینکه بی توجه به اوضاع مملکت و سیاستش نباشند (خودش عضو رسمی جبهه ملی بود و یکی از افتخاراتش) خیلی کم از خانه بیرون میرفت و گویا جزو اولین افراد بودند که رادیو خریدند. با شعر اخت بود و موسیقی را دوست داشت . هر دو ماه ،یکبار هم جلسه روضه داشت.0 دیشب باین فکر بودم او ان جلسات را میگذاشت برای دور هم جمع کردن فامیل و دوستانش. اقایی میامد خوش و بشی میکرد هول هولکی دو تا روضه میخواند یکی از امام حسین که مادرم شوهرش حسین بود چشمانش از همه قرمز تر بود و دیگری حضرت رقیه که ننجون میگفت (هر حاجتی دارین از این طفلی معصوم بخواین رد خور ندارد.)

بعدش هر و کر زنانه و ناهاری و قصه و فتنه و پشت سر خوار شوور و مادر شوور و همسایه و نیامده ها حرف زدن

گاهی از بیمهری شوور – گاهی از شب خوابیشون . عالمی داشتند . در یخدانش سنگ پایی پیدا کردم که رویش نقره بود و بمادرم جهیز داده بود و مادر انرا بمن داد. سالیان گم شده بود من همه را دزد کردم(ادم مالش یک جا میرود ایمانش هزار جا) دنیا شد از ان من با پیدایش این سنگ پا ) ونامه های پدرم وقتی خودش در ابادان میماند و ما را از گزند گرما به تهران میفرستاد قدری قربان صدقه و مواظب اونجا باش {انها نیز بلد بودند عاشقانه بنویسن } و بقیه نامه مواظب بچه ها باش و تعین تکلیف برای ما و پول در پاکت گذاشتن  . ( چند روزی که تهران  میماندیم ، مادرم میگفت (او هم لهجه غلیظ اصفهانی داشت و از مادرم بدتر خاله ام که در تهران معلم موسیقی دبستان بود و سی را سه تلفظ میکرد)بریم اصفون ، دلم برا دختر خالام تنگ شده س ) و دیگرنامه های داییم از زندان، که نگران نباش بمن اینجا خوش میگذرد . و نامه عاشقانه شوهر خاله ام به خاله ام که میخواست برود خواستگاری و به خاله نوشته بود کتبی بنویس فقط زن من میشی ( تاریخ 7 فروردین 1316) یادش گرامی با اینکه نظامی بود قریحه ای لطیف داشت و اشعارش دلنشین . بعلاوه یک روسری بلند – یک کفن که گویا از کربلا بود چون رویش همه به عربی نوشته بود. و یک سری ظرف و دیس ورشو که لابد چشم روشنی یا کمک جهیز فامیلی که مانده بر جا

یک سنگ نتراشیده اما بی زنجیر دلربا –و دیگه همه اشغال . اما در این بین چشمم به دیکشنری فارسی اصفهانی افتاد . حتما کار دایی بزرگم بوده و از کارهای زندانش .بخاطر همین این مطلبو نوشتم که انرا بدیدتان بکشانم

-مضاف و موصوف همیشه " ی" میگردد . مثال :
درِ باغ ---> دری باغ
گل قشنگ ---> گلی قشنگ
آدم خوب ---> آدمی خُب

2- " د " ما قبل ساکن تبدیل به " ت " میشود . مثال :

آرد ---> آرت

3- " و " ساکن آخر کلمه به " ب " قلب می شود . مثال :
گاو ---> گاب

4- اصولآ در هر کجا که کسره قشنگ باشد فتحه بکار می رود و در هر کجا که فتحه کلمه را

زیبا می کند کسره بکار می رود .
مثال برای فتحه :


اَز ---> اِز
قفَس ---> قفِس
اَزَش ---> اِزِش
بِزَن ---> بِزِن
مثال برای کسره:
اِمروز ---> اَمروز
حِیفِ ---> حَیفِس

5- صداء " ا " جایگاهی نداشته و به " او " تبدیل می شود .مثال:
شما ---> شوما
کجا ---> کوجا
خوبه ---> خُبِس
چادر ---> چادور ---> چادِر

6- حرف " و " در قالب حرف ربطی به " آ " تبدیل می شود . مثال:
من و تو و حسن ---> منا تو آ حسن
اصولآ خود " آ " به عنوان یک حرف ربط به کار می رود . مثال :
من هسَم , آ بابامم هسَن .
در ضمن حرف " آ " به معنی " به علاوه ( + ) " هم به کار میرود. مثال :
3+4+5 ---> 3+4 آ 5

7- حرف " ه " در لهجه اصفهانی به نوعی نابود شده است . مثال :
بچه ها ---> بِچا
گربه ها ---> گُربا
می جهد ---> می جِد
" ه " در آخر کلمات فعل به " د " ساکن بدل میشود . مثال:
بِره ---> بِردِ
بشه ---> بِشِد
" ه " به " ی " تبدیل میشود. مثال :
بهتر ---> بیتَرِس
گربه ---> گربیِه
" ه " به " و " بدل می شود . مثال :
می آئیم ---> ما وَم می یَیم
" ه " به " ش " تبدیل میشود . مثال :
بهش می گم ---> بِشِش می گم
نکته : به غیر از اول شخص مفرد ؛ حروف " خوا " به " خ " تبدیل می شود . مثال :
می خوای ---> می خَی

8- در برخی از افعال حرف " ی " به " اوی " تبدیل می شود .مثال:
می گی ---> می گوی

9- حرف اول کلمه " ب " یا " ن " باشد و حرف سوم "ی" باشد ، یک "ی " بعد از " ب " یا " ن "اضافه می شود . مثال :
بگیر ---> بیگیر
بشین ---> بیشین
بریز ---> بیریز
ببین ---> بیبین

10- حرف " س " در آخر لغات . مثال :
چه خبر ؟؟ ---> چه خبِرِس ؟
بسه ---> بسِس

11- نکته جالب دیگر در مورد کلمه " پس " است که اغلب " س " آن حذف می شود . مثال :
کجایین پس ؟ ---> کوجاین پَ ؟
پس تو کجایی ؟ ---> پَ تو کوجای ؟

" و " ما قبل " ی " به " ف " تبدیل می شود . مثال :
دیوار ---> دیفال
تبصره : در لهجه های
Super Esf اصولآ " د " به "ز" تبدیل می شود. مثال :
گنبد ---> گنبِز

12- " ی " در آخر کلمات حذف می شود . مثال :
چیز های زیادی هست ---> چیزا زیادیِس
بچه های اون محله ---> بِچا اون محله
آدمای این دوره زمونه ---> آدِما این دوره زِمونه

13- د + فعل + د . مثال :
دِ بیا دِ
دِ برو دِ
دِ جَل باش دِ

چند اصطلاح اصفهانی
1- آیا عالم به معنای معلوم نیست ---> آیا عالم بیاد یعنی معلوم نیست بیاد
2- " آیدی داره " به معنای جالب ---> آیدی دارده ایشون دارن به ما اینا را می گن
3- جَخ به معنای " تازه " ---> من جَخ رسیدم (( که در بعضی موارد با هم بکار می رود ---> من جَخ تازه رسیدم ))
4- کلمه سیزده که "سینزَ " تلفظ می شود و نوزده که "نونزَ " و دوازده که "دوازَ" خوانده می شود .
5- فعل زیبای اِسِدم که می شود گفت کلمه " گرفتم " را داغون کرده و ضرف آن به شرح زیر است :
اِسِدم - اِسِدی - اِسِد -اِسِدیم - اِسِدید - اِسِدند
6- فعل بِگم از جمله فعلهایی است که کسره حرف اول آن به " و " بدل شده و از استثنائاست . مثال :
بِگو ---> بوگو
بِگم ---> بوگَم
7- " جل باش " به معنای " عجله کن " که (ع) و (ه) اول و آخر کلمه از بین رفته است .
8- در اکثر موارد " ژ " به " ج " تبدیل می شود . مثال :
ماساژ ---> ماساج
پاساژ ---> پاساج
9- در بعضی مواقع صورت کلی کلمه و حروف دگرگون می شود . مثال :
جوجه ---> چوری
کلاغ ---> غِلاغ
دُکان(مغازه) ---> دوکون
10- اصطلاح " درا پیش کن " به جای " در را ببند

 Picture

 

 
 
 

مهستی آشنا - 12:40 1391/03/31
23
نقل قول از : بابک امیدوار


 
 
      کاش میشد بچگی را زنده کرد!   
      کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
      شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
      آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
      فاصله با کودکی هامان چه کرد
      کاش میشد : بچگانه خنده کرد  
 
دلم بد جوری گرفته . دوس دارم بشینم و زار زار گریه کنم . تک تک آجرای خونه ی قدیمیمون که حالا در طرح نوسازی اطراف حرم خراب شده و از صفحه ی روزگار محو شده  جلوی چشام رژه میرن . یاد سقف چوبی اتاقمون که هر از گاهی یه کلپاسه از چخدش آویزون میشد  ( باز که ترسیدی لیلا ! )  دلمو آتیش می زنه . بوی یاس حیاط مون هنوز که هنوزه برام  تکرار نشده . همون یاس قشنگی که اولین شعری که سرودم در وصف اون بود و اینجوری شروع میشد :
گل یاس حیاط ما
                      چه زیبایی ! سفید و زرد
                                                      چه بویایی ! لطیف و نرم
مشامم از شمیمت مست و دلشاد است ...
به جون خدا دروغ نمیگم ، بوی اون منو مست مست میکرد ؛ و اون حوض وسط حیاطمون . حوضی که سر ظهر که میشد با خواهرم می پریدیم وسطشو با خنکای آبش گرمای تابستونو از یاد میبردیم . همون حوضی که گاهی از صدای شلپ شلپ آبش نصفه های شب از خواب بیدار میشدم و بابامو وسط اون میدیدم ! از خودم میپرسیدم آخه این موقع مگه وقت آب تنیه !؟ سوالی که تا سال های  بعد جوابشو  نداشتم و بعدها فهمیدم !
 صدای تلمبه زدن مادرم به چراغ پریموس وصدای  جیز و ولیز بادمجونایی که توی ماهیتابه ی روی پریموس سرخ میشد هنوز توی گوشمه . خیلی صداهای دیگه هم هست که فراموش نشدنیه ، صدای پیرمردی که میومد توی کوچه مون و داد میزد :آّب حوضیه ، آب حوض خالی می کنیم ؛ مرد دوره گردی که می گفت : رخت کهنه ، لباس کهنه می خریم و یا صدای جوونی که با یه گاری میومد و فریاد میزد : نوبر بهار بستنی و یا صدای پیرمرد مهربونی که هر غروب با الاغش میومد و داد میزد : شیر تازه ، شیر تازه !
 و چهره هایی که هیچوقت از یادم نمیرن : نصرت خانوم که چند وقت یک بار میومد و صورت مادرمو بند می انداخت و من و خواهرم کنجکاوانه میشستیم و نگاه می کردیم . کلبه رضا بقال سر کوچه مون که با دقت از دفتر مشق پر شده ی بچه هاش ورق می کند و اونا رو میپیچید و اجناس خریداری شده مشتری هاشو توش میذاشت . یادمه هر وقت پنیر می خریدم نوشته های روی کاغذ روی قطعات پنیر نقش می بست و مادرم کلی زحمت می کشید تا اونا رو می شست . کلبه حسین بقال دیگه محله مون که از بس مومن بود به بچه ها چیزی نمی فروخت و میگفت معامله با بچه حرومه  و یا اون پیرمردی که سر کوچه مسجد حاج ملاهاشم باقلا میفروخت و هر وقت ازش میخریدم چونه میزدم که گلپر بیشتری روشون بپاشه ، و یا مسلم ، دوره گرد کوری که میومد کنار حوض محمد علیخان می نشست و فلوت میزد و پیر و جوون دورش جمع میشدن ، و یا  ابولفضل دیوونه که زمستونو تابستون لخت میومد توی کوچه و بچه ها دنبالش میدویدن ، و یا علی نادر قناد محله مون که مزه ی زولبیا و بامیه ی ایام ماه رمضونش هنوز زیر زبونمه . از علی بمبی بگم که بعد ها مهندس شد . اون موقع ها نوجوون بود و توی یه قوطی یه چیزی میریخت ( بعد ها فهمیدیم کارپیت بوده ) و یه کارایی روش  انجام میداد و قوطی از این سر کوچه به اون سر کوچه پرت میشد و واسه همین بهش لقب علی بمبی داده بودن و از عصمت خانوم بگم که معلم قران دخترای کوچه بود و صدای الف زبر جد ، واو پیش رو و ... شاگرداش توی کوچه میپیچید و طیب ( طیبه ) دختر همسایه مون که سر ظهر که میشد من و اونو خواهرم توی کوچه بازی میکردیم و گاهی که کمی سر و صدا میکردیم صدای خانوم مجیدی بلند میشد که : الهی تیر به جیگرتون بخوره . ننه های فلان فلان شده تون کله ی مرگشونو میذارن و شما توله سگا رو توی کوچه ول میکنن .
از حموم رفتنم بگم ، تابستونا مشکلی نبود . مادرم یه تشت بزرگ آب میکرد و میذاشت توی حیاط  و نزدیکای ظهر که میشد و آب گرم شده بود منو میشست و بعد توی حوض آبم میکشید . اما مصیبت توی فصل سرما بود . نصفه های شب بابام بیدارم میکرد که پاشو میخوایم بریم حموم . راه میفتادیم توی کوچه ها  و ده بار توی برفا زمین میخوردم تا میرسیدیم به حمام . به جون خدا بعضی وقتا از بس زود میرفتیم هنوز  حموم محله مون ( گرمابه برق ) وا نکرده بود و مجبور میشدیم بریم به حموم محله ی بعدی . همیشه از خودم میپرسیدم مگه روز رو از بابام گرفتن که نصف شب راه میفته میره حموم ؟ جواب این سوالمو وقتی گرفتم که به راز آب تنی نیمه شبش پی بردم !!
ایناهایی که گفتم و خیلی چیزایی که فرصت نوشتنش نیست مربوط ب دوران قبل از دبستانمه . چیزایی که همیشه جلوی چشام قطار میرن و این آرزوی محال رو به ذهن میارن که :
 
                                                  کاش میشد بچگی را زنده کرد          
 
 

کلی برات نوشتم
در مدار در رفت
وقتی این بغض نفس گیر اماسش کمی بهتر شد
برایت خواهم نوشت
خوشحالم بچگی طی شد تا تو نگویی
کاش میشد بچگی را زنده کرد!
کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
فاصله با کودکی هامان چه کرد
کاش میشد : بچگانه خنده کرد 
خوشحالم جوانی رفت - غمی بر گذشتش ندارم
خوشحالم چیزی از پیری نمانده
برایت خواهم نوشت از این جریان نه امروز
شاید روزی نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} بابک امیدوار - 22:24 1391/03/30
22

 
 
      کاش میشد بچگی را زنده کرد!   
      کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
      شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
      آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
      فاصله با کودکی هامان چه کرد
      کاش میشد : بچگانه خنده کرد  
 
دلم بد جوری گرفته . دوس دارم بشینم و زار زار گریه کنم . تک تک آجرای خونه ی قدیمیمون که حالا در طرح نوسازی اطراف حرم خراب شده و از صفحه ی روزگار محو شده  جلوی چشام رژه میرن . یاد سقف چوبی اتاقمون که هر از گاهی یه کلپاسه از چخدش آویزون میشد  ( باز که ترسیدی لیلا ! )  دلمو آتیش می زنه . بوی یاس حیاط مون هنوز که هنوزه برام  تکرار نشده . همون یاس قشنگی که اولین شعری که سرودم در وصف اون بود و اینجوری شروع میشد :
گل یاس حیاط ما
                      چه زیبایی ! سفید و زرد
                                                      چه بویایی ! لطیف و نرم
مشامم از شمیمت مست و دلشاد است ...
به جون خدا دروغ نمیگم ، بوی اون منو مست مست میکرد ؛ و اون حوض وسط حیاطمون . حوضی که سر ظهر که میشد با خواهرم می پریدیم وسطشو با خنکای آبش گرمای تابستونو از یاد میبردیم . همون حوضی که گاهی از صدای شلپ شلپ آبش نصفه های شب از خواب بیدار میشدم و بابامو وسط اون میدیدم ! از خودم میپرسیدم آخه این موقع مگه وقت آب تنیه !؟ سوالی که تا سال های  بعد جوابشو  نداشتم و بعدها فهمیدم !
 صدای تلمبه زدن مادرم به چراغ پریموس وصدای  جیز و ولیز بادمجونایی که توی ماهیتابه ی روی پریموس سرخ میشد هنوز توی گوشمه . خیلی صداهای دیگه هم هست که فراموش نشدنیه ، صدای پیرمردی که میومد توی کوچه مون و داد میزد :آّب حوضیه ، آب حوض خالی می کنیم ؛ مرد دوره گردی که می گفت : رخت کهنه ، لباس کهنه می خریم و یا صدای جوونی که با یه گاری میومد و فریاد میزد : نوبر بهار بستنی و یا صدای پیرمرد مهربونی که هر غروب با الاغش میومد و داد میزد : شیر تازه ، شیر تازه !
 و چهره هایی که هیچوقت از یادم نمیرن : نصرت خانوم که چند وقت یک بار میومد و صورت مادرمو بند می انداخت و من و خواهرم کنجکاوانه میشستیم و نگاه می کردیم . کلبه رضا بقال سر کوچه مون که با دقت از دفتر مشق پر شده ی بچه هاش ورق می کند و اونا رو میپیچید و اجناس خریداری شده مشتری هاشو توش میذاشت . یادمه هر وقت پنیر می خریدم نوشته های روی کاغذ روی قطعات پنیر نقش می بست و مادرم کلی زحمت می کشید تا اونا رو می شست . کلبه حسین بقال دیگه محله مون که از بس مومن بود به بچه ها چیزی نمی فروخت و میگفت معامله با بچه حرومه  و یا اون پیرمردی که سر کوچه مسجد حاج ملاهاشم باقلا میفروخت و هر وقت ازش میخریدم چونه میزدم که گلپر بیشتری روشون بپاشه ، و یا مسلم ، دوره گرد کوری که میومد کنار حوض محمد علیخان می نشست و فلوت میزد و پیر و جوون دورش جمع میشدن ، و یا  ابولفضل دیوونه که زمستونو تابستون لخت میومد توی کوچه و بچه ها دنبالش میدویدن ، و یا علی نادر قناد محله مون که مزه ی زولبیا و بامیه ی ایام ماه رمضونش هنوز زیر زبونمه . از علی بمبی بگم که بعد ها مهندس شد . اون موقع ها نوجوون بود و توی یه قوطی یه چیزی میریخت ( بعد ها فهمیدیم کارپیت بوده ) و یه کارایی روش  انجام میداد و قوطی از این سر کوچه به اون سر کوچه پرت میشد و واسه همین بهش لقب علی بمبی داده بودن و از عصمت خانوم بگم که معلم قران دخترای کوچه بود و صدای الف زبر جد ، واو پیش رو و ... شاگرداش توی کوچه میپیچید و طیب ( طیبه ) دختر همسایه مون که سر ظهر که میشد من و اونو خواهرم توی کوچه بازی میکردیم و گاهی که کمی سر و صدا میکردیم صدای خانوم مجیدی بلند میشد که : الهی تیر به جیگرتون بخوره . ننه های فلان فلان شده تون کله ی مرگشونو میذارن و شما توله سگا رو توی کوچه ول میکنن .
از حموم رفتنم بگم ، تابستونا مشکلی نبود . مادرم یه تشت بزرگ آب میکرد و میذاشت توی حیاط  و نزدیکای ظهر که میشد و آب گرم شده بود منو میشست و بعد توی حوض آبم میکشید . اما مصیبت توی فصل سرما بود . نصفه های شب بابام بیدارم میکرد که پاشو میخوایم بریم حموم . راه میفتادیم توی کوچه ها  و ده بار توی برفا زمین میخوردم تا میرسیدیم به حمام . به جون خدا بعضی وقتا از بس زود میرفتیم هنوز  حموم محله مون ( گرمابه برق ) وا نکرده بود و مجبور میشدیم بریم به حموم محله ی بعدی . همیشه از خودم میپرسیدم مگه روز رو از بابام گرفتن که نصف شب راه میفته میره حموم ؟ جواب این سوالمو وقتی گرفتم که به راز آب تنی نیمه شبش پی بردم !!
ایناهایی که گفتم و خیلی چیزایی که فرصت نوشتنش نیست مربوط ب دوران قبل از دبستانمه . چیزایی که همیشه جلوی چشام قطار میرن و این آرزوی محال رو به ذهن میارن که :
 
                                                  کاش میشد بچگی را زنده کرد          
 
  نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} روزهای زندگی - 20:55 1391/03/24
21
یادش بخیر !نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:55 1391/03/23
20
نقل قول از : شرق

گوهر خاتون زیبا بودکلحسینت منو یاد دست نوشته هایم انداخت که بر باد رفت . نامه هایی محاوره و درد دلهایی روزمره برای دوستی خیالی . حیف که همه پرید 

شرق عزیز ، من کلاغ رو رنگ میکنم بجای قناری میفروشم  . برای من مینویسی دوستی خیالی. نه حیفم اومد انچه نوشتی از بین رفته. مثل عکسهای کودکیم که در بمباران ابادان از بین رفت . یعنی 17 سال از عمرم به فنا شد. اما رفیق تا دل نسوزد اشک نمیتراود
خیالی خیالی هم نیست . در بطن چیزی بوده یا هست که چنین میتراودنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 18:18 1391/03/23
19
گوهر خاتون زیبا بودکلحسینت منو یاد دست نوشته هایم انداخت که بر باد رفت . نامه هایی محاوره و درد دلهایی روزمره برای دوستی خیالی . حیف که همه پرید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:05 1391/03/23
18

این عکس بخاطرم میاره که در پاریس برای خود چنین بزمی میچیدم - جام خالی تو هم در برابرم همراه با موسیقی ومینوشتم.
کلحسین ، امشب شبی دیگر است نمیگویم که باز هم بیتو زیرا سالیان است بی تو هستم و اما عادت به بیتو بودن برایم ایجاد نمیشود

کلحسین . ای که جان بر و کف بعشق پیوستن بتو حتی درقعرگور. اگر این شاعران که حسرتم را بر می انگیزند ، این نوازندگان که شورعشق ترا در دلم صد چندان میکنند و این ترانه های قدیمی که ایامم را برخم میکشند . من چگونه میتوانستم از درونم ندایم را بتحریر در اورم . اغازش با این:
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه من پنهانی است
دریاب چه خواهم نوشت
میخواهم کاری کنم کارستان – یکسر بکوبم بصحرای کربلا .میخواهم ازانچه زینب با دیدن سر بی تن برادر دیدو ضجه زد پر شور تر کنم .چندی بود یادت نکرده بودم . دلتنگت بودم ، نه، دوباره هوایت را کردم ، شاید سر بهوا شده بودم نمیدانم یه مرگی داشتم که از ان اگاهیم نبود . میخواستم قلمی بنامت زنم یارایم نبود. امشب شدم انچه میخواستم . لول اما ملول ، ملول تو. ملول روزگار. چگونه ام امشب ؟ چگونه رقم خورد تا این نوشتار پدید امد.
او، بباغ است و دیگری به مهمانی، منم تنها و سرگردان در روزگار دل . برق ساختمان با این عظمت رفت و گفتند شاید تا صبح به همین منوال باشد.اما برق اظطراری بر قرار در راهرو ها و اسانسور . میدانی چه کردم؟ در این طبقه جز ما کسی نیست .جاجیمی انداخته ، پشتی گذاردم ، میز عسلی و کامپیوتر بر ان ، برای نوشتن نیازی به اینترنت نبود همین " وورد "مرا کافی بود . بسته سیگار ، لیوانی شراب ان مایعی که در زمان دلتنگی مرا بتو نزدیکتر میکند و خوش بختانه موسیقی سیو شده بی نیاز لاین بود و جعبه دستمال کاغذی شاید ستردن اشکی. پس بسلامتی تو کلحسین.کدام سلامتی دیگر ، ایا متوجهی هر روز که میگذرد خود را بتو نزدیکتر حس میکنم چون بهر حال ایام میگذرد و پا بلبه گور نزدیکتر. ای همیشه بمن نزدیک ، ای نزدیکتر از پیراهنم بتنم – دلکش غوغایی براه انداخته
کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی
از من دل چرا بریدی
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی
بیا به بالینم،که جان مسکینم
تابِ غم دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رَوَد آتش از سرِ آن سرا که تو پا گذاری
سوزِ دلم را تو ندانی ، آتش جانم ننشانی
با غمت درآمیزم،از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین،کز میانه برخیزم
رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری زِ توآرد
به کَس ِ دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی،بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی،بردی
کلحسین اشکهایم چه بی محابا میتراود – چرا این چشمه خشک نمیشود . چرا چنین میجوشد چنین میخروشد . این چه دلتنگی است ؟ خدایا مددی !. چه پر شورم کلحسین ، یادته میگفتی دنیایی شرو شور هستم ؟. کجایی که ببینی شرارت هایم تبدیل به ناله هایی شده که انهم در درون است . شاید روزی ناتوان شوم وناله هایم فریاد شود. شاید چون زن سرخ پوش میدان فردوسی مجنون وار برقصم .مگر نبود که مولایم از هجر شمس خود به سماع پرداخت . ان زن عاشق سرخ پوش که ارام راه میرفت و میگریست نمی دانی چقدر دلتنگ اون چشمام و اون لبخند و اون گرمای دستانتنمی دانم چرا اینگونه بی تابم شبا اشک است و بیداری کمی رویا کمی حسرت و باز آه و پریشانی بگو با من فقط یک بار که عشقم را تو می دانی؟ که تا آخر به هرجا شد کنار من تو می مانی؟بخواه از من جانم را و یا قلب شکسته ام را و یا هرچه که خواهی تو ولی تنهایی را هرگز بدون تو نخواه ، هرگزنخواه از من که برگردمکه بی تو بر نمی گردم و می دانم که امیدی برای با تو بودن نیست ولی هرشب به یاد تو کنار قاب عکس تو دوباره تا سحر با تو نمی دانم چرا اینگونه بی تابم ...
.دوستی که نامش حسین است را با کلحسین هایم اشنا کردم باو گفتم ترا کلعباس مینامم چون حسین داشتم و کلحسینی دارم بدون انکه وجود داشته باشد گفت پس تو هم باش زبیده خاتون . کتابهایم را باز خوانی میکنم "عارف جان سوخته " شرح حالی از مولانا نوشته نهال تجدد به زبان فرانسه و چاپ پاریس با ترجمه شیرینی از مهستی بحرینی زیبا کتابی است که شروعش :
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم
به کلعباس گفتم نمیخواهم زبیده خاتون ملکه بغداد باشم – بگذار گوهر خاتون باشم که ملکه دلها شوم
او جوابی بر من ننوشت . از کلام اول گفت: با کلحسین خودت مرا به 25 سالگی برگرداندی و شاید حسی مشابه داشته . شاید دردی هنوز میازاردش که از ان فرار میکند . تا واقعیت را بطور خصوصی برایش نوشتم. ترسیدم او را از دست بدهم . کلحسین، این کلعباس خیلی از کلماتش چون کلمات تو بود. شاید دلسوخته و خود باخته و یا بیش از من باخته بود ترسی در او میبینم . اما نا خوداگاه هر روز سری میزند که ایا پیامی از کلحسین رسیده یا نه. و من ولو با چند جمله چیزی میفرستم . پریشب به ابیاتی از مولانا روبرو شدم که در گذشته چندین بار انرا خوانده بودم ولی پریشب حال دیگری داشتم چنان بر جانم نشست و پریشانم کرد که بلافاصله برایش ارسال داشتم
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
انکه بجست از کفم بار دگر بگیرمش
ان که بدل اسیرمش، در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من، باز ز سر بگیرمش
اینروزها حالی دگر دارم . شیفته ، شیفته حال خود. کلحسین، بقدری در درون خود میریزم که به دردهای عصبی معده دچار بخصوص اینکه سیگارم بحدی رسیده که خودم از بوی مشمئز کننده ان در خانه بعق نشسته ام اما فکر میکنم مرهمی است . من شلوغ بدل شده ام به سکوت، سکوتی پر ابهام . فکرم دربدرگمشده ، هر چه بخود تلقین میکنم "ای زن محض خدا بخود آ " اتش عشق مرد، بخاکسترش نشسته ای؟. ای وای از من . ای وای از دل
بسلامتی روحت که میدانم خواهان شرابی ، بسلامتی اونهایی که سلام عشق را تا اخرین گام پاسخ گویند
ساقی ببین آزرده ام ساقی ببین افسرده ام
مست و خرابم
آه ای همیشــــه مهـــــربان
امشـــب تــو هــــم کـــــردی جوابم
ساقی اگــر ساغـرم شکنی قلــب پاک مــرا زیــر پا فکنی
برنمی گیرم از کوی عشق تو دامن
ساقی تویی آرزوی دلم گفتگوی دلم
پیـــش مستــــان مریـــز آبــــروی دلم
ایـــن تــو و ایـــن دل مــــن
دیوانــــه ی روی زمینــــم میخواره ای بی همنشینم
چرا چرا ساغرم شکنی دل مرا زیر پا فکنی
صد مست همچون من فدایت قــربان بی مهـــری و وفایت
چرا چرا ساغرم شکنی دل مرا زیر پا فکنی
......
برنمی گیرم از کوی عشق تو داممکلحسین نمیدانم کدام گم کرده گور اینرا سروده ، دیگه حوصله پیگیری در گوگول هم ندارم اما ابیاتی دلنشین و همنشین غم امشبم است.

ساقی مریز باده که می دانم این شراب
مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش
مردیم از این که محرم دانای راز نیست
هر چه خود را با این جام اخت تر میکنم بلکه فراموشت کنم . کشف رازی رضایت نمیدهد.
شبی از دست دل بستوه امده و گریان ، کاری که هرگز نکرده بودم کردم.
بسجده اش در امدم (نمیدانستم قبله کجا است ) اما زار زدم " ربنا نجاتم ده"
مست و مدهوش بخواب رفتم " خود رب را بخواب دیدم . شبیه مولانا بود . گفت پیر خرفت !ودیعه ای در بطنت جای دادم که عشقش می نامی . بخود ببال ، زیبایی دنیا بعشق است و بس . ترا کینه ندادم و اشکهایت را دوست میدارم . ذاتا تو را عاشق افریدم حال کلحسین نبود ، کلعباس ! کلعباس زه زد ، کلحسن . تو عشق را کل کل کن و تا اخرین دم حیات "
نمیدانم تو برایم نوشتی - دوستی نگاشت یا روزی در جایی دیدم اینرا که در خاتمه برایت مینگارم:
ز حد گذشت غم عاشقی شرابم ده
به جز شراب چه درمان غم جوابم ده

کنون که چشمه آب حیات در لب توست
یکی دو جرعه هم از نیت ثوابم ده

به زیر تیغ خود این تشنه محبت را
بکش ولی اگر انصاف هست.آبم ده

ز انجماد شب قطبی ام ستاره عشق
اجازه ی سفر به شهر آفتابم ده

بهار می رسد از ره تو هم چو باد صبا
بیا و مژده ی گل بر دل خرابم ده

دو بوسه ای که ندادی مرا به بیداری
کنون که نیست میسر شبی بعذاب عشق تو
گفتم قبول جان اما
نگفتم این همه ای نازنین عذابم ده

غم زمانه چو کوهیست بس گران یا رب
به قدر کاهی اگر شد توان و تابم ده

زعمر هر چه که باقی بود مرا...از من
بگیرو لذت یک روز از شبابم ده

مجال گوهرم امواج بحر عشق نداد
به درک هستی خود فرصت حبابم ده

گذشتم از سر آب ای سحاب رحمت دوست
رهایی از نفس غول این سرابم ده
کلحسین میبینی بی تو چه تنهامنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 12:46 1391/03/11
17
من حسرت ایرانی بودن دارم
من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست...

من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند...

من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک

من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...

من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم...
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و
شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست...؟

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار
خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند؛ مردانش را کشتند و زنانش را به
غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم...
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی...
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند...
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که
آرزویش هم نمی توان کرد من حسرت ایرانی بودن دارم...=======================
من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشمچراغ می افروزم.
زرتشتنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:28 1391/03/10
16

ایمیلی از دوستی رسید از ماوراء ابها
زیبا و دلنشین از هادی خرسندی . میدانم به نشاط میاییدبا اینکه هادی خرسندی نیازی به معرفی چندانی ندارد، ولی ترجمۀ فشرده­ای از بیوگرافی او را از نشریات انگلیسی ترجمه کردم برای پر کردن برنامه ضروری است که بخوانم. طنز نویس ایرانی هادی خرسندی در کودکی به دنیا آمد، از مادری حامله و پدری پشیمان. به علت اختلافات سنتی بر سر نامگذاری نوزاد و نیز مرگ و میر زیاد بین اطفال – اطفال ایرانی مخصوصاً- موقتاً نامی روی او نگذاشتند و اهل خانۀ ما او را «این» صدا می­کردند. اما «این» در عین گمنامی با سماجت زنده ماند و سرانجام با شناسنامۀ برادر بزرگترش، زنده یاد مرحوم سید هادی، که دو سال پیش از او به دنیا آمده و در یک سال بعد خودکشی کرده بود، به مدرسه رفت. هادی در خردسالی عموی خود را از دست داد و در نتیجه تحت تعلیم و تربیت پدر خویش قرار گرفت. وی از همان کودکی به فراگیری علم و دانش و سواد بی­علاقه بود. سرانجام دوران شش سالۀ ابتدایی را درمدتی کمتر از نُه سال به پایان رساند. به درس جغرافی بی­توجه بود ولی در عوض از تعلیمات دینی بدش می­آمد. در تاریخ از نیاکان باستانی، به ویژه هوخشتره، می ترسید و در هندسه از اسم ذوزنقه خنده­اش می­گرفت. خلوص نیت کودکانۀ او در نوباوگی همراه با آشنایی با مذهب باعث شد که شبهای بسیار تا سحر به درگاه خدا و پیامبرانش نیایش کند که دور او را خط بکشند. با حادث شدن انقلاب اسلامی، خرسندی به طرفداری از چپ­های انقلابی از مذهبیون حمایت کرد. وی با شعار «رهبر ما لنین بود؛ شهید راه دین بود» به صفوف فشردۀ انقلابیون پیوست به طوری که نزدیک بود سر صف برسد که اعدامش کنند. از آنجا که می گویند انقلاب فرزندان خود را می خورد، هادی همان اوائل برای جلوگیری از سوء هاضمۀ انقلاب از فرزندی آن استعفا داد و خود را کورتاژ نمود. در سال اول انقلاب، خرسندی یک پیراهین آستین کوتاه به یک دوست انقلابی هدیه داد. با اینکه آستینهای پیراهن چندان هم کوتاه نبود و به رواج بی­ناموسی ربطی نداشت و نشانۀ رابطه با آمریکا و صهیونیسم بین المللی هم نبود، تحت تعقیب قرار گرفت. بنابراین، خرسندی شبانه توسط قاچاقچی -آن هم قاچاقچی مواد مخدر- به پاکستان فراری شد. از آنجا برای رفتن به بنگلادش چهار ساعت زیر زغال های یک کامیون مخفی بود. پس از رسیدن به مقصد وقتی دید مردم فارسی صحبت می کنند، متوجه شد به میهن عزیزش برش گردانده اند. وی باقی موجودی خود را برای رفتن به ترکیه، به قاچاقچیان داد. در مقصد وقتی خاطرش جمع شد که مردم ترکی حرف می زنند، تا چند روز متوجه نبود که او را در اردبیل پیاده کرده اند. این رباعی را در راه ترکیه سروده: فرزند غمین انقلابی، هادیلب تشنه به دنبال سرابی، هادیمی­سوزی و هی به دور خود می­چرخیدر غربت خود عین کبابی، هادی خرسندی از اردبیل ابتدا به بریتانیا و سپس به انگلستان و از آنجا به یونایتد کینگدام رفت و پس از مدتی که متوجه شد اینها همه­اش یک کشور است، برای همیشه آنجا را ترک کرد و به لندن کوچ نمود. در خارج از کشور، خرسندی با دقت و از نزدیک دخالت انگلیسها را در امور داخلی ایران زیر نظر گرفت و به همین دلیل تحت تعقیب بود، به طوری که پلیس لندن چند بار او را به بهانۀ رانندگی در حالت مستی بازداشت کرد. در حالی که او نیز مانند بقیۀ هموطنانش وقتی مشروب خورده باشد، بهتر رانندگی می­کند. در سالهای اول در لندن، هادی که هنوز رشتۀ دیلیوری پیتزا را فرا نگرفته بود، حقوق بگیر شرکت معتبر سوشال سیکیورتی بود، اما پس از مدتی به هنگام دیلیوری پیتزا توسط یکی از هموطنان تیزهوشش شناسایی شد و از شرکت سوشال سیکیورتی پاکسازی گردید. متأسفانه کوششهای کشور میزبان برای برگرداندن او به کشورش هنوز ناموفق بوده است. رئیس هواپیمائی انگلیس به خبرنگاران گفت: «ما برای بازگشت خرسندی به ایران بلیط مجانی به او پیشنهاد می­کنیم ولی او اصرار دارد پول بلیط را نقد بگیرد.» وی در جوانی برای بلند قد شدن به بسکتبال پرداخت ولی متأسفانه نتیجۀ معکوس گرفت و چند سانت کوتاهتر شد. ورزش دیگری که خیلی به آن علاقه دارد، وزنه برداری است ولی می­گوید «سنگین است.» از سازهای موسیقی هادی بیش از همه به نواختن ویولون سل علاقه دارد، ولی پزشک معالجش بزرگتر از کمانچه به او اجازه نمی­دهد. از نظر مذهبی، خرسندی به همۀ کتب آسمانی اعتقاد دارد و مواظب است روی سرش نیفتند. مرام سیاسی خرسندی کمونیسم مایل به سرمایه­داری بر اساس توزیع عادلانۀ ثروت بین ثروتمندان و توزیع عادلانۀ فقر بین فقرا و توزیع عادلانۀ تانک بین جنایتکاران و توزیع عادلانۀ وایاگرا بین تجاوزکاران است. از لحاظ لیاقتهای فردی، خرسندی در جوانی موفق شد از ارتش شاهنشاهی ایران که هفتمین ارتش پرقدرت دنیا بود برگ معافیت از خدمت وظیفه بگیرد. کوشش او برای صاف نشان دادن کف پایش باعث شد که پای او هرگز به حال اول برنگردد. کتابهایی که هادی در دست انتشار دارد عبارت است از: - خودآموز فوتبال مکاتبه ای و دیگر کتاب تدریس آشپزی به خانم رزا منتظمی. شاعر مورد علاقۀ او راجرز کوپر بازرگان بریتانیایی است که در زندان اوین شعرهای امام خمینی را به انگلیسی ترجمه کرد و دیوانه شد. و دیوانۀ مورد علاقۀ او هم همین راجرز کوپر است. هادی از غذاها به صبحانه، ناهار و شام و افطار و سحری و کله پاچۀ بعد از اذان سحر علاقۀ خاصی دارد. یکی از دلخوشی های او و علت اقامتش در لندن مراقبتش از استوانۀ تاریخی کورش کبیر در بریتیش میوزیوم است. او با علاقۀ خاصی هر هفته به استوانه سر زده و یک بار به نگهبان موزه گفته «بدهید ببرم خانۀ خودمان مواظبش باشم.» شخصیت تاریخی محبوب او پرشانا خواهر زیبا و لوند خشایار شاه و شخصیت تاریخی مورد حسادت او شوهر پرشانا می­باشد. از سیاستمداران حاضر هادی تا چند سال پیش به محمد مصدق علاقه­مند بود ولی اخیراً از هیلاری کلینتون بیشتر خوشش می­آید.روزنامه­نگاری را خرسندی از روزنامۀ دیواری مدرسه آغاز کرد که به علت خراب شدن دیوار اولین روزنامه­اش در زیر خروارها خاک توقیف شد. او از آن زمان در جستجوی دیواری محکم تر به کشورهای بسیاری سفر کرده است و پاسپورتی به رنگ آسمان آبی وطن دارد که نوشته­اند به همه جا می­توانی سفر کنی الا به ایران. هادی در آرزوی روزی است که بتواند به کشور خود پناهنده شود. او به امید روز رهایی یک جفت پیراهن آستین کوتاه هم خریده است. خرسندی که به امید سقوط رژیم سلطنت یک گوسفند نذر امامزاده قاسم کرده بود، اکنون برای ...سه نقطه نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 21:22 1391/03/10
15

شروین جان محبت کردی
شاید سری به خانقاه زدی. میدانی که :
منم دلی که دائم به دو دست.....................
دفتر تلفن اصفونی زیبایی بود . بخصوص
یه بارمصرف نرسیده به سیمین=ظروف یک بار مصرفترجمه ها بجا
رویت را میبوسمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; }

شرق 3

مهستی آشنا - 08:41 1391/07/19
44

سلامی گرم بر همگان
چرا ازدواج میکنیم - موضوع را من انتخاب کردم ، من نه ، این نیم من که همیشه در زندگیش در برابر همسر و فرزندان در برابر دوست و همسایه و حتی در برابر دوستان و خوانندگان مطالبش که حالت مجازی دارد سنگ نیم من بوده تا بتواند استمرار یابد، چون 67 ساله ام ازنسل اماده ازدواج و سازندگان زندگی امروزی که حکم نوه مرا دارند سه نسل میگذرد . یک دختر وقتی پا بعرصه زندگی میگذارد خداوند ودیعه افرینش را در او میدمد. اولین سرگرمیش عروسکی است که باو میدهند ، با همه بچگی از عروسکش مثل فرزندی
مراقبت میکند . پس طبیعت خوی زن بودن و مادر شدن را باو میاموزد. پس یک دختر بامید مادر شدن و مدیریت زندگی روزهایش سپری میشود. و پسران با اقتداری که برای تداوم و تکامل زندگی در خود مییابند شریک زندگی میشوند . در زمان ازدواج مادران من نوعی انتخاب همسر با والدین و از طریق دوست و فامیل و گاهی حمامی محل که معرفی میشد انجام میگرفت و تفهیم باو اینکه با لباس سفید میروی و با لباس سفید از زندگی خارج میشوی . و معتقد بودند که عشق بتدریج جایش را باز میکند، یعنی تا پایان زندگی بمان و یار و همراه شوهر و پدر فرزندانت باش که با همه تلخی ها و ناکامیها که برای بعضی پیش میامد باز هم برد زندگی با انهایی بود که گذشت بیشتری داشتند. پدرانمان هم میدانستند باید به هرترتیبی هست وسائل اسایش و محبت را در خانه فراهم اورد. در زمان من نوعی کمی معتدل تر و 20% میتوانستند خودشان همسرشان را انتخاب نمایند و باز عشق بتدریج وارد زندگی میشد. اما با همان شرائط که گذشت داشته باشی .
در نسل بعدی که فرزندان من نوعی بودند خود انتخابی رسید به 50% اما باز هم نظر والدین مهم. و اما نسل امروز که نوه های من هستند 100% انتخاب با خودشان است.
خوب قدم اول زندگی در ازدواج عشق و دوست داشتن است که متفاوت با زمان در رده اول بتدریج عشق وارد زندگی میشد در رده دوم عشق بود و اغاز زندگی و متاسفانه در رده سوم بدلیل زندگی صنعتی یا ماشینی و کار بردی زن در زندگی و همین سرسامی صنعت ، با توجه به اینکه اول عشق بوده بعد ازدواج چنان مستاصل و درمانده میشوند که خستگیها باعث اغتشاش در خانواده میشود.
شاید روضه میخوانم اما عزیزان ، هیچ گاه لذت زندگی دو نفر برای زن تکامل نداشت - یعنی خوشبختی زن با رشد فرزندانش بود و موفقیت انها در زندگی و مرد گاهی پنهان و گاهی اشکار دل مشغولیات خود را داشت . و ان خانواده ای خوشبخت بود که مادر گذشت میکرد ار حق طلق خود . خود میسوخت تا روشنی بخش کانون باشد.
حال شما چه میکنید ؟ خود میبرید ، خود میدوزید ، خود میپوشید و با دست خود جرش میدهید. نسل شما پول شناس شده وقتی پول و زررا شناختی از در دیگر گذشتت فرار میکند. متاسفانه بدلیل عدم اعتماد مهریه ها سر سام اور . فرزند مگر تلویزیونی که با بالا و پایین رفتن قیمت ارز قیمت تو هم متفاوت میشود. خواسته ها نامحدود ، اصلا شما خودتان میخواهید چه کنید ؟ چرا اول خود را نمیشناسید که ارزشتان در کجا است ؟ مگر قدم اول را با عشق بهم شروع نمیکنید ؟ پس عشق نیست همان هوس زاییدن و مادر شدن طبیعی در تو است که گذشت هم نمیکنی تا انرا به ثمر و تکامل برسانی . چرا در 24 سالگی که درست تمام شده عاشق هم هستی و میتوانی گوشه ای از بار زندگی راهم بدوش بکشی اینقدر مغموم و سر خورده ای؟ همین مردان گریز پا اگر فقط و فقط عشق نثارشان کنید بنده و برده ای بیش نیستند و خلاقیتی در زندگی میافرینند اعجاب انگیز. سه سال اولیه را با همه عشق گذرانش مشکل چون دو نفر از دو جنس مخالف با دو ایده و ایده ال جدا گانه با تربیت خانوادگی متفاوت میخواهند زیر یک سقف زندگی کنند. ایا میتوانید با ارامش با خواهر و برادر خود که از یک تبار و یک خانواده هستید بسازید خیر. اما بر اثر گذشت همه چیز ارام میشود سه سال گذشت کنید یک عمر زندگی میسر میشود.
نه مهریه و زر و زیور تداوم بخش زندگی است نه عناوین مختلفه همسر.
دلم میخواست ساعتها به این شیوه در هم تنیده ازدواج قلم زنم اما با یکساعت وقت گذاشتن راه بجایی نمیبرم و اگر مطلب طولانی شود برای خوانده خسته کننده.
عشق را داشته باش و همیشه شاد زندگی کن.
انکه اینها را نوشته 41 سال از ازدواجش میگذرد مهریه اش یک جلد کلام الله و یک ایینه شعمدان بوده . خوب و بد در زندگی بسیار - نامهربانی و عشق رفته و باز گشته اما او سنگ زیرین اسیا و ریگ ماندگار در ته جوی بوده است.
دخترم بتو نوشتم که زندگی به تنهایی لطفی ندارد و زناشویی کار شخصی تو نیست که هر وقت خسته شدی انجام ندهی. و اگر عشق در زندگی نباشد امکان تداوم زندگی نیست و میشود "انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
شاد زینقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:30 1391/07/18
43

تقدیم به شما
با تو تا ریشه سفر باید كرد "۱۷" - محمدتقی خانیخانه ات زیباستنقش هایت همه سحرانگیز استپرده هایت همه از جنس حریرخانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیستجای ماندن هم نیستباید از كوچه گذشتبه خیابان پیوستو تكاپوی كنان عشق را بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئیدعشق بی همهمه در بطن تحرك جاریست*****تن تمامیت زیبایی پیراهن نیستمهربانی با تن، مثل یك جامه بهم نزدیكندو اگر میخواهیم روزهامان همه با شبهامانطرحی از عاطفه با هم ریزندگاهگاهی باید به سر سفرهء دل بنشینیمقرص نانی بخوریماز سر سفرهء عشقگامهامان بایدهمهء فاصله ها را امروزكوتاه كنندو سر انگشت تفاهم هر روزنقب در نقب دری بگشایددری از عشق به باغ گل سرخ"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:10 1391/06/6
42

باز هم نقل قولی از خاطرات
باید به سن من برسید تا بدانید چه لذیذ این نشخوار جوانیها
اوخ که قرص خوابم را خورده بودم و اماده خواب - که شنیدم 45 دقیقه پیش ان شیر مرد ماورا، انکس که بیش از همه بخدا نزدیک شد باغوش خدایش باز گشت . یادم به خاطراتی افتاد .
1- اخرین امتحاناتم را گذرانده منتظر دفاعیه خود بودم - جولای 1969 بادانش جویان امریکایی در صدد پیدا کردن کسی بودیم که تلویزیون داشته باشد تا ما فرود سفینه را در ماه ببینیم . خودمان که دانشجو حق داشتن تلویزیون نداشتیم و اگر هم اجازه میدادند خرید ان در ید قدرت ما نبود. حدود 15 نفری در اطاقی 3در 4 جمع بودیم و صدا از کسی بر نمیامد تا نیل قدم بر ماه گذاشت . و سخن خود را اغاز کرد برای صلح و بشریت ان زمان امریکا در حال جنگ با ویتنام بود که مردم امریکا مخالف این جنگ . همه امریکاییان همدیگر را در بغل گرفته و از موفقیت جهانیشان میگریستند منهم از این شادی بگریه نشسته انها میگریستم و در این فکر که دو ماه دیگر در ایرانم . گو اینکه من همه کوله بار گذشته و اداب و رسوم دست و پا گیر ایرانیم را در ایران جا گذاشتم تا با فرهنگ و اداب و رسوم کشور میزبان پیش روم . اما حس ایران پرستی و پرستش زادگاهم ابادان که لندنیها هم ان رفاهی که من در ابادان بودم انها نداشتند.
خلاصه این شد یکی از بهترین خاطرات زندگیم ، با دوستانی بودم یکرنگ بی شیله پیله بدون حسادت همه در یک سطح چیزی که بین ما نبود اینکه ملیت یا مذهبت چیست . من در ماه قدم زدن نیل امسترانگ را دیدم و بوجد امدم . انسانی بودنش را تحسین .
2- از این اخبار در شدم که شنیدم بر روی شعری از اخوان ثالث را اهنگی بی نهایت زیبا گذارده اند.
اما عنوان شعر بلرزه ام نشاند " برای پیر محمد احمد ابادی "
دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن حنیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگتاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل بر پا…
…ران گهر نثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداکه
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کو همسار نیامد ….

اخوان
ان پیر مرد مصدق بود و روشنگر افکار من . و احمد اباد دهی در کناره هشتگرد و نزدیک به ما
متاسفانه مرگش را در زمانی که در المان من بکار اموزی که منش به کار گل میخوانم شنیدم و فردایش و فردا هایش بیادش نشستیم . در جایی خواندم که در زمان جلسه دفاع از حقوق ایران در لاهه، او عمدا زود تر رفت و بر صندلی نماینده انگیس نشست . نماینده با خصوع بسیار گفت : ببخشید شما بر جای من نشسته اید من نماینده انگلستانم و جایم این صندلی است . مصدق گفت کار بدی کرده ام ؟ گفت بلی چون جایگاه من است . و مصدق باو گفت شما سالیان بر جایگاه ملتی مظلوم نشستید و بخود حق دادید و من امروز امده ام حقم را که به ناحق تصاحب شده اید بستانم . البته او خطابه اش را بفرانسه و سلیس بیان کرد و همه نمایندگان باو گوش فرا دادند. از جایش بلند شد . فهمید میخ را در جای مناسب کوبیده و سر فراز از ان جلسه بیرون امد.
و پشت بند ان خبر مرگ تختی ان اسطوره جوانمردی بود که شنیدیم و به عزایی دیگر نشستیم.
روان همگی شاد
جوانان بخوانید و بدانید حق گرفتنی است نه دادنی - گاه باید خون بازاش داد.


مردی که در سال 1952 مرد سال دنیا توسط مجله تایمز شناخته شد بخاطر مبارزه منفی اش و احقاق حق ایرانیاننقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:11 1391/06/5
41

باز هم سخنی از جایی - باز هم از ابادان ان کوی دوست و کنام دشمن
باز هم از شهرم. یاد اور خاطرات کودکی  و جوانی غش!
در 25 بهمن هزار و سیصد و اندی در بیمارستان شماره دو شرکت نفت چشم باین جهان گشودم . بچه ای که شش ماهه بدنیا امد کسی را امید بماندنش نبود ولی دستگاه اینکوبیتور برای ادامه زندگی در بیمارستان بود. و او با دهانی گنجشک وار و ناتوان پستان مادر را میمکید . دکتر گفت زنده میماند چون دارد برای زندگی تلاش میکند و شیر میخورد. او چون نهالی نازک در برابر گرد باد زمان مقاومت کرد تا شاهد باشد تاریخ و جغرافیای شهر و مملکتش را . تا با چشم ببیند تغییرات سیاسی کشورش را . پدرش کارمند شرکت نفت ابادان ان زمان ، که بی پی میخواندند . یعنی بریتیش پترولیوم اما چون نمیخواستند ایرانیها عصبانی شوند دولت میگفت یعنی بنزین پارس . به کودکستان پروانه میرفتم در بریم . با همه بچگی میدانستم که پالایشگاه شلوغ است . میدانستم که شهر هم شلوغ شده . یادم است که گفتند رزم ارا را کشتند و بعد صدارت به مصدق رسید . و با هزاران شگرد با مبارزه منفی نفت را ملی کرد .شاید کلاس دوم بودم که مادر بزرگم بنام من قرضه ملی خرید. و خواهر و برادرانم میخواندند
قرضه ملی بخر یار مامانی - کمک به ایران بکن تا میتوانی
هر خریده قرضه کمک نموده - با چنگ و تیپا بیگانه دک نموده
در25 مارس 1962 زادگاهم ابادان را باین زیبایی بود که ترک کردم . شاید متعجب باشید چرا از تاریخ میلادی استفاده کردم چون در بلیطم ذکر شده بود. ما از کلیه وسائل ورزشی و تفریحی بر خور دار بودیم . همیشه بهترین فوتبالستها از ابادان بودند . بهترین شناگران و حتی واتر پولو که شروع فراگیریش از ابادان بود و شیرجه هم ابادانیها در صدر. برنامه هایی در باشگاهای شرکت نفت - کنسرت ها - ته دانسانها و سینما تاج ابادان
شاید ابادان بعد از تهران اولین دانشکده بنام تکنیکال اسکول را داشت.
یکی دیگر از تفریحاتمان قایقرانی بر ابهای اروند و کارون و رقص و اواز
در شبی مهتاب بنگر
در زیر نور ماه امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق را
که چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا

خوش صفا دارد
با یار بنشستن قایق
در پرتو مهتاب
ز کفش گیری جامی
ز لبش گیری کامی
تا بری از دنیا راهی
تا بری از دنیا راهی

آوای کارون را بشنو
گویدم خوش باش و می نوش
چون گذرد این عمر تو
می گذرد این عمر تو
شبهای کارون زیباس
عکس مه در آن پیداس
جای یاران شیداس همه گویند
کارون بسی زیباس
کارون بسی زیباس
خواننده فکرکنم قاسم جبلی بود
و بیاد دارم فریدون توللی وقتی بر کارون سوار قایقی بود اینطور سرود
کارون
بلم آرام چون قویی سبکبار

به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد

ز دامان افق بیرون همی رفت



شفق بازی کنان در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سرمست

توپنداری که پاورچین گذر داشت



جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود

«دو زلفونت بود تار ربابم»

«چه می خواهی از این حال خرابم »

«تو که با مو سر یاری نداری »

«چرا هر نیمه شو آیی به خوابم»


درون قایق از باد شبانگاه

دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد



صدا چون بوی گل در جنبش آب

به آرامی به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت

«تو که نوشم نئی نیشم چرایی»

«تو که یارم نئی پیشم چرایی»

«تو که مرهم نئی ریش دلم را

«نمک پاش دل ریشم چرایی»



خموشی بود و زن در پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دل شاد و خرسند

سری با او، دلی با دیگری داشت


ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی کورسو می زد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند


نسیمی این پیام آورد و بگذشت:

«چه خوش بی مهربونی هر دو سربی»

جوان نالید زیر لب به افسوس

«که یک سر مهربونی، درد سر بی»
اخرین باری که از شهرم دیدن کردم ایام عید سال 1354 بود و شبی را که مستانه از انکس ان رستوران رویایی بیرون امدیم و پیاده از میدان الفی بسوی خانه . همه با هم شاید 20 نفری بودیم ناگهان شعر زیبای کوچه فریدون مشیری را بلند بلند میخواندیم که نمود نو جوانیمان بود
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نه دیگه من بان محنتکده بنام ابادان پا نخواهم نهاد. چون نخلهای سوخته نخلستان بریم را خواهم دید. چون ویرانه های جنگ هنوز چنگالش بر غروبهای رویایی شهرم در اروند و کارون هست. شهر عزیزم بگذار خاطراتم از انچه بود پر پیمانه باشد ابادانم را اباد میخواهم نه تل خاکستری. یادتونه خونه هامون دیوار نداشت بجایش دیواری از شمشاد انرا احاطه کرده بود؟ من خانه بی دیوار میخواهم که بتوانم گلهای خرزهره اش را گوشه بگوشه تماشا گر باشم
یادش بخیرنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 02:32 1391/06/4
40
به خدا می خندم!!!!!


به جهنم، به بهشت،

و به بیداری این شب زده ها میخندم...

بی سبب می خندم...

و به معراج رسول...

و به منصور سر دار فقط می خندم...

و به تکبیره الاحرام کسی می خندم...

کز خدا میترسد...

به لجن می خندم...

وبه آبی که به یک جا مانده...

خود به خود می خندم...

و چه خوشبینانه...

به تو دل می بندم...

خاک بر پیکر من...

وای بر من و تو...

و به احساس کثیفی که تو را خواست...

فقط میخندم...

و به گرییدن عاشق همه جا م خندم...

عقده ای بودم و هستم...

و چنان خواهم بود...

عقده ها دارم و بر عقده ی خود می خندم...

و به چرخیدن این چرخ فلک می خندم ...

به جهان می خندم...

من که از گریه ی تنهایی مرداب پرم

کارم از گریه گذشته است؛

کارم از گریه گذشته ست؛به آن میخندم...
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:53 1391/05/31
39

کلحسین سلام
مگه برا تولدم نکشیدی
"من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم"
چی شد. چشمت را که خاک گور گرفت و از یادم بردی . مدتهاست به انکه سپرده بودی اگر از من نامه ای به ایملت رسید جواب دهد تا من ندانم مرگت را ،او هم یک ماهی است جوابی نمیدهد ، میبینم حتی نامه ها را نمیخواند دلم برایش شور دارد . تو رفتی و برای همیشه رفتی و خروار ها خاک نامحرم تن پاکت را ببر گرفت . منکه هنوز مرده تو شناسایی نشده بود که فهمیدم . دوستی برایم نوشت و با سوزی گداختنی . چندی گریه . چندی تب و بعد دردهای عصبی کمر تا رسیدم بایران و اولین دیدار بر مزارت . مهین به بهانه خرید مرا بدیدارت برد . اما چه دیدار تلخی . در طول راه فقط گریستم و مهین میگفت "مرگ را چاره نیست شتری است که بر در هر خانه ایست" گفتم ایا زود نبود ؟ ارزوها داشت . گفت و یکی دیدار تو . چه چنگی بر خاک اطراف گورت میزدم . اشک جوشان اما ناله رادر گلو خفه میکردم.
امشب پس از اینکه نم نم شراب کار خودش را کرد . با سه تار این شعری که برای تولدم گفتی و خودت انرا با اهنگی در دستگاه ماهور میخواندی را زمزمه کردم . ضربان قلبم دارد به وادی ره گمگشتگانم میبرد
"نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد."
انرا بتو بر میگردانم که سزاوار تری ای سر تر از هر مرده و زنده
می را زده ام و چنان زار گریستم که غمم بر اشکها ی بی اختیار بیشتر بود . ده روزی است حال خوشی ندارم . اگه دلداریهای دختره نباشه میپوسم.
دوستی دارم فکر میکردم مهربونه - اونم امروز که از ناله هایم شنید گفت " حوصله چس نال هایت را ندارم " بعدش گفت "مسخره" و نوشت خدا حافظ . وقتی میگوید خدا حافظ یعنی دیگه حوصله ام رو سر بردی یا بعبارتی مزاحم نشو. نه دیگه هیچوقت مزاحمش نمیشم حتی حالشو نمیپرسم . خوب البته دوستیهای مجازی را بیش از این انتظاری نیست . اگر هم کسی را شناختی بعد از مدتی میفهمی که اونی نیست که تو شناختی . خودت بودی اینجا - زمانی که تو بودی اینجوری نبود . چون ارتباطم با قدیمیها هنوز استوار . و جدید ها رو وقتی میبینم هم خوانی نیست حذف میکنم . انها بدشان میاید . اما من هر گز ناراحت نمیشم اگر کسی حذفم کند بهر دلیلی که باشد مرا نمیخواهد چرا برنجم . ابگذریم از این سرای مجازی که حکم سرای حاجب الدوله راپیدا کرده . هر کدام با چندین ای دی مختلف .
چه غوغایی در دلم فکنده این هایده . مستی و او زمزمه کند ومن اشک ریزان بنویسم
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
........................
و بمناسبت تولدت مینویسمامروز خورشید درخشان‌تر است
و آسمان آبی‌تر
نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد
و پرنده آواز جدید می‌سراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربان‌ترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربان‌ترین
روزهای زندگی هر روز گوارا باد
میلادت مبارک
چه ارزوی خامی کلحسین
همان بهتر از هایده بشنوم
بخدا که تو از نظرم نروی
چو روم زبرت ز برم نروی
در خاتمه غمهایم را اینطور بر گورت با اشکی شور بریزم به روز دلم گرفته بود ، مثل ِ هوای بارونی

از اون هواها که خودت ، حال و هواشو می دونی

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم منو ، شعر منو با همه حِسِت می خونی

یه حالی داشتم که نگو

یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من

جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردمو

دو باره پیداش می کنم

حتی اگر کویر باشه

بهشت ِ دنیاش می کنم

اسم قشنگ ِ شهرمو

تو می دونی چی می ذارم

دونه ، دونه کو چه هاشو

به اِسمای کی می ذارم

آخه تو هم مثل ِ منی

مثل دلای ایرونی

وقتی هوا ابری می شه

حال و هوامو می دونی....
باقی بقایت "یادته "؟
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:37 1391/05/4
38
نقل قول از : شرق

ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است 
کارو بود دیگه
سرگذشت خودش و ویگن را میخواندم
به شهرت دنیایی هم برسی
دل شکسته بندش هم بزنی - چاک شکستگیش نمایان
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:24 1391/05/3
37
نقل قول از : شرق
 
ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است 

برای شما شرق غرب زده ام  اری اری چنین گفت زرتشت
اما فداتمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 12:14 1391/05/3
36
ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:05 1391/05/2
35
مروری داشتم بر ای دی دیگری که جبرا بدلیل حک شدن درست کرده بودم. در ان هم به این مطلب بر خوردم که دلم خواست در مطالب کنونی هم باشد
تقدیم به شرقی که در غرب تولد یافت
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیدهءمن مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم... سیر!
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست!
. . .
کم بگو،جاه تو کو؟ مال تو کو؟بردهء زر!
کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ،تخم طلا، . . . مَردم من
زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف
آتش سینه صدهاتنِ دلسردم من
دل من چون مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش؛ جرس قافلهء زنده دلان
طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان!
چکش فخر ز دنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت پای شب بیدار است
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست
شعلهء آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد
که بفرمان تو، تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد
دل بمن دادی؟نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست!
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست!
هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر!
ببرش دور......ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!!! گیرندگان:دوستان user_memoirs_4112301نمیدانم چرا دلم هوس "کارو "کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 11:26 1391/04/28
34
سلام بانو مهستی
زیبا و گیراست این زمزمه های کلحسینی جدی بودن من ثقیل نیست و اتفاقا همه از این موضوع نگرانند . همه را خواندم ، انگار همه ی ما نیازمند روز ملی بغض ها هستیم که در آن روز از سحر تا شام ؟ نه تا سحری دوباره ، سر بر شانه های زلزله زده ی هم بگذاریم و بغض هایمان را تعدیل کنیم تا برای سال آینده کمی بغض بپروریم ، این خوی شرقی است که بی بغض ، غریبی و هجران و بیخویشی اش را نمی فهمد . 

سلامت باشید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:53 1391/04/27
33
شرق کجایی تا شترررررررررررررررق نترس منظورم خودی ینما
کجایی تا شوم من چاکرت
میدونم یه چیزی بپوشم نمیدونم یه کاریشکنم
موسی بخدای خود میگفت
مرد هندسه ای (از حسابی گذشته ای) همه جات بسته است
گذاشتم تو چیز خودم
میبرم تو میعاگاه هم میگذارم شاید مجبور به جواب شوی
خیلی ها از خنده روده برند نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:53 1391/04/25
32

کلحسین بازم امشب هم تنهایم ، نمیدانم چرا وقتی تنهام دلم میخواد برات بنویسم . دیشب داییی ایرج اینجا بود نردی با او زد و برد . برنامه برنده بجا بود . گفت مهستی ، تا من مهره ها رو میچینم تو بساط پای تخته را اماده کن . ماست و خیاری و بسته ای چیپس ، دو جام و بازمانده مائده کشف رازی که دوستی اهدا کرده بود . فریاد بر دخترم که جعبه اوازو بیار (کامپیوترش قسمتی ا ز اهنگهایی که من و دایی دوست داریم ) نم نمک با دستی بر نمک و کر کری خوانان شروع کردیم . "اصفونی برو که کاتو جم کون - تو رو چه به تخته اونم با نرادی چون من و او میگفت . از ابادان نراد بر نخواست و............. دایی جان ایرج خان طبق معمول به خوارزادهشون باختند و 5 هزار تومنی تقدیم شد. با او بازی کرده ای و میدانی ارام و بیصدا هم بازی میکند و هم خوب میبازد. و زن دایی هم برا ابرو داری میگفت بخدا هر جا میریم ایرج برنده است ، گفتم صحیح ، از ناشی ها میبرد و به نراد ها چه عرض کنم!! ا برو داری بسس . و امروز باید خود را هم میکشیدم و نامه بالا بلندی به شیراز مینوشتم . دیدم قلم روان است و تنهام - بساطی برای خود چیدم و از 6 بعد از ظهر به تنهایی شبهای پاریس را برای خود تدارک دیدم . نامه باتمام میرسید که برنامه گلها اهنگ پشیمانم از حمیرا
رخ بر افروخته میامد و در غو غا بود قصد دلسوخته ای داشت چنین پیدا بود
غیر، پیوسته در ان محفل و از ناز و نیاز در میان من و دلدار حکایتها بود
بشور امدم که بشورم خود را با یادت .
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
خوشاحال و خوشا وقت دو مفتون و دو دلداده
که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه
در این دریای بی ساحل در این صحرای بیحاصل
بلب جان امده است بس گفته جانانه جانانه
زپا فتادم و رویم به منزل است هنوز
شکست کشتی و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالتی است ندانم که بار ها
از دل شدم خراب و مرا کار با دل است هنوز

یادته کلحسین ، شبی در بزمی در خانه شما خانمی از رویا خواند و من بیاد سالیان گذشته که در لندن بودم و دختر اقای وزیری انرا برای من هدیه اورده بود . در تنهایی و بی همزبانی چه شبها که میگریستم . با زنجیری بس گران به ایران دوخته شده بودم . و خلاصیم ممکن نبود تا درس تمام شود. وای چه پر درد بودم - و انشب با اینکه مرا بزدن سه تار ناقص مجبور کردی . چون ریز نواختن را میدانم صدایی از ان همنوا بود و اشکهای من روان بر سیمها . وقتی تمام و سر بلند کردم تازه شما متوجه شدید که بی اختیار میگریستم . نمی بر چشمانت دیدم و سر افکنده شدم . اما تو بشور امده بودی تارت را با دستگاه همایون میزان کردی و نواختی و صدای گرم و دلنشینت سکوتی بر مجلس و میزان فر اوده خاچاطوریان رفیق سابقت بالا رفت و تو میخواندی
اگـر با دل مهــربان تو مـن بــی وفا شـده ام پشیمانم
اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام پشیمانم
امیــــدم تویی نا امیدم نکن جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقــت قســـم بــر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
چـرا پشــــت پــا بـر جهـــان نزنم
به دست خـود آتش به جان نزنم
بگو با همه بی پناهی خود
چرا شعلــــه بر آشیان نزنم
عهدی که با چشم تو بستم
دیوانگی کــردم آنرا شکستم
خدا داند جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
پشیمـــانــم پشیمــــانــم پشیمــــانــم
می میـــرم از ایــن پریشانی
دردا کــــه هــرگـــز نمیــدانی
با من چه کرد این پشیمانی
تا با خدای خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم
سحــر شــد بگــو با کـدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقـــت قســـم بـر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
و دکلمه فیروزه امیر معز
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
این نام گر بر اریم از نام عشق باشد
روزی که کشته گردم بر استانه او
تاریخ بهترینم ایام عشق باشد
وای که عجب شبی بود . اخرین دیدار بود ، تو به پشت جبهه رفتی و از انجا به طاق کسری که ابدی سازی ایران را ولو در خاک عراق . اگر میدانستم دیگرت نخواهم دید ؟ نه هر گز فکر نمیکردم دیگر نخواهمت دید همیشه امید باز گشتت را داشتم . اما انشب غوغایی بود و افسانه خواند از مهستی
"دل که عزیز ونگاه داشتنی است جهان و هر چه در او هست واگذاشتنی است "
آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟

همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن
دیدی چه سان گذشت بر من امشب من - دیدی این می و موسیقی چه غوغایی بر وجودم افکنده . چشمانم از سوزش اشک باز نمیشود . امشب زمان کلحسین نویسی نبود اما اهنگی که شنیدم به قهقرایم برد
چرا دل از سوختن باز نمیانی . چرا ارام نمیگیری تو یکدم
اه چه دل است این
اگر کسی پرسد حال دل خواهد گفت خوبم "اما تو باور مکن"نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:15 1391/04/24
31

مادری خواست در جای جای کلحسین از دردش بنویسم وچنین شد
مهربون دوستم چه سخت بود خواسته ات . انچه برایم گفتی از ملاقاتی بعد از 45 سال . گفتی چنان این غم را بنویس که چون شعری یروده شود . بیش از سه هفته است منتظری بنویسم از ان ملاقات ، هر گاه شروع میکردم برای مادرانی چون تو میگریستم و رشته کار انجوری که دلخواهت بود رقم نمیخورد.

شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو

ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو

امید دارم چشمان مهربونت نم نزنه . خودت خواستی بنویسم پس بخوان :
مهربون کلحسینم، دیگران فکر میکنند دیوانه شده ام که ساعتها با تو درد دل میکنم
با مرده ای که حتی قادر نیست چون گذشته با استین پیراهنش اشکم را بسترد. فقط تویی که برازم واقف، به درد پنهانم اشنایی . نامرد همه چیزم تو بودی – حتی باان پاهای به غل و زنجیر بسته فقط عشقم تو بودی . عشقی پاک شاید عشق همدردی . شاید دلت بدرد میامد از ان همه دردی که در سینه ذخیره داشتم. و در چندین دهه تنها تو از رازم از رمزم اگه بودی. انچنان به تنهایی بر گور سردت چنگ میزنم و ضجه میکشم که دیگران فکر میکنند تازه بگور سپرده شده ای . ای مزارت گلباران و با اشک دیدگانم ابیاری
کلحسین بزیارتت امدم سه هفته پیش ، ازت خواستم صبرم دهی تا ارام باشم در موقع دیدار و تو سه هفته است منتظری برایت بگویم چه شد. اون هفته قرار بر شرایتون بود. خودی اراستم. مرتب پوشیدم لری بگویم فرانسوی وار رفتم .از شوقم از تشویشم . از نگرانی ،داغ در سینه ام بیداد میکرد . دو پیک برندی زدم (تو یادم دادی که این دو پیک ترانکلایزر غم است قبل از شروع تشویش بخور) نیمساعت زود تر از انها رسیدم. مبلی راحت در جای دنجی، قهوه ای سفارش داده به انتظار نشستم .
کلحسین سالیان زمانی که بکار خانه و یا کار گلمشغول بودم و غم بر جانم چنگ میزد ، ناخود اگاه زمزمه ای بر لبانم جاری میشد . فکر کنم از مشیری است
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
جز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
یادم بمادرم میافتاد هر گاه به خیاطی مشغول میشد با صدایی بلند میخواند
شد خزان گلشن اشنایی – از صدای خوشی هم بر خوردار بود .
هر زمان اگر بارفقا بزمی داشتیم ،حسن با صدای خوش و تعلیم یافته خود را میکشاند بدستگاه همایون و خزان عشق را میخواند . یادته یکبار هم تو خواندی و من گریستم . امشب شبهای پاریس را تدارک دیده ام تا بروم بسرای تو.
یعنی من و می و موسیقی – این نی کسایی چه بر بندبند وجودم میاورد. می و نی سازگاری فراوانی دارند.
و اما دیدار – دیدارشان با من
کلحسین، انها وارد شدند به انی مرادیدند اما بطرفم نیامدند ،وانمود کردند مرا ندیده اند .من بطرفشان دویدم ، نمیدانم با کدام قدرت ان گامهای درحال شوریدگی بر داشته میشد .تو که میدانی قدم عبید ،بسوی معبود پرواز است . سلام کردم – حسین من سلام کردم .حسین مادری خرد شده پیش قدم سلام شد ، عزیز عاشق را چه باک از جور معشوق . اغوشم را برویشان گشودم . دستانم خالی گشوده ماندند . ( مهربون مبادا گریه کنی – زمانه است و زخمهایش – زمانه است و خصمانه رفتارش چه میتوانم کرد) صورتم را پیش بردم ببوسمشان . بوسه ای سرد ، سرد تر از خاک گور.
دیدارمان کوهی بود بر شانه های نحیفم
تنم میلرزید بناگاه این شعر فروغ تجلی گر مغز استخوانم شد – میدانی خونم در رگهایشان جریان دارد.

دیدمت وای چه دیداری تلخ
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سر پرده خاک
نشستیم و سفارش کیک و قهوه سیاه و تلخ (یادته من قهوه ام باید قهوه بالکان باشد یعنی قهوه اب نداشته باشد و بجایش در شیر داغ داغمه بسته و دو قاشق شکرداشته باشد ) اما انهاشیک" بلک کافی با لایت کروسان"همرنگشان شدم که در برابرشان دهاتی جلوه نکنم. از خانم دکتر پرسیدم از کارت در لس انجلس راضی هستی؟ که گفت : بله رییس بخش فلان در فلان بیمارستانم و چنینم و چنانم. صد البته خوشحال شدم در وضعیتی مافوق و فردی موفق است اما چهره نشان از بیخوابی شب قبل و احیانا گریه صبحگاهی بود که خود ارایی هم نتوانسته بود بر چهره اش سر پوش گذارد . بلافاصله شروع کرد : من چند سوال از شما دارم؟ محکم گفتم اجازه بده چند کلمه ای حال و احوال میترا را بپرسم . حالش را جویا شدم و راضی از زندگی، با مهندسصبوری پیمان زندگی بسته دو فرزند دارد که پسرش پزشکی میخواند و دخترش کمی عقب ماندگی ذهنی دار د . تلولو اشک را در چشمانم دید و بروی خود نیاورد . عکس انها را نشانم داد . پسرش رشید و برازنده مینمود و دخترش درست شبیه من .
از او پرسیدم شبیه به کی است، گفت تنها چیزی که شما را در نظر من و ازیتا و پدرم میاورد او است . گاهی که در بغل پدرم است اشک را در چشمان پدر میبینم. فکر کردم، اری اما چه دیر. پر دیر . عکس دخترم را دیدند و زیباییش را ستودند . گفتم رحم من زیبا میپروراند . دکتر شروع به بازجویی کرد – سین جیم هایش از زمانی که گرفتار ساواکیهای زمان شاه شده بودم محکم تر و کوبنده تر بود . با تشر گفتم مگرواحد بازجویی هم در پزشکی دارید.؟ من مادری هستم که برای دیدارتان که ارزویم بوده امده ام . مهربانتر باشید . میترا با زبان بیزبانی باو میفهماند که تند میرود . اما او عصبانی ومن گریان – دست خودم نبود . دخترم سفارش کرده بود "مامی در برابرشان گریه نکنی – خودتو نشکنی –بچه ها از مادرهای ضعیف خوششان نمیاید"
موقعی که چون باران بهاری میگریستم حرفش در گوشم زنگ میزد . اما کلحسین باید میدیدی مرا – زبون و خوار و اشگ ریزان –نه غروری از ان زن محکم بر جا مانده بود نه قدرت مقاومتی . چون پتک بر سرم میکوبید چرا ما را رها کردی ؟ مگر نمیگویند که مادر قادر است با خاک بچه اش را بزرگ کند؟ تو که میدانستی شوهرت بوسوسه افتاده . وقتی مردی وسوسه شد بچه نمیخواهد . اگر عمه ما، ما را زیر بال و پرش نمیگرفت سرنوشت ما چه میشد با ان زن قسی القلب بعنوان زن پدر . او چنان کرد که بین ما و خواهر و برادران دیگرمان مهری ایجاد نشد.
حسین دیگه نمیتونم امشب . طاقتی نمانده. چشمی نمانده تا سطور و حروف را بیند.
با خود زمزمه میکردم
شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیالتو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ی دیگر نیست
در اینحالات بودم که ایمیلی از دوستم اذر رسید
این یادداشت را كه خانم گوگوش امسال به مناسبت روز مادر منتشر كرده در صفحه فیسبوكش خواندم و حیفم آمد برای شما نفرستم.
گهواره‌ای که همیشه در خاطرم هست
کلاس شش ابتدایی بودم … روزی آقای دکتر جلالی رییس مدرسه پیشرو مرا به دفترشان خواندند، عموما وقتی‌ کسی‌ را به دفتر می‌‌خواندند خبر خوب و یا پیامد خوشی‌در پی‌ نداشت.ناگفته نماند که دکترجلالی محبت خاصی‌ نسبت به من داشتند چرا که کم و بیش در جریان زندگی‌ من بودند و قصهٔ زندگی من از چشم ایشان مخفی‌ و به دور نبود.
در آن روزها که من به نوعی هم شاغل و نان آور خانه بودم و هم درس می‌‌خواندم چندان در کلاس درس حضور ذهن نداشتم، و یا معمولاً زنگ اول را خواب آلود می‌‌گذراندم یا دیر به مدرسه می‌رسیدم . از این رو معلمین و مسئولین مدرسه تخفیف ویژه‌ای برایم قائل می‌شدند، و آن روز هم برایم مسلّم بود که باز هم بنا به دلأیلی که گفته شد تذکری از مدیر خواهم شنید. با دلهره و ترسی‌ خاص محیط مدرسه قدم به دفتر گذاشتم ولی‌ ایشان با رویی گشاده و لبخند و چشمانی مهربان،که هیچوقت فراموشم نمی‌‌شود ، مرا پذیرفتند و گفتند : آتشین برو بیرون دم در ، یکنفر منتظرته.
آنجا زنی‌ با قدی متوسط و موهایی کوتاه و کمی‌ روشن در انتظارم بود. من در همان نگاه اول او‌ را شناختم … چشمانش نگاه مرا با خود داشت - غمگین با هزاران پرسش.
مادری که سال‌ ها ندیده بودمش ولی‌ خیالش هر روز و هر شب بامن بود در رویاهایم... و صدائی در من می‌‌گفت که خود اوست آنکس که اینجا ایستاده.
وصف آن دقایق برایم مقدور نیست یعنی‌ کلامی‌ پیدا نمی کنم که گویای آن اتفاق و آن لحظات باشد. هیچ نمی‌‌گفتیم …. فقط اشک بود و بوسه و نگاه و درد دوری که از چشمان ما می ‌‌بارید. و می‌‌دیدم گریه مردی شریف و انسانی‌ را که در پس غصه‌ های من در جستجوی مادرم بود که او‌ هم نشانی‌ از من نداشت. آقای جلالی که خود دکتر روانشناس و مرد دانا و اهل ادبی‌ بود از طریق دوستانش در صدد یافتن مادرم بر آمده بود، و اینچنین این اتفاق برایم آغاز دورانی شد که از آن پس محرمانه و دور از چشم خانه من مادرم را در مدرسه و دفتر ایشان مرتب می‌‌دیدم، و حالا مدرسه که برایم راه فراری بود از خانه، مبدل به فضا و مکانی شد که بوی مادر را هم با خود داشت.
و من که به خود هیچوقت بچگی‌ ندیده بودم در آن اوقات سر به دامان مادری می‌‌گذاشتم که می‌‌خواستم کودکی در کنارش آغاز کنم . در دستان او ، در نگاهش ، در بوی پیراهنش… امنیتی نهفته بود پاک و حقیقی‌… و آن دفتر مدرسه برایم گهواره‌ای شد که همیشه در خاطرم هست و روز مادر حسرتی شد به دل ، و من همچنان در پی‌ آن آغوش بی‌ دغدغه‌ای که تا به امروز آواز من است.
روز مادر پیشاپیش بر همه مادران جهان فرخنده باد.
گوگوش

بی اراده میگریستم و برایش نوشتم
سلام اذر جان
مصمم بودم ایمیلی برات فوروارد کنم که جک بود.
نامه هایت از هر گونه که باشد مهر و بوی خاصی دارد و همیشه سر فرصت میخوانم نه مرور با چشم . این بار با خواندن این ایمیل اشکم جلوی دیدم را برای نوشتن میگیرد. بسیار زیبا بود . با چنین مسئله ای روبرو شدم . مادرمادر است ولو بر دخمه ای پنهانش کنی وفرزند خواهان مادر
اما متاسفانه زور گویی پدر و داشتن حق حضانت و اینکه شاید مادر مستاصل لقمه نانی و ناتوان از نگهداری فرزند. بد تر از همه انکه گوش وذهن فرزند از بیمهری، بیوفایی مادر و خود خواهی مادر پر کنی . و این مداومت داشته باشد. ان مرد روشن بین و حساس مدیر مدرسه گوگوش مسئله را بطور غریبی حل کرد . ان بچه بخصوص اگر دختر باشد بهر مقامی برسد ، خواه دکتری نام اور - مهندسی نو اور و یا هنرپیشه ای صاحب نام . غده ای در وجودش ایجاد میشود که تبدیل به عقده حقارت خواهد شد و هر گزاز ان رهایی نمییابد.
گوگوش این سعادت را داشت که دقایقی را در اغوش مادر بماند .همین که جرات نداشت با بچه های دیگر از مادر بگوید در خانه از مادرش حرف بزند و یا حتی دزدکی با عکس مادر به حرف بنشیند خود حکایتی است که کتابها میتوان نوشت
به داریوش سلام برسان بچه ها را همگی میبوسم
ایران نمیایی - امروز به دیدار ملی میروم او فردا شب بر میگردد و دوباره جمع شما جمع
ایا هر گز یادی ازم میکنید؟
فدات
و در انتها نالان و اشک ریزان با می و نی با خود زمزمه میکردم
fآهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما كه حرمت عشقو شكستین
كمر به كشتن عاطفه بستین
شما كه روی دل قیمت گذاشتین
كه حرمت دل رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شكایته یه روح بی قراره
روحه كه خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حكایت خودم نیست
برای من كه از شما سوختم و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:07 1391/04/24
30
نقل قول از : شرق

ابهام معنا 2
دلتنگی های آدم را فقط خودش میفهمد. شنیدن  
سلام عزیز
خوندم "سرشار "از بغضی شدم و منم اشکم پر مشکم فکر اینکه تازه دوستم اثار پیری را کمی مرمت کرده. و اثر ان سوزش را حس میکنم . مثل داغی که بر حیوانی میزنند . گاهی پوسته نازکی که جدا میشود باز هم سوزش دارد. بعضی از لغات را طبق فرهنگ بی فرهنگی خودم خوندم. چون جدی بودن از تو عزیز برام ثقیل بود. برای اینکه داغت را تازه کنم کلحسین را میگذارم
دلم برای می و نی - نه شراب و رباب تنگ شده
باقی بقایت

شرق اصلی 2

اییییییییییییییییییییییییییییییییییی شرقی عیدت مبارک تنت سالم و دلت خوش
اییییییییییییییییییییییییییی لیلای گلم عیدت مبارک - دلت بیغم - لبت به لبخند گشاده باد
اما دردم درد تو نیز هست، بخوان:برای هوشیاری دوستانم مینویسم


دوستی بمن پیام داد که خانمی بنام شراره با ای دی minaee که اگر مهستی را حذف نکنی من عکس خانمت را بهمه پخش میکنم. این دوست من مردی وارسته ، کم حرف ، خوش نویس و شاعر است .
دوست دیگری داشتم که وقتی این شراره شلوغش کرده بود و با ابزاری چون سکس چت و کامنتهای انچنانی کلوب را به فساد کشانده بود. پس از زمانی که خود شراره در هم کشیده و رفته بود بمن گفت :من شراره را یافتم . متعجب پرسیدم چطوری ؟ گفت عکسش را به گوگول دادم و گوگول برایم پیدا کرد . هم زمان با تحقیقاتش ،پشراره که اتفاقا روی خط بوده با ایشان بگفتگو میاید (این تصادف میتواند یک در هزار باشد یعنی 0001% ) من شک کردم !! بهمه چیز این اواخر شک میکنم . با گوگول مطرح کردم ،که میشود عکس داد و گوگول مشخصات و عکسهای دیگری ارائه دهد.
میدانید که چون سوال عمومیت دارد انرا بجایی ارجاع میکنند که قبلا نظیر چنین سوالاتی شده و همگی گفتند این امکان پذیر نیست . مثلا شما عکسی به گوگول میدهید ، گوگول فقط نظیر ان عکس را ارائه میدهد و هیچگونه تشریحی از صاحب عکس ارائه نمیکند.
اگر شما با چنین افرادی که تهدیتان میکنند روبرو شدید به سایت پلیس سایبری ایران مراجعه کنید .انها دنبال چنین دست اویز هایی هستند جرمش زندان تا ده سال.
ان دوست من پرسیده که شما عکس زن مرا از کجا دارید ؟ جواب داده که هم پیج مهستی و هم یاهو مسنجر مهستی را حک کرده ام و دارم. پرسیدممگر تو عکس زن و بچه هایت را برای من فرستاده ای تازه متوجه شد چه کلاهی بر سرش رفته.
شاید او را از سکس چتی که با او کرده بود و او قسمتی از انرا برای من فرستاد و من به دیگری فرستادم که سیو کرده ترسانده ؟
و شراره عزیزم چند بار برایت نوشتم بجای این کارها خودت را دریاب . تو بیماری انقدر سیمای معصومیت بخودت نگیر دستت برای همه رو شده . من میدانم تو چه کسی هستی . شانسی که اوردی ایام مقدس نوروزمان در پیش است و دلها را هم باید از کثافات و تفرقه ها و حسد ها بتکانیم و الا از تو به پلیس سایبری ایران شکایت میکردم . تو اگر حک کرده باشی یاهوی مرا باید خجالت میکشیدی که انهمه ایمیلهای پر محتوا از علم ، دانش ، اخرین اخبار ، متنوع ترین دست اورد ها ، اشعار دلنشین ، مناظر زیبا و بیهمتا ، قطعات جان نشین ادبی ، ظنز ها ی زیبا بعلاوه مهری که از هر کس و هر جا نثارم شده تو کسی هستی که حتما نامت در لیست مسنجر من بوده که توانسته ای وارد شوی پس شراره نیستی و میدانم کیستی . چون من تا کسی را نشناسم اد نمیکنم .
دوستان به مورد دیگری هم از این شرارت ها بر خورده ام . شاید شما هم بر خورده باشید و ان استفاده از پیامهای اس ام اس است. برای دوستتان اس ام اس با نام شما درست میکنند هر چه دلشان میخواهد میگویند . یکی از دوستان مرا باین طریق عصبی کرده اند و من نمیتوانم باو ثابت کنم . البته ایشان میتوانند از مخابرات بخواهند کلیه اس ام اس های ارسالی مرا.من بایشان این مجوز را خواهم داد . یا باز چیزی برایش فرستاده اند که از حال عادی خارجش کرده اند.
عزیزان میدانید من هیچ چیز را بد نمیدانم – راست گویم – درست کردارم – دنیا دیده ام – نقد جوانی برای سپیدی مویم پرداخته ام . من ار نقد کردن بدم نمیاید هر چند تلخ باشد اما بشدت از ریا کاری و این کارهای زشت تنفر دارم .
ار هیچ تهدیدی نترسید. هر کاری کردید به خودتان مربوط میشود . کسی را اد کردید، حذف کردید، نامه عاشقانه نوشتید ، سکس چت کردید در یاهو مسنجر و یا اینجا . اگر کسی تهدیتان کرد بگویید برو هر غلطی دلت میخواهد بکن . انچه تو کرده ای لابد فکر خوب و بدش را هم کرده ای پس ابایی نداشته باشید یا برای لذت بوده یا هوس بوده یا حظ بصر . من نامش را خیانت یا بی ابرویی نمیگذارم چه زن چه مرد چون در خلقت جنسیت برای من بی معنی است . میگوید کتیبه میکنم ، بگذار بکند . میگوید به لیست دوستانت میفرستم بگذار بفرستد . دوستان ما هر کدام جداگانه بنحوی با خلقیات ما اشنا هستند . و میدانید چه کسانی بیشتر مورد تهدید قرار میگیرند ؟ انها که محبوبیت دارند ، سنی از انها گذشته ، خوب مینویسند ، کلوبی فعال دارند و سرشان به تنشان میارزد .
این کلوب در جامعه ایرانیها چون کشتی است که همه ما در ان هستیم چرا ایاممان را با خوشی و خندیدن و تفریح به هر صورتی در اینجا سپری نکنیم و کاری کنیم که باعث رنجش شود. اگر چکش بدست گیریم و بر کف این بکوبیم اب انرا میگیرد و همه غرق میشویم . از تلفنهایتان غافل نباشید . نپذیرید انچه برایتان میفرستند تفرقه افکنها و یاوه گویان تنهاشراره و ان یکی نیستند بسیارند بسیار و تعدادشان دارد بیشتر میشود . فقط در جواب هر تهدیدی بگویید دلم خواست کردم تو هم هر غلطی دلت خواست بکن. هراسیدن شما میدان این گونه افراد که مغزشان اندازه گردو عقده حقارتشان باندازه کوه و بیماران روانی هستند که خودشان از بیماریشان غافل اما از عصبانی کردن و رنج دیگران لذت میبرند .
باید درز بگیرم کم کم اما سه مهستی اشنا که یکی از انها وقاحت را بجایی رسانده که ای دی را عین ای دی من با حرفی اضافه بوجود اورده اند. بدینقرار

http://www.cloob.com/name/honeybunchkr2
http://www.cloob.com/name/mahastiashena68
http://www.cloob.com/name/mahastiashena
هیچکدام من نیستم .من نه پشت سر کسی حرف میزنم – نه از کسی بدگویی میکنم – همیشه نیت خیر دارم هر کس گفت این گفته مهستی بگویید روبرو کنیم . از من عصبانی هستید بخودم بگویید من گفتارم صادقانه است از هیچکس نمیترسم . یا دلیل دارم در مقابل گفته هایم یا اگر اشتباه کرده ام عذر خواهی میکنم . ذات من بدست اوردن دلها نه شکاف بر افکار
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 00:53 1391/12/4
58
نقل قول از : مهستی آشنا


تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونم


وای ممنوووووووووووون دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:26 1391/11/30
57

تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونمکلحسین دیشب خوابتو دیدم

تن خسته و دل مرده و جان در تب و تاب است
دیریست لبم ،تشنه ی یک جام شراب است


از بندرعباس به تهران میامدم با همان فیات اسپورت دو درب زمان جوانی ، در کمر کش بین راه خانه تو بودم .یاران شدیدی میبارید . پیچیدم به درب ماشین رو خانه شما،زنگ زدم از درون سر و صدا بود اما در را باز نکردید. دنده عقب گرفتم که برگردم میخواستم سر ماشین رابین دو تریلی کنمو از بینشان بگذرم پریدی جلو و حکم توقف. بگوشه ای کشیدم – گفتی:
بدرون بوده ای و نشنیده ای اما الهامی ترا بدرب کشاند. بیا چایی بخور . با ماشین به دربی که باز شده بود خزیدم بدرون ، صحبتی بود و چایی . پرسیدی به کجا گفتم تهران – چمدانم پشت ماشین . گفتی شب را بیتوته کن اینجا من فردا ترا میبرم. نشستیم همه به صحبت و تو خیلی کم حرف در خود فرو رفته و حمید حراف ، جوک میگفت گویا حسین بود که جوون شده بود، اما کلحسین در جیب تفکر و خاموش ، تا ناگهان پری به یکباره گفت : مهستی تو از ایران رفتی ،جمع ما ان گیرایی سابق را نداشت ، ما هم به کرمانشان !! شدیم تا به حسین نزدیک باشیم و از بمبارانهای تهران دور اما مهستی یک چیز مدتها است که رنجم میده ، میپرسم از تو و دلم میخواد عین حقیقتو بگی ، چون هر بار از حسین پرسیدم میگفت پری من، ان زمان را فراموش کن ، غمم میگیره "هر چی که گذشته دیگه بر نمیگرده " اما گاهی گریزی میزد و میگفت و حالتش مثل الان ، فکور و در خود فرو رفته . حال تو بگو ، اخرین مهمانی برای تولد تو بود . میز را شکلاتها با جعبه قلبی شکل ، بطریهای


شراب قرمزفرانسوی و گلهای رز قرمز پر کرده بود . اما حسینشراب ایتالیایی با شیشه خمره ای شکل که دورش حصیری بود از قبل برایت تدارک دیده بود، بمن گفت از فروشگاه جردن پنیر چدار بخرم حمید و حامد با گل رز رویت را بوسیدند . چه شاد بودیم مهستی ، چه یکرنگی بود عزیز ، چکاچاک پیاله ها بسلامتی تو و تولدت و ولنتاین بگوش میرسید . همه ترانه خوان و تو مست و حسین سه تار نواز و علیزاده بخواندن حافظ چنین :

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یــار آشــنــا، نــفــس آشــنـا شنید

یارب کـجاست محرم رازی کـه یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
سـاقـی بـیـا کـه عـشـق نـدا مـی کـنـد بـلـنـد کـان کـس که گـفت قـصه ما، هم ز ما شنید
مـحـروم اگـر شـدم ز سـر کـوی او چه شد از گــلــشــن زمــانـه، کــه بــوی وفــا شنید
ایــنــش ســزا نــبــود دل حــق گــذار مــن کــز غــمـگـسـار خـود سـخـن نـاسـزا شنید
سِـرّ خـدا کـه عـارف سـالک به کس نگفت در حــیـرتم کـه بـاده فـروش از کـجـا شنید
حافـظ وظـیـفـه تـو دعـا گـفـتن است و بس در بــنــد آن مــبــاش کــه نــشـنـیـد یـا شنید

همه در عالم خود بودیم و منتظر شامی که مهندس ترتیب شام را با میترا از دوروز قبل سفارش داده بود چون تو غذا که بلد نبودی بپزی حتی بلد نبودی سفارش بدهی ، یهو حسین گفت ، من با مهستی میریم تو کوچه باغهای الهیه ، هم هوا بخوریم هم اواز بخونیم اگر تا نیم ساعت دیگه نیامدیم و یا تلفن نکردیم سندی چیزی بیارید خیابان وزرا نجاتمان دهید شاید سری هم به دوستان کوچه سروستان الهیه بزنیم اگر بودند عرقی هم بخوریم . تو داد زدی کلحسین شام میارن من دارم از گرسنگی میمیرم وحسین گفت اون رفقامون امشب بزم دارند شام هم شکمو اونجا چیزی بخوراگر هم نبودند بر میگردیم اینجا ، تا میترا هم با اون غذاهای فرنگیش که سفارش میده سه ساعت طول میکشه حاضرشه ، یکیش هم که حتما فوندو میذاره تا اون ژشت هاشو پیاده کنه ما رسیدیم. پری اونوقت گفت حالا سوالم اینه (بند دلم پاره شد ، فکر کردم رنگم ازسر ضمیرم خبر داده ) و ادامه داد:، اونا کی بودند و واقعا تو کوچه اونموقع شب اواز میخوندید. لبخندی که اشک چشمم را میپوشاند زدم و گفتم ، اره بخدا ، راه میریم ، هوای سرد کوچه رو میبلعیم ، حرف میزنیم تا کلحسین میشینه رو پله یه خونه که چراغش روشنه از جیبش 5 سیریشو در میاره چند قورتی سر میکشه و سه تار میزنه ، مسته حالیش که نیست ، میگم مردمو زا برا میکنی ، میگه اگه بیدار باشی کسی برات ساز بزنه و بخونه تو زا برا میشی ، خوب من نمیشم ،اینا اگه مریض داشته باشن چی ، میگه اگه مریض داشته باشن موسیقیشوناینقدر بلند نیست . اره پری جون ، تو اون کوچه صفا هست ، صفا شون یه جوریه بوی گس میده گس شراب تلخ ، تو جمع ما همه سالها است همدیگرو میشناسیم – هر از گاهی که هوای همو میکنیم به بهانه ای جمع مبشیم و عرق و ورق و شراب و تخته نرد – سازی و اوازی و ترقصی اما اونجا عشقه و شراب و پنیر و موسیقی . پری ما با وفاییم نسبت بهم ،اونها با صفایند. کلحسین انشب فکر کنم هوس صفا کرده بود. در هم بود ،یه حالی بود که رویم نشد بگم من مهماندارم و تولدم است و باید کمک کنم ، منکه چند روز بعدش میرفتم چرا بساز ناسازش نرقصم با او رفتم . قدم زنان رفتیم ، نفسهای عمیق ، بدر خانه شان رسیدیم ، چراغشان روشن بود و موسیقی ملایمی بگوش میرسید . روی پله دوم نشست ، سه تار را کوکی کرد و خواند گفت مهستی همراهیم کن.

از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت
منو تماشا بکنید به من میگن سیه بخت
آرزوها جوون جوون تو دشت سینه مردن
چرا منو ای خدا جون با خودشون نبردن؟

یه روز دوتا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم
عاشق شدم اسم اونو رو قلب خود نوشتم
عاشق شدم نمی دونستم عاشقی جنونه
آدم میشه دربدر و دیوونه زمونه

با شتاب و هراسان چند نفر از پله ها بزیر میامدند . در باز شد شاه بیگم خانم کلحسین و به بغل گرفت و بوسه های بی ریایش با حلقه اشک صورتش را اماج کرده بود. رضای با صفا در اغوشم گرفت گفت دختر عشق ولنتاینت مبارک و تولدت و خواند
وه چه خوب امدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی؟
بیوفایی مگر چه عیبی داشتکه پشیمان شدی وفا کردی؟
رضا ان سال ، لاغر تر ، مویش سفید تر اما همان صفا . با انها از پله ها بالا رفتیم ، از گرسنگی نا نداشتم و کلحسین خوب میدانست ، شابیگم گفت مهستی داریزه میزنی گفتم زه رو تو زندگی زدم . کلحسین سرم را بسینه فشرد و گفت ، نه ، مهستی در هیچ مقطعی زه نمیزند ، تو هم چو من ایستاده میمیری. و بانها گفت، خیلی گرسنه است . انها باقالی پلو با ماهیچه داشتند ، من چنان ذوق کردم و گفتم اخ جون که حسین گفت نه مهستی ، مشروب و پلو ، شکمو خانم جون، با هم جور نیستند . خواهش کرد کمی ماهیچه با سس تند برایم بیاورند. بانها گفت میخواهم امشب مستش کنم ، عاشق یک دستش کنم تا بداند که نمیشود هم در روز ولنتاین بدنیا بیاید و عاشق نباشد.
باید لولی وش ببرمش به خانه خودشان. شاید ده دقیقه خوردنم طول نکشید تا بلند شدم که به جمعشان روم همه همصدا تولدت مبارک را خواندند . همه صورتم را بوسیدند ، پری جان این بود و قطعه شعری که خودش سروده بود همان که موقع بریدن کیک سر میز برای همه خواند همین .
کلحسین به پری نگفتم ، تو زانو زدی هر دو دستم را گرفتی و بوسیدی اشکهایت چون در بر پشت دستم میچکید.کاغذی در دستانم نهادی و بستی . کنیاکی که در بغل پنهان کرده بودی در اورده مقداری در جامی ریخته بدستم دادی و بعد به رعنا و شابیگم و رضا و جامی برای خودت . رضا بخنده بود اللهم صل الله که قهقهه بلند شد . دومی را ریختی و گفتی بنوش به لب تشنه کلحسین و ان کاغذ را اهسته باز کن. باز کردم شانل شماره 5 به کوچکترین اندازه عطر و گفتی متن کاغذ را بلند و شیوا بخوان دکلمه کردنت را دوست دارم :
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد.
تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی
تولد فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد احساس
تولد دوست داشتن
تولد خوشبختی
تولد امید
تولد شادابی
تولد آرامش
تولد بهار
تولد یک فرشته
تولد یک نور
تولد یک زیبایی
تولد زلالی دریا
تولد عشق
تولد یک انسان به تمام معنا واقعی
تولد تمام روزهای قشنگ زندگی
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده

عزیزم تولدت مبارک

آوخ کلحسین ، از خواب پریدم ، هراسان ، سرم پایین و مشغول ، کامپیوترم را روشن کردم که ایمیلم را چک کنم ناگهان کورش ما مثل صاعقه بر مسنجرم فرود امد
امده بود به تهران ، حالی و احوالی . گفت میدانم از دیدنم در شوک هستی- درحالت خوبی هستی مهستی خوبم ؟تا شوکی دیگر بر تو وارد کنم. گفتم کوروش مهربون تو باش من عمر دوباره مییابم . وبکم را زد دیدمش – لاغر تر شده بود .با تلفن یاهو صحبت کرد ، صدایش انرژی مضاعف بمن میدهد .میخواست بمن نشان دهد به پاریس رفته بود ه و با اینکه نیازی نداشت از پرلاشز کارت پستالی بیاد توو جا سویچی برج ایفل برای من خریده بود.



همیشه میگه میام میبینمت اما پایش یک جورایینمیکشد . باو گفتم کورش جانم پر غم بودمکه شعفی صدایت بمن داد. گفتم خوابم تعبیر شد ، پرسید چه خوابی ، گفتم دیشب خواب کلحسین را دیدم . گفت امروز در شرایتون جلسه دارم اگر تنفس دادند یا وقت ناهار میام میبینمت اگر فرصتم کم باشد همه بیایید پایین تا در لابی شما را ببینم قبل ازامدن زنگ میزنم . ساعت دو امد انقدر وقتش کم بود که در لابی نشستیم – دخترم میگفت عمو چه پیر شدی ، اما خوشگل تر شدی – تمام زمانش را او گرفت ، گفت دختر بزار خوابم را برایش بگویم ، گفت تلفنی بگو.
کلحسین ، مهربون ،
تـــنها تویی تـــنها تـویی،در خــلوت تــنهاییم تـــنها تو می خـواهی مـرا، با ایـن همه رسواییم
و تنها تویی که میتونم انچه در دلم میگذرد برایت بگویم ای سنگ صبورم بدون اینکه نگران باشم .حد اقل اینکه حرف دلم را بیرون میریزم و سبک میشوم مثل انچه بر من گذشت.
دوستی شدید ازرده ام کرده بود ، دوست دیگری که چون دخترم دوستش میداشتم و او به همه اذعان کرده بود مهستی را چون مادرم چون همه کسم دوست دارم ، پیامهای کسی را باور کرد که هدفش فرو نشاندن کینه خودش بود.
من از انکس که پیام داده بود گله ندارم، او اخرین جهدش را کرد و اخرین تیر ترکشش را رها کرد و موفق شد. یعضی ها در عین مردی خیلی نامردند گله ام از ان دختر است که چرا حرف اورا باور کرد .
ایا ایمانش بمن اینقدر سست بود ؟ که یاوه های گفته شده دیگری را باور کند. شاید ان شخص این نسبت ها را بمن میداد ایا باید باور میکردی . پس او نه باورم داشت نه ایمانی بمن و دوستیم . اگر مریدی، مرادت در قلب تو است و هیچکس نباید قدرت داشته باشد بر باورت خللی وارد کند . من نه چیزی دارم که ببخشم و نه حرفی که ببخشایم. اما کلیشه ای دارم:
زبیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم
مزن لاف مروت را که من مردی نمیبینم
منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا
درون موج دریاها عقب گردی نمیبینم
کلحسین جانم با امدن کورش با صحبتی در باره تو همه توهمات از ذهنم همه غم ها از دلم رفت، باز "شدم ان عاشق دلخسته که بودم "، و برای تولدم با انها که دوستشان دارم و دوستم دارند کل کل مستانه کردم.
کلحسین قلبمو دوست دارم ، مثل ایینه شفاف میمونه کدورت را راهی بر ان نیست اگر گرد غمی بنشیند بر ان با یه فوت تمیز میشه .دیدار کورش پس از دوسال همین فوت بود. دیدی خوابم چه خوب تعبیر شد عزیز
بابکم، پسرم تاج سرم گل بسرم این ابیات را هدیه کرد برای تولدم
همه شمعیم و تو پروانه هستی
ستون خانه و کاشانه هستی

من و شروین و مریم بچه هاتیم
بذار بهتر بگم : ما خاک پاتیم

برای جشن میلادت ، عزیزم
می خواستم کادویی از زر بگیرم

ولی دیدم تو از جنس بلوری
صفای گلشن و عطر حضوری

برایت می فرستم بوسه ای ناب
گرفتم توی دل ، مهر تو را قاب

تو خورشیدی ، تو مثل کهکشانی
بزرگتر از زمین و آسمانی

ننه ! رویای من ، با ما بمان باز
که فصل دیگری شد با تو آغاز

ای فدای همه شما که قاصرم از سپاسی بر مهرتان
کلحسین گفته هایم بسیار اما خسته ات کردم
بازهم مینالم وای از دل ، فریاد ازدلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} نینا ت - 09:41 1391/10/19
56
ممنون از همه... شاد باشید و بر قرار......................منظور همون مهستی بود شروین عزیز.. چرا من گفتم حمیرا؟ نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:56 1391/10/18
55
نقل قول از : بابک امیدوار

نقل قول از : مهستی آشنا


مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری


بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .



مهربون پسرم بابک امیدوار
تحت تاثیر کلحسین نویسی من قرار گرفت و نوشت


بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی چنین نوشت

در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین

یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین

گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین

خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین

تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین

رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین

مشهد -13 دیماه

سپاس و اشکم را براهش چنین روان کردم

گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری

بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
این نوشتار بشورش برد و با خواندن کلحسینی دیگر غوغا کرد و نیمایی وار نوشت

سلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم. میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم
و شعرش چنین
1391/10/17
116

دل نوشته ای برای ننه مهستی ...


باز هم آن شب
شانه های لخت صحرا را
با حریر نازکش _ مهتاب _
چون شنل
پوشانده بود .
یک کمی آن سوی تر
در درون برکه ای خاموش
ماهی ها
گیسوان ماه را شانه می کردند .
گاه گاهی هم
در سکوت کامل صحرا و دشت
ناله ی جغدی غریب
خواب را از چشم هایم می ربود .
در همین احوال
در دور دست
ناگهان ، یک شبح دیدم
یک شبح در قامت یک مرد
- حتی از دور -
دیده می شد در وجودش درد
نزدیکتر شد...
قامتش خم بود
کوله باری روی دوشش بود
کوله باری از غم غربت
زخم های کهنه ی محنت
یادگاران شب هجرت
با خودم گفتم :
کیست این ناآشنا ؟
از کجا می آید و تنها چرا ؟
مثل من ، او هم
از دیاری دور می آید
با غمش مانوس ، مهجور می آید؟
مرد تنها
در کنارم
کوله بارش در کنارش
روی زانویش نشست
من سلام و او درودی
گفتگومان سر گرفت......
حرف دل بسیار داشت
از غم عالم
درد و ماتم
قسمت و تقدیر ، از سرنوشت
اینکه فرصت نیست
آن را از سر ، نوشت
چشم صحرا بر لبان مرد بود
- حتی نسیم -
در کنار مرد
ساکن مانده بود
ساعتی بگذشت...
کوله بارش از زمین برداشت
تا دوباره راه خود در پیش گیرد
قبل بدرود
- دست او توی دستم بود - پرسیدم :
مقصدت ، آخر کجاست ؟
چشم هایش را به بالا دوخت
اشک هایش چون بلوری
روی گونه می غلطید
و روی شانه ها می ریخت
شانه هایش ، وای ! می لرزید
با صدایی مرتعش ،
داد پاسخ این چنین :
می روم تا هر کجای این زمین
می روم تا لحظه های آخرین
من نمی دانم چه وقت یا در کجا
در حقیقت یا که در افسانه ها
می روم تا عاقبت :
دست اندازم در گردن آن آشنا

***
کلحسین
گفت بدرودی و از من دور شد
خوش به حالش
- این مهستی -
با جوانمردی چو او ، محشور شد




مشهد - 17 دیماه 91
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} بابک امیدوار - 22:29 1391/10/17
54
نقل قول از : مهستی آشنا


مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری


بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اسلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم  تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم   ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم . میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم شما
اجاز می خوام منم به نینا خانوم تبریک بگم .
دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مریم ادیب - 16:08 1391/10/17
53

دوست گرامی ، نینای عزیز
تبریک منو پذیرا باش
امیدوارم به عشق هم جوون بمونین نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} نینا ت - 13:47 1391/10/17
52
سلام به همه ی دوستان غزلخوانحسابی دلتنگتان بودم....غیبت را بر  من ببخشید كه شروع زندگی مشترك نیاز به زحمت زیاد دارد.. خاصه در این زمانامیدوارم كه حال همه خوب و همه چیز بر وفق مراد باشد...............................در مدت نبودنم محروم بودم از خواندن نوشته های زیبای شما... دوست عزیز حمیرا نوشته هات بسیار بسیار زیبا و دلچسب بود.....قلمت جاری .....برای همه ی شما روزهای آبی آرزومندم..
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 18:58 1391/10/16
51

بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی  چنین نوشت
در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین

یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین

گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین

خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین

تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین

رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین

مشهد -13 دیماه
سپاس و اشکم را براهش چنین رو.ن کردم
گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری

بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
 نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:44 1391/10/2
50
نقل قول از : بابک امیدوار

نقل قول از : مهستی آشنا

کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد


فوق العاده بود خانم مهستی . هم به قلمتون تبریک میگم هم به قلب بزرگتون .

و تنها چیزی که میتونم بگم اینه :
از صدای سخن عشق ندیم خوشتر یادگاری که بر این گنبد دوار بماند

بابک جان امیدوارم
اش و با جاش منتقل کردم به جایی که شرق که رفته لمیده در غرب برایم اختصاص داده بود
مرسی سیما از یاد اوریت
بابا پیرم لغاتمو ببینید احمد شاهیه - فکر کردم بیخانمانم
فراموش کرده بودم شرق خانه دارم کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:04 1391/10/2
49
کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد




کلحسین جانم

هنوز هم جانمی ، رفته بودم برای فرار از رنجت ، فرار از ان همه خاطرات شیرین که روزگارم را تلخ کرده بود ، فرار از دلمرگیها و فرار از بیقراریهای شبانه که متکایم را بر میداشتم و به مبل توی هال پناه میبردم تا تکیه گاه هق هق شبانه ام گردد . اشکها امانم را بریده بودند ،بغض هایم گره خورده در گلو و خفه ام میکرد . بر این فکر بودم اگر بر باد هوا هم دل بندم شاید کاستی در خواهش دل و تمنای تو شود . کلحسینم غافل بودم که:

دل به سودای تو بستیم خدا میداند

وز مه و مهر گسستیم خدا میداند

ستم عشق تو هرچند کشیدیم به جان

زآرزویت ننشستیم خدا میداند

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست

بر همانیم که بستیم خدا میداند

به امیدی که گشاید به وصال تو دری

دَر ِ دل بر همه بستیم خدا میداند

دیده پرخون و دل آتشکده و جان برکف

روز و شب جز تو نجستیم خــدا میـدانـد

دوش با شمس خیال تو به دلجوئی گفت:

آرزومند تو هستیم خدا می داند

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوخ ، دوستم نامو بر حسب تصادف در کتیبه هایش فریاد میکرد از غوغای دل ، منهم دلشکسته بودم و بیرون از ذات خویش!! چند کامنتی برایش نوشتم ، دردم را درمان نکرد. با دو تا از دوستان اراجیف زنانه گفتیم ، نمیدانم متوجه خنده های دروغینم شدند یا نه .دیدم نمیشود قرارم نیست ، ارامم نیست . پیاله ام را از انچه از خدا بیخبرانش حرام میخوانند و من مایه حیاتش میدانم پر کردم ، طبق معمول با کراکر و پنیر – اینجا از باگتهای گرم خبری نیست و موسیقی .

چه جایت خالی است کلحسین ، به سر حد مرگ خالی از تو هستم ، به عشقت چون هوا محتاجم ، به عشق پاکت ، به ان عشقی که چه در جمع و چه نیمه شبها درکنج پارکی ،تو سر بر شانه ام ، اواز سر میدادی و میخواندی و من بینوایانه نوایی از دل سازم بیرون . ویا مجبورم میکردی بخوانم و تو استادانه بر سیمهای سه تار ضربه میزدی .

در جیب بغلت همیشه مایع سوزنده جان و ارامش روان موجود بود.

یادته؟ در کوچه باغهای الهیه دستم را بر بازوانت انداخته ، مستانه هر دو میخواندیم

به زمانی که محبت شده همچون افسانه



گاهی پنجره ای از شب زنده داری باز میشد و چند نفری سرشان را بیرون میکردند ببینند این دو دیوانه کی هستند که فارغ از دنیای ممنوعیتها برای خود بزم شبانه راه انداخته و نوای عشق میخوانند

بفرمایی میزدند ، صمیمانه میگفتند بزم صمیمانه است بفرمایید.

کلحسین یادته ؟ یه شب با اسرار تو وارد خانه

بفرما گویی شدیم . چه بزمی داشتند ، چه حالی داشتند، (یادته خونه شون بوی عطر ، بوی گل رازقی میدادو چه مجلل خانه ای برای درویش مسلک صاحبی ) حالمان را جویا نشدند چون دیدند خیلی خوش بحالیم ، فقط خودشونو معرفی کردند با اسم کوچک رضا – ثریا – رعنا - حمید – امید – مهناز – مریم – و حسین و شاه بیگم خانم که لبخندی بر لب همه نشست و تو گفتی

کلحسین و مهستی دو بیگانه دو بیکس ، ما هم خود بزمی داشتیم در پل رومی همسایگی شما ، بزم خودمان را به بهانه اب شنگولی کسری دارد ترک کردیم ، انها سرشان به نوشا نوششان گرم بود ، متوجه غیبت ما نشدند . و اکنون در حضور شما . پیکی بسلامتی میزبان، فقط پرسیدند گرسنه نیستید و تو گفتی سیراب عشقیم همین ما را بس . نگاهی پر تمنا بر تو کردم ، در انظار گفتی همیشه نیازمند عشق توام مهستی. پروانه شمع وجودت .انها بزمشان را شروع کردند شاه بیگم میخواند و چه زیبا

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را از آن مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت



عجب صدایی داشت ، نمیدانم دستم در دستت بود ، سرم پایین و نوای بیگم چون اب بر تشنه ای ، اشکم بر انگشتت چکید. وای بر من که یارایم نبود سر بلند کنم ، چون گنه کرده ای سر بپایین.دستتزیر چانه ام ، سرم را بلند کردی ، چشمانم را بوسیدی ، تلولوی اشک را همه در چشم تو دیدند. شاه بیگم تار را بدستت داد و گفت کوک کن رو همایون . صدایش چون چرخشی اسمانی بگوشم میرسید



زدیده اشک پنهان مرا دیدم که می بینی

زخنده چشم گریان مرادیدم که می بینی

تورفتی دیده برخون داشتی ای جان شیرینم

برفتن ازبدن جان مرادیدم که می بینی

چراغها را همه خاموش کردند فقط کور سویی از شمعی دور که دود سیگار های پی در پی را در خود امیزد . اواز شاه بیگم تمام شد سکوت را هیچ یارای شکستنش نبود گوییا همه منتظر بودند تا ابد بخواند. که صاحبخانه چراغی را روشن کرد و گفت صدای نفس هم نمیشنوم زنده اید. بیگم جان شب یلدا است

با شادی مهمانمان کن و جو را عوض کن تا تفالی بر حافظ زنیم.

شاه بیگم ( نام بسیار برازنده این عزیز بود ) با ضرب

نرمک نرمک از لب چشمه می آید، رعنا
خندان خندان ناز و کرشمه می آید، رعنا
مه رو، رعنا
سیه مو، رعنا
مایه نازی، عمر درازی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا
اندک اندک در سر کویت افتادم، رعنا
لنگان لنگان راه وصالت پیمودم، رعنا
دلبر، رعنا
ستمگر، رعنا
بانگ امیدی، صبح سپیدی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا

و ان دختر رعنا نام چون تخیل میرقصید. بساعت نگاه کردم گفتم حسین جان ساعت 2 نیمه شب است بزم انها پایان گرفته و ما باید انجا باشیم. و من با عذر خواهی بر خاستم ، بمن گفتی بپاس اینهمه مهری که نثارمان کردند شعری تقدیمشان کنم . من با ریز سه تار میزدم و تو این شعر را دکلمه کردی

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

بر خاستیم همه سپاسگزار بودیم چه ما که بیگانه وار بر انها فرود امدیم و چه انها که اغوش گرم و مهربان خود را بر ما گشودند. فقط ان پیر دیر صاحبحانه کاغذی لای انگشتانت گذاشت و گفت یاد ما کن.

و دیشب باز هم یلدایی دیگر بدون تو در منزل مسعود بر قرار شد . باز هم اشعار و حدیث یلدا و فال حافظ

فالم این بود:
هرگزم
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

ایا از دلم اگاه بود . چرا چنین امد

دم بر کشیدم و به گوشه ای خزیدم تا صدای عادل بگوشم رسید که گفت

کسری اهنگ مخصوص خاله مهستی را شروع کنیم



زدند و خواندند :

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن ، کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بامِ آسمان ،
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی ،
زیرِ سنگینی بارِ غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری هاشده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار ، سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

سالها است که نیستی اما یادت بر جا است .



پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی



پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی.



سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی.







99 نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مریم ادیب - 12:17 1391/08/4
48
آمین
خودش شده ترسی برای ازدواج
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 08:40 1391/08/4
47

عزیزم نوشتاری دیگر از کلحسین تقدیم به شما و غزلخوانان
کلحسین بازم چند روزی است هوایت را کرده ام ، یا هواییت شدم . نمیدونم ، خودم هم نمیدونم باز چه مرگمه . کی این چند روز عمر بسر خواهد شد تا من "پر بسویت گشایم"

حال خوشی ندارم ، ان هفته را به دکتر و ازمایش واسکن و سونو گرافی بودم . همه نتایج بدتر از دفعه قبل . دارو ها را میخورم شبانه روزی 25 ساعت میخوابم . امشب دوستم گفت نخور بابا قاطی کردی یک شبانه روز 24ساعته تو 25 ساعت میخوابی .

بوحدانیتش که نبود زندگی بهتر است از انچه امروز زندگیش مینامم. در دخمه ای بنام ایران عزیز مرا چه سود. ایرانی که مثل زنان هر جایی هر روز شاهد گربه رقصانی عده ای جاهل .

کاش در این دمادم اخرچون برده ای که در راه خدا ازاد میکنند، ازادم کنند و راهی غربت شوم . انجا غربت نیست در اینجا در دامان ایران خانم بیگانه تر از هر بیگانه ای هستم.

هنوز هم بیادت هستم و با یادت زندگی

جمعه دورهمی یا میهمانی در خانه حسین بودیم– خیلی وقت بود محفل گرمی نداشتیم .

دیر رسیدیم ، همه جمع بودند جز پوران و ناهید وبچه هابشان بقیه تقریبا غریب بودند و همه مکه رفته و از کربلا بر گشته.لباسها دکلته شالهای کشمیر بدور بازوان . کمی حالی و احوالی.

به دکتر گفتم مایه هستیم کو؟ رز را با دختر رز میخواهم ، او میداند دو جام قبل از غذا و جامی با غذا. حاج خانمی با خواهش و تمنای دیگران و ناز ایشان شروع به خواندن کرد .با صدایی مخملی، حق داشت ناز کند. و با همراهی تار کسری و دنبک علی و دف حسین – چه جایت خالی بود

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

صدایش از صدای مرضیه دلنشین تر یا من چون در بند عشق بودم و زمزمه ترا با این ترانه شنیده بودم چنین شیدایی شدم

چگونه نوشت یاری به نگاری

خسته ام... از تـــــو نوشتن...!

کمی از خود می نویسم

این "منم"که،

دوستت دارم...!هنوز

کلحسین من ،این چه نوشتنی است که همه را از ترانه هایی که یاد اور تو است یا از اشعار شعرایی که وصف حالم را سروده اند برایت مینویسم و دلنشین میشود. عزیز از دیده رفته و ته نشین دلم شده ای ، فکر میکردم الزایمر گرفته ام ، نامها فراموشم شده ، چرا ، چرا ؟ نه تو از خاطرم میروی نه روزی بی یادت بسر شود و نه نامت فراموشم.

آه ه ه ه چه فریادی در گلویم نهفته و جرات بلب امدن ندارد. برای اینکه شاید کمی فقط کمی از یادت در وجودم کاسته شود ، شوق دلدادگی در کسی بر انگیختم اما اما اما – ای خدا اما !!!!!!!!!!!

"هر جا که نظر کردم تو در نظرم بودی"

و چه زیبا شاملو سرود

گاه به این می اندیشم ....

که نمی خواهم آغوشت را حتی با بهشت عوض کنم ....

باران بر پنجره اتاقم می کوبد ....

و چشمانم نوازشگر بارانی دیگر است ....

تویی که نگاهت برایم از رفتن می گویند ....

و من ....

و زمانهای بی تو! ....

لحظاتی آبستن غم! ....

می خواهم خیالت را فراموش کنم ....

اما مگر می شود ....

مگر می شود

دوستی در یکی از مطالبم این کامنت را نگاشت . چه با روحیه ام جور بود . چه احساس زیبایی پیدا کردم که یکی میداند که در چه خالم .

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


به دینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند انگاه
چه اتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشاییست پیچ و تاب اتش.ها...خوشا برمن
که پیچ و تاب و اتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
کجا مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب...

ساعتها است که مینویسم – کلحسین با اشک با اه نامت را رقم میزنم اما هنوز در خم یک کوچه ام . شاید سفرم بسویت نزدیک است –کلحسین ، اب و جارو کن ، خانه تکانی کن میدانی به غبار حساسیت دارم – گورم را چراغانی کن میدانی از تاریکی میترسم . بجای من جواب نکیر و منکر را بده – بگو بیگناه است –مهربان است – سر تا به پا عشق است . با عاشق مدارا روا است .

نامه سراسر رقم خورده با اشک که بهتر است انرا ماتم نامه بنامم با این شعر زیبا که نمیدانم از کیست بپایان میبرم



شَـبی اَز پُـشتِ یـک تـَنـهایـی نَـمنـاک و بـارانـی

تـو را با لَــهجه ئ گـُل هـای نـیلوفَر صـدا کَردم

تـَمام شَـب بـرائ بـا طـراوَت مـانـدَنِ بـاغ قَـشَنـگِ

آرِزوهــــایَــت دُعــــــا کـَـردَم ......

پَس ازِ یک جُستُجوی نُقره ای دَرکوچِه های آبی اِحساس

تو را از بِین گُل هایی کهِ دَر تَنهایی اَم روییدِه اند

با حَسرَت خاصی جُدا کَردَم .

وَ تو دَر پاسُخِ آبی تَرین موج تَمنای دِلَم گُفتی :

دِلَم حیران و سَرگَردانِ چِشمانی ایست رویایی

وَ مَن تَنها بَرای دیدَن زیبایی آن چَشم ها

تو را دَر دَشتی اَز تَنهایی و حَسرَت رَها کَردم

هَمین بود آخَرین حَرفَت .........

وَ مَن بَعد اَز عُبورِ تَلخ و غَمگینَت ، حَریم چِشمهایَم را

به روی اَشکی اَزجِنسِ غُروب ساکِت و نارِنجی خورشید

وا کَردم وَ مَن نِمی دانَم چِرا رَفتی ؟

نِمی دانَم چِرا ، شایَد خَطا کَردم ، نِمی دانَم

وَ تو بی آن کهِ فِکر غُربَتِ چِشمانِ مَن باشی ... ؟

نِمی دانَم کُجا ؟! تا کِی ؟! برای چهِ ؟! وَلی رَفتی ...

وَ بَعد اَز رَفتَنَت باران چهِ مَعصومانهِ می بارید .

نِمی دانَم چَرا ؟شاید بهِ رَسم و عادَت پَروانِگی مان .

بازبَرای شادی وخوشبَختی باغِ قَشَنگِ آرزوهایَت دُعا کَردَم

کلحسین کل نامه رو که دیدم بیادم امد شده مثل نامه های تو

یادته؟ هر تکه را برنگی در میاوردی و میگفتی برای نوشتن بتو مهستی زحمت لازم است

راستی سه تا از نقاشیهایت را دیدم و چه اشکی ریختم و همان باعث نوشتار امشب شد

"هیچ وقت از دیدن کلمه پایان
احساس خوبی نداشتم ...

اما ...

پای آ ن ..."

داد از دل فریاد از دل کی گردم ازاد از دلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 18:49 1391/07/19
46
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 استاد
در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین
شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد
داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه
ا ی بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی
طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و
شاگرد با
حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم،
خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا
كردن
پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت :
عشق یعنی همین!!
شاگرد پرسید: پس ازدواج
چیست؟
 استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و
بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه
باز هم
نمی توانی به عقب برگردی!
 شاگرد رفت و پس از
مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم
و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم.
ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!! نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 18:43 1391/07/19
45

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
 
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
 
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
 
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دومادشد

اصلی از صفحه شرق

شرق عزیز ، لیلایم
باز سر از تخم برداشتم و مطلبی میگذارم
امیدوارم مورد پسند شما و اهالی غزل خوان قرار گیردمعجزه پیاز و شب زفاف با لحن مشهدی

 



پیاز فروش هی میزنه پشت دستش میگه
چه خاكی تو سرم كنم حالا…بدبخت شدم رفت…!
گفتم چی شده یا اَخی…؟
سرش رو بلند كرد گفت: پیازام داره خراب میشه…!
كلی شتر بار زدم
از کربلا پیاز اوردم مشهد اما دریغ از یك خریدار…!
هنوز حرفش تموم نشده بود كه دیدم پیشنماز مسجد  داره میره برای نماز كه صداش كردم گفتم:
یا شیخ دست ای پیاز فروش به دامن عبات…!
پیازاش داره خراب مشه…!
كلی پیاز ازکربلاآورده به امید استفاده ولی اهالی مشهداَصلا پیاز نمیخورن…!
شیخ یه نگاهی به پیازفروش كرد گفت كیلو چنده اینا…؟
پیاز فروش گفت:
هر كیلو نیم سكه…!
شیخ گفت اگه میخوای پیازات فروش بره 50 سكه بریز توی این جیب عبا…!
پیاز فروش یه نگاهی به من كرد كه یعنی چیكار كنم…؟
گفتم بریز و پیاز فروش 50 سكه ریخت توی جیب شیخ….!
جناب شیخ گفت همین الان یك كیسه پیاز هم میفرستی
درب منزل و پیاز فروش گفت : چشم…!
شیخ گفت یه كاغذ مینویسی پیاز کربلا هر كیلو 3 سكه
و به هر نفر هم یك كیلو بیشتر نمیدی…!
مرد پیاز فروش گفت یا شیخ دیوانه شدی..؟ مردم نیم
سكه هم نمیخَرَن اونوخ تو میگی 3 سكه …!
تازه من از خدا میخوام به هر كس یك كیسه پیاز
بفروشم…! تو میگی یك كیلو بیشتر نَدم…؟
شیخ یك نگاه عاقل اندر سفیهی به پیازفروش
انداخت و گفت: ای ملعون …اگه چیزایی كه گفتم گوش نكنی پیازات به فروش نمیره…تو فقط همین كاری كه گفتم میكنی و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!
نماز كه تموم شد شیخ رفت
بالای منبر گفت نقل است از امام محمد باقر كه روزی مردی به خدمت ایشان رسید و گفت یا ابالحسن بنده یك غلطی كردم سه تا زن گرفتم اما دیگه كشش ندارم
نمیكشه یا ابالحسن…!
چه خاكی توی سرم بكنم…!؟
ابالحسن گفت پیازکربلارا در مشهد بخور اونوخ ناجور میكشه…!
از رسول خدا شنیدم كه هر كس پیازکربلا را در مشهد بخُورد تا صبح با هفتاد هزار حوری بهشتی
اَلیش به در میكند و تازه صبح قبراق و سرحال میگه دیگه نبود…؟
خلاصه شیخ صداش رو به سرش كشید كه ای اونایی كه از مردی افتادین یا كمرتون شله …!
پیازکربلا بخورین كه اب روی اتشه…!
هنوز حرف شیخ تموم نشده بود كه دیدم كسی پای منبر نیست…!
از مسجد كه اومدم بیرون دیدم جلوی پیاز فروشی یك صفی كشیدن مرد و زن كه اون سرش ناپیدا و دارن پیاز میخرن كیلویی سه سكه و تازه التماس میكنن كه بیشتر از یك كیلو بده…!
رفتم جلو و به پیاز فروش كه سر از پا نمیشناخت كمك كردم تا نوبت یه پیرزن شد…!
پیرزن التماس میكرد
میگفت: الهی خیر ببینی ننه جان به مو دوكیلو بده…!
دعات مكُنُم ننه …! مو شوهرم چند ساله كه
بخار مخار ندره دیگه …!
ایشالله ای پیاز کربلا ره بخوره حاجت موره بده …!
خشك رفته دیگه ای زمین لامصب بس كه آب نخورده…!
خلاصه اونروز پیاز فروش همه پیازاش رو فروخت ویه دونه پیاز مقبول هم به من داد….!
فرداش رفتم دم بساط پیاز فروش دیدم داره سكه هاش رو میشمره
كه پیرزن دیروزی اومد گفت:
خیر ببینی الهی پیاز کربلا نیاوردی هنوز…؟
پیاز فروش گفت مگه یك كیلوی دیروز افاغه نكرد بی بی…؟
پیرزن خنده ریزی كرد گفت : وا….خاك
عالم…………..! چی چیزا مپرسی تو…!
پیاز فروش گفت: نقل است از امام صادق كه هر كس پیازکربلارو در مشهد بفروشه مثل دكتر محرَمه نَنه جان !
پیرزن گفت وا…محرَمه…!؟
خوب حالا كه محرَمی مگم…!
دیشب به زور لنگ كفش دادم یك كیلو پیازه خالی خالی خورد بعد جا انداختُم رو ایوون خودمه آرا گیرا كردم تا حاجی آمد…!
چی شبی بود دیشب…
یاد شب زفافُم افتادم…….آخی…!
تا سحر داشت بیل مزَد آب مداد ای زمین خُشكه همچی دلُم وا رفت كه نَگو ننه….!
خلاصه همه چیش خوب بود ولی دهنش خیلی بوی پیاز مداد…!
غروب باید برُم مسجد ببینم ای امام باقر كه الهی به قربونش برُم حدیثی چیزی بره بوی
پیازنگفته…!
خلاصه ننه پیاز كه آوردی دوسه كیسه برفست در خانه ما…!
پیر بری الهی
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 13:34 1392/03/21
72

تقدیم به شروینم - به لیلایم و به پاران پاییزم
1392/03/21لندن به ایرلند "سفر نامه " قسمت هفتم


کریسمس درشب لندن
در دانشگاه ما ، جمعه و شنبه شبهاقسمتی از سالن سلف سرویس غذاخوری را بهسالن رقص تبدیل کرده بودند . از ساعت 6 بعد از ظهر تا 8 مخصوص رقصهای فلکوریک کشورهای مختلف بود و البته انها هم که میخواستند یاد بگیرند، تعلیم میدیدند. و از 8 شب رقصهای روز، که ان زمان چا چا و راک اند رول و فلامنگو و هچنین بال روم دانسینگ چون والس و تانگو و پاسا دوبل بود. مشروب فقط شراب سفید و قر مز و ابجو – پنیر و کراکر هم بود بصورت مزه با بهای بسیار کم . و نان گرم مجانی . اینها را نوشتم تا بدانید ، دانشگاه میدانست دانشجو پول ندارد ولی نیاز به تفریح دارد چون جوان است . 5 روز به درس مشغول بوده پس باید یک روز تمام بخوابد دو شب تفریح و یک روز جهت نظافت. و از 21 دسامبر تعطیلات زمستانی بود تا 2 ژانویه که اگر میخورد به شنبه یکشنبه که دیگر برای دانشجویان عروسی پا تختی بود ( انها که رامی صندوقی بازی میکنند بخوبی معنی عروسی پاتختی را میدانند . یعنی هم پای کاسه پر پول هستند هم سر دست که یک کارت اضافی دارند) همیشه دانشجویان اگر بمسافرت گروهی میخواستند بروند از دو هفته قبل در بولتین دانشگاه اعلام میکردند که مقصد کجا است ، چند روزه است ، در کجا سکنی میگیرند و مبلغ چقدر میباشد داوطلبین ثبت نام میکردند و گروهها غالبا هشت تا ده نفر بودند جنسیت مطرح نبود اما همیشه رعایت میشد که اطاق دختران جداگانه باشد. من در گروهی که عازم ایرلند بودند ثبت نام کردم برای یک هفته . اینبار دیگر میدانستم چه چیزهایی اساسی است مخصوصا تنقلات شبانه مان.

کشتی ایرلند

ساعت 10 صبح قرار بود همگی در ایستگاه مترو لیورپول جمع باشیم تا با هم سوار کشتی بصوب ایرلند ( ان زمان ایرلند استقلال داشت اما باز هم زیر پرچم انگلستان بود یعنی جزو بریتانیای کبیر و از انهمه جنگهای داخلی خبری نبود ) چنانچه از تاریخ بر میاید همیشه ایرلند ادعای استقلال طلبی داشته هر دو ایرلند دارای پارلمان هستند – پول انها پوند است و زبان انها گلیک اما کلیه دروس و محاورات به زبان انگلیسی و ایرلندی است . ایرلند مردمی خونگرم و مهربان و همیشه مست دارد.نژادا از سلت ها هستند بهمین دلیل مو قرمز و بلند قامت . دینشان کاتولیک در جنوب و پروتستان در شمال . پس از 4 ساعت با ferry یعنی لنج های نفر بر به دوبلین رسیدیم . این بار سر پرستی گروه با مارک کوک بود ، امریکایی ولی با اصالت ایرلندی که هنوز مادر بزرگ و خاله های مادرش در ایرلند بودند. مارک هنوز از دوستان عزیز من است که قول داده قسمتی از سفر نامه را برایم بفرستد . با مارک هم رشته بودیم و کمکهای زیادی بمن میکرد . دو سال پیش این دوست عزیزم به سکته مغزی گرفتار امد با گرفتاریهایش واینکه بهبودش کامل نشده قول نوشتن داده. او بکمک فامیل خود جایی در خانه جوانان دوبلین برای ما گرفت که شامل صبحانه هم بود . بازاء نفری 5 شیلینگ . 4 دختر بودیم در یک اطاق و 6 پسر در اطاقی دیگر. هوا سرد بارندگی بسیار و رو انداز کم. همه با لباس و کاپشن میخوابیدیم . یکی از بستگان مارک ماشینی اورد ما را از ایستگاه به خانه جوانان برد . مارک با او رفت و گفت شب بر نمیگردد . ما هم اثاثیه خود را گذاشته همگی به پاپ ( نوعی رستوران که مشروبات الکلی سرو میکرد و در بریتانیا رایج است رفتیم . شامی ساده (بی پول بودیم)با ابجو . انجا خیلی شلوغ بود وقتی فهمیدند ما دانشجو هستیم و از لندن امده ایم زن و مرد شروع کردند به رقص ایرلندی و زدن گیتار و اواز خواندن برای روشن شدن افکار شما بگویم مثل اینکه در رستورانی در شمال ایران باشید وگیلکی اواز بخوانند و قاسم ابادی برقصند

ایریش پاب رستوران

. همگی ما به شوق امده بودیم و پر هیجان . حدود ساعت 10 شب از همه تشکر کرده و بسوی هاستل رفتیم . خسته از مسافرت شاد از شبی زیبا . با مارک قرارمان ساعت 9 صبح بود . یک توالت زنانه و یک مردانه . همه میدانستند نباید از دستشویی استفاده طولانی بکنند. حالا وای به حال کسی که یبوست داشت . باید نیمه کاره انجام میداد. ما به صبحانه بودیم که مارک رسید. گفت پس از صبحانه فامیل من ما را به کلیسای حضرت پاتریک میبرد ، اسم او مایکل بود ، که ما را رساند و خودش رفت . نقشه شهر در دست مارک که مقصد بعدی کجا . کلیسا بسیار زیبا بود در سال 1720ساخته شده و هنوز پا بر جا و به همان صورت با عظمت گذشته. ( سال اولی که به لندن رفتم دیدم دسته با علم و کتل و همه چیز سبز رد میشود ، متعجب پرسیدیم که این چیست گفتند روز حضرت پاتریک است ، بخدا مثل عاشورای ما، اما ارام و برنگ سبز و اوازهای سنتی ( همون نوحه خوانی)

کلیسای جامع سنت پاتریک

بعد به خیابان مشهور گرفتون رفتیم و دید زدیم . گرسنه به رستورانی رفتیم و باز هم fish & chips این غذا مطلوب همه است و فوق العاده خوشمزه و با قیمت مناسب . بعد رفتیم پارلمان و تقطیر ویسکی را باز دید کردیم که به هر کدام یک شات مجانی دادند که کمی گرممان کرد. باز راه افتادیم و رفتیم کاترال (مسجد جامع) و موزه ملی. خسته و کوفته با اتوبوس به خانه جوانان امدیم ( شرط اقامت در خانه جوانان داشتن کارت شناسایی و دانشجویی و سن نباید بیشتر از 24 سال تمام باشد.) همه در سالن نشسته کتابچه باز شد برای نوشتن مشاهدات در این بین تبادل نظر و برنامه فردا . ما دو شب دیگر در دوبلین خواهیم بود که شب اخر را همه ما مهمان خانواده مارک البته بعد از شام خواهیم بود. برای رقص و اواز و نوازندگی ایرلندی . (ان نوشتارم را همراه عکسها گم کردم) ( در فقدان دو چیز همیشه اسفبارم . یکی یادداشتهای اروپا که الان انچه بیادم مانده مینویسم و دیگری از بین رفتن تمام عکسهایم در بمباران ابادان . یعنی همه ما بچگی و با خانواده بودن خود را گم کردیم.

خیابان گریفین
روز بعد به موزه متروپولیتن رفتیم چنانکه در نظرم بود نبود . از شهر و اطراف با اتوبوس دیدن کردیم در حالت عادی مردمی بسیار صبورو قانع هستند اما اگر عصبانی شوند کسی جلودارشان نیست .البته در سالهای اواخر 1800 میلادی شروع به مهاجرت به امریکا کردند و بیشترین جمعیت در ایالتهای شمالی بخصوص ان ایالات هفت گانه اولیه مهاجرین ایرلندی هستند . تا یکی زیادی ویسکی میخورد ، زود عصبانی میشود و رنگش قرمزمیشود میگویند ایرلندیست .

شب را باهم در کوچه ای خلوت به رقص و اواز و شرب گذراندیم و پیاده امدیم به محل اقامت .تصمیم گرفتیم قبل از خواب حمام کنیم . اب زیاد گرم نبود. بنا بر این گربه شور کردیم و هر چی لباس داشتیم پوشیدیم و خوابیدیم .

امروز اخرین روز و شب ما در ایرلند جنوبی است – فردا با اتوبوس عازم بلفاست هستیم . ضمن بازدید از پارکها و کتابخانه و گورستان و خانه اسکار وایلد یک یادگاری خریدیم و همگی پول روی هم گذاشته هدیه شمعدان دست ساز و شفاف برای مادر بزرگ مارک خریدیم . در خیابانها پرسه میزدیم و در برابر دکه ای ایستاده هر کدام دو تا هات داگ خوردیم . پیاده به خانه جوانان امدیم کمی استراحت کردیم و اثاثیه یعنی کوله بار خو د را جمع کردیم . خانه مادر بزرگ مارک خیلی دور بود . فامیل او امد و ما را گوسفند وار سوار ماشین مثل وانتش کرد و رفتیم به مهمانی . ما وارد شدیم حدود 30 نفر انجا بودند و در حیاط نشسته مشغول ویسکی خوردن . ایرلندیها خیلی خانواده دوست و همیشه دور هم هستند در هر تعطیلاتی و ایامشان به خوردن و نوشیدن و رقص و اواز انهم ایرلندی.

عکس فلکوریک ایرلندی

ما هم به جمع اضافه شده ، مورد محبت واقعی همگی بودیم . کمی از سیاست و وضع ایرلند و دین و بعد به حیاط رفته ( اطاق پذیرایی و نشیمن جای همه نبود . ) در حیاط اتش روشن کردند و همه بدور ان به اواز ج

خوانی و سلامتی جامها. برای من ویسکی سنگین بود اما چون سردم بود تن دادم تا خون در رگهایم گرم شود .کمی سر ها گرم شد که پیر و جوان شروع به رقص کردند . و سه نفر مینواختند. شبی بان بی ریایی و گرم محبت کمتر در زندگیم بود و ان شب یکی از بهترین ها که هرگز ان مهر و صفا و یگانگی را فراموش نخواهم کرد. مادر بزرگ مارک تعریف میکرد که مادر مارک وقتی در کارخانه ریسندگی برای کمک به خانواده کار میکرده ، ان کارخانه بسته میشود و مادر مارک با نامزدش و بوسیله کشتی که ته کشتی سکنی میگیرند و در همان کشتی شروع بکار میکنند بجای پرداخت پول غذا و کرایه و یک ماهی طول میکشد تا برسند به امریکا –ان زمان مادر بزرگ مارک 75 ساله بود و پا به پای جوانان ان رقص پر هیجان و استپ های هوش ربا را میرقصید . گامها را بما هم یاد دادند اما یاد گیری پا زدن (استپ)کار اسانی نبود ممارست لازم داشت شب دیر وقت ما را رساندند به مقرمان – از خستگی و نشئه بودن خوابیدیم و چه راحت . همه ما یک ساعت زنگ دار سفری داشتیم . صبح مال هرکی زنگ میزد کسی گوشش بدهکار نبود فوری تق میزدند تو سر زنگ ساعت و خاموش . بهر حال چنین گویم که خواب ماندیم تا مدیر امد و گفت باید از اطاقها خارج شوید چون باید تمیز کنیم برای مسافران بعدی – تازه فهمیدیم نه تنهاصبحانه بلکه اتوبوس را هم از دست دادیم. چون باید دو روز هم به بلفاست میرفتیم . از دکه ای ساندویچ خریده با ایریش کافی ( قهوه داغ مخلوط با ویسکی) خیلی سرد بود و بارانی. رفتیم ترمینال اتوبوس زیاد دور نبود و اتوبوس دو ساعت دیگر حرکت میکرد – همگی چسبیده بودیم به بخاری . بالاخره اتوبوس رسید – گرم و با حدود دو ساعت در راه بودن به بلفاست رسیدیم. و جایمان باز خانه جوانان بود و با همان وضعیت . اینجا کمی گرمتر بود .همگی پس از خوردن سوپی گرم و لذیذ و غلیظ رفتیم خوابیدیم تا روز بعد. صبح پس از صبحانه مارک به برسی نقشه و با کمک مدیر مسیر را مشخص کرد کجا برویم.

روز اول را از شهرداری و بازار مکاره حضرت جورج وساعت البرت گذراندیم – ناهار را سر پایی با ساندویچ گذران کردیم و موقع بازگشت به هاستل در یک پاپ باز ویسکی و آیریش کافی و مرغ سوخاری خوردیم . یادداشتها همه نوشته شد تا بخوابیم و روزی دیگر به سیر

سیتی هال

ساعت البرت

جورج مارکت
صبح بیدار شده پس از صبحانه که شامل نان گرم و کره و مربا ، چای انگلیسی و یا قهوه بود خوردیم ، با اتوبوس به دانشگاه رفتیم و کتابخانه همچنین سری به کلیسای قدیمی ...... زدیم

ناهاری حدود ساعت سه خوردیم و به هاستل امده تا سر فرصت حمام کرده بخوابیم تا بتوانیم ساعت 6 صبح اتوبوس گرفته به دوبلین و لنگر گاه کشتی برویم .

بدون صبحانه عازم ایستگاه شدیم و حدود 2 ساعت در راه بودیم – جای خود را در کشتی پیدا کردیم همگی چون نعش افتادیم . دو کوپه داشتیم – ساعت 7 بعد از ظهر به خوابگاهمان در لندن رسیدیم.

ادامه دارد


نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 13:22 1392/02/28
71

تقدیم به یاران
به لیلا ، باران پاییزی ، مهران ، بابک و ساساندانشگاه و خوابگاه "سفر نامه " قسمت ششم

صبح زود همگی بر خاستیم پس از صفای سر و روی به سفر خانه دیر رفتیم . صبحانه خورده و همگی برای خریدن توشه ای در قطار چیزی خریدیم که البته قلم اول و دومش ساندویچ و پپسی کولا بود. سوار بر ترن و رو بمقصد بودیم. همه شروع کردند به نوشتن از قلم افتاده های سفر . لهجه اسکاتلندیها سنگین و ارام و دیر فهم است و گاهی از دیالوگهای محلی استفاده میکردند . شدیدا به اسب سواری و مسابقات ان و شزط بندی بر روی اسبها علاقمندند . بهترین انواع نان را در انجا خوردم . ویسکی را چون خون بر رگها جاری میسازند.

مزرعه ای در اسکاتلند

مسابقه اسب دوانی
ساعت 8 شب به لندن رسیدیم ، همه خسته اما با تجربه ای دیگر. از سه شنبه کلاسهای ما شروع میشد. وای که برایم چه هزینه سر سام اوری بود تهیه کتب درسی . البته من از کتابهای دست دوم که محصلین سال قبل میفروختند استفاده میکردم . ان زمان مثل حالا نبود که هر روز علم با تحقیقی جدید رو برو باشد. چاپ اول با چاپ سوم یا حتی پنجم نفاوت زیادی نداشت .شاید خطی و وتری فرق میکرد با دو سطر که انرا در کتاب کهنه خود باز نویس میکردیم.کالج برایم حالت دیگری داشت ، هم کمی خجالت میکشیدم که زیاد با انها در امیزم و هم تازگی محیط وهمی در من دختر شیطان ایجاد میکرد.

Hendon collage of technology
کالج ما درقسمت شمال غربی لندن بود، فاصله با اطاقی که در چرچ استریت داشتم بسیار و عوامل متعدد برای جا بجایی . اتوبوس و مترو که ان زمان میگفتند sub way بعدها گفتند under grand و به tube station هم معروف بود . همه گران میشد حتی با نیم بهایی دانشجویی و از همه مهمتر وقتی که به هدر میرفت.(در همان روزهای اولیه که به لندن امدم چیزی که بیش از همه چیز نظرم را جلب کرد خوانده روزنامه صبح در دست مسافران اتوبوس و یا کتاب در مترو که حساب کار خود را کردم ، یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریهای ایران نیست ، مردمی که از کمترین وقت برای خواندن غافل نیستند ، این روباه پیر و مکار بیجا عمل نمیکند تا زمانیکه پر مشتری ترین دکان کیوسک های روزنامه ها و کتاب فروشیها و کتابخانه های عمومی همیشه پر) خوابگاه هنوز جا باز نشده بود و مدتها طول میکشید تا نوبت بمن برسد . دوستی پیدا کرده بود بنام اعظم وثوقی دختر دکتر وثوقی که استاد دانشگاه و ان زمان یعنی 50 سال پیش عضو یونسکو سازمان ملل هم بود (روانش شاد) تلفظ نام اعظم برای خارجیان مشکل بود یکی صدایش میکرد حسن، دیگری عصم و خلاصه خسته شده بود و نام خود را به sam مخفف سمنتا تبدیل کرد و راحت شد. او با ان پدر پر ابهتش روزی دو ساعت در فروشگاه یک یونانی درتا تانهام کورت رود کار میکرد . یعنی تقریبا مرکز شهر. روزی که با هم بودیم باو گفتم دارم برای اطاقی مناسب در هندون میگردم . بمن گفت این رییس من انجا زندگی میکند از او میپرسم اگر سراغ داشت بتو خبر میدهم . یک هفته بعد یادداشتی از اعظم در صندوق پستم بود که عصر فلان روز در فروشگاه باشم . با خوشحالی رفتم مادر رییسش مرا دید ، نشناخته رویم را بوسید و گفت میتوانم اطاق کوچکی در خانه خود بتو بدهم با صبحانه و شام ، اما ماهی 30 پوند . برای من ماهی 40 پوند پول میفرستادند . هزینه های دیگر را باید با ماهی 10 پوند میگذراندم . اما خیلی خوشحال بودم . پسرش امد و چمدانها و خرت و پرت هایم را بکمک سمنتا جمع کردیم و رفتیم. خانه انها با دانشکده15 دقیقه پیاده راه بود . خانم پاناجی از بس این زن مهربان بود بعد ها اورا مامی میخواندم . بلندن بود و برایمان دلمه و کوفته پخته بود . سمنتا که بیش از من در لندن بود تا غذا ها را دید از خوشحالی جیغ میکشید و منهم بعد از اینکه خانواده دکتر ذکری به ایران بر گشتند غذای ایرانی نخورده بودم بیشتر با ساندویچ سر میکردم .

دست راست که ماشین سیاه پارک شده محل اقامتم بود 202 hendon way
خانم پاناجی در قبرس نیکوزیا متولد شده بود در جوانی به همراه شوهرش به لندن امده و تنها یک پسر داشت که هم سوپر بزرگشان را مدیریت میکرد و هم در دانشگاه لندن حقوق میخواند و در خوابگاه زندگی میکرد. او چون مادرم در جوانی شوهرش را از دست داده و بخاطر پسرش شوهر نکرد.در همان نزدیکی خواهرش و دختر خواهرش با خانواده خود و چند تا از دوستانش زندگی میکردند که روزهای شنبه را به باقلوا و قطاب درست کردن میگذراندند و مرا بیاد یکماه پیش از عید ایران میانداختند که مادرم با خاله هایم هر روز جمع میشدند و شیرینهای عید را تهیه میدیدند. روزهای یکشنبه صبح دیر بیدار میشدیم و خانم پاناجی صبحانه مفصلی تهیه میدید که ان روز پسرش هم میامد. شامل تخم مرغ عسلی که بمن میگفت اگر یکشنبه به تخم مرغت نمک نزنی به بهشت میروی ، هم چنین با تست کره زده شده داغ و سوسیس و بیکن میخوردیم و ساعت 11 به کلیسا میرفتیم . برای من فرقی نمیکرد جایی باید میبود و راز و نیاز با خدا بخصوص که مادر بزرگم از ارامنه جلفا بود. سبک به خانه بر میگشتیم و من و جورج پاناجی سر بسر هم میگذاشتیم که جورج ( مادرش اورا به یونانی یورگو خطاب میکرد) جورج میگفت مهستی شاید ما اصلا با هم عمو زاده ایم .وقتی اسکندر به ایران حمله کرد به سربازانش گفت به دختران ظریف و زیبای ایرانی تجاوز نکنید با انها ازدواج نمایید. و شاید ما بقایای انها هستیم و تو ان دختری هستی که مادرم هر گز نداشت . خانم پاناجی در روزهای دانشکده من یک ساندویچ هم برایم درست میکرد که با خود ببرم . روزی در یکی از نامه هایم برای مادرم نوشتم از این خانم و گفتم مامان مثل شما نازم میکند احساس بیگانگی با انها ندارم . خلاصه در اواسط ترم دوم اطاقی در خوابگاه خالی شد و نوبت بمن رسید. وقتی برای امضا گرفتن یک اطاق رفتم گفتند اول این را بخوان هر سطر انرا پاراف کن و هر جا را نفهمیدی بپرس چون در صورت تمرد از قوانین از خوابگاه اخراج میشوی . خوابگاه دختران و پسران جدا گانه – قبل از رفتن به دانشگاه باید اطاقت کاملا تمیز و مرتب باشد چون ساعت ده صبح اطاقها بوسیله مدیر خوابگاه بازدید میشد. شب اگر ساعت 9 و دو دقیقه میامدی درب خوابگاه قفل بود یعنی پیش از 9 شب باید انجا باشی . ساعت 11 شب خاموشی بود . عین سرباز خانه. هیچ پسری حق نداشت بخوابگاه دختران وارد شود . موسیقی نباید از اطاق بغلی بگوش برسد. قسمتی که من بودم شامل 6 اطاق بود با یک حمام وان دار – یک دستشویی و توالت ضمنا یک محیط کوچک مثل یک هال 4 گوش که یک میز کوچک با یک اجاق برقی کوچک با میز و صندلی 6 نفره نهار خوری . در اطاقها یک مبل یک نفره کوچک – میز تحریر با صندلی و یک بخاری انهم سکه ای برای گرما. یک تخت یکنفره یک تشک و پتو و لحاف و متکا. که تهیه وسائل چای یا قابلمه کوچک و فنجان و قاشق و چنگال و ملافه با خود ما بود. البته خانم پاناجی طبق معمول مادری کردند و همه چیز بمن دادند . هم خانه هایم
1 - کارلا هلندی و ترم اول علوم دینی ( او مورمون بود – مشروب نمیخورد – سیگار نمیکشید )
2 - کانی امریکایی ترم دوم رشته اموزش
3 – جوی امریکایی ترم دوم رشته سوسیالوژی
4 – هنی هلندی ترم دو رشته هنر های زیبا
5 – من ایرانی ترم دوم رشته تجارت و مدیریت
5 – اشرف (اشرف فارسی نخوانید ) eshrefاهل ترکیه سال اخر علوم سیاسی در فوق لیسانس – نه با ما معاشرت میکرد نه ادم حسابمان میکرد . میگفت بچه اید.
( هنوز همه ما با هم معاشریم در قسمتهای بعد از همه انها خواهم نوشت)
خوابگاه ما

بهترین دوران زندگی بود . برای تعطیلات کریسمس 4 نفر از خوابگاه ما (من و کانی و جوی و هنی به ایرلند رفتیم)
قسمت هفتم را به بازدید از ایرلند شمالی و جنوبی میکنم
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 21:16 1392/02/21
70

تقدیم به مهران فقطشرح سفرم از تهران به ونکوور


فرودگاه امام خمینی
سلام به همگی دوستان و انانکه این مطلب را میخوانند.

سه هفته پیش که مصمم شدم قبل از انقضای دوره ارسال گزارش مالیاتی به کانادا بروم ، به هر اژانس مسافرتی که زنگ زدم قیمت بلیط تهران ونکوور حدود هفت میلیون و نیم بود. تصمیم گرفتم خودم از روی لاین بلیطی مناسب پیدا کنم. خط KLM که تهران -امستردام - ونکوور - و برگشت بود بکلی پرواز های خود را بایران لغو کرده بود .لوفت هانزا که تهران - فرانکفورت - ونکوور و بالعکس بود هفت میلیون از روی لاین .خوب اینم که خیلی گران بود . با هر کوفت لاینی هم که شده تا لندن و از لندن با کانادا ایر لاین به ونکوورانهم یا از این ور جا نمیداد یا از ان ور و همه پر بود یا بسته . رفتم روی خط امارات - یعنی تهران دبی و دبی به سیاتل امریکا و از سیاتل با الاسکا ایر لاین به ونکوور . (فاصله رانندگی از سیاتل به ونکوور دو ساعت اس ، مثل اینکه از تهران تا قزوین با جت بری)خوب قیمت بد نبود 1445 دلار . مناسب به نسبت فروش ایران . همه قسمتها را پر کردم کردیت کارت را زدم قبول نمیکرد . ایمیل زدند که جایت را رزرو کرده ایم با این مشخصات باید بروی به دفتر ما در تهران و ادرس و شماره تلفن دفترشان در تهران.فردایش جمعه بود و اژانس تعطیل ، شنبه زنگ زدم گفتند با پول نقد بیا ما با کارت عمل نمیکنیم . و اگر تا ساعت 11 صبح نیایی جایت فروخته خواهد شد. با عجله یک گونی پول در تاکسی سرویس گذاشته روانه شدم . اخه بزرگترین اسکناسی که بانگ داد 5 هزار تومنی بود و بقیه دوهزار تومانی . رسیدم به دفتر فروش امارات روی بروی بیمارستان دی و گونی را کشان کشان بردم تو. 8-X

گارد دفترشان پرسید با این گونی نمیشه بری تو ممکنه از طرف القاعده باشی . گفتم بخدا القاعده که هیچ از الیایسه هم گذشتم . اما کو گوش شنوا. مدیر امد - حسابدار امد ، دربون از یک طرف پلیس چهار راه را هم خبر کردند . پولها را در بانک تجارت بغل دفتر عمارات تحویل دادند و منو محاصره کرده . اما گردن خودم کج بطرف شمارش اسکناس که مبادا پول شمار اشتباه کند و یا کارمند بانک یک بسته دو هزار تومانی را کش رود. ( اصفهانی و پول -جونش بره پولش نباید بره . در این بین یک مشتری در گوشم گفت نترس اینا بسته دو هزار تومنی بر نمیدارند از میلیارد کمتر براشون صرف نمیکنه . اما بگو اینا رو از کجا اوردی . منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم کارکرد چندین سال شب جمعه منه . رسید وجه را به مسئول فروش تحویل دادم بلیط را صادر کرد. نگاهی کردم دیدم نوشته تهران - دبی - سیاتل . گفتم ونکوورش کو ، قدم زنان بروم ؟ گفت ما تحریم هستیم انرا باید با عرض معذرت با ارز بپردازی و ما کار ارزی نمیکنیم. القصه ، بلیط را گرفته بخانه امدم . دیدم اهل منزل قیافه هایشان در هم ، کاردشان بزنی خونشان در نمیاید . فکر کردم دارند غصه میخورند چرا من میروم ، شما هم همین فکرو کردید ؟ خیر ، چون عجله برای رفتن داشتم زیر اجاق را خاموش نکردم غذایشان سوخته بود . مبایل هم نبرده بودم که بگویند سر راه چیزی بخرم. چشمتان روز بد نبیند ، بابام رو از قبر در اورده جلو چشمم اوردند

27 اپریل پرواز بود . 26 اپریل ساعت یک نیمه شب رفتیم فرودگاه امام خمینی .

تا برسیم و چک بشیم و بار ها را تحویل بدیم و ورقه پرواز بگیریم شد 4 صبح . امدم خداحافظی کنم و چیری از دیوتی فیری بخرم که اخرین اگاهی برای مسافرین دبی را اعلام کردند. رفتم تو و بسوی گیت پرواز دبی، فکر کنم یه دو کیلومتری بود.سوار شدم سر ساعت، پرواز انجام شد .نیمساعت بعد بوی گرم صبحانه بمشامم خورد که سینی را پیش رویم گذاشتند . بخودم گفتم ببین بخواب نمیدیدی که صبحانه را پیش رویت بگذارند ، انهم املت فرانسوی با نان داغ و کروسان و قهوه. این تو بودی که همیشه سرویس میدادی .

فرودگاه دبی
دو ساعت بعد در فرودگاه معظم ومجلل دبی به زمین نشستیم . سه ساعت بعد پرواز از دبی به سیاتل بود. رفتم دیوتی فیری سیگار خریدم با کمی خرت و پرت . رفتم اطاق سیگار کشی اولین سیگار را کشیدم که بدلم نچسبید و سلانه سلانه راهی گیت شدم. با روی باز مهمانداران شیک پوش و خیر مقدم انان وارد بویینگ 747 شدیم . باز سر ساعت پرواز انجام شد و با 16 ساعت پرواز مداوم یعنی بی توقف به سیاتل رسیدیم . البته در طول راه 12 ایستگاه تلویزیونی داشت 12 ایستگاه رادیویی و موسیقی و فیلم هم جداگانه . و یک ایستگاه هم برای چگونگی پرواز که از کجا شروع و به کجا ختم میشود . بخوبی میدانستی در ان لحظه در کجای دنیا قرار داری ، در ان نقطه ساعت چند است و مشخصات پرواز. چندین بار ناهار و شام و صبحانه سرو کردند. یکساعت مانده به فرود در سیاتل ( سیاتل مرکز ایالت واشنگتن است ) در امریکا دو تا واشنگتن دارند یکی واشنکتن دی سی که مقر و یا پایتخت امریکا در شرق و کناره اقیانوس اطلس است و دیگری ایالت واشنگتن که در غرب و کرانه اقیانوس ارام و سه ساعت تفاوت زمانی دارند. فرم گذر از گمرک دادند که پر کرده و در بدو ورود به پلیس و گمرک دادیم . برای تحویل اثاثیه مجبور شدم گاری بگیرم 5 دلار . گمرکچی گفت چمدانهایت را از گیت B تحویل بگیر - یعنی سوار قطار برقی شو ، حدود دو کیلو متری .

فرودگاه سیاتل
رفتم بار ها را گرفتم در این فکر بودم که با قطار سه ساعته برم به ونکوور یا با اتوبوس دو ساعته . از کسی سوال کردم چگونه به ترمینال بروم که گفت این اتوبوس که ایستاده میرود ونکوور . خوشحال رفتم . داشت بار مسافران را میزد و اسامی را چک میکرد. از من پرسید رزرویشن داری گفتم نه . گفت اگر کسی کنسل کرده بود ترا سوار میکنم و الا با اتوبوس بعدی که دو ساعت دیگر میرسد میروی. ما رو میگی بهت زده بودم که یک خانم ژاپونی همراهش هنوز نرسیده بود ماند برای سرویس بعد و من سوار شدم ، پرسیدم کرایه چقدر است گفت 57دلار اعتراض کردم که من در ان لاین دیدم 40 دلار گفت از ترمینال . سوار شدم براحتی رفت از گوشه و کنار شهر هم که رزرو داشت مسافرهایش را جمع کرد و بصوب ونکوور شدیم. تا رسیدیم به مرز راننده گفت اخر هفته است و شلوغ ،دو ساعت معطلی داریم - خودش همه بارهای مارا به داخل گمرک برد بدون حرف و سخن و پاداشی . در ماشین هم ورقه گمرکی داد پر کنیم . من نوشته بودم دو سال خارج از کانادا بودم و ارزش لباس و همه چیز حدود دویست دلار . نوبت من که رسید گفت دو تا چمدان داری، یک ساک دستی ،یک کیف میگی دویست دلار . گفتم همه اش برای تو دویست دلار بده من برم. خندید و گفت برو .دوباره ماشین بار گیری کرد و براه شدیم . حالا معطلی ما باین دلیل طولانی شد که دو تا اتوبوس دبیرستانی به گردش مثلا علمی رفته بودند و این جوانان را تا سوراخ چیزشان را هم وارسی میکنند اخه خودشان هم روزی به این سن بودند و میدانستند چه میگذرد . بهر حال هر کجا مسافری میخواست پیدا میشد .

من از بغل دستی خواهش کردم با مبایلش به فامیلی که قرار بود بیاید و مرا ببرد زنگ بزند که اخرین ایستگاه هتل هالیدی این است در خیابان بورارد من انجا پیاده میشوم . البته غیر از تعطیلات اخر هفته که مبایلها مجانی میشود نباید از کسی انتظار داشت تقاضایت را بپذیرد و من اول پرسیدم که مبایلت اخر هفته مجانی است ؟بعد تقاضا کردم. در کانادا هر پنی را باید از زیر پای فیل در اوری . یعنی پول در اوردن مشکل است . بهر جان کندنی بود رسیدیم ، عبدی و میترا امده بودند گفتم این مثل اتوبوس شمس العماره تو همه کوچه ها گشت و مسافر پیاده کرد . گفتند بهمین دلیل گرانتر است . هر چه اصرار کردند بروم منزل انها گفتم بار دارم و بهتره مستقیم برم پیش فریده فردا هم ساعت ده با حسابدارم قرار دارم برای اوراق مالیات ( حالا هر کی ندونه فکر میکنه چه سرمایه ای اینجا خواباندم) نه بابا ، اینجا هر کس پس از هیجده سالگی باید ورقه مالیاتی پر کند حالا یا دانشجو است یا بیکار یا شاغل به هر کاری و من بخاطر اکتیو شدن بیمه ام باید قبل از اخر ماه پر میکردم. و از ان زمان یک دم دنبال کارهای بازنشستگی . البته بلافاصله بیمه ام را انجام دادند بطوریکه امروز به ازمایشگاه رفتم و هزینه 700دلاری برایم مجانی بود. دکتر هم رفتم . عکسبرداری از کمرم هم انجام شد. بازنشستگی من گفتند حدود 16 هفته پروسس دارد.
ده روزه اینجام هنوز خوابم تنظیم نشده - سه شنبه هم باید برویم رای بدهیم برای انتخاب فرماندار ایالت (ما میگوییم استاندار) من به NDP که سوسیال دمکرات هستند رای میدهم . ایران هم به مشایی


نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 18:19 1392/02/2
69

تقدیم به لیلا ، به شرق
سفر نامه قسمت پنجم
11 نفر از فارالتحصیلان ششم دبیرستان جمع بودند و منهم رسیدمویلیام ( این نام را به بیل تلقظ میکنند ) بیل را سر پرست و پدر خرخ تعیین نمودند و کلی مشکل بر شانه اش . خودش بتنهایی در یکی از روزها که با مدیر قرارگذاشته بود رفت ، برای همه ما کارت شناسایی دانشجویی صادر شد . هر کس اذوقه ای ساده در کوله پشتی خود داشتیم . لباس تنمان یک شلوارجین "لی" یک پیراهن با پلیور گرم و در کوله یک اضافه از همه بعلاوه لباس زیر . در روزحرکت ساعت 8 صبح در charring cross stationقرار داشتیم ،


ایستگاه قطارچارینگ کروس
بطرف گیشه بلیط فروشی رفتیم ( انزمان " بوق علیشاه " بلیط در ایستگاه صادر میشد انهم یکسره )با ارائه کارت بلیط نیم بها یعنی دو پوند استرلینگ خریده در دو کوپه جای گرفتیم .انقدر سر و صدای ما 12 نفر با خنده و حرف بلند بود که مرتب تذکر میدادند . از ما 12نفر یک نفر فیلیپ (فیل صدایش میزدیم ) که اهل ویلز انگلیس، انگلیسی را با لهجه غلیظ ویلیزی welshصحبت میکرد که در فهمیدن گفته هایش در مانده بودیمحتی انگلیسیها و متاسفانه از همه بیشتر خاطره وجوک و شوخی میکرد. ( مثل لهجه لری در ایران لغات خاص خود را دارند.) با گرل فرندش که او هم اهل کاردیف ویلز بود ( در ان دوران هنوز بوی فرند و گرل فرند تماس تنگا تنگ باهم نداشتند با هم سینما میرفتند ، پارک میرفتند و گاهی بوسه ای دزدانه ) دو نفر اهل یکی از دهات اسکاتلند بودند و چارلز (چارلی) از خود ادینبورو (مرکز اسکاتلند ) که قرار شد راهنمای تور باشد و با لهجه اسکاتیش خود یا گیجمان میکرد یا از خنده روده بر . دو نفر ایرلندی بودند که یکی از دوبلین ودیگری از بلفاست و با لحجه غلیظ goidelic در تمام مدت هم با هم نزاع داشتند (مثل ترکهای ایران که بلند حرف میزنند) یک دختر هندی بسیار زشت (اخه من هر چی فیلم هندی دیده بودم دختر های فیلم همه خیلی زیبا بودند)اما همیشه شاگرد اول و در ریاضی از دبیرمان بهتر تحلیل میکرد. دختر شیرینی بود و دلنشین ( پس میتوانی زشت باشی اما با حرکات و صحبتها و پیشرفتهایت هم در دلها رسوخ کنی و هم مورد احترام قرار بگیری) . یک پسرهلندیودو دختر المانی ومن که ایرانی بودم . البته انگلیسیها میدانستند ابادان و شرکت نفت و پالایشگاه را، اما نمیدانستند ایران کجا است . در بین حرفها ،رومینا(دخترهندی) گفت : زیاد با مهستی شوخی نکنید اون بیچاره با شتر از ابادان به لندن امده . منومیگید مثل اسفند رو اتش بر افروختهو عصبانی گفتم خیر من ابادان سوار هواپیما شدم و لندن به زمین نشستم . شتر هم تا حالا جز در فیلمها ندیده ام. که کوپه غرق در خنده . شروع کردم جوک های انگلیسی گفتن و لهجه هندی و اسکاتلندی و ایرلندی را تقلید کردن . که دیگه دست از سرم بر نداشتند . رومینا گفت honeybunch ( در بینان گلیسی زبانان ، هر کس را دوست میدارند لقبی بر اومینهند واین لقب بر او میماند بمععنی کوزه عسل است ، و ای دی من در کلوب به همین نام ) حالا تقدیمت میکنم :بفارسی و با لهجه از اقبال لاهوری خواند
آدمی اندر جهان هفت رنگ
هر زمان گرم فغان مانند چنگ
آرزوی هم نفس می سوزدش
ناله های دل نواز آموزدش
گفتم به فارسی ؟ گفت بلی در هند وبخصوص پاکستان زبان فارسی دانستن یعنی از تعین و فرهنگ بالا برخوردار بودن و به شیوایی انرا به انگلیسی ترجمه کرد و گفت با شتر امدنش را شوخی کردم که بحرف بیاید و چنان از تاریخ و ادب و فرهنگ ایران و سیاستی که مصدق چون گاندی پیاده کرد حرف زد که من خود را در عرش دیدم . هرگز یادش و استعدادش و قیافه اش از یادم نمیرود . و رد این اعجوبه را گم کردم چون ان زمان تلفن و موبایل و کامپیوتر و اینرنت نبود ( او در کالج رویال کویین قبول شد مثل هاروارد امریکا ) در این سفر خیلی از او اموختم و از خیلی بچه های دیگر نیز. چه سعادتی نصیبم شده بود که قبل از دانشگاه با چنین گروهی به سفر جمعی رفتم (تنها سفر جمعی که در ایران داشتم یکروز را در دیری فارم ابادان با همکلاسیهایم بودم و ساندویچ های ناهار را هم مدرسه تهیه دیده بود. پس از 8 ساعت به ادینبورو رسیدیم . بیل از طریق دبیرستان دو اطاق در یک صومعه برایمان تهیه دیده بود که تقریبا نزدیک به مرکز شهر بود .

ایستگاه قطار ادینبورو


چارلز (چارلی) که اهل انجا بود ما را به اتوبوس راهنمایی کرد که به پانسیون صومعه برساند . همه ما فقط چشم شده بودیم و از پنجره اتوبوس بیرون را مینگریستیم . ان زمان از شلوغی لندن رهیده و ادینبورو را تمیز و بی ترافیک میدیدیم وفکر میکردیم بهترین نقطه جهان است. بارانش از لندن کمتر و هوا افتابی بود. در ایستگاه نزدیک به پانسیون پیاده شده حدود یک کیلومتر با کوله پشتی از کوچه پس کوچه ها که خانه های زیبای عهد ویکتوریایی بودند گذشتیم .
Holyrood abbey

چنانکه چارلی تذکر داده بود ارام وارد صومعه شدیم . خواهر روحانی منتظر ما بود پس از دیدن کارت ما برای هر یک کارتی که قبلا درست کرده و نام کوچک ما درشت بر ان نوشته شده بود بصورت گردن بندی از روبان با یک صلیب کوچک مسی
(هنوز دارم) اویخت و گفت حتی در خیابان وهر جا میرویم باید مشهودباشد مگر در پاپ که در زیر لباستان بگذارید(پاپ به رستورانهایی میگویند که محل تجمع اهالی محل و دیدارهای دوستانه و یا جر وبحث . و بیشتر برای خوردن غذایی کوچک و مشروب میروند. البته بهترین ویسکی دنیا ازاسکاتلند است چون تخمیر دو باره میشود. خواهرگفت من سیستر کاترینا هستم 32 ساله ام و سر پرستی شما ها با من . شروط اقامت: ساعت 10.1 دقیقه در صومعه بسته میشود . از ساعت 8 شب نباید حمام کنید . سیفون توالت را بعد از ساعت ده نکشید . مخلوط شدن دختر ها با پسر ها ممنوع است تاساعت 10شب میتوانید برای با هم بودن از سالن اجتماعات استفاده کنید –بلند حرف نزنید . ساعت 7:30 باید برای ادای نیایش به قسمت کلیسا همه حاضر شوید .برای انها هم که مسیحی نیستند همین قانون است . ما هر کدام به خدای خود باور داریم محل ان مهم نیست همه جا خدا با ما است (چه مسجد چه کنشت) . و ساعت 8 صبح صبحانه در اشپزخانه (دوقطعه نان تست یه چ.... کره یک ظرف مربا )
حال برویم اطاق هایتان را نشان دهم تا اثاثیه خود را نهاده و تور دیدن کلیسا را بر قرار کنیم . ما را به راهرویی برد که باندازه یک خیابان طولش بود و همه شدید نیاز به تخلیه داشتند اما کو گوش شنوا و کوان کس را که بدردت برسد .البته با شبی سه شیلینگ تو قبرستان هم نمیگذارند بخوابی . همه بهم نگاه میکردیم و فیل ازپشت پاهایش را بهم قفل میکرد یعنی دارد میریزد . که ما از خنده بدون صدا در حال ضعف و منکه طاقت نگهداری ندارم گاهی میایستادم ونفسم را بالا میکشیدم شاید مددی بر کنترل. (حالا مادر و خواهر هایم دلشان در ایران خوش بود پول دادند من برم سفر اسکاتلند (گدا اصفونی 10 پوند فرستاد فکر کرد کاخ باکینهام را باسمم کرده ) توالت و دستشویی ها یک فرسخی اطاقها ، فقطیک مردانه ویک زنانه . ای بیل ، بابات بسوزه با این جا گرفتنت اما بهر حال محصل مفلس که پول ندارد هتل برود با هر بدبختی هست بایدساخت .فوری گفتیم سیستر ما باید برویم دستشویی . پشت درهای توالت به صف ایستادیم . همه التماس میکردند که خودش اول برود و بهم میگفتند، دست و صورت نشویید – شماره دو ممنوع – شماره یک هم نصفه نیمکاره . تا همه بتوانند استفاده کنند. همه خسته بودیم و داشتیم از پا میافتادیم . یکی از پسر ها کمی دیر کرده بود هی میزدند بدر زود باش اونم میگفت از بس نگه داشتم بند اومده خلاصه اوضاعی بود . اما سیستر ککش نمیگزید ، میدید با یک مشت نو جوان تخس رو برو است تازه هم از راه رسیده اند . گفت take your time :و نشست به انجیل خوانی تا کار ما تمام شود. شاید یکساعت طول کشید . یکی به اخر مونده رومینا بود. رفت و ماندگارشد گویا یبوست داشت کی از پسر ها از پشت در یواشکی گفت رومینا درسته اینجا کلیسا است وخدا کمک میکنه خودت هم باید کمی زور بزنی PUSH _ PUSH _ PUSHشلیک خنده به اسمان .سیستر هم فهمید اما بروی خودش نیاورد یک چیزی مثل استغفرالله کفت و لبخندی و به قرائت مشغول . ما را برد به اشپزخانه که یک اجاق رومیزی سه شعله برقی داشت با یک ظرفشویی اندازه یک لگن کوچک 20 تا بشقاب 20 چنگال 20 تا کارد و 20قاشق قهوه خوری. و چندلیوان لب پریده و فنجان چای، یک یخچال 3 فوت که چ.... هم توش جا نمیگرفت .اما به هر کدام از ما یک ساندویچ گنده که پنیر و کاهو و گوجه فرنگی بود با یکی یک لیوان نوشابه داد. گوییا خدا دنیا را بما یکجا داده بود. من داشتم ارام گاز میزدم ومیخوردم که فیل امد یک سوم ساندویجم را کند و گفت فکر میکنی تو ریتس نشستی شاتو بریان میخوری تا تموم کنی صبح شده ، من کمکت میکنم. بقیه از ترس نصف ساندویچ شان را گذاشتند در جیبشان تا دیگری نقاپد. اما لیشتون پسر المانی جیب دختر هلندی رو زد و ساندویچ را با دوگاز به معده روانه کرد.آی جوانی کجایی
نه گرسنگی و خستگی میفهمیدیم ، نه داشتن و نه نداشتن و نه مسئولیتی بر دوش – هزینه ای میرسید – راه دانشکده ای در پیش وخواندن کتابی چند.
پشت کلیسا قبرستانی بود چون پارک امین الدوله ، درختها سر بر همکشیده لا بلایشان پیچ امین الدوله ، در قسمتی دیگر با رز درختی سر هم نهاده و خیابان بندی زیبا با سنگفرش بر گوری خواندم" Lina 28 flown with love" لینای 28 ساله با عشق پرواز کرد (لابد خودکشی کرده) دسته گل زیبایی بر گورش بود روی کارت نوشته بود
Still love you هنوز دوستت دارم . دنیای عاشقی در زیر اسمان کبود همه به یک رنگ است.

به نماز خانه رفتیم ، شمع روشن کردن مجانی بود . برایسلامتی مادرم و همه دعا کردم ، برای پدرم و مادربزرگ عاشقم که از دینش برای عشق گذشت و همیشه در قعر.چشمانی برنگ دریا یش نوعی توبه بود.، امرزش خواستم و از درگاهش خواستم موفق به ایران برگردم . سه شمع هم روشن کردم.
تور تمام شد – 6 دختر در 6 تخت تکنفره فنری غلطیدیم و بخوابی عمیق . ساعت 6:30 صبح با زنگ ساعت سفری بیدار شدیم . اماده نیایش شدیم ( درنیایش دختران حتما باید روسری بر سرداشته باشند) صبحانه با قهوه تلخ خوردیم و طبق برنامه چارلی پیاده عازم شهر پیاده شدیم .
اول به خیابانپرنسس رفتیم


بهد به لینگلیل مرکزیرفتیم
تا به گالری هنر های زیبا – شاید این دیدارازدوساعت گذشته ، گذشت زمان را حس نکردیم تا من فریاد گرسنگی را کشیدم .

بسیار زیبا بود گالری پرتره های شاهان و ملکه ها- نویسندگان – کارهای نقاشان بنامدنیا
به رستورانی رفته و همه فیش اند چیپس خوردیم در سایز بزرگ با نوشابه سهم هر کس 5 شلینگ شد

با اتوبوس خود را به قلعه ای در شهرقدیمی ادینبورگ رساندیم

بیشتر مسافات را یاده میرفتیم . بالا روی از جاده بطرف قلعه نفسم را بریده بود اما نمیتوانستم چیزی بگویم . اخر گفتم فوق العده خسته ام کمی مینشینم ، دیدم همه خسته اند اما به رو نمیاورند . قمقمه های اب در امد با چیبس – حالت پیک نیک واربرزمین نشستیم . جوک و خنده از معلمین بخصوص مدیر دبیرستان که چقدر سخت کوش بود همان mr. cooney شاید از دامنه تا خود قلعه دو کیلومتر بود . به قلعه رسیدیم اصطبل ها بهمان صورت 1779 . کالسکه هایزرین پارک شده در جای خود. بین جاده وقلعه خندقی خیلی بزرگ کنده بودند وپر اب یعنی انشعابی از دریا به ان کانال و پل متحرکی جاده را به قلعه وصل میکرد که اگردشمن بخواهد حمله کند طناب پل را بکشند و راه ورود مسدودشود. دو ساعتی هم انجا بودیم و دربازگشت که سراشیبی تندی بود باز ارام به پایین رسیدیم در همان شهر قدیمی به رستورانی رفتیم کهغذاهای محلی میداد
1 – chicken pieمثل کیک میمونه اما با مزغ وسبزیجات و غذای گران و گرمی است

2 -haggis tatties که گوشت ان باید از گوسفندباشد ریزشده – سیب زمینی رنده شده و سرخ شده درکنارش با شلغم پخته البته با ادویه جات محلی

چون نمیدانستیم چه خواهیمخورد بقیه را جوجه سوخاری وهمبرگر یک کوه سیبزمینی سرخکرده – اسپاگتی .انقدر سفارش دادیم تا 12 نفر سیر شوند.
دو روز دیگر را به شهر های دیگر
یکروز به کنار دریا و دوروز به گلاسکو رفتیم از انجا با قطار به لندن باز گشتیم
دختری که به تنهایی حق مهمانی رفتن نداشت حال چنان اعتماد بنفسی پیدا کرده بود که باگروهیهم سن وسال خود به سفری چند روزه میرفت – در این سفر خیلی چیز ها اموختم . از با هم بودنها – از سختی راه -از دوست داشتن یا نداشتن غذا – از گذشت وهم پا بودن با دوستان . هیچ دانشگاهی قادر نبود اینهمه بمن اموزش دهد.
مادرروانت شاد که متقبل دوری از دردانه ات ، متقبلهزینه سر سام اور زندگی من در انگلستان .خودت درحسرت خیلی خواسته هایت سوختی تا مرا مستقل و دور اندیش و ازاده ساختی
چنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:57 1392/01/31
68
نقل قول از : لیلا ب



مهربونم لیلا
گل گاو زبونم لیلا (گل گاو زبان برای  قلب مفیده)
مرسی عزیزنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:55 1392/01/31
67
نقل قول از : باران پاییزی

نقل قول از : لیلا ب


سپاس گویان ، ثنا خوانان
باران پاییزی عزیزم
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} باران پاییزی - 12:25 1392/01/31
66
نقل قول از : لیلا ب

دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 01:26 1392/01/30
65
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 01:14 1392/01/30
64
گلحسین با یادت چکنم؟



داد از تو فریاد از تو
"معلّم گوئیا امروز درس عشق می‌گوید كه در فریاد می‌بینیم طفلان را به مكتب ها"
درودیدیگربه روان پاک تو ، بر گورسردی که راحتارمیده ای ،
دیگر نمیخواستم از تو بنویسم ، دیگر نمیخواستم بنالم که نیستی اما چکنم ؟ وقتی یادت بمیان میاد انقدر بغض به گلویم راه مییابد که جز با ریختن اشکبغض ها از هم نمیگسلند .
میخوام برم، این بار به ونکوور ، شهره صبح تلفن کرد شام بیایید دور هم باشیم ،کسی نیست ماو شاهرخ وسهیلا و شما. طبق معمول ما کمی دیر رسیدیم ، چون نه گلی گرفته بودم نه شیرینی یکی ار بیریخت ترین گلدان توی لابی انها را بر داشتم و بردم.صدای حسن میامد تا تو اسانسور
شد خزان گلشن اشنایی
باز هم اتش بجان زد جدایی
همان لحظه تو در نظرم بودی ، وای از دل فریاد از دل
در باز بود بدرون رفتیم ، در اغوش کشیدن هم و بوی همدیگر را حس کردن .بهشهره گفتم بوی غذا نمیاد من دارمهلاک میشم ، تلفن کرد پیتزا از پیپورون بیاورند. حسن جامم را ازیخ و ودکا بدستم داد ، کمی اب کرفس و نمک اضافه کردم و گفتم این مارگریتای من. نوشا نوشمانبر قرار جام بانتها رسیده بود که پیتزا را اوردند . در اشپزخانه دور هم جمع بودیم صحبت ها همه دور تو میچرخید . همه ما نقاشیهای ترا قاب کرده و در معرض دیدمان .
یادته یکبار در باغ بگوشه ای خزیدی و مشغول نقاشی از باغ شدی .چقدر زیبا بود. در قابی بسیار بزرگ و زینت بخش سالن و امضا تو و تاریخ بوضوح : حسین ، تابستان 72 .
از تو و اختلافت با اسی که دوست چندینساله تو بود صحبت بمیان امد. دیدم نم اشکی بر چشمان همه . وای که چقدر تو خوب بودی ، شریف ترین مرد که من حتی در جمع خودمان میگفتم حسین بیشرف . شاهرخ میگفت هر گز یادم نمیرود که برای اولین بار دور همی ما منزل مابود ، حسین دیر رسید ، تا زنگ زد تو هم امدی دم در، بامن سلام و احوالپرسی و بتوگفت بیشرف ،عزیزم خوبی؟ و سرت را بوسید . من هاج و واج که این دیگه کیه ، وقتی تعجبم را دید دستی بشتم کشید گفت مگه خود مهستی خوارو مادر و عمه همه تونو به سیخ نمیکشه من ضربه اول رازدم تا اخر شب هم پای همه چیز که خواهد گفت فقط به تماشایش مینشینم.
از شهلا و احمد صحبت بود ، شهلا از همه ما دلخور است که ما میدانستیم احمد دارد زن میگیرد و باونگفته ایم . یادمهچقدرتو خودت واسطهشدی بین انها.جام ترک برداشته بود و به هیچ روی تعمیر پذیر نبود. و شد انچهنباید بشود . شهلا نمیخواستارش پدر نداشته باش برای این تن به ظلاق نمیداد . اما انسانها هر کدام به تنهایی حق زندگی دارند. من خودم با طلاق مخالفم اما اگر عمل کریهی بود ستونی را در شناسنامه ها اشغال نمیکرد. باز بمنبر رفتیمو بر گشتیم بتو ، به سازت به نوای بینوایت این تنها من نیستم که همه هنوز بیادت و با یادت اشکی بر چشم. دیروز تصادفی به نامه ایکهنمیدانم چه موقع به نامت رقم زدم بر خوردم . دلم گرفت ، دل تنگ شدم ، بقول تو هوایت را کردم
اهههههههههههههههههههه بازم سربهوایی باعث دوباره نویسی ان شدم و کلمه به کلمه اشک ریختم.
"کلحسین مهربون در خاک سرد خفته ام که نامت همچنان گر ما بخش دل لاله گونم است .
چرا اگر فیلمی میبینم ؟ اگر به شعری از دل بر امده بر میخورم؟ اگر به اهنگی سوز ناک گوش میدهم؟ تو درنظرم میایی !. بیشرف ، چون هم فیلم را درک میکردی هم شعراز دل بر امده میگفتی هم اهنگ شناس بودی . لامذهب، یادته در جمع یاران، اگاه از سرخی شرمی از عشق ، انگاه که سه تاری بر بر و صدایت را سر میدادی چه همه مفتون انگشتانت بخصوص که با شوری عجیب ریز در دستگاه ماهور مینواختی و میخواندی . هنوزنوای صدایت زمزمه در گوشم. همه برایت دست بردست میکوبیدند و من اشگ نثارت.همان نبود که مجبورم کردی سه تار فرا گیرم. اما چند اهنگی که فرا گرفتم و با صدای خراشیده از سیگارمینوازم و زمزمه میکنم اشکهایم صورتم را میپوشاند .واپس گرا شده برای دل خود هم نمیزنم اخه اینکه دل نیست، عضوی خونین در بدنی نحیف .
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم.
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت,
نشان از روی زیبای ته وینم ...
و اما امشب دختره داشت فیلم میدید . فریاد کشید ممممممممممممممممممممممممممامی بیا دارد فیلم
The notebook
نشان میدهد . کتابش را خوانده بودم و در حسرت دیدن فیلم ان ببازیگری جیمز واگنر و جینا رولندز . یادمه تو هم از بازی و شخصییت جمیز واگنر خوشت میامد اما من از طرفداران چهره و هیکلش بودم.در زمان نوجوانی سه عکس را دزدانه در کیفم نگه میداشتم – ملک مطیعی – جیمز واگنر و الویس پرسلی و هر سه را بخاطر قیافه و هیکلشان.
الویس که در جوانی رفت. و حال، ان لوطی سر گذر که قیافه جذاب و هیکل بلندش فخر بر زمین میفروخت را در مجالس سوگ یارانش میبینم که زمان هر چه داده بود پس گرفته . و جیمز واگنر را میبینم که از ان زیبایی مردانه و زن کش جز وقار چیزی نمانده
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
فیلم ماجرای دختر و پسر جوانی بود که بشدت همدیگر را دوست میداشتند، دختر کارمند اداره ای و پسر کارمند بانک، با اپارتمانی یک اطاق خوابه استیجاری و یک ماشین دست دوم بود.در این اثنا جوانی دیگر که بسیار برازنده و دارای شغلی دهن پر کن و پولدار بود بر سر راه دختر قرار گرفت. دختر به خواستار جدیدش گفت بوی فرند دارد و او را دوست میدارد . اما جوان پولدار بصرف اینکه همه چیز را میتوان بدست اورد اگر قیمت خوب بپردازی ، حتی عشق را میتوان خرید. زمزمه هایش بیشتر و بیشتر در گوش دختر جوان با ارزوهایی که پول میتوانست بر اورده کند نشست . تا دختر به ان پسر دلداده گفت میخواهد با پسری پول دار ازدواج کند و بهتر است این عشق فراموش شود . بوی فرندش هر چه نالید بی اثر بود. دخترگفت نامزد کرده است، اما در اخرین نگاه اشکهای جوان را دید. بسرعتاز خانه او دور شد، ولی در تمام طول راه گریست. بخانه رسید یک دوش و بعد اماده شد تا با نامزدش برای شام به رستورانی گران قیمت ومعروف برای غذاهای دریاییش بروند . در رستوران دختر هر چه را بوی فرند سابقش دوست داشت سفارش داد. یعنی چیز برگر با سیب زمینی و دسر بستنی نوشیدنی را کوکا کولا،ارزانترین غذا. و نامزدش با لابستر و موٍث و شراب شاتو دو ویل گرانترین . دختر دل پس قفا غذایش را میخورد و اشکهایش را میسترد. نامزدش پرسید ترا چه میشود گریه میکنی؟ گفت : به لابستر حساسیت دارم . و دردش را نهان کرد. سه ماهی از نامزدی انها میگذشت که نامزدش تاریخ ازدواج را برای4 ماه دیگر تعیین کرد و ماه عسل را درریویرا جنوب فرانسه . بوی فرند سابقش خود را به میامی فلوریدا منتقل کرد چون دیگر نفس کشیدن هم در همان شهر عشق برایش مشکل شده بود. بدختر زنگ زد که برایش پیغام بگذارد و بگوید.
" می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه خویش،
به خدا می برم از شهر شما، دل شوریده و دیوانه خویش،
می برم تا که در آن نقطه دور، شستشویش دهم از لکه عشق،
زین همه خواهش بیجا و تباه،
می برم تا ز تو دورش سازم،
ز تو ای جلوه امید محال،"
که دختر گریان گوشی را گرفت . صدایش را که شنید دیگر به هق هق افتاده بود
پسر نگران از اینکه اتفاقی افتاده پرسید به کمک نیاز داری بیایم؟ . دختر گفت اری و تلفن از دستش رها شد. بفوریت خود را با هزاران تشویش بخانه معشوق رساند که بیهوش بر زمین افتاده بود. با قطرات اب که بر صورتش پاشید دختر چشمان خود را باز کرد و سرش را بر سینه پسر گزارد که "هیچ نمیخواهم جز تو " ان همه شبهایی که گریستمرا با انگشتری درخشان بر انگشت نمیخواهم .به نامزدش تلفن کرد که اگرمیتواند برای موضوع مهمی الان بخانه اش برود. نامزدش وقتی رسید متعجب از دیدار بوی فرند سابق، و دختر بارامی همه چیز را تعریف کرد و گفت در این چند ماه سعی کرد ه بتواند همسر ایده الی برایش باشد اما دلش عشق نامزد را نمیپذیرفت . حلقه برلیان دو قیراطی و کلیه هدایا را در سبدی چید و نزدش اورد. نامزد خواست اقایی کند باو گفت حلقه باشد هدیه عروسی تو از طرف من اما بوی فرندش گفت متشکرم انگشتری مادر بزرگم را بر انگشتش مینشانم . بهر حال ان دو ازدواج کردند با قلبی مالامال ازعشق – فرزندان برزگ شده براه و زندگی خود رفتند نوه ها بدنیا امدند و این دو تنها شدند ولی عشقشان بیکدیگر پایدار . تا کم کم ملکه عشق دچار الزایمر شد و دیگر هیچکس را نمیشناخت – فرزندان ،پدر عشق را مجبور کردند کهعشق خود را به بیمارستان بسپارد و اجبار در این کار برای بهبودش بود . اما دکتر مربوطه باو گفت اگر هر روز برای او از عشقتان بگویی امکان بهبود در دور زمان هست . همین برای مرد عشق با گامهای محکم و کمری دولا کافی بود. سرگذشت عشق را هر روز برای او مینوشت و میبرد بیمارستان و برایش میخواند .
کلحسین با گریه های بی امان مرد عشق میگریستم و تلخ اشک میریختم. پس از یکسال زن برگشت و باو گفت نوا، عزیزم شام چی دوست داری برایت درست کنم ؟که پیرمرد دست بر گردنش کرد و به بوییدن و بوسیدنش ،
بیاد این شعر افتادم
ز حد گذشت غم عاشقی شرابم ده
به جز شراب چه درمان غم جوابم ده

کنون که چشمه آب حیات در لب توست
یکی دو جرعه هم از نیت ثوابم ده

به زیر تیغ خود این تشنه محبت را
بکش ولی اگر انصاف هست.آبم ده

ز انجماد شب قطبی ام ستاره عشق
اجازه ی سفر به شهر آفتابم ده

بهار می رسد از ره تو هم چو باد صبا
بیا و مژده ی گل بر دل خرابم ده

دو بوسه ای که ندادی مرا به بیداری
کنون که نیست میسر شبی به خوابم ده

عذاب عشق تو گفتم قبول جان اما
نگفتم این همه ای نازنین عذابم ده

غم زمانه چو کوهیست بس گران یا رب
به قدر کاهی اگر شد توان و تابم ده

زعمر هر چه که باقی بود مرا...از من
بگیرو لذت یک روز از شبابم ده

مجال گوهرم امواج بحر عشق نداد
به درک هستی خود فرصت حبابم ده

گذشتم از سر آب ای سحاب رحمت دوست
رهایی از نفس غول این سرابم ده
که به ناگهان زن گفت تو کیستی دست از من بر دار او فقط برای دقایقی قادر به شناخت شده بود و باز اسیر پنجه فراموشی . او را میراند . اما سالها، متوجهی؟ کلحسین، سالها باین کار ادامه داد. دقایق هوشیاری زمانش طولانی تر میشد تا یکسال قبل از مرگش کاملا بهبود یافت و شریک بالین و بستر عشق شد. غذای مورد علاقه مرد عشق را میپخت و پیر عشق میزی میاراست چون جوانان با شمع و شراب و موسیقی و پس از شام با والسی از موزارت همدیگر را باغوش میکشیدند و ارام پای بر میداشتند و گاهی قهقهه ای بیاد جوانی.
پاسی از این خوشبختی نو نپاییده بود که پیر عشق در خواب دچار سکته و بانوی عشق تنها شد در دهر بیگانگی . بانو هر روز با دسته ای گل بسوی ارامگاه ابدی او میرفت و با لبی خندان برمیگشت . تا بخانه میرسید حمله های بیگانگی با محیط باو رو میاورد و مینالید، چه تنها شدم خدایا !!!
درست یکماه پس از مرگ پیر عشق زمانی که از گورستان خنده بر لب باز میگشت بی محابا بطرف ماشینی در حال حرکت رفت . تصادف رویداد و بعد از6 ساعت حیات در بیمارستان با لبی خندان خودش چشمانش را بست و بخواب همیشگی فرو رفت.
گوییا خوشجال از پروازش یسوی معبود بود زمزمه کنان این شعرشاید.
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
کلحسین باز چه مرگمه ، در هر کجا نشانی از خود بر جا داری ، دیشب ضمن کند و کاوهایم باین سروده مریم بر خوردم و چشمانم دوباره باشک نشست
یادته یه روز اینو برام فرستادی پاریس
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
ازغصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه؟ دوست شدی اونجا با کسی؟
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون امد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم........................
کلحسین ، به سبک و سیاق تو نوشتم .میپرسیدم چرا رنگ و وارنگشون میکنی ، گفتی وقت بیشتری صرف تو میکنم و تا مینویسم فکرم با تو است ولو در دور دستها.
عزیز زندگی در گذر است
باقی بقایت ای باقیمانده در وجودم
تقدیم به لیلا
تقدیم به شرقنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:56 1392/01/13
63

از ابادان تا لندن "سفر نامه" قسمت چهارم


سه روز قبل از تشکیل کلاسها به دبیرستان سر زدم تا کارت تحصیلی و شماره کلاس را بگیرم ، 12 پوند برای تشکیل پرونده و کتابهای درسی پرداختم . باید خودم سه کلاسور میخریدم برای ریاضیاتکه شامل سه بخش بتفکیک علوم طبیعی در4 بخش و ادبیات انگلیسی . مداد مشکی شماره 4 و خودکار هم چنین اوراق اضافی برای تمرینات . هم چنین لباس ورزش که میبایستی ازمارک "ویلسون" میبود برنگ طوسی با کفش و جوراب و بهترین جا برای خرید این اجناس در طبقه دوم فروشگاه مارک اند اسپنسر در خیابان اکسفورد . لباس مدرسه یونیفرم شامل کت سورمه ای بلیزر، ژاکت صورتی با کلاه کپ سورمه ای و دامن اسکاتلندی و کفش فقط کلارک که همه در فروشگاه معظم سلفریجز موجود بود.



به کتابفروشی HW.Smith در کنزینگتون رفته همه احتیاجات را تهیه .اتوبوسی گرفته ایستگاه ماربل ارچ پیاده شدم. از اول اکسفورد قدم زنان به هر دو فروشگاه رفته خرید هایم را کردم در مغازه کوچکی فیش اند چیپس خوردم و منتظر اتوبوس که باران شدیدی گرفت برگشتم به فروشگاه یک چتر و یک بارانی هم خریدم. خسته و مانده بخانه رسیدم . حالا بنویسم چرا کلاس دوازدهم را در ایران نخواندم . اولا دختر شیطانی بودم و زیاد با اشعار فروغ و سایه و فریدون مشیری ور میرفتم – زیاد سنگ سیاست بازی وجبهه ملی گرایی میکردم و شنبه ها همعاشق و چهارشنبه ها فارغ بودم . اما عامل اصلی اینکه دیپلم گرفتن در انگلستان O-LEVEL محسوب میشد برای رفتن به پیش دانشگاهی یعنی A-LEVEL و در این پایه بود که استاد مشاور رانمایی میکرد در چه رشته ای ادامه تحصیل دهی اما اگر دیپلم را در کشور خودت میگرفتی باز مجبور بودی این راه O-LEVEL را طی کنی.

ایام هفته را بدرس و تمرین ، جمعه شب را با دوستانی که پیدا کرده بودم به دانسینگ ویا کنسرت اما هر جا که بودیم بایدساعت یکربع به12 انجا را ترک میکردیم که اخرین تیوب (خط مترو ) را بگیریم. فراموش نکنید ، نرفته بودم تارک دنیا شوم هنوز تین ایجری بودم باهمان خواسته های مطلوب این سن. درهمان زمان هم چون ایران که عاشق ویگن ودلکش ومرضیه بودم در لندن در موسیقی انها غوطه لذت وار خوردم . چون در ایران فقط صفحه بود اما اینجا ازرادیو دو موجی که خریدم با موسیقی فولک که بیتلها اجرا میکردند با ترانه های پاپ پیتولا کلارک و تام جونز با جاز لویی امسترانگ وهمچنین گروه سوپریمز soul میوزیک بخوانندگی دیانا راسو موسیقی بلوزJimmie Rodgers بخوانندگی وراک اندرول الویس پریسلی و کانتری میوزیکهمچنین Travis "Jim" Reevesموسیقی ایرلندی و استپ های نفس بر رقصشان حالت سماع پیدا میکردم یعنی نوعی پرواز .

یکبار به کنسرت بیتل ها که در فضای باز ورزشگاه ویمبلدون اجرا میشد و بلیط ان 5 شلینگ و بنفع بچه های عقب افتاده بود که حتی دولت اتوبوس خارج از سرویس برای همه نواحی ترتیب داده بود چون کنسرت تا ساعت دو نیمه


شنبه ها با دیر بر خاستن و از خانه قدم زنان به هاید پارک – خودشان میگفتند بزرگترین پارک شهر دنیا و ازکنزینگتون شروع میشد تا میان ماربل ارچ – گوشه ای به رقص و اواز –گوشه ای به سخنرانی در ملامت دولت اما بی حرمتی به ملکه جرم بود چون ملکه یک سمبل بود وبه حکومت هیچ ربطی نداشت . گوشه دیگر عده ای در اعتصاب خلاصه شهر فرنگ از همه رنگ . اب و هوای متغیر لندن هیچ تاثیری نداشت . باران میامد فوری چتر ها باز میشد . امروز برف و است و سرما انهم بی تاثیر براین اجتماعات . گاهی سری بر اسمان میکردم که خداوندا میبینم یک بام ودوهوایت را . کشور من در اختناق و من شاهد این همه ازادی در اینجا.

یکشنبه هایم به لباسشویی و کمی خرید که به یخچال نیاز نداشته باشد استراحت و مروری بردرسها.دیکشنری هییم که از ایران بردم همیشه تا اخرین پروژه ام یعنی بمدت 7 سال بسته تشد.ثلث اول با معدل C ثلث دوم با معدل B و ثلث سوم با میانگین +BAverage ششم را تمام کردم .

تابستان را از طرف سفارت به راهنمای گردشگران ایرانی پرداختم و توانستم بودجه سفری به اسکاتلند که محصلین خارجی ترتیب داده بودند بروم.
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:23 1392/01/13
62

شرق  الهی به همین شب عزیز سیزده  بدر که امد نیامد هم داره
یا تو بخشکی یا مناز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت سوم"

مجلس شورای ملی در لندن درکناررود تیمز
پنجشنبه صبح دکتر ذکری گفتند فریده و مهدی خودشان با اتوبوس به مدرسه بروند و من با ایشان به سفارت ایران جهت تشکیل پرونده . بهتر است کمی از وابستگی وپیوستگی و زندگی صمیمانه ایرانیان بنویسم و یادی از انهاییکه قدمی موثر در زندگیم برداشتند بکنم.

ا – در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت خواندم،ایرانیان مهربان ، متمدن ، مقتصد اما تا رشوه نگیرند کاری رابا نجام نمیرسانند . اگر نگاهی اچمالی به تاریخ اجتماعی ،سیاسی ایران بیاندازیم بخصوص از زمان قاجاریه که ملموس تر است میبینم از شاه ، وزیر ، وکیل ، مدیر ،کارمند حتی ابدار چی و زندانبان همه در این رشوه خواری دستی داشته اند تا بامروز. انزمان خیلی بمن برخورد که به ملیتم اهانت شده انهم در چنین کتابی که به همه زبانهای دنیا ترجمه گردیده .بعدهافهمیدم واقعیتی است و باید پذیرفت .

2 – ایرانیان مهمان پذیر ، مهمان دوست ومهربانند. این دکتر ذکری با خانواده شان با خانواده من هیچ ارتباطی نداشته اند . خواهر زن ایشان دوست مادرم بودند که سالی یکی دو بار مهمان هم میشدند . انقدر بمن محبت کردند که تا اخرین لحظه عمر سپاسگزارشان هستم . چندین سال پیش خانم و دخترشان در تصادف از بین رفتند احتمالا دکتر فوت شده اند روانشان شاد اما پسرشان در امریکااست که سالی یکبار عید را بهم تبریک میگوییم . دیگری منیره علوی مقدم که حتما باید هفته ای یکبار برای ناهار میرفتم که غذای ایرانی بخورم (بخاطر دارید که سفر نامه در زمان بوق علی شاه است و انزمان رستوران ایرانی نبود. ) یادت گرامی مهربان منیر – و فرانک دختر تیمسار همایونی که در درسهایم کمک موثری و خانم تیمسار ازهاری که هر گز ندیدم نماز نخواند و حتی مهمانیهای انچنانی سفارت رابا روسری میرفتند اما گاهی سری بخوابگاهم میزدند سرم را مادرانه بر سینه میگذاشتند تا ارامشم دهند. ان دیگری که یاری گر بود در انتخاب رشته و همه امور دبیرستان تا دانشگاه اقای دکتر امامی سفیر فرهنگی سفارت بود و علاوه بر انان اردشیر زاهدی بود. مردی فوق العاده شیک پوش ، برازنده ، وارد به امور سیاسی ولی باور ناکردنی بد دهان ، اگر خطایی میدید ، اما همین مرد داماد شاه بود و از قلبی مهربان برخوردار. هفته ای دو روز که هر روزش فقط دوساعت کار دفتری در کتابخانه سفارت برایم در نظر گرفت که کمک هزینه تحصیلی بود.

باتفاق دکتر به سفارت رفتیم ، مرا به دکتر امامی معرفی کردند و گفتند خودش بتنهایی همه کارهایش راانجام داده وقتی فهمید کلاس سمعی بصری در انستیتو زبان انگلیسی گرفته ام ، گفت چرا؟ کلاس زبان انگلیسی برای دانشجویان مجانی است و انستیتو خیلی خیلی گران است . جواب دادم ، من سوم سپتامبر باید سر کلاس ششم دبیرستان بنشینم و باید زبان را بخوبی بدانم غیر از پول اهمیت زمان برایم بیشتر بود. کارهای فرمالیته اداری انجام شد وقرار بعدی برای سفارت در پایان ثلث اول دبیرستان با کپی ریز نمرات.

در بازگشت از دکترسپاسگزاری کردم و گفتم با اجازه شما چند روزی رابدنبال اطاق دانشجویی جهت اقامتم جستجو خواهم کرد گفت تا شروع کلاسها همینجا بمان ، در مدارس غالبا انها که جا برای دانشجویان دارند اعلامیه میزنند و راحت تر خواهد بود.

دوشنبه موعود شروع کلاس زبان رسید. همه با سه برگه امتحانی نشستیم ، صفحه اول بد نبود ، صفحات دوم و سوم فکرکنم ازکره مریخ بود. خلاصه کلام مرا کلاس اول گذاشتند. یک ضبط صوت ریلی (یعنی درسها روی رینگ بزرگ ضبط شده بود ) وهرکدام یک گوشی بگوش و هردو چشم دوخته بر صفحه کتاب و معلمی جوان با خط کشی بلند مشغول صحبت ، دلم میخواست جیغ بکشم اون گوشی که درگوشم بود وینگ وینگ میکرد ، اون کتاب که معلم درجای مناسب یکباره مثل اجل معلق بر لغتی در کتاب میگذاشت یعنی درست متوجه این لغت نشده اید ( اخه مگه تو علم جن داری که ما متوجه نشده ایم مثلا کلمه رنگ زرد بوده انقدر میکشید و میگفت تا ما بفهمیم. مثلا یکی پیراهنش برنگ زرد بود اورا بلند میکرد که ما میپنداشتیم به پیراهن زرد میگویند yellow color که فریاد میزد با گچ رنگی ده رنگ نقاشی میکرد دور همه را دایره میکشید زیرش مینوشت colorsده بار هم تکرار بعد رنگ زرد را فلش میزد تازه میفهمیدم اینهمه خود را جر دادن رنگ زردبود . نوبت بمن رسید لغت separate هر ادایی از خودش در اورد من نفهمیم تا یک دختر افغانی از خانواده ظاهر شاه با یک کیلو طلا بر دستانش فهمید وچون میدانست من ایرانیم به فارسی میخواست بمن بفهماند (بخدا پس از پنجاه سال هنوز هم قیافه اش در نظرم است هم دست بند و النگوهای طلایش همصدایش درگوشم و میخندم) بمن میگفت جودا جودا حالا مشکل دو تاشده بود تا داشت استین کتش را از جا میکند که جودا یعنی چه.بفارسی داد زنم مثل ادم بگو "جدا" هی جودا جودا در اوردی . البته کسی جز خودم نفهمید چه گفتم اما از او تشکر کردم گفتم "تانک یو" زنگ تنفس که شد همان جودا که اسمش منیره بانو بود را کشیدم کنار وباو فهماندم اطاق دانشجویی میخواهم با هم به تابلو اعلانات سر زدیم من لغت اجاره را for rent میدانستم و حالا این انگلیسهای موذی کرده بوند to letو بعد فهمیدم باید بروم اژانس سرخیابان
این بخش هم همیشه در مغزم حک شده ، فرم اجاره را میخواستم پر کنم با هر بدبختی بود انجام دادم و به ان خانم گفتم چقدر اجاره میتوانم بپردازم و محلش نزدیک اینجا باشد وهزاران اگر ومگر دیگر اخرش گفتم did you Under-Stand و او با نهایت استیصال گفت yes! I understood . منظورش فهمیدم ولم کن ، قرار شد برایم وقت بگیرد تا فردا بروم وبا مدیر ساختمان گفتگو کنم. گریان ودلتنگ وکلافه سوار اتوبوس شدم. تعداد خارجیان در لندن خیلی کم بود . روی صندلی بغل خانمی مسن نشستم ناگهان با لحنی مهربان دستش را دور شانه ام گذاشت گفت عزیرم چرا گریه کردی یا شاید الرژی داری ؟ با انچه لغت میدانستم بسادگی گفتم دلم برای خانه مان در ابادان تنگ شده – دلم برای مادرم تنگ شده تازه به لندن امده ام . گفت ابادان – ایران شرکت نفت ، که بی اختیار سرم را بزیر انداختم واشک ریختم . گفت اگر ارامش پیدا میکنی سرت را بر شانه من بگذار. وموهایم را نوازش کرد. او به مقصد رسیده بود و من باید دوایستگاه دیگر پیاده میشدم ، گونه ام را بوسید گفت کم کم عات میکنی و پیاده شد. در تعجب بودم که میگفتند انگلیسیها بی احساس و بی توجه بدیگران هستند. درهمان اوایل فهمیدم که چقدر مهربانند.

اولین اقامتگاه در لندن
بخانه رسیدم ، گزارش کلاس و اژانس و بعد هم ان خانم در اتوبوس که با نحوه تعریف کردن من همه از خنده ریسه رفته بودند. باز فردایی دیگر و عصر برای وعده و دیدار اپارتمان – ادرس گرفتم در کوچه ای قرار داشت در خیابان چرچ ، بمدرسه نزدیک حدود ده دقیقه پیاده . زنگ مدیر ساختمان را زدم خانمی با چشمان وغ زده و گواتری بر امده در را گشود. فرم را گرفت ، حدود 5 اطاق دانشجویی در یک سمت طبقه دوم و فقط یک سرویس حمام و یک سرویس توالت و دستشویی برای 5 اطاق که اب گرم ان با گاز که باید سکه میانداختیم. اطاقی بود حدود9 متر تختی با تشک چسبیده به یک دیوار، کمدی چوبی دودره به دیواری دیگر و یک میز تحریر کوچک وصندلی بعلاوه یک بخاری گازی که باید پول میانداختم در جایی که تعبیه کرده بودند تاگرما بگیرم. با اجاره ماهیانه 16 گینی ( ان زمان (بوق علیشاه و درست50 سال پیش ،معیار متریک انگلیس برای مساحت و منسوجات یارد یعنی 90 سانت و برای وزن پاوند یعنی 490 گرم برای مایعات لیتر و برای پول پاوند پول خرد شلینگ بود . هر گینی یک پاوند و یک شلینگ بود و هر پاوند 20 شلینگ وپول خرد پنس ، هاف کراون و کراون بود) برای توزین وزن بدن معیار استون بود و پاوند که هر استون معادل 7 کیلو بود. در ضمن گفت حق مهمان برای شب ندارم اما تاساعت 10 شب بلامانع است و فردا میتوانی اثاثیه ات را بیاوری . بااین پول درتهران میشد یک حیاط در بست گرفت .

درموقع خدا حافظی من و فریده و مهدی گریه میکردیم و قرارمان این شد که حتما تا زمانی که انها در لندن هستند ویک اند ها را با انها باشم حتی اگر به میهمانی میرفتند و یا میهمان داشتند.

روزها میگذشت با درس و شبها با حفظ دروس وتمرینات و گریه های شبانه . (اخه هم ته تغاری بودم ومحبت از تمام جوانب وهم دردانه حسن کبابی و حال تک افتاده ای در غربت )هر هفته از ایران لااقل 5نامه داشتم . سیستم پست انگلیس روزی دو بار بود .تلفن نداشتم و تلویزیون چند سالی بود به بازار امده که ثروتمندان داشتند.

ماموریت دکتر ذکری(متخصص چشم پزشکی )که برای دوره یکساله امده بودند در اگوست به پایان میرسید اما چون من در سپتامبر به همان دبیرستانی میرفتم که فریده رفته بود. Holland park high school در محله Notting hill gate . یکی دو بار با اینکه دبیرستان در رخوت تعطیلات تابستانی بود مرا برد و با همه جای ان اشنا کرد . و ساختمان بلندی را بمن نشان داد در همان محل که تام جونز خواننده معروف انگلیسی هم در ان زندگی میکرد. و ما خوشحال که بالاخره یکروز او را خواهیم دید. حال زبان را 60% اموخته بودم و لهجه داشت حالت کاکنی بخود میگرفت .

در حیات مدرسه dr. cooney
بدلیل شعاءر ملی نام را به انگلیسی نوشتم
خانواده دکتر به ایران رفتند که انهم غمی دیگربود.

ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 17:00 1392/01/9
61
تقدیم به انکه از غرب دمید ، تقدیم بتو
تحفه درویشی استاز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت دوم"


فرودگاه لندن 1962
با 5ساعت پرواز از بیروت به لندن رسیدم (2)
کیف دستی و ساکم را برداشتم و با مسافرین راهی سالن ترازیت جهت مهر ورود به لندن .
در صفی که بطور خودکار و منظم بوسیله مسافرین تشکیل شد ایستادم . همه حرف میزدند و من محو و ساکت ، میخواستم ببینم حرف انها را متوجه میشوم ، ای وای!! ، هیچ نمیفهمیدم چه میگویند.نوبت من به گیشه پلیس رسیدپلیس نگاهی به قیافه ام کرد و گفت پاسپورت . من از کیف بزرگ دستیم یک پرونده که بزرگتر از بودجه مملکت انگلیس بود در اوردم که پلیس متعجب گفت ( passport only)پاسپورتم را در اوردم ، به انگلیسی پرسید برای چه منظوری امدی . (خدایا! همه میگفتند تو باندازه احتیاج میتونی صحبت کنی ، اما حالا اصلا نمیفهمم اینها چه میگویند) با الکنی گفتم (I am student) )
نه باین راحتی که میخوانید . اولا باید میگفتم برای ادامه تحصیل امده ام که گفته بودم "محصلم" "اس" را هم جدا از دیگر لغات و غلیظ . مهری بر پاسپورتم زد و شکسته بسته فهمیدم میگوید : فردا میروی برای ثبت نام مدرسه ، نامه ای مبنی بر اینکه ثبت نام کرده ای میگیری، میروی به بانک Westminster و حساب بانکی باز میکنی رسید بانک را هم میگیری همراه با پاسپورت پس فردا میروی هوم افیس تا ویزایت برای یکسال صادر شود. مثل مرغ پر شکسته از فرودگاه امدم بیرون ، تا امدم گریه کنم که حالا چکنم ، دیدم اقا و خانمی موقر میخواهند رد شوند ، چیزهایم را ول کردم پریدم جلوشان گفتم (excuse me: where is train) اونا انگلیسی مرا میفهمیدند اما من لهجه انها را متوجه نمیشدم . گفتند کجا میروی ؟ گفتم لندن ایستگاه ویکتوریا ، مرا بایستگاه اتوبوس رساندند با دو تا چمدان گنده . راننده امد کمک کرد در پایین ماشین اثاثیه ام را جا داد مثل بز پول را جلویش گرفتم همان مقدار کرایه را برداشت .

اتوبوس از فرودگاه تا ایستگاه ویکتوریا

حالا بغض گلویم را میفشرد هم دلم تنگ شده بود بهمین زودی ، هم تو دلم بمادرم بد میگفتم که چرا اینجوری فرستادم . از حرصم گریه هم نمیتوانستم بکنم . تا حالا تنها سفر نکرده بودم هر چی بود جمع خانواده دو کوپه قطار میگرفتیم باچند تاکسی میرفتیم خرمشهر و از انجا با قطار به تهران و یا با تی بی تی به اصفهان. دیدم خیر ، نه گریه و زاری اثر دارد نه ننه من غریبم ، باید از حالا بر پای خود بود. بعد از یکساعت به ایستگاه ویکتوریا رسیدیم . چمدانها را تحویل گرفتم بازم مثل خر تو گل مونده اینور و انور نگاه میکردم که حال چکنم.
پیش خود فکر کردم بهترین راه گرفتن تاکسی است . سوار تاکسی شده گفتم


تاکسی لندن که فقط سیاه رنگ است
NO. 5 knights bridge
چنددقیقه بعد پیاده ام کرد. زنگ اپارتمان دکترذکری را بصدا در اوردم . پنجاه سال پیش افراد مقیم لندنمتشکل از کارکنان سفارت ، وابستگان نظامی ، حدود شاید صد تا دانشجو و حدود صد خانواده که مقیم بودند. دکتر ذکری که خواهرخانمش دوست مادرم بود گفته بودند وقتی به لندن رسید بیاید خانه ما . مثل الان نبودبه هرکجا که میرویم فامیل داریم. شام مفصلی حدود7 شب خوردیم وصحبت میکردیم از من پرسیدند فردا چه کار میکنی ودکترگفت من چه کمکی میتوانم بکنم چون ساعت 8 بچه هارا با اتوبوس به مدرسه میبرم . گفتم من باید بروم به church street از منزل شما با خط 53اتوبوس تا ورقه ثبت نام بگیرم و پولم را بحساب بگذارم ، گفتند قبلا اینجا بودی ؟ گفتم نه اما کنسولگری خرمشهر همه اطلاعات را بمن داده ، بانک هم شعبه اش سر خیابانhigh street Kensington است .دکترخیلی خوشش امد ، پرسید انگلیسی میدانی ، گفتم برای رفع نیاز اما مشکلم این است که وقتی اینها صحبت نمیفهمم . گفت عادت میکنی . بمن گفتند خسته ای برو دراطاق فریده بخواب ما صبح ترا میبریم. مسواک زدم ، شب خوش گفتم، و خزیدم دراطاق با همه خستگی انقدر گریه کردم تا خوابم برد.
هفتصبح بیدار شدیم ، صبحانه بزورخوردم ( چون در ابادان تا اخرین لحظه میخوابیدم ، یه لقمه قاضی ژامبون دستم دنبال خواهرانم میدویدم تا به سرویس اتوبوس برسم ) درلندن بخاطر ابروی مادرباید مرتب میبودم .شلوارجین بپا پلیور خوشرنگ صورتی که از پشم کشمیر بود و کاپشنی که کلاه داشت و( عمه جان تاکید کرده بودند در لندن بدون بارانی و چتر ازخانه خارج نشوحتی درتابستان ) با دکترو بچه ها سوار اتوبوس شدیم در اواسط چرچ استریت دکتر بمن گفت ایستگاه بعدی پیاده شد انستتیوی زبانهای خارجه انطرف خیابان است ما سه ایستگاه دیگر پیاده میشویم.

به مدرسه سمعی بصری زبان مراجعه کردم – کلاسم را بمن نشان دادند و گفتند لیست اسامی الحاق تابلو است اگر نامت در لیست بود شماره جلوی نامت را بیاور تا کارتت را بدهیم وان کارت برای بانک کافی است . کورمال کورمال کلاس را پیدا کردم، نامم ثبت بود شماره را نوشته به دفتر بردم ،کارتم را گرفتم که یاد اورشدند روز دوشنبه سر ساعت 9 کلاس شروع میشود ساندویج ناهارت را هم بیاور چون تا 5 کلاس خواهی داشت . باید حتما سمعی بصری وکلاسهای فشرده را میگرفتم چون برای سوم سپتامبر دبیرستان انهم کلاس ششم را شروع میکردم.
به بانک رفتم حسابی باز کردم و بارسید ان کمی در خیابان کنزینگتون قدم زدم. از راحتی کفش کلارک زیاد شنیده بودم برای مدرسه رقتنم عالی بود قیمتش 5 پوند یعنی بودجه ای عظیم . واز انجا با اتوبوس به منزل دکتر ذکری رسیدم .
خانم دکترپرسید چه کردی روزم را تعریف کردم – چای خوردیم – در اماده کردن شام کمک کردم و ظرفها راشستم ادرس اداره پلیس یعنی home office را گرفتم.
Queens Ann Gate – SW150


با مترو رفتم درst. James parkپیاده شده وپرسان پرسان پیدایش کردم . از ساعت 9 نشستم تا 12 که نوبت پرونده شد. پرونده ام با ارائه مدارک و تکمیل شد . گفتند کارت تمام شد ، ویزایت برای یکسال صادرخواهد شد و به ادرست پست خواهیم کرد.
حدود دو امدم بیرون در رستوران کوچکی که فقط fish & chips سرو میکردند غذا خوردم بینهایت بدلم نشست . پیاده به سنت جمیز پارک رفتم بر نیمکتی نشسته مردم را تماشا میکردم . دلم برای خونه ، مامان وخواهرانم تنگ و بغض داشت خفه ام میکرد. گریه کردم و تماشا . لندن چندان تفاوتی با بریم ابادان نداشت . با همان مترو برگشتم . بازدکتر پرسید چه کردی که ماوقع را گفتم . شام خانم دکترکاری مرغ بسیار خوشمزه با دو پیازه آلو درست کرده بود که بهترین بود. دکتر گفت فردا ترا میبرم به سفارت ایران و به سرپرست دانشجویان ایرانی اقای دکتر امامی معرفی میکنم تا از هم اکنون نامت ثبت شود چون پاسپورتت دانشجویی است . در ان زمان اردشیر زاهدی سفیر کبیر بودند و هنوز شهناز پهلوی همسر ایشان بودند.

سفارت ایران در کنزینگتون
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 08:10 1392/01/9
60

تقدیم به شرقی کهدر غرب  دمیداز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت اول





در شبی مهتاب بنگردر زیر نور ماه
امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق راکه چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا

همیشه آرزو داشتم که سفرنامه ای بنویسم . قافله ی عمر به تندی می گذرد و نیک می دانم که فرصت چندانی باقی نیست . باید از جایی شروع کنم .

امیدوارم این نوشتار برای کسانی که قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور دارند و یا برای سیر و سیاحت می روند مفید واقع شود . گر چه سالیان درازی از آن زمان می گذرد و اوضاع بسیار متغیر شده است اما سعی می کنم در پی نوشت ها شرایط فعلی را نیز متذکر شوم تا جنبه ی کاربردی این سفرنامه حفظ شود .
این سعادت نصیبم بود که سایه ی مادری فرهیخته را بر سر داشتم و هم او بود که با دوراندیشی و علیرغم میلم ، مرا از آغوش خانواده جدا و برای ادامه تحصیل به انگلستان فرستاد . در این نوشتار از تاریخ میلادی استفاده خواهم کرد و اطمینان دارم که خوانندگان نیز با این تقویم آشنایی کامل دارند .
قبل از همه مناسب می بینم که بیوگرافی کوتاهی از خود ارائه نمایم تا خواننده محترم شناخت مختصری نسبت به من پیدا نماید .

اصالتا اصفهانیم اما زاده ی آبادان هستم . در سال 1324در بیمارستان شرکت نفت واقع در بریم ابادان دیده به جهان گشودم . پدرم کارمند شرکت نفت یعنی بریتیش پترولیوم بود و مادرم معلم .

تصفیه نفت ابادان
2 سال و نیم بیشتر نداشتم که پدر جوانم را در اغتشاشات شرکت نفت از دست دادم . در آن زمان ، خانواده هر کارمندی که در حین خدمت جان می باخت تا سن هجده سالگی کوچکترین فرزندش ، از کلیه حقوق و مزایا بهره می برد . در آبادان ماندیم .ابتدا به کودکستان پروانه رفتم و دوران ابتدایی را نیز در دبستان فردوسی که مخصوص کارکنان شرکت نفت و مختلط بود طی کردم . سپس به دبیرستان سپهر رفته و تا کلاس یازده در آنجا درس خواندم . از مان کودکی به شنا علاقه مند بودم و تنیس را نیز از چهارده سالگی شروع کردم .

استخر بریم
هر سال به محض پایان امتحانات به تهران و اصفهان میرفتیم . یک شب که برای شب نشینی به منزل خاله ی مادرم رفته بودیم مادرم در بین حرف هایش گفت که میخواهد مرا برای ادامه تحصیل به لندن بفرستد . در پاسخ به تردید حاضرین مبنی بر اینکه هنوز بچه است و دیپلمش را هم نگرفته ، مادرم پاسخ داد که عمه اش ترتیب همه ی کار ها را داده است .
سال 1962بود .کنسولگری خرمشهر مقدمات کار را فراهم کرد و مادرم باید هزینه را پرداخت میکرد . خاطرم هست که یکشنبه بود . به اتفاق مادر و عمه ام که خودش بازنشسته شرکت نفت و همسر یک دیپلمات انگلیسی بود به کنسولگری انگلیس در خرمشهر رفتیم . با کنسول صحبت کردیم و او به احترام عمه ام دستور داد که نامه ای برای اداره گذرنامه ارسال و متذکر شوند با توجه یه اینکه امور مربوط به اعزام و تحصیل ایشان رو به اتمام است نسبت به صدور گذرنامه اقدام نمایند . فردای آن روز به اداره گذرنامه رفتیم . تقاضای خروج از کشور دادیم و فرم ها را پر کردیم . در پایین یکی از فرم ها به امضا و موافقت پدرم نیاز بود . عمه ام اظهار داشت که پدرش 15 سال قبل فوت شده است . گفتند که گواهی فوت را باید ارائه نمایید و قیم نیز باید وثیقه بگذاردکه پس از پایان تحصیلات به کشور باز خواهد گشت . با مشکل جدی مواجه شده بودیم نه بهشت زهرایی بود که المثنی بگیریم و نه پزشک قانونی . عمه جان از مادرم خواست تا شناسنامه اش را ارائه کند تا فوت پدرم برای مامورین گذرنامه مسجل شود . مادرم گفت که فوت حسین در شناسنامه ام قید نشده است . گفت که شناسنامه را به اداره ثبت احوال نبرده ، گفت که حسین همیشه در زندگی من باقی است ونمیخواسته اسم وی از شناسنامش خذف شود .
عمه ام اشک چشمش را پاک کرد و خطاب به مادرم گفت : عاشق دیوانه!!
از اداره گذرنامه به کارگزینی شرکت نفت رفتیم تا فوت پدرم را تایید کنند و یک نسخه هم از وصیت نامه پدرم گرفتیم . قیمومیت فرزندانش و ارثیه پدرش که هنوز تقسیم نشده بود و کلیه مزایای شرکت نفت را به مادرم داده بود .
در آن روز بود که خط و امضای پدرم را دیدم . پدری که خیلی زود از محبتش و سایه سرش محروم و بی بهره شده بودم . خدا میداند که آن روز بر من چه گذشت فقط همین را بگویم که از آن روز به بعد خطم شبیه خط او شد و امضایم شبیه به امضایی شد که به انگلیسی بود و در پای همان وصیت نامه .
عمه ی مهربانم سند منزلش را وثیقه گذاشت و اوراق تکمیل شد .
تقریبا یک ماه طول کشید تا گذرنامه ام که کوچک و سیاه رنگ بود از تهران صادر شد فرصت زیادی نداشتیم هم باید برای ویزای دانشجویی اقدام می کردیم و هم خرید لوازم و بقیه کارها .
در آخرین شب حضور من در ایران عمه خانم مهمانی مفصلی گرفت و همه اعضای خانواده جمع . خواهرانم اشک می ریختند . دختر عمویم گفت: "وای اگر مثه اینجا دل درد گرفت کی واسش جوشونده درس میکنه؟ " خواهرم گریه کنان گفت : " اگه کلیه اش سرما خورد کی به دادش میرسه ؟ "دیگری گفت: "اگه زکام گرفت چیکار کنه؟ "
مادرم از شوهر خواهرم خواست تا داروخانه ها باز هستند چند بسته 50 تایی ویتامین ث و یک بسته 20تایی کرو باندین و 20 عدد آسپیرین و قدری نبات بخرد تا محض احتیاط همراه خود داشته باشم. فکر می کردند مرا به پشت کوه و یا دارغوزآباد می فرستند و در آنجا هیچ چیز یافت نمی شود .
کم کم جو عوض شد و به شوخی و خنده کشید . برای شام ، هر آن چه مورد علاقه ام بود تهیه کرده بودند . پس از صرف شام ، چشمتان روز بد نبیند ، خانم معلم رفت روی منبر :
" دخترم تو را آزاده بار اوردم ، آزاده زندگی کن . اول از همه کوله بار آداب و رسوم ایرانی را همین جا بگذار و برو . اگر میخواهی راحت زندگی کنی فرهنگ کشور میزبان را ، لهجه ان شهر را تقلید کن . در غیر اینصورت دلت همیشه برای خانواده و همسایگان و همکلاسی هایت تنگ میشود . انجا نمیتوانی رو میزی بکشی و ظرفها را بشکنی ، تا چیزی بشکنی باید قیمتش را بپردازی . کسی نیست نازت را بکشد وقتی ناز میکنی . در انجا از نوروزخبری نیست که جیب برای عیدی هایت بدوزی و سده و یلدا هم ندارند که دور هم جمع شویم و شعر خوانی و فال حافظ باشد . ماه رمضان هم نیست که هم سحری بخوری و روزه هم نگیری . عید قربان و گوشت نذری هم نیست . محرم و صفری نیست که بیاد امام حسین برای پدرت گریه کنی . بجایش کریسمس و عید اول ژانویه و عید پاک است. با انگیسی ها بیشتر معاشر باش . دلت تنگ شد به کلیسا برو ، همه جا خدا هست ، راز و نیاز کن و شمعی روشن . باید با همین پولی که من میفرستم زندگی کنی . پس سعی کن از خوابگاه و رستوران دانشگاه استفاده کنی. اوایل برایت سخت خواهد بود اما بدنبال هدف بزرگی هستی . فکر کن آینده ات چقدر روشن خواهد بود . "
هدایا داده شد ، با گریه از همه خداحافظی و قول نامه نگاری .
مهمانها رفتند و ما آماده خواب ، اما خواب به چشم هیچکداممان نمیامد. صبح داییها آمدند و با دو چمدان همگی راهی فرودگاه . صحنه اخرین خدا حافظی در فرود گاه مثل این بود که مرا به سلاخ خانه میبرند. وقتی به مادرم نگاه کردم و اشکهای ارامش که صورت چون ماهش را پوشانده بود دیدم دوباره دویدم بغلش و گفتم : "مامان بی تو چیکار کنم ؟ . نمیرم ! نمیرم ! نمیرم !بی تو نمیتونم زندگی کنم. " مادرم خندید و گفت : " وقتی تو فارغ التحصیل بشی ده سال به عمرم اضافه میشه برو دخترم . برو و زندگی رو بیاموز ونه فقط درس رو . "

از بلندگوی فرودگاه آخرین هشدار برای سوار شدن به هواپیما شنیده شد .. با قدم هایی لرزان از پلکان بالا رفتم و وارد هواپیما شدم . در صندلی ام نشستم وکمر بندم را بستم . دقایقی بعد هواپیما از زمین بر خاست . نخلستان بریم ، شط العرب و بیشتر و بیشتراوج گرفت . بعد از سه ساعت به بیروت رسیدیم ساعتی توقف داشت و عده ای پیاده و عده ای هم سوارشدند و سپس به سوی لندن پرواز کرد نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; } نمایش پاسخ های 1 تا

اصلی از صفحه شرق

شرق عزیز ، لیلایم
باز سر از تخم برداشتم و مطلبی میگذارم
امیدوارم مورد پسند شما و اهالی غزل خوان قرار گیردمعجزه پیاز و شب زفاف با لحن مشهدی

 



پیاز فروش هی میزنه پشت دستش میگه
چه خاكی تو سرم كنم حالا…بدبخت شدم رفت…!
گفتم چی شده یا اَخی…؟
سرش رو بلند كرد گفت: پیازام داره خراب میشه…!
كلی شتر بار زدم
از کربلا پیاز اوردم مشهد اما دریغ از یك خریدار…!
هنوز حرفش تموم نشده بود كه دیدم پیشنماز مسجد  داره میره برای نماز كه صداش كردم گفتم:
یا شیخ دست ای پیاز فروش به دامن عبات…!
پیازاش داره خراب مشه…!
كلی پیاز ازکربلاآورده به امید استفاده ولی اهالی مشهداَصلا پیاز نمیخورن…!
شیخ یه نگاهی به پیازفروش كرد گفت كیلو چنده اینا…؟
پیاز فروش گفت:
هر كیلو نیم سكه…!
شیخ گفت اگه میخوای پیازات فروش بره 50 سكه بریز توی این جیب عبا…!
پیاز فروش یه نگاهی به من كرد كه یعنی چیكار كنم…؟
گفتم بریز و پیاز فروش 50 سكه ریخت توی جیب شیخ….!
جناب شیخ گفت همین الان یك كیسه پیاز هم میفرستی
درب منزل و پیاز فروش گفت : چشم…!
شیخ گفت یه كاغذ مینویسی پیاز کربلا هر كیلو 3 سكه
و به هر نفر هم یك كیلو بیشتر نمیدی…!
مرد پیاز فروش گفت یا شیخ دیوانه شدی..؟ مردم نیم
سكه هم نمیخَرَن اونوخ تو میگی 3 سكه …!
تازه من از خدا میخوام به هر كس یك كیسه پیاز
بفروشم…! تو میگی یك كیلو بیشتر نَدم…؟
شیخ یك نگاه عاقل اندر سفیهی به پیازفروش
انداخت و گفت: ای ملعون …اگه چیزایی كه گفتم گوش نكنی پیازات به فروش نمیره…تو فقط همین كاری كه گفتم میكنی و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!
نماز كه تموم شد شیخ رفت
بالای منبر گفت نقل است از امام محمد باقر كه روزی مردی به خدمت ایشان رسید و گفت یا ابالحسن بنده یك غلطی كردم سه تا زن گرفتم اما دیگه كشش ندارم
نمیكشه یا ابالحسن…!
چه خاكی توی سرم بكنم…!؟
ابالحسن گفت پیازکربلارا در مشهد بخور اونوخ ناجور میكشه…!
از رسول خدا شنیدم كه هر كس پیازکربلا را در مشهد بخُورد تا صبح با هفتاد هزار حوری بهشتی
اَلیش به در میكند و تازه صبح قبراق و سرحال میگه دیگه نبود…؟
خلاصه شیخ صداش رو به سرش كشید كه ای اونایی كه از مردی افتادین یا كمرتون شله …!
پیازکربلا بخورین كه اب روی اتشه…!
هنوز حرف شیخ تموم نشده بود كه دیدم كسی پای منبر نیست…!
از مسجد كه اومدم بیرون دیدم جلوی پیاز فروشی یك صفی كشیدن مرد و زن كه اون سرش ناپیدا و دارن پیاز میخرن كیلویی سه سكه و تازه التماس میكنن كه بیشتر از یك كیلو بده…!
رفتم جلو و به پیاز فروش كه سر از پا نمیشناخت كمك كردم تا نوبت یه پیرزن شد…!
پیرزن التماس میكرد
میگفت: الهی خیر ببینی ننه جان به مو دوكیلو بده…!
دعات مكُنُم ننه …! مو شوهرم چند ساله كه
بخار مخار ندره دیگه …!
ایشالله ای پیاز کربلا ره بخوره حاجت موره بده …!
خشك رفته دیگه ای زمین لامصب بس كه آب نخورده…!
خلاصه اونروز پیاز فروش همه پیازاش رو فروخت ویه دونه پیاز مقبول هم به من داد….!
فرداش رفتم دم بساط پیاز فروش دیدم داره سكه هاش رو میشمره
كه پیرزن دیروزی اومد گفت:
خیر ببینی الهی پیاز کربلا نیاوردی هنوز…؟
پیاز فروش گفت مگه یك كیلوی دیروز افاغه نكرد بی بی…؟
پیرزن خنده ریزی كرد گفت : وا….خاك
عالم…………..! چی چیزا مپرسی تو…!
پیاز فروش گفت: نقل است از امام صادق كه هر كس پیازکربلارو در مشهد بفروشه مثل دكتر محرَمه نَنه جان !
پیرزن گفت وا…محرَمه…!؟
خوب حالا كه محرَمی مگم…!
دیشب به زور لنگ كفش دادم یك كیلو پیازه خالی خالی خورد بعد جا انداختُم رو ایوون خودمه آرا گیرا كردم تا حاجی آمد…!
چی شبی بود دیشب…
یاد شب زفافُم افتادم…….آخی…!
تا سحر داشت بیل مزَد آب مداد ای زمین خُشكه همچی دلُم وا رفت كه نَگو ننه….!
خلاصه همه چیش خوب بود ولی دهنش خیلی بوی پیاز مداد…!
غروب باید برُم مسجد ببینم ای امام باقر كه الهی به قربونش برُم حدیثی چیزی بره بوی
پیازنگفته…!
خلاصه ننه پیاز كه آوردی دوسه كیسه برفست در خانه ما…!
پیر بری الهی
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 13:34 1392/03/21
72

تقدیم به شروینم - به لیلایم و به پاران پاییزم
1392/03/21لندن به ایرلند "سفر نامه " قسمت هفتم


کریسمس درشب لندن
در دانشگاه ما ، جمعه و شنبه شبهاقسمتی از سالن سلف سرویس غذاخوری را بهسالن رقص تبدیل کرده بودند . از ساعت 6 بعد از ظهر تا 8 مخصوص رقصهای فلکوریک کشورهای مختلف بود و البته انها هم که میخواستند یاد بگیرند، تعلیم میدیدند. و از 8 شب رقصهای روز، که ان زمان چا چا و راک اند رول و فلامنگو و هچنین بال روم دانسینگ چون والس و تانگو و پاسا دوبل بود. مشروب فقط شراب سفید و قر مز و ابجو – پنیر و کراکر هم بود بصورت مزه با بهای بسیار کم . و نان گرم مجانی . اینها را نوشتم تا بدانید ، دانشگاه میدانست دانشجو پول ندارد ولی نیاز به تفریح دارد چون جوان است . 5 روز به درس مشغول بوده پس باید یک روز تمام بخوابد دو شب تفریح و یک روز جهت نظافت. و از 21 دسامبر تعطیلات زمستانی بود تا 2 ژانویه که اگر میخورد به شنبه یکشنبه که دیگر برای دانشجویان عروسی پا تختی بود ( انها که رامی صندوقی بازی میکنند بخوبی معنی عروسی پاتختی را میدانند . یعنی هم پای کاسه پر پول هستند هم سر دست که یک کارت اضافی دارند) همیشه دانشجویان اگر بمسافرت گروهی میخواستند بروند از دو هفته قبل در بولتین دانشگاه اعلام میکردند که مقصد کجا است ، چند روزه است ، در کجا سکنی میگیرند و مبلغ چقدر میباشد داوطلبین ثبت نام میکردند و گروهها غالبا هشت تا ده نفر بودند جنسیت مطرح نبود اما همیشه رعایت میشد که اطاق دختران جداگانه باشد. من در گروهی که عازم ایرلند بودند ثبت نام کردم برای یک هفته . اینبار دیگر میدانستم چه چیزهایی اساسی است مخصوصا تنقلات شبانه مان.

کشتی ایرلند

ساعت 10 صبح قرار بود همگی در ایستگاه مترو لیورپول جمع باشیم تا با هم سوار کشتی بصوب ایرلند ( ان زمان ایرلند استقلال داشت اما باز هم زیر پرچم انگلستان بود یعنی جزو بریتانیای کبیر و از انهمه جنگهای داخلی خبری نبود ) چنانچه از تاریخ بر میاید همیشه ایرلند ادعای استقلال طلبی داشته هر دو ایرلند دارای پارلمان هستند – پول انها پوند است و زبان انها گلیک اما کلیه دروس و محاورات به زبان انگلیسی و ایرلندی است . ایرلند مردمی خونگرم و مهربان و همیشه مست دارد.نژادا از سلت ها هستند بهمین دلیل مو قرمز و بلند قامت . دینشان کاتولیک در جنوب و پروتستان در شمال . پس از 4 ساعت با ferry یعنی لنج های نفر بر به دوبلین رسیدیم . این بار سر پرستی گروه با مارک کوک بود ، امریکایی ولی با اصالت ایرلندی که هنوز مادر بزرگ و خاله های مادرش در ایرلند بودند. مارک هنوز از دوستان عزیز من است که قول داده قسمتی از سفر نامه را برایم بفرستد . با مارک هم رشته بودیم و کمکهای زیادی بمن میکرد . دو سال پیش این دوست عزیزم به سکته مغزی گرفتار امد با گرفتاریهایش واینکه بهبودش کامل نشده قول نوشتن داده. او بکمک فامیل خود جایی در خانه جوانان دوبلین برای ما گرفت که شامل صبحانه هم بود . بازاء نفری 5 شیلینگ . 4 دختر بودیم در یک اطاق و 6 پسر در اطاقی دیگر. هوا سرد بارندگی بسیار و رو انداز کم. همه با لباس و کاپشن میخوابیدیم . یکی از بستگان مارک ماشینی اورد ما را از ایستگاه به خانه جوانان برد . مارک با او رفت و گفت شب بر نمیگردد . ما هم اثاثیه خود را گذاشته همگی به پاپ ( نوعی رستوران که مشروبات الکلی سرو میکرد و در بریتانیا رایج است رفتیم . شامی ساده (بی پول بودیم)با ابجو . انجا خیلی شلوغ بود وقتی فهمیدند ما دانشجو هستیم و از لندن امده ایم زن و مرد شروع کردند به رقص ایرلندی و زدن گیتار و اواز خواندن برای روشن شدن افکار شما بگویم مثل اینکه در رستورانی در شمال ایران باشید وگیلکی اواز بخوانند و قاسم ابادی برقصند

ایریش پاب رستوران

. همگی ما به شوق امده بودیم و پر هیجان . حدود ساعت 10 شب از همه تشکر کرده و بسوی هاستل رفتیم . خسته از مسافرت شاد از شبی زیبا . با مارک قرارمان ساعت 9 صبح بود . یک توالت زنانه و یک مردانه . همه میدانستند نباید از دستشویی استفاده طولانی بکنند. حالا وای به حال کسی که یبوست داشت . باید نیمه کاره انجام میداد. ما به صبحانه بودیم که مارک رسید. گفت پس از صبحانه فامیل من ما را به کلیسای حضرت پاتریک میبرد ، اسم او مایکل بود ، که ما را رساند و خودش رفت . نقشه شهر در دست مارک که مقصد بعدی کجا . کلیسا بسیار زیبا بود در سال 1720ساخته شده و هنوز پا بر جا و به همان صورت با عظمت گذشته. ( سال اولی که به لندن رفتم دیدم دسته با علم و کتل و همه چیز سبز رد میشود ، متعجب پرسیدیم که این چیست گفتند روز حضرت پاتریک است ، بخدا مثل عاشورای ما، اما ارام و برنگ سبز و اوازهای سنتی ( همون نوحه خوانی)

کلیسای جامع سنت پاتریک

بعد به خیابان مشهور گرفتون رفتیم و دید زدیم . گرسنه به رستورانی رفتیم و باز هم fish & chips این غذا مطلوب همه است و فوق العاده خوشمزه و با قیمت مناسب . بعد رفتیم پارلمان و تقطیر ویسکی را باز دید کردیم که به هر کدام یک شات مجانی دادند که کمی گرممان کرد. باز راه افتادیم و رفتیم کاترال (مسجد جامع) و موزه ملی. خسته و کوفته با اتوبوس به خانه جوانان امدیم ( شرط اقامت در خانه جوانان داشتن کارت شناسایی و دانشجویی و سن نباید بیشتر از 24 سال تمام باشد.) همه در سالن نشسته کتابچه باز شد برای نوشتن مشاهدات در این بین تبادل نظر و برنامه فردا . ما دو شب دیگر در دوبلین خواهیم بود که شب اخر را همه ما مهمان خانواده مارک البته بعد از شام خواهیم بود. برای رقص و اواز و نوازندگی ایرلندی . (ان نوشتارم را همراه عکسها گم کردم) ( در فقدان دو چیز همیشه اسفبارم . یکی یادداشتهای اروپا که الان انچه بیادم مانده مینویسم و دیگری از بین رفتن تمام عکسهایم در بمباران ابادان . یعنی همه ما بچگی و با خانواده بودن خود را گم کردیم.

خیابان گریفین
روز بعد به موزه متروپولیتن رفتیم چنانکه در نظرم بود نبود . از شهر و اطراف با اتوبوس دیدن کردیم در حالت عادی مردمی بسیار صبورو قانع هستند اما اگر عصبانی شوند کسی جلودارشان نیست .البته در سالهای اواخر 1800 میلادی شروع به مهاجرت به امریکا کردند و بیشترین جمعیت در ایالتهای شمالی بخصوص ان ایالات هفت گانه اولیه مهاجرین ایرلندی هستند . تا یکی زیادی ویسکی میخورد ، زود عصبانی میشود و رنگش قرمزمیشود میگویند ایرلندیست .

شب را باهم در کوچه ای خلوت به رقص و اواز و شرب گذراندیم و پیاده امدیم به محل اقامت .تصمیم گرفتیم قبل از خواب حمام کنیم . اب زیاد گرم نبود. بنا بر این گربه شور کردیم و هر چی لباس داشتیم پوشیدیم و خوابیدیم .

امروز اخرین روز و شب ما در ایرلند جنوبی است – فردا با اتوبوس عازم بلفاست هستیم . ضمن بازدید از پارکها و کتابخانه و گورستان و خانه اسکار وایلد یک یادگاری خریدیم و همگی پول روی هم گذاشته هدیه شمعدان دست ساز و شفاف برای مادر بزرگ مارک خریدیم . در خیابانها پرسه میزدیم و در برابر دکه ای ایستاده هر کدام دو تا هات داگ خوردیم . پیاده به خانه جوانان امدیم کمی استراحت کردیم و اثاثیه یعنی کوله بار خو د را جمع کردیم . خانه مادر بزرگ مارک خیلی دور بود . فامیل او امد و ما را گوسفند وار سوار ماشین مثل وانتش کرد و رفتیم به مهمانی . ما وارد شدیم حدود 30 نفر انجا بودند و در حیاط نشسته مشغول ویسکی خوردن . ایرلندیها خیلی خانواده دوست و همیشه دور هم هستند در هر تعطیلاتی و ایامشان به خوردن و نوشیدن و رقص و اواز انهم ایرلندی.

عکس فلکوریک ایرلندی

ما هم به جمع اضافه شده ، مورد محبت واقعی همگی بودیم . کمی از سیاست و وضع ایرلند و دین و بعد به حیاط رفته ( اطاق پذیرایی و نشیمن جای همه نبود . ) در حیاط اتش روشن کردند و همه بدور ان به اواز ج

خوانی و سلامتی جامها. برای من ویسکی سنگین بود اما چون سردم بود تن دادم تا خون در رگهایم گرم شود .کمی سر ها گرم شد که پیر و جوان شروع به رقص کردند . و سه نفر مینواختند. شبی بان بی ریایی و گرم محبت کمتر در زندگیم بود و ان شب یکی از بهترین ها که هرگز ان مهر و صفا و یگانگی را فراموش نخواهم کرد. مادر بزرگ مارک تعریف میکرد که مادر مارک وقتی در کارخانه ریسندگی برای کمک به خانواده کار میکرده ، ان کارخانه بسته میشود و مادر مارک با نامزدش و بوسیله کشتی که ته کشتی سکنی میگیرند و در همان کشتی شروع بکار میکنند بجای پرداخت پول غذا و کرایه و یک ماهی طول میکشد تا برسند به امریکا –ان زمان مادر بزرگ مارک 75 ساله بود و پا به پای جوانان ان رقص پر هیجان و استپ های هوش ربا را میرقصید . گامها را بما هم یاد دادند اما یاد گیری پا زدن (استپ)کار اسانی نبود ممارست لازم داشت شب دیر وقت ما را رساندند به مقرمان – از خستگی و نشئه بودن خوابیدیم و چه راحت . همه ما یک ساعت زنگ دار سفری داشتیم . صبح مال هرکی زنگ میزد کسی گوشش بدهکار نبود فوری تق میزدند تو سر زنگ ساعت و خاموش . بهر حال چنین گویم که خواب ماندیم تا مدیر امد و گفت باید از اطاقها خارج شوید چون باید تمیز کنیم برای مسافران بعدی – تازه فهمیدیم نه تنهاصبحانه بلکه اتوبوس را هم از دست دادیم. چون باید دو روز هم به بلفاست میرفتیم . از دکه ای ساندویچ خریده با ایریش کافی ( قهوه داغ مخلوط با ویسکی) خیلی سرد بود و بارانی. رفتیم ترمینال اتوبوس زیاد دور نبود و اتوبوس دو ساعت دیگر حرکت میکرد – همگی چسبیده بودیم به بخاری . بالاخره اتوبوس رسید – گرم و با حدود دو ساعت در راه بودن به بلفاست رسیدیم. و جایمان باز خانه جوانان بود و با همان وضعیت . اینجا کمی گرمتر بود .همگی پس از خوردن سوپی گرم و لذیذ و غلیظ رفتیم خوابیدیم تا روز بعد. صبح پس از صبحانه مارک به برسی نقشه و با کمک مدیر مسیر را مشخص کرد کجا برویم.

روز اول را از شهرداری و بازار مکاره حضرت جورج وساعت البرت گذراندیم – ناهار را سر پایی با ساندویچ گذران کردیم و موقع بازگشت به هاستل در یک پاپ باز ویسکی و آیریش کافی و مرغ سوخاری خوردیم . یادداشتها همه نوشته شد تا بخوابیم و روزی دیگر به سیر

سیتی هال

ساعت البرت

جورج مارکت
صبح بیدار شده پس از صبحانه که شامل نان گرم و کره و مربا ، چای انگلیسی و یا قهوه بود خوردیم ، با اتوبوس به دانشگاه رفتیم و کتابخانه همچنین سری به کلیسای قدیمی ...... زدیم

ناهاری حدود ساعت سه خوردیم و به هاستل امده تا سر فرصت حمام کرده بخوابیم تا بتوانیم ساعت 6 صبح اتوبوس گرفته به دوبلین و لنگر گاه کشتی برویم .

بدون صبحانه عازم ایستگاه شدیم و حدود 2 ساعت در راه بودیم – جای خود را در کشتی پیدا کردیم همگی چون نعش افتادیم . دو کوپه داشتیم – ساعت 7 بعد از ظهر به خوابگاهمان در لندن رسیدیم.

ادامه دارد


نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 13:22 1392/02/28
71

تقدیم به یاران
به لیلا ، باران پاییزی ، مهران ، بابک و ساساندانشگاه و خوابگاه "سفر نامه " قسمت ششم

صبح زود همگی بر خاستیم پس از صفای سر و روی به سفر خانه دیر رفتیم . صبحانه خورده و همگی برای خریدن توشه ای در قطار چیزی خریدیم که البته قلم اول و دومش ساندویچ و پپسی کولا بود. سوار بر ترن و رو بمقصد بودیم. همه شروع کردند به نوشتن از قلم افتاده های سفر . لهجه اسکاتلندیها سنگین و ارام و دیر فهم است و گاهی از دیالوگهای محلی استفاده میکردند . شدیدا به اسب سواری و مسابقات ان و شزط بندی بر روی اسبها علاقمندند . بهترین انواع نان را در انجا خوردم . ویسکی را چون خون بر رگها جاری میسازند.

مزرعه ای در اسکاتلند

مسابقه اسب دوانی
ساعت 8 شب به لندن رسیدیم ، همه خسته اما با تجربه ای دیگر. از سه شنبه کلاسهای ما شروع میشد. وای که برایم چه هزینه سر سام اوری بود تهیه کتب درسی . البته من از کتابهای دست دوم که محصلین سال قبل میفروختند استفاده میکردم . ان زمان مثل حالا نبود که هر روز علم با تحقیقی جدید رو برو باشد. چاپ اول با چاپ سوم یا حتی پنجم نفاوت زیادی نداشت .شاید خطی و وتری فرق میکرد با دو سطر که انرا در کتاب کهنه خود باز نویس میکردیم.کالج برایم حالت دیگری داشت ، هم کمی خجالت میکشیدم که زیاد با انها در امیزم و هم تازگی محیط وهمی در من دختر شیطان ایجاد میکرد.

Hendon collage of technology
کالج ما درقسمت شمال غربی لندن بود، فاصله با اطاقی که در چرچ استریت داشتم بسیار و عوامل متعدد برای جا بجایی . اتوبوس و مترو که ان زمان میگفتند sub way بعدها گفتند under grand و به tube station هم معروف بود . همه گران میشد حتی با نیم بهایی دانشجویی و از همه مهمتر وقتی که به هدر میرفت.(در همان روزهای اولیه که به لندن امدم چیزی که بیش از همه چیز نظرم را جلب کرد خوانده روزنامه صبح در دست مسافران اتوبوس و یا کتاب در مترو که حساب کار خود را کردم ، یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریهای ایران نیست ، مردمی که از کمترین وقت برای خواندن غافل نیستند ، این روباه پیر و مکار بیجا عمل نمیکند تا زمانیکه پر مشتری ترین دکان کیوسک های روزنامه ها و کتاب فروشیها و کتابخانه های عمومی همیشه پر) خوابگاه هنوز جا باز نشده بود و مدتها طول میکشید تا نوبت بمن برسد . دوستی پیدا کرده بود بنام اعظم وثوقی دختر دکتر وثوقی که استاد دانشگاه و ان زمان یعنی 50 سال پیش عضو یونسکو سازمان ملل هم بود (روانش شاد) تلفظ نام اعظم برای خارجیان مشکل بود یکی صدایش میکرد حسن، دیگری عصم و خلاصه خسته شده بود و نام خود را به sam مخفف سمنتا تبدیل کرد و راحت شد. او با ان پدر پر ابهتش روزی دو ساعت در فروشگاه یک یونانی درتا تانهام کورت رود کار میکرد . یعنی تقریبا مرکز شهر. روزی که با هم بودیم باو گفتم دارم برای اطاقی مناسب در هندون میگردم . بمن گفت این رییس من انجا زندگی میکند از او میپرسم اگر سراغ داشت بتو خبر میدهم . یک هفته بعد یادداشتی از اعظم در صندوق پستم بود که عصر فلان روز در فروشگاه باشم . با خوشحالی رفتم مادر رییسش مرا دید ، نشناخته رویم را بوسید و گفت میتوانم اطاق کوچکی در خانه خود بتو بدهم با صبحانه و شام ، اما ماهی 30 پوند . برای من ماهی 40 پوند پول میفرستادند . هزینه های دیگر را باید با ماهی 10 پوند میگذراندم . اما خیلی خوشحال بودم . پسرش امد و چمدانها و خرت و پرت هایم را بکمک سمنتا جمع کردیم و رفتیم. خانه انها با دانشکده15 دقیقه پیاده راه بود . خانم پاناجی از بس این زن مهربان بود بعد ها اورا مامی میخواندم . بلندن بود و برایمان دلمه و کوفته پخته بود . سمنتا که بیش از من در لندن بود تا غذا ها را دید از خوشحالی جیغ میکشید و منهم بعد از اینکه خانواده دکتر ذکری به ایران بر گشتند غذای ایرانی نخورده بودم بیشتر با ساندویچ سر میکردم .

دست راست که ماشین سیاه پارک شده محل اقامتم بود 202 hendon way
خانم پاناجی در قبرس نیکوزیا متولد شده بود در جوانی به همراه شوهرش به لندن امده و تنها یک پسر داشت که هم سوپر بزرگشان را مدیریت میکرد و هم در دانشگاه لندن حقوق میخواند و در خوابگاه زندگی میکرد. او چون مادرم در جوانی شوهرش را از دست داده و بخاطر پسرش شوهر نکرد.در همان نزدیکی خواهرش و دختر خواهرش با خانواده خود و چند تا از دوستانش زندگی میکردند که روزهای شنبه را به باقلوا و قطاب درست کردن میگذراندند و مرا بیاد یکماه پیش از عید ایران میانداختند که مادرم با خاله هایم هر روز جمع میشدند و شیرینهای عید را تهیه میدیدند. روزهای یکشنبه صبح دیر بیدار میشدیم و خانم پاناجی صبحانه مفصلی تهیه میدید که ان روز پسرش هم میامد. شامل تخم مرغ عسلی که بمن میگفت اگر یکشنبه به تخم مرغت نمک نزنی به بهشت میروی ، هم چنین با تست کره زده شده داغ و سوسیس و بیکن میخوردیم و ساعت 11 به کلیسا میرفتیم . برای من فرقی نمیکرد جایی باید میبود و راز و نیاز با خدا بخصوص که مادر بزرگم از ارامنه جلفا بود. سبک به خانه بر میگشتیم و من و جورج پاناجی سر بسر هم میگذاشتیم که جورج ( مادرش اورا به یونانی یورگو خطاب میکرد) جورج میگفت مهستی شاید ما اصلا با هم عمو زاده ایم .وقتی اسکندر به ایران حمله کرد به سربازانش گفت به دختران ظریف و زیبای ایرانی تجاوز نکنید با انها ازدواج نمایید. و شاید ما بقایای انها هستیم و تو ان دختری هستی که مادرم هر گز نداشت . خانم پاناجی در روزهای دانشکده من یک ساندویچ هم برایم درست میکرد که با خود ببرم . روزی در یکی از نامه هایم برای مادرم نوشتم از این خانم و گفتم مامان مثل شما نازم میکند احساس بیگانگی با انها ندارم . خلاصه در اواسط ترم دوم اطاقی در خوابگاه خالی شد و نوبت بمن رسید. وقتی برای امضا گرفتن یک اطاق رفتم گفتند اول این را بخوان هر سطر انرا پاراف کن و هر جا را نفهمیدی بپرس چون در صورت تمرد از قوانین از خوابگاه اخراج میشوی . خوابگاه دختران و پسران جدا گانه – قبل از رفتن به دانشگاه باید اطاقت کاملا تمیز و مرتب باشد چون ساعت ده صبح اطاقها بوسیله مدیر خوابگاه بازدید میشد. شب اگر ساعت 9 و دو دقیقه میامدی درب خوابگاه قفل بود یعنی پیش از 9 شب باید انجا باشی . ساعت 11 شب خاموشی بود . عین سرباز خانه. هیچ پسری حق نداشت بخوابگاه دختران وارد شود . موسیقی نباید از اطاق بغلی بگوش برسد. قسمتی که من بودم شامل 6 اطاق بود با یک حمام وان دار – یک دستشویی و توالت ضمنا یک محیط کوچک مثل یک هال 4 گوش که یک میز کوچک با یک اجاق برقی کوچک با میز و صندلی 6 نفره نهار خوری . در اطاقها یک مبل یک نفره کوچک – میز تحریر با صندلی و یک بخاری انهم سکه ای برای گرما. یک تخت یکنفره یک تشک و پتو و لحاف و متکا. که تهیه وسائل چای یا قابلمه کوچک و فنجان و قاشق و چنگال و ملافه با خود ما بود. البته خانم پاناجی طبق معمول مادری کردند و همه چیز بمن دادند . هم خانه هایم
1 - کارلا هلندی و ترم اول علوم دینی ( او مورمون بود – مشروب نمیخورد – سیگار نمیکشید )
2 - کانی امریکایی ترم دوم رشته اموزش
3 – جوی امریکایی ترم دوم رشته سوسیالوژی
4 – هنی هلندی ترم دو رشته هنر های زیبا
5 – من ایرانی ترم دوم رشته تجارت و مدیریت
5 – اشرف (اشرف فارسی نخوانید ) eshrefاهل ترکیه سال اخر علوم سیاسی در فوق لیسانس – نه با ما معاشرت میکرد نه ادم حسابمان میکرد . میگفت بچه اید.
( هنوز همه ما با هم معاشریم در قسمتهای بعد از همه انها خواهم نوشت)
خوابگاه ما

بهترین دوران زندگی بود . برای تعطیلات کریسمس 4 نفر از خوابگاه ما (من و کانی و جوی و هنی به ایرلند رفتیم)
قسمت هفتم را به بازدید از ایرلند شمالی و جنوبی میکنم
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 21:16 1392/02/21
70

تقدیم به مهران فقطشرح سفرم از تهران به ونکوور


فرودگاه امام خمینی
سلام به همگی دوستان و انانکه این مطلب را میخوانند.

سه هفته پیش که مصمم شدم قبل از انقضای دوره ارسال گزارش مالیاتی به کانادا بروم ، به هر اژانس مسافرتی که زنگ زدم قیمت بلیط تهران ونکوور حدود هفت میلیون و نیم بود. تصمیم گرفتم خودم از روی لاین بلیطی مناسب پیدا کنم. خط KLM که تهران -امستردام - ونکوور - و برگشت بود بکلی پرواز های خود را بایران لغو کرده بود .لوفت هانزا که تهران - فرانکفورت - ونکوور و بالعکس بود هفت میلیون از روی لاین .خوب اینم که خیلی گران بود . با هر کوفت لاینی هم که شده تا لندن و از لندن با کانادا ایر لاین به ونکوورانهم یا از این ور جا نمیداد یا از ان ور و همه پر بود یا بسته . رفتم روی خط امارات - یعنی تهران دبی و دبی به سیاتل امریکا و از سیاتل با الاسکا ایر لاین به ونکوور . (فاصله رانندگی از سیاتل به ونکوور دو ساعت اس ، مثل اینکه از تهران تا قزوین با جت بری)خوب قیمت بد نبود 1445 دلار . مناسب به نسبت فروش ایران . همه قسمتها را پر کردم کردیت کارت را زدم قبول نمیکرد . ایمیل زدند که جایت را رزرو کرده ایم با این مشخصات باید بروی به دفتر ما در تهران و ادرس و شماره تلفن دفترشان در تهران.فردایش جمعه بود و اژانس تعطیل ، شنبه زنگ زدم گفتند با پول نقد بیا ما با کارت عمل نمیکنیم . و اگر تا ساعت 11 صبح نیایی جایت فروخته خواهد شد. با عجله یک گونی پول در تاکسی سرویس گذاشته روانه شدم . اخه بزرگترین اسکناسی که بانگ داد 5 هزار تومنی بود و بقیه دوهزار تومانی . رسیدم به دفتر فروش امارات روی بروی بیمارستان دی و گونی را کشان کشان بردم تو. 8-X

گارد دفترشان پرسید با این گونی نمیشه بری تو ممکنه از طرف القاعده باشی . گفتم بخدا القاعده که هیچ از الیایسه هم گذشتم . اما کو گوش شنوا. مدیر امد - حسابدار امد ، دربون از یک طرف پلیس چهار راه را هم خبر کردند . پولها را در بانک تجارت بغل دفتر عمارات تحویل دادند و منو محاصره کرده . اما گردن خودم کج بطرف شمارش اسکناس که مبادا پول شمار اشتباه کند و یا کارمند بانک یک بسته دو هزار تومانی را کش رود. ( اصفهانی و پول -جونش بره پولش نباید بره . در این بین یک مشتری در گوشم گفت نترس اینا بسته دو هزار تومنی بر نمیدارند از میلیارد کمتر براشون صرف نمیکنه . اما بگو اینا رو از کجا اوردی . منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم کارکرد چندین سال شب جمعه منه . رسید وجه را به مسئول فروش تحویل دادم بلیط را صادر کرد. نگاهی کردم دیدم نوشته تهران - دبی - سیاتل . گفتم ونکوورش کو ، قدم زنان بروم ؟ گفت ما تحریم هستیم انرا باید با عرض معذرت با ارز بپردازی و ما کار ارزی نمیکنیم. القصه ، بلیط را گرفته بخانه امدم . دیدم اهل منزل قیافه هایشان در هم ، کاردشان بزنی خونشان در نمیاید . فکر کردم دارند غصه میخورند چرا من میروم ، شما هم همین فکرو کردید ؟ خیر ، چون عجله برای رفتن داشتم زیر اجاق را خاموش نکردم غذایشان سوخته بود . مبایل هم نبرده بودم که بگویند سر راه چیزی بخرم. چشمتان روز بد نبیند ، بابام رو از قبر در اورده جلو چشمم اوردند

27 اپریل پرواز بود . 26 اپریل ساعت یک نیمه شب رفتیم فرودگاه امام خمینی .

تا برسیم و چک بشیم و بار ها را تحویل بدیم و ورقه پرواز بگیریم شد 4 صبح . امدم خداحافظی کنم و چیری از دیوتی فیری بخرم که اخرین اگاهی برای مسافرین دبی را اعلام کردند. رفتم تو و بسوی گیت پرواز دبی، فکر کنم یه دو کیلومتری بود.سوار شدم سر ساعت، پرواز انجام شد .نیمساعت بعد بوی گرم صبحانه بمشامم خورد که سینی را پیش رویم گذاشتند . بخودم گفتم ببین بخواب نمیدیدی که صبحانه را پیش رویت بگذارند ، انهم املت فرانسوی با نان داغ و کروسان و قهوه. این تو بودی که همیشه سرویس میدادی .

فرودگاه دبی
دو ساعت بعد در فرودگاه معظم ومجلل دبی به زمین نشستیم . سه ساعت بعد پرواز از دبی به سیاتل بود. رفتم دیوتی فیری سیگار خریدم با کمی خرت و پرت . رفتم اطاق سیگار کشی اولین سیگار را کشیدم که بدلم نچسبید و سلانه سلانه راهی گیت شدم. با روی باز مهمانداران شیک پوش و خیر مقدم انان وارد بویینگ 747 شدیم . باز سر ساعت پرواز انجام شد و با 16 ساعت پرواز مداوم یعنی بی توقف به سیاتل رسیدیم . البته در طول راه 12 ایستگاه تلویزیونی داشت 12 ایستگاه رادیویی و موسیقی و فیلم هم جداگانه . و یک ایستگاه هم برای چگونگی پرواز که از کجا شروع و به کجا ختم میشود . بخوبی میدانستی در ان لحظه در کجای دنیا قرار داری ، در ان نقطه ساعت چند است و مشخصات پرواز. چندین بار ناهار و شام و صبحانه سرو کردند. یکساعت مانده به فرود در سیاتل ( سیاتل مرکز ایالت واشنگتن است ) در امریکا دو تا واشنگتن دارند یکی واشنکتن دی سی که مقر و یا پایتخت امریکا در شرق و کناره اقیانوس اطلس است و دیگری ایالت واشنگتن که در غرب و کرانه اقیانوس ارام و سه ساعت تفاوت زمانی دارند. فرم گذر از گمرک دادند که پر کرده و در بدو ورود به پلیس و گمرک دادیم . برای تحویل اثاثیه مجبور شدم گاری بگیرم 5 دلار . گمرکچی گفت چمدانهایت را از گیت B تحویل بگیر - یعنی سوار قطار برقی شو ، حدود دو کیلو متری .

فرودگاه سیاتل
رفتم بار ها را گرفتم در این فکر بودم که با قطار سه ساعته برم به ونکوور یا با اتوبوس دو ساعته . از کسی سوال کردم چگونه به ترمینال بروم که گفت این اتوبوس که ایستاده میرود ونکوور . خوشحال رفتم . داشت بار مسافران را میزد و اسامی را چک میکرد. از من پرسید رزرویشن داری گفتم نه . گفت اگر کسی کنسل کرده بود ترا سوار میکنم و الا با اتوبوس بعدی که دو ساعت دیگر میرسد میروی. ما رو میگی بهت زده بودم که یک خانم ژاپونی همراهش هنوز نرسیده بود ماند برای سرویس بعد و من سوار شدم ، پرسیدم کرایه چقدر است گفت 57دلار اعتراض کردم که من در ان لاین دیدم 40 دلار گفت از ترمینال . سوار شدم براحتی رفت از گوشه و کنار شهر هم که رزرو داشت مسافرهایش را جمع کرد و بصوب ونکوور شدیم. تا رسیدیم به مرز راننده گفت اخر هفته است و شلوغ ،دو ساعت معطلی داریم - خودش همه بارهای مارا به داخل گمرک برد بدون حرف و سخن و پاداشی . در ماشین هم ورقه گمرکی داد پر کنیم . من نوشته بودم دو سال خارج از کانادا بودم و ارزش لباس و همه چیز حدود دویست دلار . نوبت من که رسید گفت دو تا چمدان داری، یک ساک دستی ،یک کیف میگی دویست دلار . گفتم همه اش برای تو دویست دلار بده من برم. خندید و گفت برو .دوباره ماشین بار گیری کرد و براه شدیم . حالا معطلی ما باین دلیل طولانی شد که دو تا اتوبوس دبیرستانی به گردش مثلا علمی رفته بودند و این جوانان را تا سوراخ چیزشان را هم وارسی میکنند اخه خودشان هم روزی به این سن بودند و میدانستند چه میگذرد . بهر حال هر کجا مسافری میخواست پیدا میشد .

من از بغل دستی خواهش کردم با مبایلش به فامیلی که قرار بود بیاید و مرا ببرد زنگ بزند که اخرین ایستگاه هتل هالیدی این است در خیابان بورارد من انجا پیاده میشوم . البته غیر از تعطیلات اخر هفته که مبایلها مجانی میشود نباید از کسی انتظار داشت تقاضایت را بپذیرد و من اول پرسیدم که مبایلت اخر هفته مجانی است ؟بعد تقاضا کردم. در کانادا هر پنی را باید از زیر پای فیل در اوری . یعنی پول در اوردن مشکل است . بهر جان کندنی بود رسیدیم ، عبدی و میترا امده بودند گفتم این مثل اتوبوس شمس العماره تو همه کوچه ها گشت و مسافر پیاده کرد . گفتند بهمین دلیل گرانتر است . هر چه اصرار کردند بروم منزل انها گفتم بار دارم و بهتره مستقیم برم پیش فریده فردا هم ساعت ده با حسابدارم قرار دارم برای اوراق مالیات ( حالا هر کی ندونه فکر میکنه چه سرمایه ای اینجا خواباندم) نه بابا ، اینجا هر کس پس از هیجده سالگی باید ورقه مالیاتی پر کند حالا یا دانشجو است یا بیکار یا شاغل به هر کاری و من بخاطر اکتیو شدن بیمه ام باید قبل از اخر ماه پر میکردم. و از ان زمان یک دم دنبال کارهای بازنشستگی . البته بلافاصله بیمه ام را انجام دادند بطوریکه امروز به ازمایشگاه رفتم و هزینه 700دلاری برایم مجانی بود. دکتر هم رفتم . عکسبرداری از کمرم هم انجام شد. بازنشستگی من گفتند حدود 16 هفته پروسس دارد.
ده روزه اینجام هنوز خوابم تنظیم نشده - سه شنبه هم باید برویم رای بدهیم برای انتخاب فرماندار ایالت (ما میگوییم استاندار) من به NDP که سوسیال دمکرات هستند رای میدهم . ایران هم به مشایی


نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 18:19 1392/02/2
69

تقدیم به لیلا ، به شرق
سفر نامه قسمت پنجم
11 نفر از فارالتحصیلان ششم دبیرستان جمع بودند و منهم رسیدمویلیام ( این نام را به بیل تلقظ میکنند ) بیل را سر پرست و پدر خرخ تعیین نمودند و کلی مشکل بر شانه اش . خودش بتنهایی در یکی از روزها که با مدیر قرارگذاشته بود رفت ، برای همه ما کارت شناسایی دانشجویی صادر شد . هر کس اذوقه ای ساده در کوله پشتی خود داشتیم . لباس تنمان یک شلوارجین "لی" یک پیراهن با پلیور گرم و در کوله یک اضافه از همه بعلاوه لباس زیر . در روزحرکت ساعت 8 صبح در charring cross stationقرار داشتیم ،


ایستگاه قطارچارینگ کروس
بطرف گیشه بلیط فروشی رفتیم ( انزمان " بوق علیشاه " بلیط در ایستگاه صادر میشد انهم یکسره )با ارائه کارت بلیط نیم بها یعنی دو پوند استرلینگ خریده در دو کوپه جای گرفتیم .انقدر سر و صدای ما 12 نفر با خنده و حرف بلند بود که مرتب تذکر میدادند . از ما 12نفر یک نفر فیلیپ (فیل صدایش میزدیم ) که اهل ویلز انگلیس، انگلیسی را با لهجه غلیظ ویلیزی welshصحبت میکرد که در فهمیدن گفته هایش در مانده بودیمحتی انگلیسیها و متاسفانه از همه بیشتر خاطره وجوک و شوخی میکرد. ( مثل لهجه لری در ایران لغات خاص خود را دارند.) با گرل فرندش که او هم اهل کاردیف ویلز بود ( در ان دوران هنوز بوی فرند و گرل فرند تماس تنگا تنگ باهم نداشتند با هم سینما میرفتند ، پارک میرفتند و گاهی بوسه ای دزدانه ) دو نفر اهل یکی از دهات اسکاتلند بودند و چارلز (چارلی) از خود ادینبورو (مرکز اسکاتلند ) که قرار شد راهنمای تور باشد و با لهجه اسکاتیش خود یا گیجمان میکرد یا از خنده روده بر . دو نفر ایرلندی بودند که یکی از دوبلین ودیگری از بلفاست و با لحجه غلیظ goidelic در تمام مدت هم با هم نزاع داشتند (مثل ترکهای ایران که بلند حرف میزنند) یک دختر هندی بسیار زشت (اخه من هر چی فیلم هندی دیده بودم دختر های فیلم همه خیلی زیبا بودند)اما همیشه شاگرد اول و در ریاضی از دبیرمان بهتر تحلیل میکرد. دختر شیرینی بود و دلنشین ( پس میتوانی زشت باشی اما با حرکات و صحبتها و پیشرفتهایت هم در دلها رسوخ کنی و هم مورد احترام قرار بگیری) . یک پسرهلندیودو دختر المانی ومن که ایرانی بودم . البته انگلیسیها میدانستند ابادان و شرکت نفت و پالایشگاه را، اما نمیدانستند ایران کجا است . در بین حرفها ،رومینا(دخترهندی) گفت : زیاد با مهستی شوخی نکنید اون بیچاره با شتر از ابادان به لندن امده . منومیگید مثل اسفند رو اتش بر افروختهو عصبانی گفتم خیر من ابادان سوار هواپیما شدم و لندن به زمین نشستم . شتر هم تا حالا جز در فیلمها ندیده ام. که کوپه غرق در خنده . شروع کردم جوک های انگلیسی گفتن و لهجه هندی و اسکاتلندی و ایرلندی را تقلید کردن . که دیگه دست از سرم بر نداشتند . رومینا گفت honeybunch ( در بینان گلیسی زبانان ، هر کس را دوست میدارند لقبی بر اومینهند واین لقب بر او میماند بمععنی کوزه عسل است ، و ای دی من در کلوب به همین نام ) حالا تقدیمت میکنم :بفارسی و با لهجه از اقبال لاهوری خواند
آدمی اندر جهان هفت رنگ
هر زمان گرم فغان مانند چنگ
آرزوی هم نفس می سوزدش
ناله های دل نواز آموزدش
گفتم به فارسی ؟ گفت بلی در هند وبخصوص پاکستان زبان فارسی دانستن یعنی از تعین و فرهنگ بالا برخوردار بودن و به شیوایی انرا به انگلیسی ترجمه کرد و گفت با شتر امدنش را شوخی کردم که بحرف بیاید و چنان از تاریخ و ادب و فرهنگ ایران و سیاستی که مصدق چون گاندی پیاده کرد حرف زد که من خود را در عرش دیدم . هرگز یادش و استعدادش و قیافه اش از یادم نمیرود . و رد این اعجوبه را گم کردم چون ان زمان تلفن و موبایل و کامپیوتر و اینرنت نبود ( او در کالج رویال کویین قبول شد مثل هاروارد امریکا ) در این سفر خیلی از او اموختم و از خیلی بچه های دیگر نیز. چه سعادتی نصیبم شده بود که قبل از دانشگاه با چنین گروهی به سفر جمعی رفتم (تنها سفر جمعی که در ایران داشتم یکروز را در دیری فارم ابادان با همکلاسیهایم بودم و ساندویچ های ناهار را هم مدرسه تهیه دیده بود. پس از 8 ساعت به ادینبورو رسیدیم . بیل از طریق دبیرستان دو اطاق در یک صومعه برایمان تهیه دیده بود که تقریبا نزدیک به مرکز شهر بود .

ایستگاه قطار ادینبورو


چارلز (چارلی) که اهل انجا بود ما را به اتوبوس راهنمایی کرد که به پانسیون صومعه برساند . همه ما فقط چشم شده بودیم و از پنجره اتوبوس بیرون را مینگریستیم . ان زمان از شلوغی لندن رهیده و ادینبورو را تمیز و بی ترافیک میدیدیم وفکر میکردیم بهترین نقطه جهان است. بارانش از لندن کمتر و هوا افتابی بود. در ایستگاه نزدیک به پانسیون پیاده شده حدود یک کیلومتر با کوله پشتی از کوچه پس کوچه ها که خانه های زیبای عهد ویکتوریایی بودند گذشتیم .
Holyrood abbey

چنانکه چارلی تذکر داده بود ارام وارد صومعه شدیم . خواهر روحانی منتظر ما بود پس از دیدن کارت ما برای هر یک کارتی که قبلا درست کرده و نام کوچک ما درشت بر ان نوشته شده بود بصورت گردن بندی از روبان با یک صلیب کوچک مسی
(هنوز دارم) اویخت و گفت حتی در خیابان وهر جا میرویم باید مشهودباشد مگر در پاپ که در زیر لباستان بگذارید(پاپ به رستورانهایی میگویند که محل تجمع اهالی محل و دیدارهای دوستانه و یا جر وبحث . و بیشتر برای خوردن غذایی کوچک و مشروب میروند. البته بهترین ویسکی دنیا ازاسکاتلند است چون تخمیر دو باره میشود. خواهرگفت من سیستر کاترینا هستم 32 ساله ام و سر پرستی شما ها با من . شروط اقامت: ساعت 10.1 دقیقه در صومعه بسته میشود . از ساعت 8 شب نباید حمام کنید . سیفون توالت را بعد از ساعت ده نکشید . مخلوط شدن دختر ها با پسر ها ممنوع است تاساعت 10شب میتوانید برای با هم بودن از سالن اجتماعات استفاده کنید –بلند حرف نزنید . ساعت 7:30 باید برای ادای نیایش به قسمت کلیسا همه حاضر شوید .برای انها هم که مسیحی نیستند همین قانون است . ما هر کدام به خدای خود باور داریم محل ان مهم نیست همه جا خدا با ما است (چه مسجد چه کنشت) . و ساعت 8 صبح صبحانه در اشپزخانه (دوقطعه نان تست یه چ.... کره یک ظرف مربا )
حال برویم اطاق هایتان را نشان دهم تا اثاثیه خود را نهاده و تور دیدن کلیسا را بر قرار کنیم . ما را به راهرویی برد که باندازه یک خیابان طولش بود و همه شدید نیاز به تخلیه داشتند اما کو گوش شنوا و کوان کس را که بدردت برسد .البته با شبی سه شیلینگ تو قبرستان هم نمیگذارند بخوابی . همه بهم نگاه میکردیم و فیل ازپشت پاهایش را بهم قفل میکرد یعنی دارد میریزد . که ما از خنده بدون صدا در حال ضعف و منکه طاقت نگهداری ندارم گاهی میایستادم ونفسم را بالا میکشیدم شاید مددی بر کنترل. (حالا مادر و خواهر هایم دلشان در ایران خوش بود پول دادند من برم سفر اسکاتلند (گدا اصفونی 10 پوند فرستاد فکر کرد کاخ باکینهام را باسمم کرده ) توالت و دستشویی ها یک فرسخی اطاقها ، فقطیک مردانه ویک زنانه . ای بیل ، بابات بسوزه با این جا گرفتنت اما بهر حال محصل مفلس که پول ندارد هتل برود با هر بدبختی هست بایدساخت .فوری گفتیم سیستر ما باید برویم دستشویی . پشت درهای توالت به صف ایستادیم . همه التماس میکردند که خودش اول برود و بهم میگفتند، دست و صورت نشویید – شماره دو ممنوع – شماره یک هم نصفه نیمکاره . تا همه بتوانند استفاده کنند. همه خسته بودیم و داشتیم از پا میافتادیم . یکی از پسر ها کمی دیر کرده بود هی میزدند بدر زود باش اونم میگفت از بس نگه داشتم بند اومده خلاصه اوضاعی بود . اما سیستر ککش نمیگزید ، میدید با یک مشت نو جوان تخس رو برو است تازه هم از راه رسیده اند . گفت take your time :و نشست به انجیل خوانی تا کار ما تمام شود. شاید یکساعت طول کشید . یکی به اخر مونده رومینا بود. رفت و ماندگارشد گویا یبوست داشت کی از پسر ها از پشت در یواشکی گفت رومینا درسته اینجا کلیسا است وخدا کمک میکنه خودت هم باید کمی زور بزنی PUSH _ PUSH _ PUSHشلیک خنده به اسمان .سیستر هم فهمید اما بروی خودش نیاورد یک چیزی مثل استغفرالله کفت و لبخندی و به قرائت مشغول . ما را برد به اشپزخانه که یک اجاق رومیزی سه شعله برقی داشت با یک ظرفشویی اندازه یک لگن کوچک 20 تا بشقاب 20 چنگال 20 تا کارد و 20قاشق قهوه خوری. و چندلیوان لب پریده و فنجان چای، یک یخچال 3 فوت که چ.... هم توش جا نمیگرفت .اما به هر کدام از ما یک ساندویچ گنده که پنیر و کاهو و گوجه فرنگی بود با یکی یک لیوان نوشابه داد. گوییا خدا دنیا را بما یکجا داده بود. من داشتم ارام گاز میزدم ومیخوردم که فیل امد یک سوم ساندویجم را کند و گفت فکر میکنی تو ریتس نشستی شاتو بریان میخوری تا تموم کنی صبح شده ، من کمکت میکنم. بقیه از ترس نصف ساندویچ شان را گذاشتند در جیبشان تا دیگری نقاپد. اما لیشتون پسر المانی جیب دختر هلندی رو زد و ساندویچ را با دوگاز به معده روانه کرد.آی جوانی کجایی
نه گرسنگی و خستگی میفهمیدیم ، نه داشتن و نه نداشتن و نه مسئولیتی بر دوش – هزینه ای میرسید – راه دانشکده ای در پیش وخواندن کتابی چند.
پشت کلیسا قبرستانی بود چون پارک امین الدوله ، درختها سر بر همکشیده لا بلایشان پیچ امین الدوله ، در قسمتی دیگر با رز درختی سر هم نهاده و خیابان بندی زیبا با سنگفرش بر گوری خواندم" Lina 28 flown with love" لینای 28 ساله با عشق پرواز کرد (لابد خودکشی کرده) دسته گل زیبایی بر گورش بود روی کارت نوشته بود
Still love you هنوز دوستت دارم . دنیای عاشقی در زیر اسمان کبود همه به یک رنگ است.

به نماز خانه رفتیم ، شمع روشن کردن مجانی بود . برایسلامتی مادرم و همه دعا کردم ، برای پدرم و مادربزرگ عاشقم که از دینش برای عشق گذشت و همیشه در قعر.چشمانی برنگ دریا یش نوعی توبه بود.، امرزش خواستم و از درگاهش خواستم موفق به ایران برگردم . سه شمع هم روشن کردم.
تور تمام شد – 6 دختر در 6 تخت تکنفره فنری غلطیدیم و بخوابی عمیق . ساعت 6:30 صبح با زنگ ساعت سفری بیدار شدیم . اماده نیایش شدیم ( درنیایش دختران حتما باید روسری بر سرداشته باشند) صبحانه با قهوه تلخ خوردیم و طبق برنامه چارلی پیاده عازم شهر پیاده شدیم .
اول به خیابانپرنسس رفتیم


بهد به لینگلیل مرکزیرفتیم
تا به گالری هنر های زیبا – شاید این دیدارازدوساعت گذشته ، گذشت زمان را حس نکردیم تا من فریاد گرسنگی را کشیدم .

بسیار زیبا بود گالری پرتره های شاهان و ملکه ها- نویسندگان – کارهای نقاشان بنامدنیا
به رستورانی رفته و همه فیش اند چیپس خوردیم در سایز بزرگ با نوشابه سهم هر کس 5 شلینگ شد

با اتوبوس خود را به قلعه ای در شهرقدیمی ادینبورگ رساندیم

بیشتر مسافات را یاده میرفتیم . بالا روی از جاده بطرف قلعه نفسم را بریده بود اما نمیتوانستم چیزی بگویم . اخر گفتم فوق العده خسته ام کمی مینشینم ، دیدم همه خسته اند اما به رو نمیاورند . قمقمه های اب در امد با چیبس – حالت پیک نیک واربرزمین نشستیم . جوک و خنده از معلمین بخصوص مدیر دبیرستان که چقدر سخت کوش بود همان mr. cooney شاید از دامنه تا خود قلعه دو کیلومتر بود . به قلعه رسیدیم اصطبل ها بهمان صورت 1779 . کالسکه هایزرین پارک شده در جای خود. بین جاده وقلعه خندقی خیلی بزرگ کنده بودند وپر اب یعنی انشعابی از دریا به ان کانال و پل متحرکی جاده را به قلعه وصل میکرد که اگردشمن بخواهد حمله کند طناب پل را بکشند و راه ورود مسدودشود. دو ساعتی هم انجا بودیم و دربازگشت که سراشیبی تندی بود باز ارام به پایین رسیدیم در همان شهر قدیمی به رستورانی رفتیم کهغذاهای محلی میداد
1 – chicken pieمثل کیک میمونه اما با مزغ وسبزیجات و غذای گران و گرمی است

2 -haggis tatties که گوشت ان باید از گوسفندباشد ریزشده – سیب زمینی رنده شده و سرخ شده درکنارش با شلغم پخته البته با ادویه جات محلی

چون نمیدانستیم چه خواهیمخورد بقیه را جوجه سوخاری وهمبرگر یک کوه سیبزمینی سرخکرده – اسپاگتی .انقدر سفارش دادیم تا 12 نفر سیر شوند.
دو روز دیگر را به شهر های دیگر
یکروز به کنار دریا و دوروز به گلاسکو رفتیم از انجا با قطار به لندن باز گشتیم
دختری که به تنهایی حق مهمانی رفتن نداشت حال چنان اعتماد بنفسی پیدا کرده بود که باگروهیهم سن وسال خود به سفری چند روزه میرفت – در این سفر خیلی چیز ها اموختم . از با هم بودنها – از سختی راه -از دوست داشتن یا نداشتن غذا – از گذشت وهم پا بودن با دوستان . هیچ دانشگاهی قادر نبود اینهمه بمن اموزش دهد.
مادرروانت شاد که متقبل دوری از دردانه ات ، متقبلهزینه سر سام اور زندگی من در انگلستان .خودت درحسرت خیلی خواسته هایت سوختی تا مرا مستقل و دور اندیش و ازاده ساختی
چنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:57 1392/01/31
68
نقل قول از : لیلا ب



مهربونم لیلا
گل گاو زبونم لیلا (گل گاو زبان برای  قلب مفیده)
مرسی عزیزنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:55 1392/01/31
67
نقل قول از : باران پاییزی

نقل قول از : لیلا ب


سپاس گویان ، ثنا خوانان
باران پاییزی عزیزم
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} باران پاییزی - 12:25 1392/01/31
66
نقل قول از : لیلا ب

دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 01:26 1392/01/30
65
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 01:14 1392/01/30
64
گلحسین با یادت چکنم؟



داد از تو فریاد از تو
"معلّم گوئیا امروز درس عشق می‌گوید كه در فریاد می‌بینیم طفلان را به مكتب ها"
درودیدیگربه روان پاک تو ، بر گورسردی که راحتارمیده ای ،
دیگر نمیخواستم از تو بنویسم ، دیگر نمیخواستم بنالم که نیستی اما چکنم ؟ وقتی یادت بمیان میاد انقدر بغض به گلویم راه مییابد که جز با ریختن اشکبغض ها از هم نمیگسلند .
میخوام برم، این بار به ونکوور ، شهره صبح تلفن کرد شام بیایید دور هم باشیم ،کسی نیست ماو شاهرخ وسهیلا و شما. طبق معمول ما کمی دیر رسیدیم ، چون نه گلی گرفته بودم نه شیرینی یکی ار بیریخت ترین گلدان توی لابی انها را بر داشتم و بردم.صدای حسن میامد تا تو اسانسور
شد خزان گلشن اشنایی
باز هم اتش بجان زد جدایی
همان لحظه تو در نظرم بودی ، وای از دل فریاد از دل
در باز بود بدرون رفتیم ، در اغوش کشیدن هم و بوی همدیگر را حس کردن .بهشهره گفتم بوی غذا نمیاد من دارمهلاک میشم ، تلفن کرد پیتزا از پیپورون بیاورند. حسن جامم را ازیخ و ودکا بدستم داد ، کمی اب کرفس و نمک اضافه کردم و گفتم این مارگریتای من. نوشا نوشمانبر قرار جام بانتها رسیده بود که پیتزا را اوردند . در اشپزخانه دور هم جمع بودیم صحبت ها همه دور تو میچرخید . همه ما نقاشیهای ترا قاب کرده و در معرض دیدمان .
یادته یکبار در باغ بگوشه ای خزیدی و مشغول نقاشی از باغ شدی .چقدر زیبا بود. در قابی بسیار بزرگ و زینت بخش سالن و امضا تو و تاریخ بوضوح : حسین ، تابستان 72 .
از تو و اختلافت با اسی که دوست چندینساله تو بود صحبت بمیان امد. دیدم نم اشکی بر چشمان همه . وای که چقدر تو خوب بودی ، شریف ترین مرد که من حتی در جمع خودمان میگفتم حسین بیشرف . شاهرخ میگفت هر گز یادم نمیرود که برای اولین بار دور همی ما منزل مابود ، حسین دیر رسید ، تا زنگ زد تو هم امدی دم در، بامن سلام و احوالپرسی و بتوگفت بیشرف ،عزیزم خوبی؟ و سرت را بوسید . من هاج و واج که این دیگه کیه ، وقتی تعجبم را دید دستی بشتم کشید گفت مگه خود مهستی خوارو مادر و عمه همه تونو به سیخ نمیکشه من ضربه اول رازدم تا اخر شب هم پای همه چیز که خواهد گفت فقط به تماشایش مینشینم.
از شهلا و احمد صحبت بود ، شهلا از همه ما دلخور است که ما میدانستیم احمد دارد زن میگیرد و باونگفته ایم . یادمهچقدرتو خودت واسطهشدی بین انها.جام ترک برداشته بود و به هیچ روی تعمیر پذیر نبود. و شد انچهنباید بشود . شهلا نمیخواستارش پدر نداشته باش برای این تن به ظلاق نمیداد . اما انسانها هر کدام به تنهایی حق زندگی دارند. من خودم با طلاق مخالفم اما اگر عمل کریهی بود ستونی را در شناسنامه ها اشغال نمیکرد. باز بمنبر رفتیمو بر گشتیم بتو ، به سازت به نوای بینوایت این تنها من نیستم که همه هنوز بیادت و با یادت اشکی بر چشم. دیروز تصادفی به نامه ایکهنمیدانم چه موقع به نامت رقم زدم بر خوردم . دلم گرفت ، دل تنگ شدم ، بقول تو هوایت را کردم
اهههههههههههههههههههه بازم سربهوایی باعث دوباره نویسی ان شدم و کلمه به کلمه اشک ریختم.
"کلحسین مهربون در خاک سرد خفته ام که نامت همچنان گر ما بخش دل لاله گونم است .
چرا اگر فیلمی میبینم ؟ اگر به شعری از دل بر امده بر میخورم؟ اگر به اهنگی سوز ناک گوش میدهم؟ تو درنظرم میایی !. بیشرف ، چون هم فیلم را درک میکردی هم شعراز دل بر امده میگفتی هم اهنگ شناس بودی . لامذهب، یادته در جمع یاران، اگاه از سرخی شرمی از عشق ، انگاه که سه تاری بر بر و صدایت را سر میدادی چه همه مفتون انگشتانت بخصوص که با شوری عجیب ریز در دستگاه ماهور مینواختی و میخواندی . هنوزنوای صدایت زمزمه در گوشم. همه برایت دست بردست میکوبیدند و من اشگ نثارت.همان نبود که مجبورم کردی سه تار فرا گیرم. اما چند اهنگی که فرا گرفتم و با صدای خراشیده از سیگارمینوازم و زمزمه میکنم اشکهایم صورتم را میپوشاند .واپس گرا شده برای دل خود هم نمیزنم اخه اینکه دل نیست، عضوی خونین در بدنی نحیف .
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم.
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت,
نشان از روی زیبای ته وینم ...
و اما امشب دختره داشت فیلم میدید . فریاد کشید ممممممممممممممممممممممممممامی بیا دارد فیلم
The notebook
نشان میدهد . کتابش را خوانده بودم و در حسرت دیدن فیلم ان ببازیگری جیمز واگنر و جینا رولندز . یادمه تو هم از بازی و شخصییت جمیز واگنر خوشت میامد اما من از طرفداران چهره و هیکلش بودم.در زمان نوجوانی سه عکس را دزدانه در کیفم نگه میداشتم – ملک مطیعی – جیمز واگنر و الویس پرسلی و هر سه را بخاطر قیافه و هیکلشان.
الویس که در جوانی رفت. و حال، ان لوطی سر گذر که قیافه جذاب و هیکل بلندش فخر بر زمین میفروخت را در مجالس سوگ یارانش میبینم که زمان هر چه داده بود پس گرفته . و جیمز واگنر را میبینم که از ان زیبایی مردانه و زن کش جز وقار چیزی نمانده
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
فیلم ماجرای دختر و پسر جوانی بود که بشدت همدیگر را دوست میداشتند، دختر کارمند اداره ای و پسر کارمند بانک، با اپارتمانی یک اطاق خوابه استیجاری و یک ماشین دست دوم بود.در این اثنا جوانی دیگر که بسیار برازنده و دارای شغلی دهن پر کن و پولدار بود بر سر راه دختر قرار گرفت. دختر به خواستار جدیدش گفت بوی فرند دارد و او را دوست میدارد . اما جوان پولدار بصرف اینکه همه چیز را میتوان بدست اورد اگر قیمت خوب بپردازی ، حتی عشق را میتوان خرید. زمزمه هایش بیشتر و بیشتر در گوش دختر جوان با ارزوهایی که پول میتوانست بر اورده کند نشست . تا دختر به ان پسر دلداده گفت میخواهد با پسری پول دار ازدواج کند و بهتر است این عشق فراموش شود . بوی فرندش هر چه نالید بی اثر بود. دخترگفت نامزد کرده است، اما در اخرین نگاه اشکهای جوان را دید. بسرعتاز خانه او دور شد، ولی در تمام طول راه گریست. بخانه رسید یک دوش و بعد اماده شد تا با نامزدش برای شام به رستورانی گران قیمت ومعروف برای غذاهای دریاییش بروند . در رستوران دختر هر چه را بوی فرند سابقش دوست داشت سفارش داد. یعنی چیز برگر با سیب زمینی و دسر بستنی نوشیدنی را کوکا کولا،ارزانترین غذا. و نامزدش با لابستر و موٍث و شراب شاتو دو ویل گرانترین . دختر دل پس قفا غذایش را میخورد و اشکهایش را میسترد. نامزدش پرسید ترا چه میشود گریه میکنی؟ گفت : به لابستر حساسیت دارم . و دردش را نهان کرد. سه ماهی از نامزدی انها میگذشت که نامزدش تاریخ ازدواج را برای4 ماه دیگر تعیین کرد و ماه عسل را درریویرا جنوب فرانسه . بوی فرند سابقش خود را به میامی فلوریدا منتقل کرد چون دیگر نفس کشیدن هم در همان شهر عشق برایش مشکل شده بود. بدختر زنگ زد که برایش پیغام بگذارد و بگوید.
" می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه خویش،
به خدا می برم از شهر شما، دل شوریده و دیوانه خویش،
می برم تا که در آن نقطه دور، شستشویش دهم از لکه عشق،
زین همه خواهش بیجا و تباه،
می برم تا ز تو دورش سازم،
ز تو ای جلوه امید محال،"
که دختر گریان گوشی را گرفت . صدایش را که شنید دیگر به هق هق افتاده بود
پسر نگران از اینکه اتفاقی افتاده پرسید به کمک نیاز داری بیایم؟ . دختر گفت اری و تلفن از دستش رها شد. بفوریت خود را با هزاران تشویش بخانه معشوق رساند که بیهوش بر زمین افتاده بود. با قطرات اب که بر صورتش پاشید دختر چشمان خود را باز کرد و سرش را بر سینه پسر گزارد که "هیچ نمیخواهم جز تو " ان همه شبهایی که گریستمرا با انگشتری درخشان بر انگشت نمیخواهم .به نامزدش تلفن کرد که اگرمیتواند برای موضوع مهمی الان بخانه اش برود. نامزدش وقتی رسید متعجب از دیدار بوی فرند سابق، و دختر بارامی همه چیز را تعریف کرد و گفت در این چند ماه سعی کرد ه بتواند همسر ایده الی برایش باشد اما دلش عشق نامزد را نمیپذیرفت . حلقه برلیان دو قیراطی و کلیه هدایا را در سبدی چید و نزدش اورد. نامزد خواست اقایی کند باو گفت حلقه باشد هدیه عروسی تو از طرف من اما بوی فرندش گفت متشکرم انگشتری مادر بزرگم را بر انگشتش مینشانم . بهر حال ان دو ازدواج کردند با قلبی مالامال ازعشق – فرزندان برزگ شده براه و زندگی خود رفتند نوه ها بدنیا امدند و این دو تنها شدند ولی عشقشان بیکدیگر پایدار . تا کم کم ملکه عشق دچار الزایمر شد و دیگر هیچکس را نمیشناخت – فرزندان ،پدر عشق را مجبور کردند کهعشق خود را به بیمارستان بسپارد و اجبار در این کار برای بهبودش بود . اما دکتر مربوطه باو گفت اگر هر روز برای او از عشقتان بگویی امکان بهبود در دور زمان هست . همین برای مرد عشق با گامهای محکم و کمری دولا کافی بود. سرگذشت عشق را هر روز برای او مینوشت و میبرد بیمارستان و برایش میخواند .
کلحسین با گریه های بی امان مرد عشق میگریستم و تلخ اشک میریختم. پس از یکسال زن برگشت و باو گفت نوا، عزیزم شام چی دوست داری برایت درست کنم ؟که پیرمرد دست بر گردنش کرد و به بوییدن و بوسیدنش ،
بیاد این شعر افتادم
ز حد گذشت غم عاشقی شرابم ده
به جز شراب چه درمان غم جوابم ده

کنون که چشمه آب حیات در لب توست
یکی دو جرعه هم از نیت ثوابم ده

به زیر تیغ خود این تشنه محبت را
بکش ولی اگر انصاف هست.آبم ده

ز انجماد شب قطبی ام ستاره عشق
اجازه ی سفر به شهر آفتابم ده

بهار می رسد از ره تو هم چو باد صبا
بیا و مژده ی گل بر دل خرابم ده

دو بوسه ای که ندادی مرا به بیداری
کنون که نیست میسر شبی به خوابم ده

عذاب عشق تو گفتم قبول جان اما
نگفتم این همه ای نازنین عذابم ده

غم زمانه چو کوهیست بس گران یا رب
به قدر کاهی اگر شد توان و تابم ده

زعمر هر چه که باقی بود مرا...از من
بگیرو لذت یک روز از شبابم ده

مجال گوهرم امواج بحر عشق نداد
به درک هستی خود فرصت حبابم ده

گذشتم از سر آب ای سحاب رحمت دوست
رهایی از نفس غول این سرابم ده
که به ناگهان زن گفت تو کیستی دست از من بر دار او فقط برای دقایقی قادر به شناخت شده بود و باز اسیر پنجه فراموشی . او را میراند . اما سالها، متوجهی؟ کلحسین، سالها باین کار ادامه داد. دقایق هوشیاری زمانش طولانی تر میشد تا یکسال قبل از مرگش کاملا بهبود یافت و شریک بالین و بستر عشق شد. غذای مورد علاقه مرد عشق را میپخت و پیر عشق میزی میاراست چون جوانان با شمع و شراب و موسیقی و پس از شام با والسی از موزارت همدیگر را باغوش میکشیدند و ارام پای بر میداشتند و گاهی قهقهه ای بیاد جوانی.
پاسی از این خوشبختی نو نپاییده بود که پیر عشق در خواب دچار سکته و بانوی عشق تنها شد در دهر بیگانگی . بانو هر روز با دسته ای گل بسوی ارامگاه ابدی او میرفت و با لبی خندان برمیگشت . تا بخانه میرسید حمله های بیگانگی با محیط باو رو میاورد و مینالید، چه تنها شدم خدایا !!!
درست یکماه پس از مرگ پیر عشق زمانی که از گورستان خنده بر لب باز میگشت بی محابا بطرف ماشینی در حال حرکت رفت . تصادف رویداد و بعد از6 ساعت حیات در بیمارستان با لبی خندان خودش چشمانش را بست و بخواب همیشگی فرو رفت.
گوییا خوشجال از پروازش یسوی معبود بود زمزمه کنان این شعرشاید.
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
کلحسین باز چه مرگمه ، در هر کجا نشانی از خود بر جا داری ، دیشب ضمن کند و کاوهایم باین سروده مریم بر خوردم و چشمانم دوباره باشک نشست
یادته یه روز اینو برام فرستادی پاریس
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
ازغصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه؟ دوست شدی اونجا با کسی؟
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون امد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم........................
کلحسین ، به سبک و سیاق تو نوشتم .میپرسیدم چرا رنگ و وارنگشون میکنی ، گفتی وقت بیشتری صرف تو میکنم و تا مینویسم فکرم با تو است ولو در دور دستها.
عزیز زندگی در گذر است
باقی بقایت ای باقیمانده در وجودم
تقدیم به لیلا
تقدیم به شرقنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:56 1392/01/13
63

از ابادان تا لندن "سفر نامه" قسمت چهارم


سه روز قبل از تشکیل کلاسها به دبیرستان سر زدم تا کارت تحصیلی و شماره کلاس را بگیرم ، 12 پوند برای تشکیل پرونده و کتابهای درسی پرداختم . باید خودم سه کلاسور میخریدم برای ریاضیاتکه شامل سه بخش بتفکیک علوم طبیعی در4 بخش و ادبیات انگلیسی . مداد مشکی شماره 4 و خودکار هم چنین اوراق اضافی برای تمرینات . هم چنین لباس ورزش که میبایستی ازمارک "ویلسون" میبود برنگ طوسی با کفش و جوراب و بهترین جا برای خرید این اجناس در طبقه دوم فروشگاه مارک اند اسپنسر در خیابان اکسفورد . لباس مدرسه یونیفرم شامل کت سورمه ای بلیزر، ژاکت صورتی با کلاه کپ سورمه ای و دامن اسکاتلندی و کفش فقط کلارک که همه در فروشگاه معظم سلفریجز موجود بود.



به کتابفروشی HW.Smith در کنزینگتون رفته همه احتیاجات را تهیه .اتوبوسی گرفته ایستگاه ماربل ارچ پیاده شدم. از اول اکسفورد قدم زنان به هر دو فروشگاه رفته خرید هایم را کردم در مغازه کوچکی فیش اند چیپس خوردم و منتظر اتوبوس که باران شدیدی گرفت برگشتم به فروشگاه یک چتر و یک بارانی هم خریدم. خسته و مانده بخانه رسیدم . حالا بنویسم چرا کلاس دوازدهم را در ایران نخواندم . اولا دختر شیطانی بودم و زیاد با اشعار فروغ و سایه و فریدون مشیری ور میرفتم – زیاد سنگ سیاست بازی وجبهه ملی گرایی میکردم و شنبه ها همعاشق و چهارشنبه ها فارغ بودم . اما عامل اصلی اینکه دیپلم گرفتن در انگلستان O-LEVEL محسوب میشد برای رفتن به پیش دانشگاهی یعنی A-LEVEL و در این پایه بود که استاد مشاور رانمایی میکرد در چه رشته ای ادامه تحصیل دهی اما اگر دیپلم را در کشور خودت میگرفتی باز مجبور بودی این راه O-LEVEL را طی کنی.

ایام هفته را بدرس و تمرین ، جمعه شب را با دوستانی که پیدا کرده بودم به دانسینگ ویا کنسرت اما هر جا که بودیم بایدساعت یکربع به12 انجا را ترک میکردیم که اخرین تیوب (خط مترو ) را بگیریم. فراموش نکنید ، نرفته بودم تارک دنیا شوم هنوز تین ایجری بودم باهمان خواسته های مطلوب این سن. درهمان زمان هم چون ایران که عاشق ویگن ودلکش ومرضیه بودم در لندن در موسیقی انها غوطه لذت وار خوردم . چون در ایران فقط صفحه بود اما اینجا ازرادیو دو موجی که خریدم با موسیقی فولک که بیتلها اجرا میکردند با ترانه های پاپ پیتولا کلارک و تام جونز با جاز لویی امسترانگ وهمچنین گروه سوپریمز soul میوزیک بخوانندگی دیانا راسو موسیقی بلوزJimmie Rodgers بخوانندگی وراک اندرول الویس پریسلی و کانتری میوزیکهمچنین Travis "Jim" Reevesموسیقی ایرلندی و استپ های نفس بر رقصشان حالت سماع پیدا میکردم یعنی نوعی پرواز .

یکبار به کنسرت بیتل ها که در فضای باز ورزشگاه ویمبلدون اجرا میشد و بلیط ان 5 شلینگ و بنفع بچه های عقب افتاده بود که حتی دولت اتوبوس خارج از سرویس برای همه نواحی ترتیب داده بود چون کنسرت تا ساعت دو نیمه


شنبه ها با دیر بر خاستن و از خانه قدم زنان به هاید پارک – خودشان میگفتند بزرگترین پارک شهر دنیا و ازکنزینگتون شروع میشد تا میان ماربل ارچ – گوشه ای به رقص و اواز –گوشه ای به سخنرانی در ملامت دولت اما بی حرمتی به ملکه جرم بود چون ملکه یک سمبل بود وبه حکومت هیچ ربطی نداشت . گوشه دیگر عده ای در اعتصاب خلاصه شهر فرنگ از همه رنگ . اب و هوای متغیر لندن هیچ تاثیری نداشت . باران میامد فوری چتر ها باز میشد . امروز برف و است و سرما انهم بی تاثیر براین اجتماعات . گاهی سری بر اسمان میکردم که خداوندا میبینم یک بام ودوهوایت را . کشور من در اختناق و من شاهد این همه ازادی در اینجا.

یکشنبه هایم به لباسشویی و کمی خرید که به یخچال نیاز نداشته باشد استراحت و مروری بردرسها.دیکشنری هییم که از ایران بردم همیشه تا اخرین پروژه ام یعنی بمدت 7 سال بسته تشد.ثلث اول با معدل C ثلث دوم با معدل B و ثلث سوم با میانگین +BAverage ششم را تمام کردم .

تابستان را از طرف سفارت به راهنمای گردشگران ایرانی پرداختم و توانستم بودجه سفری به اسکاتلند که محصلین خارجی ترتیب داده بودند بروم.
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:23 1392/01/13
62

شرق  الهی به همین شب عزیز سیزده  بدر که امد نیامد هم داره
یا تو بخشکی یا مناز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت سوم"

مجلس شورای ملی در لندن درکناررود تیمز
پنجشنبه صبح دکتر ذکری گفتند فریده و مهدی خودشان با اتوبوس به مدرسه بروند و من با ایشان به سفارت ایران جهت تشکیل پرونده . بهتر است کمی از وابستگی وپیوستگی و زندگی صمیمانه ایرانیان بنویسم و یادی از انهاییکه قدمی موثر در زندگیم برداشتند بکنم.

ا – در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت خواندم،ایرانیان مهربان ، متمدن ، مقتصد اما تا رشوه نگیرند کاری رابا نجام نمیرسانند . اگر نگاهی اچمالی به تاریخ اجتماعی ،سیاسی ایران بیاندازیم بخصوص از زمان قاجاریه که ملموس تر است میبینم از شاه ، وزیر ، وکیل ، مدیر ،کارمند حتی ابدار چی و زندانبان همه در این رشوه خواری دستی داشته اند تا بامروز. انزمان خیلی بمن برخورد که به ملیتم اهانت شده انهم در چنین کتابی که به همه زبانهای دنیا ترجمه گردیده .بعدهافهمیدم واقعیتی است و باید پذیرفت .

2 – ایرانیان مهمان پذیر ، مهمان دوست ومهربانند. این دکتر ذکری با خانواده شان با خانواده من هیچ ارتباطی نداشته اند . خواهر زن ایشان دوست مادرم بودند که سالی یکی دو بار مهمان هم میشدند . انقدر بمن محبت کردند که تا اخرین لحظه عمر سپاسگزارشان هستم . چندین سال پیش خانم و دخترشان در تصادف از بین رفتند احتمالا دکتر فوت شده اند روانشان شاد اما پسرشان در امریکااست که سالی یکبار عید را بهم تبریک میگوییم . دیگری منیره علوی مقدم که حتما باید هفته ای یکبار برای ناهار میرفتم که غذای ایرانی بخورم (بخاطر دارید که سفر نامه در زمان بوق علی شاه است و انزمان رستوران ایرانی نبود. ) یادت گرامی مهربان منیر – و فرانک دختر تیمسار همایونی که در درسهایم کمک موثری و خانم تیمسار ازهاری که هر گز ندیدم نماز نخواند و حتی مهمانیهای انچنانی سفارت رابا روسری میرفتند اما گاهی سری بخوابگاهم میزدند سرم را مادرانه بر سینه میگذاشتند تا ارامشم دهند. ان دیگری که یاری گر بود در انتخاب رشته و همه امور دبیرستان تا دانشگاه اقای دکتر امامی سفیر فرهنگی سفارت بود و علاوه بر انان اردشیر زاهدی بود. مردی فوق العاده شیک پوش ، برازنده ، وارد به امور سیاسی ولی باور ناکردنی بد دهان ، اگر خطایی میدید ، اما همین مرد داماد شاه بود و از قلبی مهربان برخوردار. هفته ای دو روز که هر روزش فقط دوساعت کار دفتری در کتابخانه سفارت برایم در نظر گرفت که کمک هزینه تحصیلی بود.

باتفاق دکتر به سفارت رفتیم ، مرا به دکتر امامی معرفی کردند و گفتند خودش بتنهایی همه کارهایش راانجام داده وقتی فهمید کلاس سمعی بصری در انستیتو زبان انگلیسی گرفته ام ، گفت چرا؟ کلاس زبان انگلیسی برای دانشجویان مجانی است و انستیتو خیلی خیلی گران است . جواب دادم ، من سوم سپتامبر باید سر کلاس ششم دبیرستان بنشینم و باید زبان را بخوبی بدانم غیر از پول اهمیت زمان برایم بیشتر بود. کارهای فرمالیته اداری انجام شد وقرار بعدی برای سفارت در پایان ثلث اول دبیرستان با کپی ریز نمرات.

در بازگشت از دکترسپاسگزاری کردم و گفتم با اجازه شما چند روزی رابدنبال اطاق دانشجویی جهت اقامتم جستجو خواهم کرد گفت تا شروع کلاسها همینجا بمان ، در مدارس غالبا انها که جا برای دانشجویان دارند اعلامیه میزنند و راحت تر خواهد بود.

دوشنبه موعود شروع کلاس زبان رسید. همه با سه برگه امتحانی نشستیم ، صفحه اول بد نبود ، صفحات دوم و سوم فکرکنم ازکره مریخ بود. خلاصه کلام مرا کلاس اول گذاشتند. یک ضبط صوت ریلی (یعنی درسها روی رینگ بزرگ ضبط شده بود ) وهرکدام یک گوشی بگوش و هردو چشم دوخته بر صفحه کتاب و معلمی جوان با خط کشی بلند مشغول صحبت ، دلم میخواست جیغ بکشم اون گوشی که درگوشم بود وینگ وینگ میکرد ، اون کتاب که معلم درجای مناسب یکباره مثل اجل معلق بر لغتی در کتاب میگذاشت یعنی درست متوجه این لغت نشده اید ( اخه مگه تو علم جن داری که ما متوجه نشده ایم مثلا کلمه رنگ زرد بوده انقدر میکشید و میگفت تا ما بفهمیم. مثلا یکی پیراهنش برنگ زرد بود اورا بلند میکرد که ما میپنداشتیم به پیراهن زرد میگویند yellow color که فریاد میزد با گچ رنگی ده رنگ نقاشی میکرد دور همه را دایره میکشید زیرش مینوشت colorsده بار هم تکرار بعد رنگ زرد را فلش میزد تازه میفهمیدم اینهمه خود را جر دادن رنگ زردبود . نوبت بمن رسید لغت separate هر ادایی از خودش در اورد من نفهمیم تا یک دختر افغانی از خانواده ظاهر شاه با یک کیلو طلا بر دستانش فهمید وچون میدانست من ایرانیم به فارسی میخواست بمن بفهماند (بخدا پس از پنجاه سال هنوز هم قیافه اش در نظرم است هم دست بند و النگوهای طلایش همصدایش درگوشم و میخندم) بمن میگفت جودا جودا حالا مشکل دو تاشده بود تا داشت استین کتش را از جا میکند که جودا یعنی چه.بفارسی داد زنم مثل ادم بگو "جدا" هی جودا جودا در اوردی . البته کسی جز خودم نفهمید چه گفتم اما از او تشکر کردم گفتم "تانک یو" زنگ تنفس که شد همان جودا که اسمش منیره بانو بود را کشیدم کنار وباو فهماندم اطاق دانشجویی میخواهم با هم به تابلو اعلانات سر زدیم من لغت اجاره را for rent میدانستم و حالا این انگلیسهای موذی کرده بوند to letو بعد فهمیدم باید بروم اژانس سرخیابان
این بخش هم همیشه در مغزم حک شده ، فرم اجاره را میخواستم پر کنم با هر بدبختی بود انجام دادم و به ان خانم گفتم چقدر اجاره میتوانم بپردازم و محلش نزدیک اینجا باشد وهزاران اگر ومگر دیگر اخرش گفتم did you Under-Stand و او با نهایت استیصال گفت yes! I understood . منظورش فهمیدم ولم کن ، قرار شد برایم وقت بگیرد تا فردا بروم وبا مدیر ساختمان گفتگو کنم. گریان ودلتنگ وکلافه سوار اتوبوس شدم. تعداد خارجیان در لندن خیلی کم بود . روی صندلی بغل خانمی مسن نشستم ناگهان با لحنی مهربان دستش را دور شانه ام گذاشت گفت عزیرم چرا گریه کردی یا شاید الرژی داری ؟ با انچه لغت میدانستم بسادگی گفتم دلم برای خانه مان در ابادان تنگ شده – دلم برای مادرم تنگ شده تازه به لندن امده ام . گفت ابادان – ایران شرکت نفت ، که بی اختیار سرم را بزیر انداختم واشک ریختم . گفت اگر ارامش پیدا میکنی سرت را بر شانه من بگذار. وموهایم را نوازش کرد. او به مقصد رسیده بود و من باید دوایستگاه دیگر پیاده میشدم ، گونه ام را بوسید گفت کم کم عات میکنی و پیاده شد. در تعجب بودم که میگفتند انگلیسیها بی احساس و بی توجه بدیگران هستند. درهمان اوایل فهمیدم که چقدر مهربانند.

اولین اقامتگاه در لندن
بخانه رسیدم ، گزارش کلاس و اژانس و بعد هم ان خانم در اتوبوس که با نحوه تعریف کردن من همه از خنده ریسه رفته بودند. باز فردایی دیگر و عصر برای وعده و دیدار اپارتمان – ادرس گرفتم در کوچه ای قرار داشت در خیابان چرچ ، بمدرسه نزدیک حدود ده دقیقه پیاده . زنگ مدیر ساختمان را زدم خانمی با چشمان وغ زده و گواتری بر امده در را گشود. فرم را گرفت ، حدود 5 اطاق دانشجویی در یک سمت طبقه دوم و فقط یک سرویس حمام و یک سرویس توالت و دستشویی برای 5 اطاق که اب گرم ان با گاز که باید سکه میانداختیم. اطاقی بود حدود9 متر تختی با تشک چسبیده به یک دیوار، کمدی چوبی دودره به دیواری دیگر و یک میز تحریر کوچک وصندلی بعلاوه یک بخاری گازی که باید پول میانداختم در جایی که تعبیه کرده بودند تاگرما بگیرم. با اجاره ماهیانه 16 گینی ( ان زمان (بوق علیشاه و درست50 سال پیش ،معیار متریک انگلیس برای مساحت و منسوجات یارد یعنی 90 سانت و برای وزن پاوند یعنی 490 گرم برای مایعات لیتر و برای پول پاوند پول خرد شلینگ بود . هر گینی یک پاوند و یک شلینگ بود و هر پاوند 20 شلینگ وپول خرد پنس ، هاف کراون و کراون بود) برای توزین وزن بدن معیار استون بود و پاوند که هر استون معادل 7 کیلو بود. در ضمن گفت حق مهمان برای شب ندارم اما تاساعت 10 شب بلامانع است و فردا میتوانی اثاثیه ات را بیاوری . بااین پول درتهران میشد یک حیاط در بست گرفت .

درموقع خدا حافظی من و فریده و مهدی گریه میکردیم و قرارمان این شد که حتما تا زمانی که انها در لندن هستند ویک اند ها را با انها باشم حتی اگر به میهمانی میرفتند و یا میهمان داشتند.

روزها میگذشت با درس و شبها با حفظ دروس وتمرینات و گریه های شبانه . (اخه هم ته تغاری بودم ومحبت از تمام جوانب وهم دردانه حسن کبابی و حال تک افتاده ای در غربت )هر هفته از ایران لااقل 5نامه داشتم . سیستم پست انگلیس روزی دو بار بود .تلفن نداشتم و تلویزیون چند سالی بود به بازار امده که ثروتمندان داشتند.

ماموریت دکتر ذکری(متخصص چشم پزشکی )که برای دوره یکساله امده بودند در اگوست به پایان میرسید اما چون من در سپتامبر به همان دبیرستانی میرفتم که فریده رفته بود. Holland park high school در محله Notting hill gate . یکی دو بار با اینکه دبیرستان در رخوت تعطیلات تابستانی بود مرا برد و با همه جای ان اشنا کرد . و ساختمان بلندی را بمن نشان داد در همان محل که تام جونز خواننده معروف انگلیسی هم در ان زندگی میکرد. و ما خوشحال که بالاخره یکروز او را خواهیم دید. حال زبان را 60% اموخته بودم و لهجه داشت حالت کاکنی بخود میگرفت .

در حیات مدرسه dr. cooney
بدلیل شعاءر ملی نام را به انگلیسی نوشتم
خانواده دکتر به ایران رفتند که انهم غمی دیگربود.

ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 17:00 1392/01/9
61
تقدیم به انکه از غرب دمید ، تقدیم بتو
تحفه درویشی استاز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت دوم"


فرودگاه لندن 1962
با 5ساعت پرواز از بیروت به لندن رسیدم (2)
کیف دستی و ساکم را برداشتم و با مسافرین راهی سالن ترازیت جهت مهر ورود به لندن .
در صفی که بطور خودکار و منظم بوسیله مسافرین تشکیل شد ایستادم . همه حرف میزدند و من محو و ساکت ، میخواستم ببینم حرف انها را متوجه میشوم ، ای وای!! ، هیچ نمیفهمیدم چه میگویند.نوبت من به گیشه پلیس رسیدپلیس نگاهی به قیافه ام کرد و گفت پاسپورت . من از کیف بزرگ دستیم یک پرونده که بزرگتر از بودجه مملکت انگلیس بود در اوردم که پلیس متعجب گفت ( passport only)پاسپورتم را در اوردم ، به انگلیسی پرسید برای چه منظوری امدی . (خدایا! همه میگفتند تو باندازه احتیاج میتونی صحبت کنی ، اما حالا اصلا نمیفهمم اینها چه میگویند) با الکنی گفتم (I am student) )
نه باین راحتی که میخوانید . اولا باید میگفتم برای ادامه تحصیل امده ام که گفته بودم "محصلم" "اس" را هم جدا از دیگر لغات و غلیظ . مهری بر پاسپورتم زد و شکسته بسته فهمیدم میگوید : فردا میروی برای ثبت نام مدرسه ، نامه ای مبنی بر اینکه ثبت نام کرده ای میگیری، میروی به بانک Westminster و حساب بانکی باز میکنی رسید بانک را هم میگیری همراه با پاسپورت پس فردا میروی هوم افیس تا ویزایت برای یکسال صادر شود. مثل مرغ پر شکسته از فرودگاه امدم بیرون ، تا امدم گریه کنم که حالا چکنم ، دیدم اقا و خانمی موقر میخواهند رد شوند ، چیزهایم را ول کردم پریدم جلوشان گفتم (excuse me: where is train) اونا انگلیسی مرا میفهمیدند اما من لهجه انها را متوجه نمیشدم . گفتند کجا میروی ؟ گفتم لندن ایستگاه ویکتوریا ، مرا بایستگاه اتوبوس رساندند با دو تا چمدان گنده . راننده امد کمک کرد در پایین ماشین اثاثیه ام را جا داد مثل بز پول را جلویش گرفتم همان مقدار کرایه را برداشت .

اتوبوس از فرودگاه تا ایستگاه ویکتوریا

حالا بغض گلویم را میفشرد هم دلم تنگ شده بود بهمین زودی ، هم تو دلم بمادرم بد میگفتم که چرا اینجوری فرستادم . از حرصم گریه هم نمیتوانستم بکنم . تا حالا تنها سفر نکرده بودم هر چی بود جمع خانواده دو کوپه قطار میگرفتیم باچند تاکسی میرفتیم خرمشهر و از انجا با قطار به تهران و یا با تی بی تی به اصفهان. دیدم خیر ، نه گریه و زاری اثر دارد نه ننه من غریبم ، باید از حالا بر پای خود بود. بعد از یکساعت به ایستگاه ویکتوریا رسیدیم . چمدانها را تحویل گرفتم بازم مثل خر تو گل مونده اینور و انور نگاه میکردم که حال چکنم.
پیش خود فکر کردم بهترین راه گرفتن تاکسی است . سوار تاکسی شده گفتم


تاکسی لندن که فقط سیاه رنگ است
NO. 5 knights bridge
چنددقیقه بعد پیاده ام کرد. زنگ اپارتمان دکترذکری را بصدا در اوردم . پنجاه سال پیش افراد مقیم لندنمتشکل از کارکنان سفارت ، وابستگان نظامی ، حدود شاید صد تا دانشجو و حدود صد خانواده که مقیم بودند. دکتر ذکری که خواهرخانمش دوست مادرم بود گفته بودند وقتی به لندن رسید بیاید خانه ما . مثل الان نبودبه هرکجا که میرویم فامیل داریم. شام مفصلی حدود7 شب خوردیم وصحبت میکردیم از من پرسیدند فردا چه کار میکنی ودکترگفت من چه کمکی میتوانم بکنم چون ساعت 8 بچه هارا با اتوبوس به مدرسه میبرم . گفتم من باید بروم به church street از منزل شما با خط 53اتوبوس تا ورقه ثبت نام بگیرم و پولم را بحساب بگذارم ، گفتند قبلا اینجا بودی ؟ گفتم نه اما کنسولگری خرمشهر همه اطلاعات را بمن داده ، بانک هم شعبه اش سر خیابانhigh street Kensington است .دکترخیلی خوشش امد ، پرسید انگلیسی میدانی ، گفتم برای رفع نیاز اما مشکلم این است که وقتی اینها صحبت نمیفهمم . گفت عادت میکنی . بمن گفتند خسته ای برو دراطاق فریده بخواب ما صبح ترا میبریم. مسواک زدم ، شب خوش گفتم، و خزیدم دراطاق با همه خستگی انقدر گریه کردم تا خوابم برد.
هفتصبح بیدار شدیم ، صبحانه بزورخوردم ( چون در ابادان تا اخرین لحظه میخوابیدم ، یه لقمه قاضی ژامبون دستم دنبال خواهرانم میدویدم تا به سرویس اتوبوس برسم ) درلندن بخاطر ابروی مادرباید مرتب میبودم .شلوارجین بپا پلیور خوشرنگ صورتی که از پشم کشمیر بود و کاپشنی که کلاه داشت و( عمه جان تاکید کرده بودند در لندن بدون بارانی و چتر ازخانه خارج نشوحتی درتابستان ) با دکترو بچه ها سوار اتوبوس شدیم در اواسط چرچ استریت دکتر بمن گفت ایستگاه بعدی پیاده شد انستتیوی زبانهای خارجه انطرف خیابان است ما سه ایستگاه دیگر پیاده میشویم.

به مدرسه سمعی بصری زبان مراجعه کردم – کلاسم را بمن نشان دادند و گفتند لیست اسامی الحاق تابلو است اگر نامت در لیست بود شماره جلوی نامت را بیاور تا کارتت را بدهیم وان کارت برای بانک کافی است . کورمال کورمال کلاس را پیدا کردم، نامم ثبت بود شماره را نوشته به دفتر بردم ،کارتم را گرفتم که یاد اورشدند روز دوشنبه سر ساعت 9 کلاس شروع میشود ساندویج ناهارت را هم بیاور چون تا 5 کلاس خواهی داشت . باید حتما سمعی بصری وکلاسهای فشرده را میگرفتم چون برای سوم سپتامبر دبیرستان انهم کلاس ششم را شروع میکردم.
به بانک رفتم حسابی باز کردم و بارسید ان کمی در خیابان کنزینگتون قدم زدم. از راحتی کفش کلارک زیاد شنیده بودم برای مدرسه رقتنم عالی بود قیمتش 5 پوند یعنی بودجه ای عظیم . واز انجا با اتوبوس به منزل دکتر ذکری رسیدم .
خانم دکترپرسید چه کردی روزم را تعریف کردم – چای خوردیم – در اماده کردن شام کمک کردم و ظرفها راشستم ادرس اداره پلیس یعنی home office را گرفتم.
Queens Ann Gate – SW150


با مترو رفتم درst. James parkپیاده شده وپرسان پرسان پیدایش کردم . از ساعت 9 نشستم تا 12 که نوبت پرونده شد. پرونده ام با ارائه مدارک و تکمیل شد . گفتند کارت تمام شد ، ویزایت برای یکسال صادرخواهد شد و به ادرست پست خواهیم کرد.
حدود دو امدم بیرون در رستوران کوچکی که فقط fish & chips سرو میکردند غذا خوردم بینهایت بدلم نشست . پیاده به سنت جمیز پارک رفتم بر نیمکتی نشسته مردم را تماشا میکردم . دلم برای خونه ، مامان وخواهرانم تنگ و بغض داشت خفه ام میکرد. گریه کردم و تماشا . لندن چندان تفاوتی با بریم ابادان نداشت . با همان مترو برگشتم . بازدکتر پرسید چه کردی که ماوقع را گفتم . شام خانم دکترکاری مرغ بسیار خوشمزه با دو پیازه آلو درست کرده بود که بهترین بود. دکتر گفت فردا ترا میبرم به سفارت ایران و به سرپرست دانشجویان ایرانی اقای دکتر امامی معرفی میکنم تا از هم اکنون نامت ثبت شود چون پاسپورتت دانشجویی است . در ان زمان اردشیر زاهدی سفیر کبیر بودند و هنوز شهناز پهلوی همسر ایشان بودند.

سفارت ایران در کنزینگتون
ادامه داردنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 08:10 1392/01/9
60

تقدیم به شرقی کهدر غرب  دمیداز ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت اول





در شبی مهتاب بنگردر زیر نور ماه
امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق راکه چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا

همیشه آرزو داشتم که سفرنامه ای بنویسم . قافله ی عمر به تندی می گذرد و نیک می دانم که فرصت چندانی باقی نیست . باید از جایی شروع کنم .

امیدوارم این نوشتار برای کسانی که قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور دارند و یا برای سیر و سیاحت می روند مفید واقع شود . گر چه سالیان درازی از آن زمان می گذرد و اوضاع بسیار متغیر شده است اما سعی می کنم در پی نوشت ها شرایط فعلی را نیز متذکر شوم تا جنبه ی کاربردی این سفرنامه حفظ شود .
این سعادت نصیبم بود که سایه ی مادری فرهیخته را بر سر داشتم و هم او بود که با دوراندیشی و علیرغم میلم ، مرا از آغوش خانواده جدا و برای ادامه تحصیل به انگلستان فرستاد . در این نوشتار از تاریخ میلادی استفاده خواهم کرد و اطمینان دارم که خوانندگان نیز با این تقویم آشنایی کامل دارند .
قبل از همه مناسب می بینم که بیوگرافی کوتاهی از خود ارائه نمایم تا خواننده محترم شناخت مختصری نسبت به من پیدا نماید .

اصالتا اصفهانیم اما زاده ی آبادان هستم . در سال 1324در بیمارستان شرکت نفت واقع در بریم ابادان دیده به جهان گشودم . پدرم کارمند شرکت نفت یعنی بریتیش پترولیوم بود و مادرم معلم .

تصفیه نفت ابادان
2 سال و نیم بیشتر نداشتم که پدر جوانم را در اغتشاشات شرکت نفت از دست دادم . در آن زمان ، خانواده هر کارمندی که در حین خدمت جان می باخت تا سن هجده سالگی کوچکترین فرزندش ، از کلیه حقوق و مزایا بهره می برد . در آبادان ماندیم .ابتدا به کودکستان پروانه رفتم و دوران ابتدایی را نیز در دبستان فردوسی که مخصوص کارکنان شرکت نفت و مختلط بود طی کردم . سپس به دبیرستان سپهر رفته و تا کلاس یازده در آنجا درس خواندم . از مان کودکی به شنا علاقه مند بودم و تنیس را نیز از چهارده سالگی شروع کردم .

استخر بریم
هر سال به محض پایان امتحانات به تهران و اصفهان میرفتیم . یک شب که برای شب نشینی به منزل خاله ی مادرم رفته بودیم مادرم در بین حرف هایش گفت که میخواهد مرا برای ادامه تحصیل به لندن بفرستد . در پاسخ به تردید حاضرین مبنی بر اینکه هنوز بچه است و دیپلمش را هم نگرفته ، مادرم پاسخ داد که عمه اش ترتیب همه ی کار ها را داده است .
سال 1962بود .کنسولگری خرمشهر مقدمات کار را فراهم کرد و مادرم باید هزینه را پرداخت میکرد . خاطرم هست که یکشنبه بود . به اتفاق مادر و عمه ام که خودش بازنشسته شرکت نفت و همسر یک دیپلمات انگلیسی بود به کنسولگری انگلیس در خرمشهر رفتیم . با کنسول صحبت کردیم و او به احترام عمه ام دستور داد که نامه ای برای اداره گذرنامه ارسال و متذکر شوند با توجه یه اینکه امور مربوط به اعزام و تحصیل ایشان رو به اتمام است نسبت به صدور گذرنامه اقدام نمایند . فردای آن روز به اداره گذرنامه رفتیم . تقاضای خروج از کشور دادیم و فرم ها را پر کردیم . در پایین یکی از فرم ها به امضا و موافقت پدرم نیاز بود . عمه ام اظهار داشت که پدرش 15 سال قبل فوت شده است . گفتند که گواهی فوت را باید ارائه نمایید و قیم نیز باید وثیقه بگذاردکه پس از پایان تحصیلات به کشور باز خواهد گشت . با مشکل جدی مواجه شده بودیم نه بهشت زهرایی بود که المثنی بگیریم و نه پزشک قانونی . عمه جان از مادرم خواست تا شناسنامه اش را ارائه کند تا فوت پدرم برای مامورین گذرنامه مسجل شود . مادرم گفت که فوت حسین در شناسنامه ام قید نشده است . گفت که شناسنامه را به اداره ثبت احوال نبرده ، گفت که حسین همیشه در زندگی من باقی است ونمیخواسته اسم وی از شناسنامش خذف شود .
عمه ام اشک چشمش را پاک کرد و خطاب به مادرم گفت : عاشق دیوانه!!
از اداره گذرنامه به کارگزینی شرکت نفت رفتیم تا فوت پدرم را تایید کنند و یک نسخه هم از وصیت نامه پدرم گرفتیم . قیمومیت فرزندانش و ارثیه پدرش که هنوز تقسیم نشده بود و کلیه مزایای شرکت نفت را به مادرم داده بود .
در آن روز بود که خط و امضای پدرم را دیدم . پدری که خیلی زود از محبتش و سایه سرش محروم و بی بهره شده بودم . خدا میداند که آن روز بر من چه گذشت فقط همین را بگویم که از آن روز به بعد خطم شبیه خط او شد و امضایم شبیه به امضایی شد که به انگلیسی بود و در پای همان وصیت نامه .
عمه ی مهربانم سند منزلش را وثیقه گذاشت و اوراق تکمیل شد .
تقریبا یک ماه طول کشید تا گذرنامه ام که کوچک و سیاه رنگ بود از تهران صادر شد فرصت زیادی نداشتیم هم باید برای ویزای دانشجویی اقدام می کردیم و هم خرید لوازم و بقیه کارها .
در آخرین شب حضور من در ایران عمه خانم مهمانی مفصلی گرفت و همه اعضای خانواده جمع . خواهرانم اشک می ریختند . دختر عمویم گفت: "وای اگر مثه اینجا دل درد گرفت کی واسش جوشونده درس میکنه؟ " خواهرم گریه کنان گفت : " اگه کلیه اش سرما خورد کی به دادش میرسه ؟ "دیگری گفت: "اگه زکام گرفت چیکار کنه؟ "
مادرم از شوهر خواهرم خواست تا داروخانه ها باز هستند چند بسته 50 تایی ویتامین ث و یک بسته 20تایی کرو باندین و 20 عدد آسپیرین و قدری نبات بخرد تا محض احتیاط همراه خود داشته باشم. فکر می کردند مرا به پشت کوه و یا دارغوزآباد می فرستند و در آنجا هیچ چیز یافت نمی شود .
کم کم جو عوض شد و به شوخی و خنده کشید . برای شام ، هر آن چه مورد علاقه ام بود تهیه کرده بودند . پس از صرف شام ، چشمتان روز بد نبیند ، خانم معلم رفت روی منبر :
" دخترم تو را آزاده بار اوردم ، آزاده زندگی کن . اول از همه کوله بار آداب و رسوم ایرانی را همین جا بگذار و برو . اگر میخواهی راحت زندگی کنی فرهنگ کشور میزبان را ، لهجه ان شهر را تقلید کن . در غیر اینصورت دلت همیشه برای خانواده و همسایگان و همکلاسی هایت تنگ میشود . انجا نمیتوانی رو میزی بکشی و ظرفها را بشکنی ، تا چیزی بشکنی باید قیمتش را بپردازی . کسی نیست نازت را بکشد وقتی ناز میکنی . در انجا از نوروزخبری نیست که جیب برای عیدی هایت بدوزی و سده و یلدا هم ندارند که دور هم جمع شویم و شعر خوانی و فال حافظ باشد . ماه رمضان هم نیست که هم سحری بخوری و روزه هم نگیری . عید قربان و گوشت نذری هم نیست . محرم و صفری نیست که بیاد امام حسین برای پدرت گریه کنی . بجایش کریسمس و عید اول ژانویه و عید پاک است. با انگیسی ها بیشتر معاشر باش . دلت تنگ شد به کلیسا برو ، همه جا خدا هست ، راز و نیاز کن و شمعی روشن . باید با همین پولی که من میفرستم زندگی کنی . پس سعی کن از خوابگاه و رستوران دانشگاه استفاده کنی. اوایل برایت سخت خواهد بود اما بدنبال هدف بزرگی هستی . فکر کن آینده ات چقدر روشن خواهد بود . "
هدایا داده شد ، با گریه از همه خداحافظی و قول نامه نگاری .
مهمانها رفتند و ما آماده خواب ، اما خواب به چشم هیچکداممان نمیامد. صبح داییها آمدند و با دو چمدان همگی راهی فرودگاه . صحنه اخرین خدا حافظی در فرود گاه مثل این بود که مرا به سلاخ خانه میبرند. وقتی به مادرم نگاه کردم و اشکهای ارامش که صورت چون ماهش را پوشانده بود دیدم دوباره دویدم بغلش و گفتم : "مامان بی تو چیکار کنم ؟ . نمیرم ! نمیرم ! نمیرم !بی تو نمیتونم زندگی کنم. " مادرم خندید و گفت : " وقتی تو فارغ التحصیل بشی ده سال به عمرم اضافه میشه برو دخترم . برو و زندگی رو بیاموز ونه فقط درس رو . "

از بلندگوی فرودگاه آخرین هشدار برای سوار شدن به هواپیما شنیده شد .. با قدم هایی لرزان از پلکان بالا رفتم و وارد هواپیما شدم . در صندلی ام نشستم وکمر بندم را بستم . دقایقی بعد هواپیما از زمین بر خاست . نخلستان بریم ، شط العرب و بیشتر و بیشتراوج گرفت . بعد از سه ساعت به بیروت رسیدیم ساعتی توقف داشت و عده ای پیاده و عده ای هم سوارشدند و سپس به سوی لندن پرواز کرد نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; } نمایش پاسخ های 1 تا

از صفحه شرق 4

مهستی آشنا - 16:51 1391/03/10

13

اولین سلامم تقدیم خوانندگان این سطور

سپاسم نثار تو شرق عزیزکه تشویق هایت بود و راه

امید دارم بتوانم از توشه سالیان پر ماجرایی که داشته ام بری چیده و بحضورتان اورم . توجه شما به نوشتارم که گاه خاطره است و گاه دلنوشته ای برایم بسی پر ارج خواهد بود و راهم هموار تر. انتقادات سازنده (نه تمسخر امیز) شما را بجان میخرم و سعی در اصلاح. اما فارسی نویسی من ابتدایی است . اگر به اشتباهات دستوری برخوردید بحساب کم و کاست فارسی من بگذارید. اگر دلنشین است چون از دل برخاسته است.

و اکنون اولین :

"غوری بر واژه های لهجه اصفهانی و دستور زبان"

شبی بودی و بیکاری و حوصله سر رفته من، دخترم مهمان داشت و شوهرم براهی.

یخدانی (چمدان) از مادرم بجا مانده بود که متعلق به مادر بزرگم بود . پس از مرگ مادرم (سه سال پس از مرگش فهمیدم بی مادر شده ام ، ترسیده بودند اگر بمن بگویند دوباره لقوه بگیرم و دندانهایم کلید شود . هیچ خبر مرگی را بمن نمیدهند.) اما چندین سال پیش از مرگش ، مادر، اینرا بمن سپرد تا خوب از ان نگهداری کنم ،چشمی گفتم و 35 سال از ان نگهداری کردم ، چون یادگار مادرش بود . تا دیشب تو زیر زمین کار داشتم و چشمم به یخدون ننجون افتاد .گفتم بزار بازش کنم شاید سری (کله ای) در ان باشد. تو زیر زمین پهن شدم و خود را سرگرم محتویات یخدان کردم.

توی خرت و پرت هایش یک سرمه دان نقره دیدم . میله اش را در اوردم هنوز سرمه در ان بود. چند تا عکس که برایم حکم جواهر داشت . عکسهایی که اصلا ندیده بودم . یک اقای چهارشانه کنار اسبی زین کرده ( شاید بابا بزرگم بوده) یک عکس از پدرو مادرم (پدرم پسری بسیار جوان اما ،مثل دهاتیهای تازه به شهر امده کراوات زده بود، مادرم دختر بچه ای که فکر کنم عکاس گفته لبخند و او دهانش به قهقهه باز بود). و چند مرد دیگر که لابد داداشی هاش بودند. ناگهان صدای مادر بزرگ در گوشم زنگ زد چون زمانیکه  با مادر و خاله ها یم بصحبت بود. هنوز ان چهره زیبا با چشمانی چون دریا پیش نظرم است. کاش بلد بودم گویش واژه های لهجه اصفهانی اورا با علائم کسره و زیر و زبر بدرستی بنویسم . مادر اینقذه فقط به، ب چه هادون نرسین ، یخده بیشتر ور دلی شووریدون باشین. یخده ناز کونین – یخده نیاز کونین . اینقذه نگید باز نجسی خور دی . شوورای خبی گیریدون اومدس – همه چی تمومن. خوشگلن (اون عکسی که من از بابام دیدم الهی شکر که به بقاله رفتم چون به مادرم هم شبیه نیستم) کاریشون خوبس . ببینین مادر مردا میتونن 4 تا زن عقدی و هر چی دلی شون میخواد صیغه بشونن ( من شنیده بودم ج....میشوندن) مادرم میگفت : خانم جون منکه بیوه شدم اینام کی دیگه دارن بچ ا شونا عروس می کونند.

میگفت نه مادر حالاس که مردا شون هوس میکونند.

بهر حال بیاد دارم این ننجون من زنی بسیار فهیم بود . اصرار بر تحصیلات دختر و پسر . و اینکه بی توجه به اوضاع مملکت و سیاستش نباشند (خودش عضو رسمی جبهه ملی بود و یکی از افتخاراتش) خیلی کم از خانه بیرون میرفت و گویا جزو اولین افراد بودند که رادیو خریدند. با شعر اخت بود و موسیقی را دوست داشت . هر دو ماه ،یکبار هم جلسه روضه داشت.0 دیشب باین فکر بودم او ان جلسات را میگذاشت برای دور هم جمع کردن فامیل و دوستانش. اقایی میامد خوش و بشی میکرد هول هولکی دو تا روضه میخواند یکی از امام حسین که مادرم شوهرش حسین بود چشمانش از همه قرمز تر بود و دیگری حضرت رقیه که ننجون میگفت (هر حاجتی دارین از این طفلی معصوم بخواین رد خور ندارد.)

بعدش هر و کر زنانه و ناهاری و قصه و فتنه و پشت سر خوار شوور و مادر شوور و همسایه و نیامده ها حرف زدن

گاهی از بیمهری شوور – گاهی از شب خوابیشون . عالمی داشتند . در یخدانش سنگ پایی پیدا کردم که رویش نقره بود و بمادرم جهیز داده بود و مادر انرا بمن داد. سالیان گم شده بود من همه را دزد کردم(ادم مالش یک جا میرود ایمانش هزار جا) دنیا شد از ان من با پیدایش این سنگ پا ) ونامه های پدرم وقتی خودش در ابادان میماند و ما را از گزند گرما به تهران میفرستاد قدری قربان صدقه و مواظب اونجا باش {انها نیز بلد بودند عاشقانه بنویسن } و بقیه نامه مواظب بچه ها باش و تعین تکلیف برای ما و پول در پاکت گذاشتن  . ( چند روزی که تهران  میماندیم ، مادرم میگفت (او هم لهجه غلیظ اصفهانی داشت و از مادرم بدتر خاله ام که در تهران معلم موسیقی دبستان بود و سی را سه تلفظ میکرد)بریم اصفون ، دلم برا دختر خالام تنگ شده س ) و دیگرنامه های داییم از زندان، که نگران نباش بمن اینجا خوش میگذرد . و نامه عاشقانه شوهر خاله ام به خاله ام که میخواست برود خواستگاری و به خاله نوشته بود کتبی بنویس فقط زن من میشی ( تاریخ 7 فروردین 1316) یادش گرامی با اینکه نظامی بود قریحه ای لطیف داشت و اشعارش دلنشین . بعلاوه یک روسری بلند – یک کفن که گویا از کربلا بود چون رویش همه به عربی نوشته بود. و یک سری ظرف و دیس ورشو که لابد چشم روشنی یا کمک جهیز فامیلی که مانده بر جا

یک سنگ نتراشیده اما بی زنجیر دلربا –و دیگه همه اشغال . اما در این بین چشمم به دیکشنری فارسی اصفهانی افتاد . حتما کار دایی بزرگم بوده و از کارهای زندانش .بخاطر همین این مطلبو نوشتم که انرا بدیدتان بکشانم

-مضاف و موصوف همیشه " ی" میگردد . مثال :
درِ باغ ---> دری باغ
گل قشنگ ---> گلی قشنگ
آدم خوب ---> آدمی خُب

2- " د " ما قبل ساکن تبدیل به " ت " میشود . مثال :

آرد ---> آرت

3- " و " ساکن آخر کلمه به " ب " قلب می شود . مثال :
گاو ---> گاب

4- اصولآ در هر کجا که کسره قشنگ باشد فتحه بکار می رود و در هر کجا که فتحه کلمه را

زیبا می کند کسره بکار می رود .
مثال برای فتحه :


اَز ---> اِز
قفَس ---> قفِس
اَزَش ---> اِزِش
بِزَن ---> بِزِن
مثال برای کسره:
اِمروز ---> اَمروز
حِیفِ ---> حَیفِس

5- صداء " ا " جایگاهی نداشته و به " او " تبدیل می شود .مثال:
شما ---> شوما
کجا ---> کوجا
خوبه ---> خُبِس
چادر ---> چادور ---> چادِر

6- حرف " و " در قالب حرف ربطی به " آ " تبدیل می شود . مثال:
من و تو و حسن ---> منا تو آ حسن
اصولآ خود " آ " به عنوان یک حرف ربط به کار می رود . مثال :
من هسَم , آ بابامم هسَن .
در ضمن حرف " آ " به معنی " به علاوه ( + ) " هم به کار میرود. مثال :
3+4+5 ---> 3+4 آ 5

7- حرف " ه " در لهجه اصفهانی به نوعی نابود شده است . مثال :
بچه ها ---> بِچا
گربه ها ---> گُربا
می جهد ---> می جِد
" ه " در آخر کلمات فعل به " د " ساکن بدل میشود . مثال:
بِره ---> بِردِ
بشه ---> بِشِد
" ه " به " ی " تبدیل میشود. مثال :
بهتر ---> بیتَرِس
گربه ---> گربیِه
" ه " به " و " بدل می شود . مثال :
می آئیم ---> ما وَم می یَیم
" ه " به " ش " تبدیل میشود . مثال :
بهش می گم ---> بِشِش می گم
نکته : به غیر از اول شخص مفرد ؛ حروف " خوا " به " خ " تبدیل می شود . مثال :
می خوای ---> می خَی

8- در برخی از افعال حرف " ی " به " اوی " تبدیل می شود .مثال:
می گی ---> می گوی

9- حرف اول کلمه " ب " یا " ن " باشد و حرف سوم "ی" باشد ، یک "ی " بعد از " ب " یا " ن "اضافه می شود . مثال :
بگیر ---> بیگیر
بشین ---> بیشین
بریز ---> بیریز
ببین ---> بیبین

10- حرف " س " در آخر لغات . مثال :
چه خبر ؟؟ ---> چه خبِرِس ؟
بسه ---> بسِس

11- نکته جالب دیگر در مورد کلمه " پس " است که اغلب " س " آن حذف می شود . مثال :
کجایین پس ؟ ---> کوجاین پَ ؟
پس تو کجایی ؟ ---> پَ تو کوجای ؟

" و " ما قبل " ی " به " ف " تبدیل می شود . مثال :
دیوار ---> دیفال
تبصره : در لهجه های
Super Esf اصولآ " د " به "ز" تبدیل می شود. مثال :
گنبد ---> گنبِز

12- " ی " در آخر کلمات حذف می شود . مثال :
چیز های زیادی هست ---> چیزا زیادیِس
بچه های اون محله ---> بِچا اون محله
آدمای این دوره زمونه ---> آدِما این دوره زِمونه

13- د + فعل + د . مثال :
دِ بیا دِ
دِ برو دِ
دِ جَل باش دِ

چند اصطلاح اصفهانی
1- آیا عالم به معنای معلوم نیست ---> آیا عالم بیاد یعنی معلوم نیست بیاد
2- " آیدی داره " به معنای جالب ---> آیدی دارده ایشون دارن به ما اینا را می گن
3- جَخ به معنای " تازه " ---> من جَخ رسیدم (( که در بعضی موارد با هم بکار می رود ---> من جَخ تازه رسیدم ))
4- کلمه سیزده که "سینزَ " تلفظ می شود و نوزده که "نونزَ " و دوازده که "دوازَ" خوانده می شود .
5- فعل زیبای اِسِدم که می شود گفت کلمه " گرفتم " را داغون کرده و ضرف آن به شرح زیر است :
اِسِدم - اِسِدی - اِسِد -اِسِدیم - اِسِدید - اِسِدند
6- فعل بِگم از جمله فعلهایی است که کسره حرف اول آن به " و " بدل شده و از استثنائاست . مثال :
بِگو ---> بوگو
بِگم ---> بوگَم
7- " جل باش " به معنای " عجله کن " که (ع) و (ه) اول و آخر کلمه از بین رفته است .
8- در اکثر موارد " ژ " به " ج " تبدیل می شود . مثال :
ماساژ ---> ماساج
پاساژ ---> پاساج
9- در بعضی مواقع صورت کلی کلمه و حروف دگرگون می شود . مثال :
جوجه ---> چوری
کلاغ ---> غِلاغ
دُکان(مغازه) ---> دوکون
10- اصطلاح " درا پیش کن " به جای " در را ببند

 

 

کلحسین و سفر نامه ار صفحه شرق 3

شرق - 01:25 1391/04/24
29
ابهام معنا 2
دلتنگی های آدم را فقط خودش میفهمد. شنیدن و گفتن و نوشتنش ،چندان منعکس کننده ی همان حال و احوالات نیست ، سری جنباندن و اخمی به ابروها نهادن و حتی اشکی هم  سرازیر کردن ، و بیشتر از اون تو سر خود هم زدن ، هیچ تسکین خاصی به درد کسی نیست . والا اینهمه درد دار و دردمند و زجر کشیده ، یک شبه با یه فراخوان عمومی شاد و شنگول میشدن و شیلنگ تخته مینداختن و با دم مبارکشون بجای رتق و فتق امورات دردمندان ، گردو و بادام میشکستند و سرشار از لذت میشدند . سرشار ... این کلمه که در هر سمت و سویی باز سرشاره ... ! اره هم از سمت بادهای مخالف زندگی هم از سوی لذایذ و شادی ها .. همین تجربه ی ساده ی من هم سرشار بود از دو سویه ی این سرشاری ... برانگیختگی های احساسی از هر دو جبهه ی نبرد ، درگیری عشقی معمولا خب یکجهته و یکسویه و یک جانبه و یک حالته است .. نه همیشه اما همیشه ی بارها ... من بهش ایمان پیدا کردم ... اعتقاد یافتم و پیر اینکار شدم انگاری ... از همون روز که بقول عشاق سینه چاک ، شکست عشقی خوردم ... البته خب مثل خیلی هاشون نرفتم قرص بگیرم واسه ننه م و با عجز و التماس بگم اگه نباشه میمیره و... بعدش برم وسطای همون کوچه باغ ، درست همونجایی که سیب تو سینه ی سفید فلانی افتاد و با همان هیبت و هیئت زشت و چروکیده و شکست خورده ، همه رو یهو بالا بندازم و خودمو بندازم یه گوشه و بزارم بمیرم .. اینجور مواقع طرف با اولین قرصی که کوفت میکنه احساس میکنه حضرت ملک الموت داره بهش چش غره میره و معمولا هم ایینکارو یه جایی میکنن که بعد از بلع زهر ماری دومی یکی از دور سایه ش بیفته یا صدای تلق تلوق پاش بیاد یا نه اصالا قرار باشه یه زمانی که کسی از همونجا بگذره و بعد وا مصیبتا این فلانی است ... عاشق سینه چاک و .... داد و بیداد و بگیر و ببند و بیمارستان و عق و عوق و نقو نوق و تازه هم موش مردگی و مظلوم نمایی و آمار غلط دادن که نه قرص ساده ی استامینوفن نبوده و قرص قلب بوده و سیانور رو با مدفوع پشه ی تسه تسه قاطی کردم و ..... احمقا ...
بی کلاسا ... خب یه گلوله تو شقیقه و ترررررق و  زرت .. پیزوری ت در بیاد و واصل بشی به بقیه ی حمقا قوم .... اینهمه فیلم آخه چیه ... که چی ؟؟ دل طرفو به دست بیاری .. خبر بدن بهش که عجب تیکه ای هستی تو یارو برات خودکشی کرده و اونوقت خر بیار و باقلی بار کن ... تازه خودتم تحویل نمیگیرن ... خلاصه من رفتم همونجا درست ، دقیقا، رو همون شاخه که سیبو چیده بودم ... عین یه مارمولک درختی ولی کمی غمگین ... نشستم و یه سیب گاز زدم ... اصلانش هم به ذهنم خطور نکرد که هر چی میکشم از همین جا و همین درخت و همین سیب و همین نوع نشستن و دید زدن و چقلی کردنه ... تکیه زدم به شاخه ی پشتی .. لنگامو انداختم دور شاخه ی محترم پایینی ... مثل کدخداهای فتق کرده دوران از ما بهتران ، نشستم سیبو تا تهش خوردم ، ولی این جفنگیات و توپو زمین اونوری انداختن اصل ماجرا نیست ، یه کم غرورم توش دخالت کرد که اصل ماجرا رو ننویسم .. اما حالا تو ویرایش دوم دارم اضافه ش می کنم ... آخه ممکنه شما ها که میخونین بخندینت به حماقت عشاق و به منم .. مگه میشه آدم به کسی علاقمند بشه و بعد یه مدت پوارو بازی درو ورش و نامه- موشک انداختن و هی فرت و فرت قلب های قرمزی کشیدن و تیردلدوز از وسطش رد کردن ، یهویی بزنه سیم آخر و منکر همه چی بشه و مثل میمون بره بالا همون درخت و بشینه بی خیال سیب کوفت کنه ... نه .. میدونم باور نکردین ... حالا هم دارین کمی تبسم میکنین که عجب خری این ... آخرش رسید به راه راست صداقت و خوبه ما رو خر فرض نکرده ، عاشق یه لاقبای های خنگ .... حالا از اینا بگذریم واقعا دردآوره ، یه حس غریبی داره ... مثل عزیز مردن هم نیس .. یه داغه ... مثل آبجوش ریختن رو دست و پا هم نیس ... داغش انگاری با نسیم تازه میشه .. انگاری هر برگی که جم بخوره اون جای زخم سر باز میکنه و ترک میخوره و یه قطره هم شده ازش چیزی شبیه چرک و خون ازش میاد .. با هیچ پماد و ضمادی هم خوب نمیشه انگار این ناسور زمانه است ... انگاری سینوهه هم توش مونده و ابن سینا هم پی اش به تنش نخورده که یه بلایی دیگه براش بسازه .. یه حس غریب .. حس معلقی بین بودن و نبودن ... بین اما و اگر و باید و نباید ها ... اما هر چی هست کمی آدمو انگولک میده .. یه جوری آدم میخاد باز تداعیش کنه یاز با یه چوب کبریت ، اون آماس روشو یه کم کنار بزنه و وقتی هم میگه اوففف یه نمه لبخندی ته دلش به لباش میشینه .. مثل وقتی که آدم گوش بچه شو میکشه و میخاد تنبیهش کنه .. مثل وقتی که آدم از عزیز ترین کسش ناراحته و داره داد میزنه ... آره رو زبونش یه جمله است و تو دلش یه حس و یه چیز دیگه..منم خب بشرم .. مثل همه .. اول بغضم گرفت .. نه بالای درخت همون پایین .. شاید همونجایی بود که اون وایساد و با تعجب و ترس نگاهی به بالا انداخت ببینه این سوتک اروم از کجا میاد ... همونجا بود یهویی حس کردم شاخه های درخت سیب همه شون تو دلم دچار طوفان شدن .. بهم میریختن و بهم می کوفتن و سیب ها هی می افتاد رو هم تلپ تلوپشان نامنظم ولی ممتد بود .. انگاری خش خش همون جوی زلال ، دریایی طوفانی شده بود و به سینه ی من می کوفت .. ساحلی سنگی شاید ... بغضم پاره شد ... کوچه باغ را از بالا و پایین نگاهی انداختم کسی نبود .. همین کافی بود هق هقم در بیاد ... اه اه چه افتضاحیه وقتی مردا گریه میکنن ... اشک و آب دماغ و تف و لعنت خدا هم قاطی میشه و شکل وشمایل یه گوریل رم کرده میگیرن ... خانمها معمولا تو اینجور حالات حتی اگه هم گریه ای نداشته باشند باز هم مودبانه به فکر همه چی هستند ... حتی ریمل و رژ و لنز چشاشو  و  .... سلامتی و زیبایی معمولا براشون ، مهم تر از واقعیت هاییه که نمیشه دید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 19:49 1391/04/21
28
 افلاطون گفته روح دایره استمن دایره های روحم را کشف کردم5 دایره دور روحم کشیدم و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادممگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟پس مرکز آن دایره ها خودم بودم=========================در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهندو در دایره  پنجم  که دورترین دایره به مرکز بودنام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم========================همه ی ما دلمون می خوادکه احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیمو گاهی اوقات نداریمگاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران رویما می گذارند بستگی دارداونایی که در دایره آخر هستند سعی می کننداعتماد به نفس ما رو از بین ببرن=========================نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشدگاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شودحتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنیدر چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحولممکن است باعث  شود راهت را گم کنییا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی======================گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنیبه همین دلیل بسیار مهم استافرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارندحتی گاهی بیش تر از آن چه کهخودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی=========================در مواجه با افراد از خودت بپرساین فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..در کنار او می توانم خودم باشم؟بااو می توانم رو راست باشم؟میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟در کنار او احساس راحتی می کنم؟وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟==========================فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوریپس با خودت رو راست باشبا افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کنخودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هرروز اوقاتی را می گذرانیباید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی=========================در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داریحتی اگر هر روز آنها را نمی بینیولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شوداز خودت بپرسدر مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنمآنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارندبا این افراد قدرتمندی .......ارزش ها ی مشترک با آنها داریدوستانی خارق العاده=========================دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنندمربیان ..آموزگارانو شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبندبیرون رفتن و خندیدنچیزی به تو اضافه نمی کنند.ولی در عین حال هم باعث نمی شوندکه حس بدی نسبت به خودت داشته باشی=========================دایره سوم همکارانت و اقوامت  هستندو شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکیدر چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنندو تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستیهیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنیبه راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوندافراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان  با تو هستند و لاغیر=============================دایره چهارم  سر آغاز عزم راسخ توستآنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنندافراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستدحتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطیافراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..در کنار آنها نمی توانی راحت باشیو وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی=====================دایره آخر جای دورترین افراد استجای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اندکسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند واحساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .*****************خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردیاجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارندمستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهندنگذار کسی اولویت زندگی تو باشهوقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل باشن. هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکنچون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه. وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.وقتی دائم میگی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنیوقتی دائم میگی فردا انجامش میدی، اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.انتخاب با خودته... ما کسایی که به فکرمون هستن رو  نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما  نیستن.این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی،هیچوقت برای تغییر دیر نیست
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 19:45 1391/04/21
27
عاشقانه ترین جمله تاریخبا انتخاب عاشقانه ترین جمله عاشقانه تاریخ از رمان «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته، این كتاب بار دیگر به عنوان عاشقانه‌ترین كتاب ادبیات انگلیسی انتخاب شد

 یك نظرسنجی در برایتون انگلیس نشان داد از نظر دوستداران ادبیات، یك خط از رمان «بلندی‌های بادگیر» اثر «امیلی برونته»، رمانتیك‌ترین جمله در تاریخ ادبیات انگلیسی است. در این نظرسنجی كه 2000 نفر در آن شركت داشتند، 20 درصد از شركت‌كنندگان جمله‌ «روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یك جنس است» را به عنوان عاشقانه‌ترین جمله ادبی انتخاب كردند و به این ترتیب كتاب «بلندی‌های بادگیر» را به عنوان عاشقانه‌ترین كتاب ادبیات انگلیسی برگزیدند. این جمله را كاترین ارشاو خطاب به هتكلیف به زبان می‌آورد

.
عنوان دوم در این نظر سنجی به «وینی پو» خرس مشهور كتاب كودكان تعلق گرفت كه در یك جمله گفته است : «اگر 100 سال عمر كنی، امیدوارم من 100 سال منهای یك روز زنده بمانم تا مجبور نباشم بدون تو زندگی كنم.». داستان‌های این خرس را ای.ای.میلن خلق كرده است
.
 در این میان اما جمله‌ای از مشهورترین تراژدی «ویلیام شكسپیر» مقام سوم را كسب كرد. این جمله كه از نمایشنامه «رومئو و ژولیت» آمده، چنین است: «آرام‌باش! چه نوری است كه از آن پنجره می‌تابد؟ آنجا مشرق است و ژولیت خورشید تابان
». در مكان چهارم جمله‌ای از «وی.اچ . اودن» و در مكان پنحم یك جمله از دكتر زئوس نویسنده مشهور كتاب‌های كودكان رای آورد و آن جمله چنین است: «وقتی می‌فهمی عاشق شدیكه می‌بینی دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین‌تر از رویاهایت شده است.»

نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 10:40 1391/04/7
26
نقل قول از : مهستی آشنا

نقل قول از : سیما


                                                                                                                 دلنوشته ای سرقت شده از جناب «شرق» که امیدوارم به بزرگواری خودشون ببخشند
سیما جون سلام
یک هفته است میخوام جوابیه ای بر این بنگارم میشه نواختن
اولا ریز بود و دراز
رفتم چشم را مصلح کنم . تا امدم به نگارش برق رفت
یه چیز مال پاسدارا از مدار در رفته بود برق ما قطع
امیوارم بحق پنج تن ال عبا ، نه کمه
بحق دوازده اما م و چهار ده معصوم ، نه بازم کمه
بحق همون 124000 پیغمبر یه موشک بخوره تو این والفجرکه ما از دستشون یا اب نداریم

یا گاز ندارم 4 روز
یا برق نداریم
برق اومد - شروع بنوشتن کردم
اینترنت مون رفت
این پهلوون هم منو ایزوله کرده تو این زندون . هیچکس هیچیمو نمیبینه گاهی از ترحم
تو مینویسی
لیلا رقاص بازی در میاره
بابک امیدوار امیوارم میکنه به هیچ
شروین میاد قربون شپنتا نمیدونم اوستا همونکه فرزند خوانده شه میره
گفتیم جواب مستدلی بتو بدم که همه این بلاها سرم اومد
اما عزیز  بدان و اگاه باش مسئله دلارم حل شه - رو چیزت کاری میکنم
کارستون .  یعنی همین قصه عاشقی تو با دلی پر عشق مینویسم
باقی بقایت
شرقی فدایت خانم مهستی بانو با سلام 
لطفا در نقل قول ها اصل کامنتی را که نقل قول شده  حذف و تعدیل بفرمایید . ممنون 

دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 20:21 1391/04/6
25
سلام بر بابک گرامی و سیما خانم و مهستی بانوی کلحسین و همه ی دوستانشرمنده که کم میامکمی درگیری هام زیاد شده و تمکز درس درمونی ندارم ... ببخشیدولی میامسیما خانم ممنون که سارقیدی ، ضامن هم داری دیگه نترس 

نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} بابک امیدوار - 11:07 1391/04/6
24
نقل قول از : سیما





بار اول که نفهمیدم چطور عاشق شدم .
سیما خانوم سلام ...
اگه تونستی دفعات بعدی رو هم سرقت کن . خودم ضامنت میشم که کارت به اداره آگاهی و دادگاه و ... نکشه .
دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 12:40 1391/03/31
23
نقل قول از : بابک امیدوار


 
 
      کاش میشد بچگی را زنده کرد!   
      کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
      شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
      آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
      فاصله با کودکی هامان چه کرد
      کاش میشد : بچگانه خنده کرد  
 
دلم بد جوری گرفته . دوس دارم بشینم و زار زار گریه کنم . تک تک آجرای خونه ی قدیمیمون که حالا در طرح نوسازی اطراف حرم خراب شده و از صفحه ی روزگار محو شده  جلوی چشام رژه میرن . یاد سقف چوبی اتاقمون که هر از گاهی یه کلپاسه از چخدش آویزون میشد  ( باز که ترسیدی لیلا ! )  دلمو آتیش می زنه . بوی یاس حیاط مون هنوز که هنوزه برام  تکرار نشده . همون یاس قشنگی که اولین شعری که سرودم در وصف اون بود و اینجوری شروع میشد :
گل یاس حیاط ما
                      چه زیبایی ! سفید و زرد
                                                      چه بویایی ! لطیف و نرم
مشامم از شمیمت مست و دلشاد است ...
به جون خدا دروغ نمیگم ، بوی اون منو مست مست میکرد ؛ و اون حوض وسط حیاطمون . حوضی که سر ظهر که میشد با خواهرم می پریدیم وسطشو با خنکای آبش گرمای تابستونو از یاد میبردیم . همون حوضی که گاهی از صدای شلپ شلپ آبش نصفه های شب از خواب بیدار میشدم و بابامو وسط اون میدیدم ! از خودم میپرسیدم آخه این موقع مگه وقت آب تنیه !؟ سوالی که تا سال های  بعد جوابشو  نداشتم و بعدها فهمیدم !
 صدای تلمبه زدن مادرم به چراغ پریموس وصدای  جیز و ولیز بادمجونایی که توی ماهیتابه ی روی پریموس سرخ میشد هنوز توی گوشمه . خیلی صداهای دیگه هم هست که فراموش نشدنیه ، صدای پیرمردی که میومد توی کوچه مون و داد میزد :آّب حوضیه ، آب حوض خالی می کنیم ؛ مرد دوره گردی که می گفت : رخت کهنه ، لباس کهنه می خریم و یا صدای جوونی که با یه گاری میومد و فریاد میزد : نوبر بهار بستنی و یا صدای پیرمرد مهربونی که هر غروب با الاغش میومد و داد میزد : شیر تازه ، شیر تازه !
 و چهره هایی که هیچوقت از یادم نمیرن : نصرت خانوم که چند وقت یک بار میومد و صورت مادرمو بند می انداخت و من و خواهرم کنجکاوانه میشستیم و نگاه می کردیم . کلبه رضا بقال سر کوچه مون که با دقت از دفتر مشق پر شده ی بچه هاش ورق می کند و اونا رو میپیچید و اجناس خریداری شده مشتری هاشو توش میذاشت . یادمه هر وقت پنیر می خریدم نوشته های روی کاغذ روی قطعات پنیر نقش می بست و مادرم کلی زحمت می کشید تا اونا رو می شست . کلبه حسین بقال دیگه محله مون که از بس مومن بود به بچه ها چیزی نمی فروخت و میگفت معامله با بچه حرومه  و یا اون پیرمردی که سر کوچه مسجد حاج ملاهاشم باقلا میفروخت و هر وقت ازش میخریدم چونه میزدم که گلپر بیشتری روشون بپاشه ، و یا مسلم ، دوره گرد کوری که میومد کنار حوض محمد علیخان می نشست و فلوت میزد و پیر و جوون دورش جمع میشدن ، و یا  ابولفضل دیوونه که زمستونو تابستون لخت میومد توی کوچه و بچه ها دنبالش میدویدن ، و یا علی نادر قناد محله مون که مزه ی زولبیا و بامیه ی ایام ماه رمضونش هنوز زیر زبونمه . از علی بمبی بگم که بعد ها مهندس شد . اون موقع ها نوجوون بود و توی یه قوطی یه چیزی میریخت ( بعد ها فهمیدیم کارپیت بوده ) و یه کارایی روش  انجام میداد و قوطی از این سر کوچه به اون سر کوچه پرت میشد و واسه همین بهش لقب علی بمبی داده بودن و از عصمت خانوم بگم که معلم قران دخترای کوچه بود و صدای الف زبر جد ، واو پیش رو و ... شاگرداش توی کوچه میپیچید و طیب ( طیبه ) دختر همسایه مون که سر ظهر که میشد من و اونو خواهرم توی کوچه بازی میکردیم و گاهی که کمی سر و صدا میکردیم صدای خانوم مجیدی بلند میشد که : الهی تیر به جیگرتون بخوره . ننه های فلان فلان شده تون کله ی مرگشونو میذارن و شما توله سگا رو توی کوچه ول میکنن .
از حموم رفتنم بگم ، تابستونا مشکلی نبود . مادرم یه تشت بزرگ آب میکرد و میذاشت توی حیاط  و نزدیکای ظهر که میشد و آب گرم شده بود منو میشست و بعد توی حوض آبم میکشید . اما مصیبت توی فصل سرما بود . نصفه های شب بابام بیدارم میکرد که پاشو میخوایم بریم حموم . راه میفتادیم توی کوچه ها  و ده بار توی برفا زمین میخوردم تا میرسیدیم به حمام . به جون خدا بعضی وقتا از بس زود میرفتیم هنوز  حموم محله مون ( گرمابه برق ) وا نکرده بود و مجبور میشدیم بریم به حموم محله ی بعدی . همیشه از خودم میپرسیدم مگه روز رو از بابام گرفتن که نصف شب راه میفته میره حموم ؟ جواب این سوالمو وقتی گرفتم که به راز آب تنی نیمه شبش پی بردم !!
ایناهایی که گفتم و خیلی چیزایی که فرصت نوشتنش نیست مربوط ب دوران قبل از دبستانمه . چیزایی که همیشه جلوی چشام قطار میرن و این آرزوی محال رو به ذهن میارن که :
 
                                                  کاش میشد بچگی را زنده کرد          
 
 

کلی برات نوشتم
در مدار در رفت
وقتی این بغض نفس گیر اماسش کمی بهتر شد
برایت خواهم نوشت
خوشحالم بچگی طی شد تا تو نگویی
کاش میشد بچگی را زنده کرد!
کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
فاصله با کودکی هامان چه کرد
کاش میشد : بچگانه خنده کرد 
خوشحالم جوانی رفت - غمی بر گذشتش ندارم
خوشحالم چیزی از پیری نمانده
برایت خواهم نوشت از این جریان نه امروز
شاید روزی نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} بابک امیدوار - 22:24 1391/03/30
22

 
 
      کاش میشد بچگی را زنده کرد!   
      کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !
      شعر قهر قهر تا قیامت را سرود
      آن قیامت که دمی بیشتر نبود !
      فاصله با کودکی هامان چه کرد
      کاش میشد : بچگانه خنده کرد  
 
دلم بد جوری گرفته . دوس دارم بشینم و زار زار گریه کنم . تک تک آجرای خونه ی قدیمیمون که حالا در طرح نوسازی اطراف حرم خراب شده و از صفحه ی روزگار محو شده  جلوی چشام رژه میرن . یاد سقف چوبی اتاقمون که هر از گاهی یه کلپاسه از چخدش آویزون میشد  ( باز که ترسیدی لیلا ! )  دلمو آتیش می زنه . بوی یاس حیاط مون هنوز که هنوزه برام  تکرار نشده . همون یاس قشنگی که اولین شعری که سرودم در وصف اون بود و اینجوری شروع میشد :
گل یاس حیاط ما
                      چه زیبایی ! سفید و زرد
                                                      چه بویایی ! لطیف و نرم
مشامم از شمیمت مست و دلشاد است ...
به جون خدا دروغ نمیگم ، بوی اون منو مست مست میکرد ؛ و اون حوض وسط حیاطمون . حوضی که سر ظهر که میشد با خواهرم می پریدیم وسطشو با خنکای آبش گرمای تابستونو از یاد میبردیم . همون حوضی که گاهی از صدای شلپ شلپ آبش نصفه های شب از خواب بیدار میشدم و بابامو وسط اون میدیدم ! از خودم میپرسیدم آخه این موقع مگه وقت آب تنیه !؟ سوالی که تا سال های  بعد جوابشو  نداشتم و بعدها فهمیدم !
 صدای تلمبه زدن مادرم به چراغ پریموس وصدای  جیز و ولیز بادمجونایی که توی ماهیتابه ی روی پریموس سرخ میشد هنوز توی گوشمه . خیلی صداهای دیگه هم هست که فراموش نشدنیه ، صدای پیرمردی که میومد توی کوچه مون و داد میزد :آّب حوضیه ، آب حوض خالی می کنیم ؛ مرد دوره گردی که می گفت : رخت کهنه ، لباس کهنه می خریم و یا صدای جوونی که با یه گاری میومد و فریاد میزد : نوبر بهار بستنی و یا صدای پیرمرد مهربونی که هر غروب با الاغش میومد و داد میزد : شیر تازه ، شیر تازه !
 و چهره هایی که هیچوقت از یادم نمیرن : نصرت خانوم که چند وقت یک بار میومد و صورت مادرمو بند می انداخت و من و خواهرم کنجکاوانه میشستیم و نگاه می کردیم . کلبه رضا بقال سر کوچه مون که با دقت از دفتر مشق پر شده ی بچه هاش ورق می کند و اونا رو میپیچید و اجناس خریداری شده مشتری هاشو توش میذاشت . یادمه هر وقت پنیر می خریدم نوشته های روی کاغذ روی قطعات پنیر نقش می بست و مادرم کلی زحمت می کشید تا اونا رو می شست . کلبه حسین بقال دیگه محله مون که از بس مومن بود به بچه ها چیزی نمی فروخت و میگفت معامله با بچه حرومه  و یا اون پیرمردی که سر کوچه مسجد حاج ملاهاشم باقلا میفروخت و هر وقت ازش میخریدم چونه میزدم که گلپر بیشتری روشون بپاشه ، و یا مسلم ، دوره گرد کوری که میومد کنار حوض محمد علیخان می نشست و فلوت میزد و پیر و جوون دورش جمع میشدن ، و یا  ابولفضل دیوونه که زمستونو تابستون لخت میومد توی کوچه و بچه ها دنبالش میدویدن ، و یا علی نادر قناد محله مون که مزه ی زولبیا و بامیه ی ایام ماه رمضونش هنوز زیر زبونمه . از علی بمبی بگم که بعد ها مهندس شد . اون موقع ها نوجوون بود و توی یه قوطی یه چیزی میریخت ( بعد ها فهمیدیم کارپیت بوده ) و یه کارایی روش  انجام میداد و قوطی از این سر کوچه به اون سر کوچه پرت میشد و واسه همین بهش لقب علی بمبی داده بودن و از عصمت خانوم بگم که معلم قران دخترای کوچه بود و صدای الف زبر جد ، واو پیش رو و ... شاگرداش توی کوچه میپیچید و طیب ( طیبه ) دختر همسایه مون که سر ظهر که میشد من و اونو خواهرم توی کوچه بازی میکردیم و گاهی که کمی سر و صدا میکردیم صدای خانوم مجیدی بلند میشد که : الهی تیر به جیگرتون بخوره . ننه های فلان فلان شده تون کله ی مرگشونو میذارن و شما توله سگا رو توی کوچه ول میکنن .
از حموم رفتنم بگم ، تابستونا مشکلی نبود . مادرم یه تشت بزرگ آب میکرد و میذاشت توی حیاط  و نزدیکای ظهر که میشد و آب گرم شده بود منو میشست و بعد توی حوض آبم میکشید . اما مصیبت توی فصل سرما بود . نصفه های شب بابام بیدارم میکرد که پاشو میخوایم بریم حموم . راه میفتادیم توی کوچه ها  و ده بار توی برفا زمین میخوردم تا میرسیدیم به حمام . به جون خدا بعضی وقتا از بس زود میرفتیم هنوز  حموم محله مون ( گرمابه برق ) وا نکرده بود و مجبور میشدیم بریم به حموم محله ی بعدی . همیشه از خودم میپرسیدم مگه روز رو از بابام گرفتن که نصف شب راه میفته میره حموم ؟ جواب این سوالمو وقتی گرفتم که به راز آب تنی نیمه شبش پی بردم !!
ایناهایی که گفتم و خیلی چیزایی که فرصت نوشتنش نیست مربوط ب دوران قبل از دبستانمه . چیزایی که همیشه جلوی چشام قطار میرن و این آرزوی محال رو به ذهن میارن که :
 
                                                  کاش میشد بچگی را زنده کرد          
 
  نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} روزهای زندگی - 20:55 1391/03/24
21
یادش بخیر !نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:55 1391/03/23
20
نقل قول از : شرق

گوهر خاتون زیبا بودکلحسینت منو یاد دست نوشته هایم انداخت که بر باد رفت . نامه هایی محاوره و درد دلهایی روزمره برای دوستی خیالی . حیف که همه پرید 

شرق عزیز ، من کلاغ رو رنگ میکنم بجای قناری میفروشم  . برای من مینویسی دوستی خیالی. نه حیفم اومد انچه نوشتی از بین رفته. مثل عکسهای کودکیم که در بمباران ابادان از بین رفت . یعنی 17 سال از عمرم به فنا شد. اما رفیق تا دل نسوزد اشک نمیتراود
خیالی خیالی هم نیست . در بطن چیزی بوده یا هست که چنین میتراودنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 18:18 1391/03/23
19
گوهر خاتون زیبا بودکلحسینت منو یاد دست نوشته هایم انداخت که بر باد رفت . نامه هایی محاوره و درد دلهایی روزمره برای دوستی خیالی . حیف که همه پرید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:05 1391/03/23
18

این عکس بخاطرم میاره که در پاریس برای خود چنین بزمی میچیدم - جام خالی تو هم در برابرم همراه با موسیقی ومینوشتم.
کلحسین ، امشب شبی دیگر است نمیگویم که باز هم بیتو زیرا سالیان است بی تو هستم و اما عادت به بیتو بودن برایم ایجاد نمیشود

کلحسین . ای که جان بر و کف بعشق پیوستن بتو حتی درقعرگور. اگر این شاعران که حسرتم را بر می انگیزند ، این نوازندگان که شورعشق ترا در دلم صد چندان میکنند و این ترانه های قدیمی که ایامم را برخم میکشند . من چگونه میتوانستم از درونم ندایم را بتحریر در اورم . اغازش با این:
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه من پنهانی است
دریاب چه خواهم نوشت
میخواهم کاری کنم کارستان – یکسر بکوبم بصحرای کربلا .میخواهم ازانچه زینب با دیدن سر بی تن برادر دیدو ضجه زد پر شور تر کنم .چندی بود یادت نکرده بودم . دلتنگت بودم ، نه، دوباره هوایت را کردم ، شاید سر بهوا شده بودم نمیدانم یه مرگی داشتم که از ان اگاهیم نبود . میخواستم قلمی بنامت زنم یارایم نبود. امشب شدم انچه میخواستم . لول اما ملول ، ملول تو. ملول روزگار. چگونه ام امشب ؟ چگونه رقم خورد تا این نوشتار پدید امد.
او، بباغ است و دیگری به مهمانی، منم تنها و سرگردان در روزگار دل . برق ساختمان با این عظمت رفت و گفتند شاید تا صبح به همین منوال باشد.اما برق اظطراری بر قرار در راهرو ها و اسانسور . میدانی چه کردم؟ در این طبقه جز ما کسی نیست .جاجیمی انداخته ، پشتی گذاردم ، میز عسلی و کامپیوتر بر ان ، برای نوشتن نیازی به اینترنت نبود همین " وورد "مرا کافی بود . بسته سیگار ، لیوانی شراب ان مایعی که در زمان دلتنگی مرا بتو نزدیکتر میکند و خوش بختانه موسیقی سیو شده بی نیاز لاین بود و جعبه دستمال کاغذی شاید ستردن اشکی. پس بسلامتی تو کلحسین.کدام سلامتی دیگر ، ایا متوجهی هر روز که میگذرد خود را بتو نزدیکتر حس میکنم چون بهر حال ایام میگذرد و پا بلبه گور نزدیکتر. ای همیشه بمن نزدیک ، ای نزدیکتر از پیراهنم بتنم – دلکش غوغایی براه انداخته
کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی
از من دل چرا بریدی
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی
بیا به بالینم،که جان مسکینم
تابِ غم دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم
که بی خبر رفتی
چه قصّه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من
تو چنان شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رَوَد آتش از سرِ آن سرا که تو پا گذاری
سوزِ دلم را تو ندانی ، آتش جانم ننشانی
با غمت درآمیزم،از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین،کز میانه برخیزم
رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری زِ توآرد
به کَس ِ دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی،بردی
طاقت این دلِ زارِ مرا بردی،بردی
کلحسین اشکهایم چه بی محابا میتراود – چرا این چشمه خشک نمیشود . چرا چنین میجوشد چنین میخروشد . این چه دلتنگی است ؟ خدایا مددی !. چه پر شورم کلحسین ، یادته میگفتی دنیایی شرو شور هستم ؟. کجایی که ببینی شرارت هایم تبدیل به ناله هایی شده که انهم در درون است . شاید روزی ناتوان شوم وناله هایم فریاد شود. شاید چون زن سرخ پوش میدان فردوسی مجنون وار برقصم .مگر نبود که مولایم از هجر شمس خود به سماع پرداخت . ان زن عاشق سرخ پوش که ارام راه میرفت و میگریست نمی دانی چقدر دلتنگ اون چشمام و اون لبخند و اون گرمای دستانتنمی دانم چرا اینگونه بی تابم شبا اشک است و بیداری کمی رویا کمی حسرت و باز آه و پریشانی بگو با من فقط یک بار که عشقم را تو می دانی؟ که تا آخر به هرجا شد کنار من تو می مانی؟بخواه از من جانم را و یا قلب شکسته ام را و یا هرچه که خواهی تو ولی تنهایی را هرگز بدون تو نخواه ، هرگزنخواه از من که برگردم که بی تو بر نمی گردم و می دانم که امیدی برای با تو بودن نیست ولی هرشب به یاد تو کنار قاب عکس تو دوباره تا سحر با تو نمی دانم چرا اینگونه بی تابم ...
.دوستی که نامش حسین است را با کلحسین هایم اشنا کردم باو گفتم ترا کلعباس مینامم چون حسین داشتم و کلحسینی دارم بدون انکه وجود داشته باشد گفت پس تو هم باش زبیده خاتون . کتابهایم را باز خوانی میکنم "عارف جان سوخته " شرح حالی از مولانا نوشته نهال تجدد به زبان فرانسه و چاپ پاریس با ترجمه شیرینی از مهستی بحرینی زیبا کتابی است که شروعش :
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم
به کلعباس گفتم نمیخواهم زبیده خاتون ملکه بغداد باشم – بگذار گوهر خاتون باشم که ملکه دلها شوم
او جوابی بر من ننوشت . از کلام اول گفت: با کلحسین خودت مرا به 25 سالگی برگرداندی و شاید حسی مشابه داشته . شاید دردی هنوز میازاردش که از ان فرار میکند . تا واقعیت را بطور خصوصی برایش نوشتم. ترسیدم او را از دست بدهم . کلحسین، این کلعباس خیلی از کلماتش چون کلمات تو بود. شاید دلسوخته و خود باخته و یا بیش از من باخته بود ترسی در او میبینم . اما نا خوداگاه هر روز سری میزند که ایا پیامی از کلحسین رسیده یا نه. و من ولو با چند جمله چیزی میفرستم . پریشب به ابیاتی از مولانا روبرو شدم که در گذشته چندین بار انرا خوانده بودم ولی پریشب حال دیگری داشتم چنان بر جانم نشست و پریشانم کرد که بلافاصله برایش ارسال داشتم
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
انکه بجست از کفم بار دگر بگیرمش
ان که بدل اسیرمش، در دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من، باز ز سر بگیرمش
اینروزها حالی دگر دارم . شیفته ، شیفته حال خود. کلحسین، بقدری در درون خود میریزم که به دردهای عصبی معده دچار بخصوص اینکه سیگارم بحدی رسیده که خودم از بوی مشمئز کننده ان در خانه بعق نشسته ام اما فکر میکنم مرهمی است . من شلوغ بدل شده ام به سکوت، سکوتی پر ابهام . فکرم دربدرگمشده ، هر چه بخود تلقین میکنم "ای زن محض خدا بخود آ " اتش عشق مرد، بخاکسترش نشسته ای؟. ای وای از من . ای وای از دل
بسلامتی روحت که میدانم خواهان شرابی ، بسلامتی اونهایی که سلام عشق را تا اخرین گام پاسخ گویند
ساقی ببین آزرده ام ساقی ببین افسرده ام
مست و خرابم
آه ای همیشــــه مهـــــربان
امشـــب تــو هــــم کـــــردی جوابم
ساقی اگــر ساغـرم شکنی قلــب پاک مــرا زیــر پا فکنی
برنمی گیرم از کوی عشق تو دامن
ساقی تویی آرزوی دلم گفتگوی دلم
پیـــش مستــــان مریـــز آبــــروی دلم
ایـــن تــو و ایـــن دل مــــن
دیوانــــه ی روی زمینــــم میخواره ای بی همنشینم
چرا چرا ساغرم شکنی دل مرا زیر پا فکنی
صد مست همچون من فدایت قــربان بی مهـــری و وفایت
چرا چرا ساغرم شکنی دل مرا زیر پا فکنی
......
برنمی گیرم از کوی عشق تو داممکلحسین نمیدانم کدام گم کرده گور اینرا سروده ، دیگه حوصله پیگیری در گوگول هم ندارم اما ابیاتی دلنشین و همنشین غم امشبم است.

ساقی مریز باده که می دانم این شراب
مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش
مردیم از این که محرم دانای راز نیست
هر چه خود را با این جام اخت تر میکنم بلکه فراموشت کنم . کشف رازی رضایت نمیدهد.
شبی از دست دل بستوه امده و گریان ، کاری که هرگز نکرده بودم کردم.
بسجده اش در امدم (نمیدانستم قبله کجا است ) اما زار زدم " ربنا نجاتم ده"
مست و مدهوش بخواب رفتم " خود رب را بخواب دیدم . شبیه مولانا بود . گفت پیر خرفت !ودیعه ای در بطنت جای دادم که عشقش می نامی . بخود ببال ، زیبایی دنیا بعشق است و بس . ترا کینه ندادم و اشکهایت را دوست میدارم . ذاتا تو را عاشق افریدم حال کلحسین نبود ، کلعباس ! کلعباس زه زد ، کلحسن . تو عشق را کل کل کن و تا اخرین دم حیات "
نمیدانم تو برایم نوشتی - دوستی نگاشت یا روزی در جایی دیدم اینرا که در خاتمه برایت مینگارم:
ز حد گذشت غم عاشقی شرابم ده
به جز شراب چه درمان غم جوابم ده

کنون که چشمه آب حیات در لب توست
یکی دو جرعه هم از نیت ثوابم ده

به زیر تیغ خود این تشنه محبت را
بکش ولی اگر انصاف هست.آبم ده

ز انجماد شب قطبی ام ستاره عشق
اجازه ی سفر به شهر آفتابم ده

بهار می رسد از ره تو هم چو باد صبا
بیا و مژده ی گل بر دل خرابم ده

دو بوسه ای که ندادی مرا به بیداری
کنون که نیست میسر شبی بعذاب عشق تو
گفتم قبول جان اما
نگفتم این همه ای نازنین عذابم ده

غم زمانه چو کوهیست بس گران یا رب
به قدر کاهی اگر شد توان و تابم ده

زعمر هر چه که باقی بود مرا...از من
بگیرو لذت یک روز از شبابم ده

مجال گوهرم امواج بحر عشق نداد
به درک هستی خود فرصت حبابم ده

گذشتم از سر آب ای سحاب رحمت دوست
رهایی از نفس غول این سرابم ده
کلحسین میبینی بی تو چه تنهامنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 12:46 1391/03/11
17
من حسرت ایرانی بودن دارم
من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست...

من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند...

من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و
در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک

من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم...

من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و
نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم...
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و
شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست...؟

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار
خاندانی میشوم که سرزمینم را گرفتند؛ مردانش را کشتند و زنانش را به
غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم...
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی...
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من میگویم فارسی نه پارسی...
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند...
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که
آرزویش هم نمی توان کرد من حسرت ایرانی بودن دارم...=======================
من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشمچراغ می افروزم.
زرتشتنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:28 1391/03/10
16

ایمیلی از دوستی رسید از ماوراء ابها
زیبا و دلنشین از هادی خرسندی . میدانم به نشاط میاییدبا اینکه هادی خرسندی نیازی به معرفی چندانی ندارد، ولی ترجمۀ فشرده­ای از بیوگرافی او را از نشریات انگلیسی ترجمه کردم برای پر کردن برنامه ضروری است که بخوانم. طنز نویس ایرانی هادی خرسندی در کودکی به دنیا آمد، از مادری حامله و پدری پشیمان. به علت اختلافات سنتی بر سر نامگذاری نوزاد و نیز مرگ و میر زیاد بین اطفال – اطفال ایرانی مخصوصاً- موقتاً نامی روی او نگذاشتند و اهل خانۀ ما او را «این» صدا می­کردند. اما «این» در عین گمنامی با سماجت زنده ماند و سرانجام با شناسنامۀ برادر بزرگترش، زنده یاد مرحوم سید هادی، که دو سال پیش از او به دنیا آمده و در یک سال بعد خودکشی کرده بود، به مدرسه رفت. هادی در خردسالی عموی خود را از دست داد و در نتیجه تحت تعلیم و تربیت پدر خویش قرار گرفت. وی از همان کودکی به فراگیری علم و دانش و سواد بی­علاقه بود. سرانجام دوران شش سالۀ ابتدایی را درمدتی کمتر از نُه سال به پایان رساند. به درس جغرافی بی­توجه بود ولی در عوض از تعلیمات دینی بدش می­آمد. در تاریخ از نیاکان باستانی، به ویژه هوخشتره، می ترسید و در هندسه از اسم ذوزنقه خنده­اش می­گرفت. خلوص نیت کودکانۀ او در نوباوگی همراه با آشنایی با مذهب باعث شد که شبهای بسیار تا سحر به درگاه خدا و پیامبرانش نیایش کند که دور او را خط بکشند. با حادث شدن انقلاب اسلامی، خرسندی به طرفداری از چپ­های انقلابی از مذهبیون حمایت کرد. وی با شعار «رهبر ما لنین بود؛ شهید راه دین بود» به صفوف فشردۀ انقلابیون پیوست به طوری که نزدیک بود سر صف برسد که اعدامش کنند. از آنجا که می گویند انقلاب فرزندان خود را می خورد، هادی همان اوائل برای جلوگیری از سوء هاضمۀ انقلاب از فرزندی آن استعفا داد و خود را کورتاژ نمود. در سال اول انقلاب، خرسندی یک پیراهین آستین کوتاه به یک دوست انقلابی هدیه داد. با اینکه آستینهای پیراهن چندان هم کوتاه نبود و به رواج بی­ناموسی ربطی نداشت و نشانۀ رابطه با آمریکا و صهیونیسم بین المللی هم نبود، تحت تعقیب قرار گرفت. بنابراین، خرسندی شبانه توسط قاچاقچی -آن هم قاچاقچی مواد مخدر- به پاکستان فراری شد. از آنجا برای رفتن به بنگلادش چهار ساعت زیر زغال های یک کامیون مخفی بود. پس از رسیدن به مقصد وقتی دید مردم فارسی صحبت می کنند، متوجه شد به میهن عزیزش برش گردانده اند. وی باقی موجودی خود را برای رفتن به ترکیه، به قاچاقچیان داد. در مقصد وقتی خاطرش جمع شد که مردم ترکی حرف می زنند، تا چند روز متوجه نبود که او را در اردبیل پیاده کرده اند. این رباعی را در راه ترکیه سروده: فرزند غمین انقلابی، هادیلب تشنه به دنبال سرابی، هادیمی­سوزی و هی به دور خود می­چرخیدر غربت خود عین کبابی، هادی خرسندی از اردبیل ابتدا به بریتانیا و سپس به انگلستان و از آنجا به یونایتد کینگدام رفت و پس از مدتی که متوجه شد اینها همه­اش یک کشور است، برای همیشه آنجا را ترک کرد و به لندن کوچ نمود. در خارج از کشور، خرسندی با دقت و از نزدیک دخالت انگلیسها را در امور داخلی ایران زیر نظر گرفت و به همین دلیل تحت تعقیب بود، به طوری که پلیس لندن چند بار او را به بهانۀ رانندگی در حالت مستی بازداشت کرد. در حالی که او نیز مانند بقیۀ هموطنانش وقتی مشروب خورده باشد، بهتر رانندگی می­کند. در سالهای اول در لندن، هادی که هنوز رشتۀ دیلیوری پیتزا را فرا نگرفته بود، حقوق بگیر شرکت معتبر سوشال سیکیورتی بود، اما پس از مدتی به هنگام دیلیوری پیتزا توسط یکی از هموطنان تیزهوشش شناسایی شد و از شرکت سوشال سیکیورتی پاکسازی گردید. متأسفانه کوششهای کشور میزبان برای برگرداندن او به کشورش هنوز ناموفق بوده است. رئیس هواپیمائی انگلیس به خبرنگاران گفت: «ما برای بازگشت خرسندی به ایران بلیط مجانی به او پیشنهاد می­کنیم ولی او اصرار دارد پول بلیط را نقد بگیرد.» وی در جوانی برای بلند قد شدن به بسکتبال پرداخت ولی متأسفانه نتیجۀ معکوس گرفت و چند سانت کوتاهتر شد. ورزش دیگری که خیلی به آن علاقه دارد، وزنه برداری است ولی می­گوید «سنگین است.» از سازهای موسیقی هادی بیش از همه به نواختن ویولون سل علاقه دارد، ولی پزشک معالجش بزرگتر از کمانچه به او اجازه نمی­دهد. از نظر مذهبی، خرسندی به همۀ کتب آسمانی اعتقاد دارد و مواظب است روی سرش نیفتند. مرام سیاسی خرسندی کمونیسم مایل به سرمایه­داری بر اساس توزیع عادلانۀ ثروت بین ثروتمندان و توزیع عادلانۀ فقر بین فقرا و توزیع عادلانۀ تانک بین جنایتکاران و توزیع عادلانۀ وایاگرا بین تجاوزکاران است. از لحاظ لیاقتهای فردی، خرسندی در جوانی موفق شد از ارتش شاهنشاهی ایران که هفتمین ارتش پرقدرت دنیا بود برگ معافیت از خدمت وظیفه بگیرد. کوشش او برای صاف نشان دادن کف پایش باعث شد که پای او هرگز به حال اول برنگردد. کتابهایی که هادی در دست انتشار دارد عبارت است از: - خودآموز فوتبال مکاتبه ای و دیگر کتاب تدریس آشپزی به خانم رزا منتظمی. شاعر مورد علاقۀ او راجرز کوپر بازرگان بریتانیایی است که در زندان اوین شعرهای امام خمینی را به انگلیسی ترجمه کرد و دیوانه شد. و دیوانۀ مورد علاقۀ او هم همین راجرز کوپر است. هادی از غذاها به صبحانه، ناهار و شام و افطار و سحری و کله پاچۀ بعد از اذان سحر علاقۀ خاصی دارد. یکی از دلخوشی های او و علت اقامتش در لندن مراقبتش از استوانۀ تاریخی کورش کبیر در بریتیش میوزیوم است. او با علاقۀ خاصی هر هفته به استوانه سر زده و یک بار به نگهبان موزه گفته «بدهید ببرم خانۀ خودمان مواظبش باشم.» شخصیت تاریخی محبوب او پرشانا خواهر زیبا و لوند خشایار شاه و شخصیت تاریخی مورد حسادت او شوهر پرشانا می­باشد. از سیاستمداران حاضر هادی تا چند سال پیش به محمد مصدق علاقه­مند بود ولی اخیراً از هیلاری کلینتون بیشتر خوشش می­آید.روزنامه­نگاری را خرسندی از روزنامۀ دیواری مدرسه آغاز کرد که به علت خراب شدن دیوار اولین روزنامه­اش در زیر خروارها خاک توقیف شد. او از آن زمان در جستجوی دیواری محکم تر به کشورهای بسیاری سفر کرده است و پاسپورتی به رنگ آسمان آبی وطن دارد که نوشته­اند به همه جا می­توانی سفر کنی الا به ایران. هادی در آرزوی روزی است که بتواند به کشور خود پناهنده شود. او به امید روز رهایی یک جفت پیراهن آستین کوتاه هم خریده است. خرسندی که به امید سقوط رژیم سلطنت یک گوسفند نذر امامزاده قاسم کرده بود، اکنون برای ...سه نقطه نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 21:22 1391/03/10
15

شروین جان محبت کردی
شاید سری به خانقاه زدی. میدانی که :
منم دلی که دائم به دو دست.....................
دفتر تلفن اصفونی زیبایی بود . بخصوص
یه بارمصرف نرسیده به سیمین=ظروف یک بار مصرفترجمه ها بجا
رویت را میبوسمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; }

قسمت دوم از کلوب شرق

مهستی آشنا - 08:41 1391/07/19
44

سلامی گرم بر همگان
چرا ازدواج میکنیم - موضوع را من انتخاب کردم ، من نه ، این نیم من که همیشه در زندگیش در برابر همسر و فرزندان در برابر دوست و همسایه و حتی در برابر دوستان و خوانندگان مطالبش که حالت مجازی دارد سنگ نیم من بوده تا بتواند استمرار یابد، چون 67 ساله ام ازنسل اماده ازدواج و سازندگان زندگی امروزی که حکم نوه مرا دارند سه نسل میگذرد . یک دختر وقتی پا بعرصه زندگی میگذارد خداوند ودیعه افرینش را در او میدمد. اولین سرگرمیش عروسکی است که باو میدهند ، با همه بچگی از عروسکش مثل فرزندی
مراقبت میکند . پس طبیعت خوی زن بودن و مادر شدن را باو میاموزد. پس یک دختر بامید مادر شدن و مدیریت زندگی روزهایش سپری میشود. و پسران با اقتداری که برای تداوم و تکامل زندگی در خود مییابند شریک زندگی میشوند . در زمان ازدواج مادران من نوعی انتخاب همسر با والدین و از طریق دوست و فامیل و گاهی حمامی محل که معرفی میشد انجام میگرفت و تفهیم باو اینکه با لباس سفید میروی و با لباس سفید از زندگی خارج میشوی . و معتقد بودند که عشق بتدریج جایش را باز میکند، یعنی تا پایان زندگی بمان و یار و همراه شوهر و پدر فرزندانت باش که با همه تلخی ها و ناکامیها که برای بعضی پیش میامد باز هم برد زندگی با انهایی بود که گذشت بیشتری داشتند. پدرانمان هم میدانستند باید به هرترتیبی هست وسائل اسایش و محبت را در خانه فراهم اورد. در زمان من نوعی کمی معتدل تر و 20% میتوانستند خودشان همسرشان را انتخاب نمایند و باز عشق بتدریج وارد زندگی میشد. اما با همان شرائط که گذشت داشته باشی .
در نسل بعدی که فرزندان من نوعی بودند خود انتخابی رسید به 50% اما باز هم نظر والدین مهم. و اما نسل امروز که نوه های من هستند 100% انتخاب با خودشان است.
خوب قدم اول زندگی در ازدواج عشق و دوست داشتن است که متفاوت با زمان در رده اول بتدریج عشق وارد زندگی میشد در رده دوم عشق بود و اغاز زندگی و متاسفانه در رده سوم بدلیل زندگی صنعتی یا ماشینی و کار بردی زن در زندگی و همین سرسامی صنعت ، با توجه به اینکه اول عشق بوده بعد ازدواج چنان مستاصل و درمانده میشوند که خستگیها باعث اغتشاش در خانواده میشود.
شاید روضه میخوانم اما عزیزان ، هیچ گاه لذت زندگی دو نفر برای زن تکامل نداشت - یعنی خوشبختی زن با رشد فرزندانش بود و موفقیت انها در زندگی و مرد گاهی پنهان و گاهی اشکار دل مشغولیات خود را داشت . و ان خانواده ای خوشبخت بود که مادر گذشت میکرد ار حق طلق خود . خود میسوخت تا روشنی بخش کانون باشد.
حال شما چه میکنید ؟ خود میبرید ، خود میدوزید ، خود میپوشید و با دست خود جرش میدهید. نسل شما پول شناس شده وقتی پول و زررا شناختی از در دیگر گذشتت فرار میکند. متاسفانه بدلیل عدم اعتماد مهریه ها سر سام اور . فرزند مگر تلویزیونی که با بالا و پایین رفتن قیمت ارز قیمت تو هم متفاوت میشود. خواسته ها نامحدود ، اصلا شما خودتان میخواهید چه کنید ؟ چرا اول خود را نمیشناسید که ارزشتان در کجا است ؟ مگر قدم اول را با عشق بهم شروع نمیکنید ؟ پس عشق نیست همان هوس زاییدن و مادر شدن طبیعی در تو است که گذشت هم نمیکنی تا انرا به ثمر و تکامل برسانی . چرا در 24 سالگی که درست تمام شده عاشق هم هستی و میتوانی گوشه ای از بار زندگی راهم بدوش بکشی اینقدر مغموم و سر خورده ای؟ همین مردان گریز پا اگر فقط و فقط عشق نثارشان کنید بنده و برده ای بیش نیستند و خلاقیتی در زندگی میافرینند اعجاب انگیز. سه سال اولیه را با همه عشق گذرانش مشکل چون دو نفر از دو جنس مخالف با دو ایده و ایده ال جدا گانه با تربیت خانوادگی متفاوت میخواهند زیر یک سقف زندگی کنند. ایا میتوانید با ارامش با خواهر و برادر خود که از یک تبار و یک خانواده هستید بسازید خیر. اما بر اثر گذشت همه چیز ارام میشود سه سال گذشت کنید یک عمر زندگی میسر میشود.
نه مهریه و زر و زیور تداوم بخش زندگی است نه عناوین مختلفه همسر.
دلم میخواست ساعتها به این شیوه در هم تنیده ازدواج قلم زنم اما با یکساعت وقت گذاشتن راه بجایی نمیبرم و اگر مطلب طولانی شود برای خوانده خسته کننده.
عشق را داشته باش و همیشه شاد زندگی کن.
انکه اینها را نوشته 41 سال از ازدواجش میگذرد مهریه اش یک جلد کلام الله و یک ایینه شعمدان بوده . خوب و بد در زندگی بسیار - نامهربانی و عشق رفته و باز گشته اما او سنگ زیرین اسیا و ریگ ماندگار در ته جوی بوده است.
دخترم بتو نوشتم که زندگی به تنهایی لطفی ندارد و زناشویی کار شخصی تو نیست که هر وقت خسته شدی انجام ندهی. و اگر عشق در زندگی نباشد امکان تداوم زندگی نیست و میشود "انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
شاد زینقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:30 1391/07/18
43

تقدیم به شما
با تو تا ریشه سفر باید كرد "۱۷" - محمدتقی خانیخانه ات زیباستنقش هایت همه سحرانگیز استپرده هایت همه از جنس حریرخانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیستجای ماندن هم نیستباید از كوچه گذشتبه خیابان پیوستو تكاپوی كنان عشق را بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئیدعشق بی همهمه در بطن تحرك جاریست*****تن تمامیت زیبایی پیراهن نیستمهربانی با تن، مثل یك جامه بهم نزدیكندو اگر میخواهیم روزهامان همه با شبهامانطرحی از عاطفه با هم ریزندگاهگاهی باید به سر سفرهء دل بنشینیمقرص نانی بخوریماز سر سفرهء عشقگامهامان بایدهمهء فاصله ها را امروزكوتاه كنندو سر انگشت تفاهم هر روزنقب در نقب دری بگشایددری از عشق به باغ گل سرخ"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:10 1391/06/6
42

باز هم نقل قولی از خاطرات
باید به سن من برسید تا بدانید چه لذیذ این نشخوار جوانیها
اوخ که قرص خوابم را خورده بودم و اماده خواب - که شنیدم 45 دقیقه پیش ان شیر مرد ماورا، انکس که بیش از همه بخدا نزدیک شد باغوش خدایش باز گشت . یادم به خاطراتی افتاد .
1- اخرین امتحاناتم را گذرانده منتظر دفاعیه خود بودم - جولای 1969 بادانش جویان امریکایی در صدد پیدا کردن کسی بودیم که تلویزیون داشته باشد تا ما فرود سفینه را در ماه ببینیم . خودمان که دانشجو حق داشتن تلویزیون نداشتیم و اگر هم اجازه میدادند خرید ان در ید قدرت ما نبود. حدود 15 نفری در اطاقی 3در 4 جمع بودیم و صدا از کسی بر نمیامد تا نیل قدم بر ماه گذاشت . و سخن خود را اغاز کرد برای صلح و بشریت ان زمان امریکا در حال جنگ با ویتنام بود که مردم امریکا مخالف این جنگ . همه امریکاییان همدیگر را در بغل گرفته و از موفقیت جهانیشان میگریستند منهم از این شادی بگریه نشسته انها میگریستم و در این فکر که دو ماه دیگر در ایرانم . گو اینکه من همه کوله بار گذشته و اداب و رسوم دست و پا گیر ایرانیم را در ایران جا گذاشتم تا با فرهنگ و اداب و رسوم کشور میزبان پیش روم . اما حس ایران پرستی و پرستش زادگاهم ابادان که لندنیها هم ان رفاهی که من در ابادان بودم انها نداشتند.
خلاصه این شد یکی از بهترین خاطرات زندگیم ، با دوستانی بودم یکرنگ بی شیله پیله بدون حسادت همه در یک سطح چیزی که بین ما نبود اینکه ملیت یا مذهبت چیست . من در ماه قدم زدن نیل امسترانگ را دیدم و بوجد امدم . انسانی بودنش را تحسین .
2- از این اخبار در شدم که شنیدم بر روی شعری از اخوان ثالث را اهنگی بی نهایت زیبا گذارده اند.
اما عنوان شعر بلرزه ام نشاند " برای پیر محمد احمد ابادی "
دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن حنیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگتاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل بر پا…
…ران گهر نثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداکه
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کو همسار نیامد ….

اخوان
ان پیر مرد مصدق بود و روشنگر افکار من . و احمد اباد دهی در کناره هشتگرد و نزدیک به ما
متاسفانه مرگش را در زمانی که در المان من بکار اموزی که منش به کار گل میخوانم شنیدم و فردایش و فردا هایش بیادش نشستیم . در جایی خواندم که در زمان جلسه دفاع از حقوق ایران در لاهه، او عمدا زود تر رفت و بر صندلی نماینده انگیس نشست . نماینده با خصوع بسیار گفت : ببخشید شما بر جای من نشسته اید من نماینده انگلستانم و جایم این صندلی است . مصدق گفت کار بدی کرده ام ؟ گفت بلی چون جایگاه من است . و مصدق باو گفت شما سالیان بر جایگاه ملتی مظلوم نشستید و بخود حق دادید و من امروز امده ام حقم را که به ناحق تصاحب شده اید بستانم . البته او خطابه اش را بفرانسه و سلیس بیان کرد و همه نمایندگان باو گوش فرا دادند. از جایش بلند شد . فهمید میخ را در جای مناسب کوبیده و سر فراز از ان جلسه بیرون امد.
و پشت بند ان خبر مرگ تختی ان اسطوره جوانمردی بود که شنیدیم و به عزایی دیگر نشستیم.
روان همگی شاد
جوانان بخوانید و بدانید حق گرفتنی است نه دادنی - گاه باید خون بازاش داد.


مردی که در سال 1952 مرد سال دنیا توسط مجله تایمز شناخته شد بخاطر مبارزه منفی اش و احقاق حق ایرانیاننقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:11 1391/06/5
41

باز هم سخنی از جایی - باز هم از ابادان ان کوی دوست و کنام دشمن
باز هم از شهرم. یاد اور خاطرات کودکی  و جوانی غش!
در 25 بهمن هزار و سیصد و اندی در بیمارستان شماره دو شرکت نفت چشم باین جهان گشودم . بچه ای که شش ماهه بدنیا امد کسی را امید بماندنش نبود ولی دستگاه اینکوبیتور برای ادامه زندگی در بیمارستان بود. و او با دهانی گنجشک وار و ناتوان پستان مادر را میمکید . دکتر گفت زنده میماند چون دارد برای زندگی تلاش میکند و شیر میخورد. او چون نهالی نازک در برابر گرد باد زمان مقاومت کرد تا شاهد باشد تاریخ و جغرافیای شهر و مملکتش را . تا با چشم ببیند تغییرات سیاسی کشورش را . پدرش کارمند شرکت نفت ابادان ان زمان ، که بی پی میخواندند . یعنی بریتیش پترولیوم اما چون نمیخواستند ایرانیها عصبانی شوند دولت میگفت یعنی بنزین پارس . به کودکستان پروانه میرفتم در بریم . با همه بچگی میدانستم که پالایشگاه شلوغ است . میدانستم که شهر هم شلوغ شده . یادم است که گفتند رزم ارا را کشتند و بعد صدارت به مصدق رسید . و با هزاران شگرد با مبارزه منفی نفت را ملی کرد .شاید کلاس دوم بودم که مادر بزرگم بنام من قرضه ملی خرید. و خواهر و برادرانم میخواندند
قرضه ملی بخر یار مامانی - کمک به ایران بکن تا میتوانی
هر خریده قرضه کمک نموده - با چنگ و تیپا بیگانه دک نموده
در25 مارس 1962 زادگاهم ابادان را باین زیبایی بود که ترک کردم . شاید متعجب باشید چرا از تاریخ میلادی استفاده کردم چون در بلیطم ذکر شده بود. ما از کلیه وسائل ورزشی و تفریحی بر خور دار بودیم . همیشه بهترین فوتبالستها از ابادان بودند . بهترین شناگران و حتی واتر پولو که شروع فراگیریش از ابادان بود و شیرجه هم ابادانیها در صدر. برنامه هایی در باشگاهای شرکت نفت - کنسرت ها - ته دانسانها و سینما تاج ابادان
شاید ابادان بعد از تهران اولین دانشکده بنام تکنیکال اسکول را داشت.
یکی دیگر از تفریحاتمان قایقرانی بر ابهای اروند و کارون و رقص و اواز
در شبی مهتاب بنگر
در زیر نور ماه امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق را
که چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا

خوش صفا دارد
با یار بنشستن قایق
در پرتو مهتاب
ز کفش گیری جامی
ز لبش گیری کامی
تا بری از دنیا راهی
تا بری از دنیا راهی

آوای کارون را بشنو
گویدم خوش باش و می نوش
چون گذرد این عمر تو
می گذرد این عمر تو
شبهای کارون زیباس
عکس مه در آن پیداس
جای یاران شیداس همه گویند
کارون بسی زیباس
کارون بسی زیباس
خواننده فکرکنم قاسم جبلی بود
و بیاد دارم فریدون توللی وقتی بر کارون سوار قایقی بود اینطور سرود
کارون
بلم آرام چون قویی سبکبار

به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد

ز دامان افق بیرون همی رفت



شفق بازی کنان در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سرمست

توپنداری که پاورچین گذر داشت



جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود

«دو زلفونت بود تار ربابم»

«چه می خواهی از این حال خرابم »

«تو که با مو سر یاری نداری »

«چرا هر نیمه شو آیی به خوابم»


درون قایق از باد شبانگاه

دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد



صدا چون بوی گل در جنبش آب

به آرامی به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت

«تو که نوشم نئی نیشم چرایی»

«تو که یارم نئی پیشم چرایی»

«تو که مرهم نئی ریش دلم را

«نمک پاش دل ریشم چرایی»



خموشی بود و زن در پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دل شاد و خرسند

سری با او، دلی با دیگری داشت


ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی کورسو می زد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند


نسیمی این پیام آورد و بگذشت:

«چه خوش بی مهربونی هر دو سربی»

جوان نالید زیر لب به افسوس

«که یک سر مهربونی، درد سر بی»
اخرین باری که از شهرم دیدن کردم ایام عید سال 1354 بود و شبی را که مستانه از انکس ان رستوران رویایی بیرون امدیم و پیاده از میدان الفی بسوی خانه . همه با هم شاید 20 نفری بودیم ناگهان شعر زیبای کوچه فریدون مشیری را بلند بلند میخواندیم که نمود نو جوانیمان بود
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نه دیگه من بان محنتکده بنام ابادان پا نخواهم نهاد. چون نخلهای سوخته نخلستان بریم را خواهم دید. چون ویرانه های جنگ هنوز چنگالش بر غروبهای رویایی شهرم در اروند و کارون هست. شهر عزیزم بگذار خاطراتم از انچه بود پر پیمانه باشد ابادانم را اباد میخواهم نه تل خاکستری. یادتونه خونه هامون دیوار نداشت بجایش دیواری از شمشاد انرا احاطه کرده بود؟ من خانه بی دیوار میخواهم که بتوانم گلهای خرزهره اش را گوشه بگوشه تماشا گر باشم
یادش بخیرنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 02:32 1391/06/4
40
به خدا می خندم!!!!!


به جهنم، به بهشت،

و به بیداری این شب زده ها میخندم...

بی سبب می خندم...

و به معراج رسول...

و به منصور سر دار فقط می خندم...

و به تکبیره الاحرام کسی می خندم...

کز خدا میترسد...

به لجن می خندم...

وبه آبی که به یک جا مانده...

خود به خود می خندم...

و چه خوشبینانه...

به تو دل می بندم...

خاک بر پیکر من...

وای بر من و تو...

و به احساس کثیفی که تو را خواست...

فقط میخندم...

و به گرییدن عاشق همه جا م خندم...

عقده ای بودم و هستم...

و چنان خواهم بود...

عقده ها دارم و بر عقده ی خود می خندم...

و به چرخیدن این چرخ فلک می خندم ...

به جهان می خندم...

من که از گریه ی تنهایی مرداب پرم

کارم از گریه گذشته است؛

کارم از گریه گذشته ست؛به آن میخندم...
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:53 1391/05/31
39

کلحسین سلام
مگه برا تولدم نکشیدی
"من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم"
چی شد. چشمت را که خاک گور گرفت و از یادم بردی . مدتهاست به انکه سپرده بودی اگر از من نامه ای به ایملت رسید جواب دهد تا من ندانم مرگت را ،او هم یک ماهی است جوابی نمیدهد ، میبینم حتی نامه ها را نمیخواند دلم برایش شور دارد . تو رفتی و برای همیشه رفتی و خروار ها خاک نامحرم تن پاکت را ببر گرفت . منکه هنوز مرده تو شناسایی نشده بود که فهمیدم . دوستی برایم نوشت و با سوزی گداختنی . چندی گریه . چندی تب و بعد دردهای عصبی کمر تا رسیدم بایران و اولین دیدار بر مزارت . مهین به بهانه خرید مرا بدیدارت برد . اما چه دیدار تلخی . در طول راه فقط گریستم و مهین میگفت "مرگ را چاره نیست شتری است که بر در هر خانه ایست" گفتم ایا زود نبود ؟ ارزوها داشت . گفت و یکی دیدار تو . چه چنگی بر خاک اطراف گورت میزدم . اشک جوشان اما ناله رادر گلو خفه میکردم.
امشب پس از اینکه نم نم شراب کار خودش را کرد . با سه تار این شعری که برای تولدم گفتی و خودت انرا با اهنگی در دستگاه ماهور میخواندی را زمزمه کردم . ضربان قلبم دارد به وادی ره گمگشتگانم میبرد
"نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد."
انرا بتو بر میگردانم که سزاوار تری ای سر تر از هر مرده و زنده
می را زده ام و چنان زار گریستم که غمم بر اشکها ی بی اختیار بیشتر بود . ده روزی است حال خوشی ندارم . اگه دلداریهای دختره نباشه میپوسم.
دوستی دارم فکر میکردم مهربونه - اونم امروز که از ناله هایم شنید گفت " حوصله چس نال هایت را ندارم " بعدش گفت "مسخره" و نوشت خدا حافظ . وقتی میگوید خدا حافظ یعنی دیگه حوصله ام رو سر بردی یا بعبارتی مزاحم نشو. نه دیگه هیچوقت مزاحمش نمیشم حتی حالشو نمیپرسم . خوب البته دوستیهای مجازی را بیش از این انتظاری نیست . اگر هم کسی را شناختی بعد از مدتی میفهمی که اونی نیست که تو شناختی . خودت بودی اینجا - زمانی که تو بودی اینجوری نبود . چون ارتباطم با قدیمیها هنوز استوار . و جدید ها رو وقتی میبینم هم خوانی نیست حذف میکنم . انها بدشان میاید . اما من هر گز ناراحت نمیشم اگر کسی حذفم کند بهر دلیلی که باشد مرا نمیخواهد چرا برنجم . ابگذریم از این سرای مجازی که حکم سرای حاجب الدوله راپیدا کرده . هر کدام با چندین ای دی مختلف .
چه غوغایی در دلم فکنده این هایده . مستی و او زمزمه کند ومن اشک ریزان بنویسم
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
........................
و بمناسبت تولدت مینویسمامروز خورشید درخشان‌تر است
و آسمان آبی‌تر
نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد
و پرنده آواز جدید می‌سراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربان‌ترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربان‌ترین
روزهای زندگی هر روز گوارا باد
میلادت مبارک
چه ارزوی خامی کلحسین
همان بهتر از هایده بشنوم
بخدا که تو از نظرم نروی
چو روم زبرت ز برم نروی
در خاتمه غمهایم را اینطور بر گورت با اشکی شور بریزم به روز دلم گرفته بود ، مثل ِ هوای بارونی

از اون هواها که خودت ، حال و هواشو می دونی

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم منو ، شعر منو با همه حِسِت می خونی

یه حالی داشتم که نگو

یه حالی داشتم که نپرس

یه تیکه از روحمو من

جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردمو

دو باره پیداش می کنم

حتی اگر کویر باشه

بهشت ِ دنیاش می کنم

اسم قشنگ ِ شهرمو

تو می دونی چی می ذارم

دونه ، دونه کو چه هاشو

به اِسمای کی می ذارم

آخه تو هم مثل ِ منی

مثل دلای ایرونی

وقتی هوا ابری می شه

حال و هوامو می دونی....
باقی بقایت "یادته "؟
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:37 1391/05/4
38
نقل قول از : شرق

ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است 
کارو بود دیگه
سرگذشت خودش و ویگن را میخواندم
به شهرت دنیایی هم برسی
دل شکسته بندش هم بزنی - چاک شکستگیش نمایان
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:24 1391/05/3
37
نقل قول از : شرق
 
ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است 

برای شما شرق غرب زده ام  اری اری چنین گفت زرتشت
اما فداتمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 12:14 1391/05/3
36
ممنونم بانو 
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:05 1391/05/2
35
مروری داشتم بر ای دی دیگری که جبرا بدلیل حک شدن درست کرده بودم. در ان هم به این مطلب بر خوردم که دلم خواست در مطالب کنونی هم باشد
تقدیم به شرقی که در غرب تولد یافت
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیدهءمن مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم... سیر!
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست!
. . .
کم بگو،جاه تو کو؟ مال تو کو؟بردهء زر!
کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ،تخم طلا، . . . مَردم من
زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف
آتش سینه صدهاتنِ دلسردم من
دل من چون مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش؛ جرس قافلهء زنده دلان
طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان!
چکش فخر ز دنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت پای شب بیدار است
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست
شعلهء آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد
که بفرمان تو، تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد
دل بمن دادی؟نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست!
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست!
هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر!
ببرش دور......ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!!! گیرندگان:دوستان user_memoirs_4112301نمیدانم چرا دلم هوس "کارو "کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 11:26 1391/04/28
34
سلام بانو مهستی
زیبا و گیراست این زمزمه های کلحسینی جدی بودن من ثقیل نیست و اتفاقا همه از این موضوع نگرانند . همه را خواندم ، انگار همه ی ما نیازمند روز ملی بغض ها هستیم که در آن روز از سحر تا شام ؟ نه تا سحری دوباره ، سر بر شانه های زلزله زده ی هم بگذاریم و بغض هایمان را تعدیل کنیم تا برای سال آینده کمی بغض بپروریم ، این خوی شرقی است که بی بغض ، غریبی و هجران و بیخویشی اش را نمی فهمد . 

سلامت باشید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:53 1391/04/27
33
شرق کجایی تا شترررررررررررررررق نترس منظورم خودی ینما
کجایی تا شوم من چاکرت
میدونم یه چیزی بپوشم نمیدونم یه کاریشکنم
موسی بخدای خود میگفت
مرد هندسه ای (از حسابی گذشته ای) همه جات بسته است
گذاشتم تو چیز خودم
میبرم تو میعاگاه هم میگذارم شاید مجبور به جواب شوی
خیلی ها از خنده روده برند نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:53 1391/04/25
32

کلحسین بازم امشب هم تنهایم ، نمیدانم چرا وقتی تنهام دلم میخواد برات بنویسم . دیشب داییی ایرج اینجا بود نردی با او زد و برد . برنامه برنده بجا بود . گفت مهستی ، تا من مهره ها رو میچینم تو بساط پای تخته را اماده کن . ماست و خیاری و بسته ای چیپس ، دو جام و بازمانده مائده کشف رازی که دوستی اهدا کرده بود . فریاد بر دخترم که جعبه اوازو بیار (کامپیوترش قسمتی ا ز اهنگهایی که من و دایی دوست داریم ) نم نمک با دستی بر نمک و کر کری خوانان شروع کردیم . "اصفونی برو که کاتو جم کون - تو رو چه به تخته اونم با نرادی چون من و او میگفت . از ابادان نراد بر نخواست و............. دایی جان ایرج خان طبق معمول به خوارزادهشون باختند و 5 هزار تومنی تقدیم شد. با او بازی کرده ای و میدانی ارام و بیصدا هم بازی میکند و هم خوب میبازد. و زن دایی هم برا ابرو داری میگفت بخدا هر جا میریم ایرج برنده است ، گفتم صحیح ، از ناشی ها میبرد و به نراد ها چه عرض کنم!! ا برو داری بسس . و امروز باید خود را هم میکشیدم و نامه بالا بلندی به شیراز مینوشتم . دیدم قلم روان است و تنهام - بساطی برای خود چیدم و از 6 بعد از ظهر به تنهایی شبهای پاریس را برای خود تدارک دیدم . نامه باتمام میرسید که برنامه گلها اهنگ پشیمانم از حمیرا
رخ بر افروخته میامد و در غو غا بود قصد دلسوخته ای داشت چنین پیدا بود
غیر، پیوسته در ان محفل و از ناز و نیاز در میان من و دلدار حکایتها بود
بشور امدم که بشورم خود را با یادت .
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
خوشاحال و خوشا وقت دو مفتون و دو دلداده
که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه
در این دریای بی ساحل در این صحرای بیحاصل
بلب جان امده است بس گفته جانانه جانانه
زپا فتادم و رویم به منزل است هنوز
شکست کشتی و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالتی است ندانم که بار ها
از دل شدم خراب و مرا کار با دل است هنوز

یادته کلحسین ، شبی در بزمی در خانه شما خانمی از رویا خواند و من بیاد سالیان گذشته که در لندن بودم و دختر اقای وزیری انرا برای من هدیه اورده بود . در تنهایی و بی همزبانی چه شبها که میگریستم . با زنجیری بس گران به ایران دوخته شده بودم . و خلاصیم ممکن نبود تا درس تمام شود. وای چه پر درد بودم - و انشب با اینکه مرا بزدن سه تار ناقص مجبور کردی . چون ریز نواختن را میدانم صدایی از ان همنوا بود و اشکهای من روان بر سیمها . وقتی تمام و سر بلند کردم تازه شما متوجه شدید که بی اختیار میگریستم . نمی بر چشمانت دیدم و سر افکنده شدم . اما تو بشور امده بودی تارت را با دستگاه همایون میزان کردی و نواختی و صدای گرم و دلنشینت سکوتی بر مجلس و میزان فر اوده خاچاطوریان رفیق سابقت بالا رفت و تو میخواندی
اگـر با دل مهــربان تو مـن بــی وفا شـده ام پشیمانم
اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام پشیمانم
امیــــدم تویی نا امیدم نکن جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقــت قســـم بــر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
چـرا پشــــت پــا بـر جهـــان نزنم
به دست خـود آتش به جان نزنم
بگو با همه بی پناهی خود
چرا شعلــــه بر آشیان نزنم
عهدی که با چشم تو بستم
دیوانگی کــردم آنرا شکستم
خدا داند جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
پشیمـــانــم پشیمــــانــم پشیمــــانــم
می میـــرم از ایــن پریشانی
دردا کــــه هــرگـــز نمیــدانی
با من چه کرد این پشیمانی
تا با خدای خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم
سحــر شــد بگــو با کـدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقـــت قســـم بـر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
و دکلمه فیروزه امیر معز
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
این نام گر بر اریم از نام عشق باشد
روزی که کشته گردم بر استانه او
تاریخ بهترینم ایام عشق باشد
وای که عجب شبی بود . اخرین دیدار بود ، تو به پشت جبهه رفتی و از انجا به طاق کسری که ابدی سازی ایران را ولو در خاک عراق . اگر میدانستم دیگرت نخواهم دید ؟ نه هر گز فکر نمیکردم دیگر نخواهمت دید همیشه امید باز گشتت را داشتم . اما انشب غوغایی بود و افسانه خواند از مهستی
"دل که عزیز ونگاه داشتنی است جهان و هر چه در او هست واگذاشتنی است "
آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟

همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟

بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن
دیدی چه سان گذشت بر من امشب من - دیدی این می و موسیقی چه غوغایی بر وجودم افکنده . چشمانم از سوزش اشک باز نمیشود . امشب زمان کلحسین نویسی نبود اما اهنگی که شنیدم به قهقرایم برد
چرا دل از سوختن باز نمیانی . چرا ارام نمیگیری تو یکدم
اه چه دل است این
اگر کسی پرسد حال دل خواهد گفت خوبم "اما تو باور مکن"نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:15 1391/04/24
31

مادری خواست در جای جای کلحسین از دردش بنویسم وچنین شد
مهربون دوستم چه سخت بود خواسته ات . انچه برایم گفتی از ملاقاتی بعد از 45 سال . گفتی چنان این غم را بنویس که چون شعری یروده شود . بیش از سه هفته است منتظری بنویسم از ان ملاقات ، هر گاه شروع میکردم برای مادرانی چون تو میگریستم و رشته کار انجوری که دلخواهت بود رقم نمیخورد.

شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو

ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو

امید دارم چشمان مهربونت نم نزنه . خودت خواستی بنویسم پس بخوان :
مهربون کلحسینم، دیگران فکر میکنند دیوانه شده ام که ساعتها با تو درد دل میکنم
با مرده ای که حتی قادر نیست چون گذشته با استین پیراهنش اشکم را بسترد. فقط تویی که برازم واقف، به درد پنهانم اشنایی . نامرد همه چیزم تو بودی – حتی باان پاهای به غل و زنجیر بسته فقط عشقم تو بودی . عشقی پاک شاید عشق همدردی . شاید دلت بدرد میامد از ان همه دردی که در سینه ذخیره داشتم. و در چندین دهه تنها تو از رازم از رمزم اگه بودی. انچنان به تنهایی بر گور سردت چنگ میزنم و ضجه میکشم که دیگران فکر میکنند تازه بگور سپرده شده ای . ای مزارت گلباران و با اشک دیدگانم ابیاری
کلحسین بزیارتت امدم سه هفته پیش ، ازت خواستم صبرم دهی تا ارام باشم در موقع دیدار و تو سه هفته است منتظری برایت بگویم چه شد. اون هفته قرار بر شرایتون بود. خودی اراستم. مرتب پوشیدم لری بگویم فرانسوی وار رفتم .از شوقم از تشویشم . از نگرانی ،داغ در سینه ام بیداد میکرد . دو پیک برندی زدم (تو یادم دادی که این دو پیک ترانکلایزر غم است قبل از شروع تشویش بخور) نیمساعت زود تر از انها رسیدم. مبلی راحت در جای دنجی، قهوه ای سفارش داده به انتظار نشستم .
کلحسین سالیان زمانی که بکار خانه و یا کار گلمشغول بودم و غم بر جانم چنگ میزد ، ناخود اگاه زمزمه ای بر لبانم جاری میشد . فکر کنم از مشیری است
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
جز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
یادم بمادرم میافتاد هر گاه به خیاطی مشغول میشد با صدایی بلند میخواند
شد خزان گلشن اشنایی – از صدای خوشی هم بر خوردار بود .
هر زمان اگر بارفقا بزمی داشتیم ،حسن با صدای خوش و تعلیم یافته خود را میکشاند بدستگاه همایون و خزان عشق را میخواند . یادته یکبار هم تو خواندی و من گریستم . امشب شبهای پاریس را تدارک دیده ام تا بروم بسرای تو.
یعنی من و می و موسیقی – این نی کسایی چه بر بندبند وجودم میاورد. می و نی سازگاری فراوانی دارند.
و اما دیدار – دیدارشان با من
کلحسین، انها وارد شدند به انی مرادیدند اما بطرفم نیامدند ،وانمود کردند مرا ندیده اند .من بطرفشان دویدم ، نمیدانم با کدام قدرت ان گامهای درحال شوریدگی بر داشته میشد .تو که میدانی قدم عبید ،بسوی معبود پرواز است . سلام کردم – حسین من سلام کردم .حسین مادری خرد شده پیش قدم سلام شد ، عزیز عاشق را چه باک از جور معشوق . اغوشم را برویشان گشودم . دستانم خالی گشوده ماندند . ( مهربون مبادا گریه کنی – زمانه است و زخمهایش – زمانه است و خصمانه رفتارش چه میتوانم کرد) صورتم را پیش بردم ببوسمشان . بوسه ای سرد ، سرد تر از خاک گور.
دیدارمان کوهی بود بر شانه های نحیفم
تنم میلرزید بناگاه این شعر فروغ تجلی گر مغز استخوانم شد – میدانی خونم در رگهایشان جریان دارد.

دیدمت وای چه دیداری تلخ
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سر پرده خاک
نشستیم و سفارش کیک و قهوه سیاه و تلخ (یادته من قهوه ام باید قهوه بالکان باشد یعنی قهوه اب نداشته باشد و بجایش در شیر داغ داغمه بسته و دو قاشق شکرداشته باشد ) اما انهاشیک" بلک کافی با لایت کروسان"همرنگشان شدم که در برابرشان دهاتی جلوه نکنم. از خانم دکتر پرسیدم از کارت در لس انجلس راضی هستی؟ که گفت : بله رییس بخش فلان در فلان بیمارستانم و چنینم و چنانم. صد البته خوشحال شدم در وضعیتی مافوق و فردی موفق است اما چهره نشان از بیخوابی شب قبل و احیانا گریه صبحگاهی بود که خود ارایی هم نتوانسته بود بر چهره اش سر پوش گذارد . بلافاصله شروع کرد : من چند سوال از شما دارم؟ محکم گفتم اجازه بده چند کلمه ای حال و احوال میترا را بپرسم . حالش را جویا شدم و راضی از زندگی، با مهندسصبوری پیمان زندگی بسته دو فرزند دارد که پسرش پزشکی میخواند و دخترش کمی عقب ماندگی ذهنی دار د . تلولو اشک را در چشمانم دید و بروی خود نیاورد . عکس انها را نشانم داد . پسرش رشید و برازنده مینمود و دخترش درست شبیه من .
از او پرسیدم شبیه به کی است، گفت تنها چیزی که شما را در نظر من و ازیتا و پدرم میاورد او است . گاهی که در بغل پدرم است اشک را در چشمان پدر میبینم. فکر کردم، اری اما چه دیر. پر دیر . عکس دخترم را دیدند و زیباییش را ستودند . گفتم رحم من زیبا میپروراند . دکتر شروع به بازجویی کرد – سین جیم هایش از زمانی که گرفتار ساواکیهای زمان شاه شده بودم محکم تر و کوبنده تر بود . با تشر گفتم مگرواحد بازجویی هم در پزشکی دارید.؟ من مادری هستم که برای دیدارتان که ارزویم بوده امده ام . مهربانتر باشید . میترا با زبان بیزبانی باو میفهماند که تند میرود . اما او عصبانی ومن گریان – دست خودم نبود . دخترم سفارش کرده بود "مامی در برابرشان گریه نکنی – خودتو نشکنی –بچه ها از مادرهای ضعیف خوششان نمیاید"
موقعی که چون باران بهاری میگریستم حرفش در گوشم زنگ میزد . اما کلحسین باید میدیدی مرا – زبون و خوار و اشگ ریزان –نه غروری از ان زن محکم بر جا مانده بود نه قدرت مقاومتی . چون پتک بر سرم میکوبید چرا ما را رها کردی ؟ مگر نمیگویند که مادر قادر است با خاک بچه اش را بزرگ کند؟ تو که میدانستی شوهرت بوسوسه افتاده . وقتی مردی وسوسه شد بچه نمیخواهد . اگر عمه ما، ما را زیر بال و پرش نمیگرفت سرنوشت ما چه میشد با ان زن قسی القلب بعنوان زن پدر . او چنان کرد که بین ما و خواهر و برادران دیگرمان مهری ایجاد نشد.
حسین دیگه نمیتونم امشب . طاقتی نمانده. چشمی نمانده تا سطور و حروف را بیند.
با خود زمزمه میکردم
شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیالتو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ی دیگر نیست
در اینحالات بودم که ایمیلی از دوستم اذر رسید
این یادداشت را كه خانم گوگوش امسال به مناسبت روز مادر منتشر كرده در صفحه فیسبوكش خواندم و حیفم آمد برای شما نفرستم.
گهواره‌ای که همیشه در خاطرم هست
کلاس شش ابتدایی بودم … روزی آقای دکتر جلالی رییس مدرسه پیشرو مرا به دفترشان خواندند، عموما وقتی‌ کسی‌ را به دفتر می‌‌خواندند خبر خوب و یا پیامد خوشی‌در پی‌ نداشت.ناگفته نماند که دکترجلالی محبت خاصی‌ نسبت به من داشتند چرا که کم و بیش در جریان زندگی‌ من بودند و قصهٔ زندگی من از چشم ایشان مخفی‌ و به دور نبود.
در آن روزها که من به نوعی هم شاغل و نان آور خانه بودم و هم درس می‌‌خواندم چندان در کلاس درس حضور ذهن نداشتم، و یا معمولاً زنگ اول را خواب آلود می‌‌گذراندم یا دیر به مدرسه می‌رسیدم . از این رو معلمین و مسئولین مدرسه تخفیف ویژه‌ای برایم قائل می‌شدند، و آن روز هم برایم مسلّم بود که باز هم بنا به دلأیلی که گفته شد تذکری از مدیر خواهم شنید. با دلهره و ترسی‌ خاص محیط مدرسه قدم به دفتر گذاشتم ولی‌ ایشان با رویی گشاده و لبخند و چشمانی مهربان،که هیچوقت فراموشم نمی‌‌شود ، مرا پذیرفتند و گفتند : آتشین برو بیرون دم در ، یکنفر منتظرته.
آنجا زنی‌ با قدی متوسط و موهایی کوتاه و کمی‌ روشن در انتظارم بود. من در همان نگاه اول او‌ را شناختم … چشمانش نگاه مرا با خود داشت - غمگین با هزاران پرسش.
مادری که سال‌ ها ندیده بودمش ولی‌ خیالش هر روز و هر شب بامن بود در رویاهایم... و صدائی در من می‌‌گفت که خود اوست آنکس که اینجا ایستاده.
وصف آن دقایق برایم مقدور نیست یعنی‌ کلامی‌ پیدا نمی کنم که گویای آن اتفاق و آن لحظات باشد. هیچ نمی‌‌گفتیم …. فقط اشک بود و بوسه و نگاه و درد دوری که از چشمان ما می ‌‌بارید. و می‌‌دیدم گریه مردی شریف و انسانی‌ را که در پس غصه‌ های من در جستجوی مادرم بود که او‌ هم نشانی‌ از من نداشت. آقای جلالی که خود دکتر روانشناس و مرد دانا و اهل ادبی‌ بود از طریق دوستانش در صدد یافتن مادرم بر آمده بود، و اینچنین این اتفاق برایم آغاز دورانی شد که از آن پس محرمانه و دور از چشم خانه من مادرم را در مدرسه و دفتر ایشان مرتب می‌‌دیدم، و حالا مدرسه که برایم راه فراری بود از خانه، مبدل به فضا و مکانی شد که بوی مادر را هم با خود داشت.
و من که به خود هیچوقت بچگی‌ ندیده بودم در آن اوقات سر به دامان مادری می‌‌گذاشتم که می‌‌خواستم کودکی در کنارش آغاز کنم . در دستان او ، در نگاهش ، در بوی پیراهنش… امنیتی نهفته بود پاک و حقیقی‌… و آن دفتر مدرسه برایم گهواره‌ای شد که همیشه در خاطرم هست و روز مادر حسرتی شد به دل ، و من همچنان در پی‌ آن آغوش بی‌ دغدغه‌ای که تا به امروز آواز من است.
روز مادر پیشاپیش بر همه مادران جهان فرخنده باد.
گوگوش

بی اراده میگریستم و برایش نوشتم
سلام اذر جان
مصمم بودم ایمیلی برات فوروارد کنم که جک بود.
نامه هایت از هر گونه که باشد مهر و بوی خاصی دارد و همیشه سر فرصت میخوانم نه مرور با چشم . این بار با خواندن این ایمیل اشکم جلوی دیدم را برای نوشتن میگیرد. بسیار زیبا بود . با چنین مسئله ای روبرو شدم . مادرمادر است ولو بر دخمه ای پنهانش کنی وفرزند خواهان مادر
اما متاسفانه زور گویی پدر و داشتن حق حضانت و اینکه شاید مادر مستاصل لقمه نانی و ناتوان از نگهداری فرزند. بد تر از همه انکه گوش وذهن فرزند از بیمهری، بیوفایی مادر و خود خواهی مادر پر کنی . و این مداومت داشته باشد. ان مرد روشن بین و حساس مدیر مدرسه گوگوش مسئله را بطور غریبی حل کرد . ان بچه بخصوص اگر دختر باشد بهر مقامی برسد ، خواه دکتری نام اور - مهندسی نو اور و یا هنرپیشه ای صاحب نام . غده ای در وجودش ایجاد میشود که تبدیل به عقده حقارت خواهد شد و هر گزاز ان رهایی نمییابد.
گوگوش این سعادت را داشت که دقایقی را در اغوش مادر بماند .همین که جرات نداشت با بچه های دیگر از مادر بگوید در خانه از مادرش حرف بزند و یا حتی دزدکی با عکس مادر به حرف بنشیند خود حکایتی است که کتابها میتوان نوشت
به داریوش سلام برسان بچه ها را همگی میبوسم
ایران نمیایی - امروز به دیدار ملی میروم او فردا شب بر میگردد و دوباره جمع شما جمع
ایا هر گز یادی ازم میکنید؟
فدات
و در انتها نالان و اشک ریزان با می و نی با خود زمزمه میکردم
fآهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما كه حرمت عشقو شكستین
كمر به كشتن عاطفه بستین
شما كه روی دل قیمت گذاشتین
كه حرمت دل رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شكایته یه روح بی قراره
روحه كه خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حكایت خودم نیست
برای من كه از شما سوختم و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:07 1391/04/24
30
نقل قول از : شرق

ابهام معنا 2
دلتنگی های آدم را فقط خودش میفهمد. شنیدن  
سلام عزیز
خوندم "سرشار "از بغضی شدم و منم اشکم پر مشکم فکر اینکه تازه دوستم اثار پیری را کمی مرمت کرده. و اثر ان سوزش را حس میکنم . مثل داغی که بر حیوانی میزنند . گاهی پوسته نازکی که جدا میشود باز هم سوزش دارد. بعضی از لغات را طبق فرهنگ بی فرهنگی خودم خوندم. چون جدی بودن از تو عزیز برام ثقیل بود. برای اینکه داغت را تازه کنم کلحسین را میگذارم
دلم برای می و نی - نه شراب و رباب تنگ شده
باقی بقایت
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; } نمایش پاسخ های 31 تا 45

مطالب بر گرفته از صفحه شرق کلحسین و سفر نامه

مهستی آشنا - 04:59 1391/12/25
59

اییییییییییییییییییییییییییییییییییی شرقی عیدت مبارک تنت سالم و دلت خوش
اییییییییییییییییییییییییییی لیلای گلم عیدت مبارک - دلت بیغم - لبت به لبخند گشاده باد
اما دردم درد تو نیز هست، بخوان:برای هوشیاری دوستانم مینویسم


دوستی بمن پیام داد که خانمی بنام شراره با ای دی minaee که اگر مهستی را حذف نکنی من عکس خانمت را بهمه پخش میکنم. این دوست من مردی وارسته ، کم حرف ، خوش نویس و شاعر است .
دوست دیگری داشتم که وقتی این شراره شلوغش کرده بود و با ابزاری چون سکس چت و کامنتهای انچنانی کلوب را به فساد کشانده بود. پس از زمانی که خود شراره در هم کشیده و رفته بود بمن گفت :من شراره را یافتم . متعجب پرسیدم چطوری ؟ گفت عکسش را به گوگول دادم و گوگول برایم پیدا کرد . هم زمان با تحقیقاتش ،پشراره که اتفاقا روی خط بوده با ایشان بگفتگو میاید (این تصادف میتواند یک در هزار باشد یعنی 0001% ) من شک کردم !! بهمه چیز این اواخر شک میکنم . با گوگول مطرح کردم ،که میشود عکس داد و گوگول مشخصات و عکسهای دیگری ارائه دهد.
میدانید که چون سوال عمومیت دارد انرا بجایی ارجاع میکنند که قبلا نظیر چنین سوالاتی شده و همگی گفتند این امکان پذیر نیست . مثلا شما عکسی به گوگول میدهید ، گوگول فقط نظیر ان عکس را ارائه میدهد و هیچگونه تشریحی از صاحب عکس ارائه نمیکند.
اگر شما با چنین افرادی که تهدیتان میکنند روبرو شدید به سایت پلیس سایبری ایران مراجعه کنید .انها دنبال چنین دست اویز هایی هستند جرمش زندان تا ده سال.
ان دوست من پرسیده که شما عکس زن مرا از کجا دارید ؟ جواب داده که هم پیج مهستی و هم یاهو مسنجر مهستی را حک کرده ام و دارم. پرسیدممگر تو عکس زن و بچه هایت را برای من فرستاده ای تازه متوجه شد چه کلاهی بر سرش رفته.
شاید او را از سکس چتی که با او کرده بود و او قسمتی از انرا برای من فرستاد و من به دیگری فرستادم که سیو کرده ترسانده ؟
و شراره عزیزم چند بار برایت نوشتم بجای این کارها خودت را دریاب . تو بیماری انقدر سیمای معصومیت بخودت نگیر دستت برای همه رو شده . من میدانم تو چه کسی هستی . شانسی که اوردی ایام مقدس نوروزمان در پیش است و دلها را هم باید از کثافات و تفرقه ها و حسد ها بتکانیم و الا از تو به پلیس سایبری ایران شکایت میکردم . تو اگر حک کرده باشی یاهوی مرا باید خجالت میکشیدی که انهمه ایمیلهای پر محتوا از علم ، دانش ، اخرین اخبار ، متنوع ترین دست اورد ها ، اشعار دلنشین ، مناظر زیبا و بیهمتا ، قطعات جان نشین ادبی ، ظنز ها ی زیبا بعلاوه مهری که از هر کس و هر جا نثارم شده تو کسی هستی که حتما نامت در لیست مسنجر من بوده که توانسته ای وارد شوی پس شراره نیستی و میدانم کیستی . چون من تا کسی را نشناسم اد نمیکنم .
دوستان به مورد دیگری هم از این شرارت ها بر خورده ام . شاید شما هم بر خورده باشید و ان استفاده از پیامهای اس ام اس است. برای دوستتان اس ام اس با نام شما درست میکنند هر چه دلشان میخواهد میگویند . یکی از دوستان مرا باین طریق عصبی کرده اند و من نمیتوانم باو ثابت کنم . البته ایشان میتوانند از مخابرات بخواهند کلیه اس ام اس های ارسالی مرا.من بایشان این مجوز را خواهم داد . یا باز چیزی برایش فرستاده اند که از حال عادی خارجش کرده اند.
عزیزان میدانید من هیچ چیز را بد نمیدانم – راست گویم – درست کردارم – دنیا دیده ام – نقد جوانی برای سپیدی مویم پرداخته ام . من ار نقد کردن بدم نمیاید هر چند تلخ باشد اما بشدت از ریا کاری و این کارهای زشت تنفر دارم .
ار هیچ تهدیدی نترسید. هر کاری کردید به خودتان مربوط میشود . کسی را اد کردید، حذف کردید، نامه عاشقانه نوشتید ، سکس چت کردید در یاهو مسنجر و یا اینجا . اگر کسی تهدیتان کرد بگویید برو هر غلطی دلت میخواهد بکن . انچه تو کرده ای لابد فکر خوب و بدش را هم کرده ای پس ابایی نداشته باشید یا برای لذت بوده یا هوس بوده یا حظ بصر . من نامش را خیانت یا بی ابرویی نمیگذارم چه زن چه مرد چون در خلقت جنسیت برای من بی معنی است . میگوید کتیبه میکنم ، بگذار بکند . میگوید به لیست دوستانت میفرستم بگذار بفرستد . دوستان ما هر کدام جداگانه بنحوی با خلقیات ما اشنا هستند . و میدانید چه کسانی بیشتر مورد تهدید قرار میگیرند ؟ انها که محبوبیت دارند ، سنی از انها گذشته ، خوب مینویسند ، کلوبی فعال دارند و سرشان به تنشان میارزد .
این کلوب در جامعه ایرانیها چون کشتی است که همه ما در ان هستیم چرا ایاممان را با خوشی و خندیدن و تفریح به هر صورتی در اینجا سپری نکنیم و کاری کنیم که باعث رنجش شود. اگر چکش بدست گیریم و بر کف این بکوبیم اب انرا میگیرد و همه غرق میشویم . از تلفنهایتان غافل نباشید . نپذیرید انچه برایتان میفرستند تفرقه افکنها و یاوه گویان تنهاشراره و ان یکی نیستند بسیارند بسیار و تعدادشان دارد بیشتر میشود . فقط در جواب هر تهدیدی بگویید دلم خواست کردم تو هم هر غلطی دلت خواست بکن. هراسیدن شما میدان این گونه افراد که مغزشان اندازه گردو عقده حقارتشان باندازه کوه و بیماران روانی هستند که خودشان از بیماریشان غافل اما از عصبانی کردن و رنج دیگران لذت میبرند .
باید درز بگیرم کم کم اما سه مهستی اشنا که یکی از انها وقاحت را بجایی رسانده که ای دی را عین ای دی من با حرفی اضافه بوجود اورده اند. بدینقرار

http://www.cloob.com/name/honeybunchkr2
http://www.cloob.com/name/mahastiashena68
http://www.cloob.com/name/mahastiashena
هیچکدام من نیستم .من نه پشت سر کسی حرف میزنم – نه از کسی بدگویی میکنم – همیشه نیت خیر دارم هر کس گفت این گفته مهستی بگویید روبرو کنیم . از من عصبانی هستید بخودم بگویید من گفتارم صادقانه است از هیچکس نمیترسم . یا دلیل دارم در مقابل گفته هایم یا اگر اشتباه کرده ام عذر خواهی میکنم . ذات من بدست اوردن دلها نه شکاف بر افکار
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 00:53 1391/12/4
58
نقل قول از : مهستی آشنا


تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونم


وای ممنوووووووووووون دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:26 1391/11/30
57

تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونمکلحسین دیشب خوابتو دیدم

تن خسته و دل مرده و جان در تب و تاب است
دیریست لبم ،تشنه ی یک جام شراب است


از بندرعباس به تهران میامدم با همان فیات اسپورت دو درب زمان جوانی ، در کمر کش بین راه خانه تو بودم .یاران شدیدی میبارید . پیچیدم به درب ماشین رو خانه شما،زنگ زدم از درون سر و صدا بود اما در را باز نکردید. دنده عقب گرفتم که برگردم میخواستم سر ماشین رابین دو تریلی کنمو از بینشان بگذرم پریدی جلو و حکم توقف. بگوشه ای کشیدم – گفتی:
بدرون بوده ای و نشنیده ای اما الهامی ترا بدرب کشاند. بیا چایی بخور . با ماشین به دربی که باز شده بود خزیدم بدرون ، صحبتی بود و چایی . پرسیدی به کجا گفتم تهران – چمدانم پشت ماشین . گفتی شب را بیتوته کن اینجا من فردا ترا میبرم. نشستیم همه به صحبت و تو خیلی کم حرف در خود فرو رفته و حمید حراف ، جوک میگفت گویا حسین بود که جوون شده بود، اما کلحسین در جیب تفکر و خاموش ، تا ناگهان پری به یکباره گفت : مهستی تو از ایران رفتی ،جمع ما ان گیرایی سابق را نداشت ، ما هم به کرمانشان !! شدیم تا به حسین نزدیک باشیم و از بمبارانهای تهران دور اما مهستی یک چیز مدتها است که رنجم میده ، میپرسم از تو و دلم میخواد عین حقیقتو بگی ، چون هر بار از حسین پرسیدم میگفت پری من، ان زمان را فراموش کن ، غمم میگیره "هر چی که گذشته دیگه بر نمیگرده " اما گاهی گریزی میزد و میگفت و حالتش مثل الان ، فکور و در خود فرو رفته . حال تو بگو ، اخرین مهمانی برای تولد تو بود . میز را شکلاتها با جعبه قلبی شکل ، بطریهای


شراب قرمزفرانسوی و گلهای رز قرمز پر کرده بود . اما حسینشراب ایتالیایی با شیشه خمره ای شکل که دورش حصیری بود از قبل برایت تدارک دیده بود، بمن گفت از فروشگاه جردن پنیر چدار بخرم حمید و حامد با گل رز رویت را بوسیدند . چه شاد بودیم مهستی ، چه یکرنگی بود عزیز ، چکاچاک پیاله ها بسلامتی تو و تولدت و ولنتاین بگوش میرسید . همه ترانه خوان و تو مست و حسین سه تار نواز و علیزاده بخواندن حافظ چنین :

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یــار آشــنــا، نــفــس آشــنـا شنید

یارب کـجاست محرم رازی کـه یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
سـاقـی بـیـا کـه عـشـق نـدا مـی کـنـد بـلـنـد کـان کـس که گـفت قـصه ما، هم ز ما شنید
مـحـروم اگـر شـدم ز سـر کـوی او چه شد از گــلــشــن زمــانـه، کــه بــوی وفــا شنید
ایــنــش ســزا نــبــود دل حــق گــذار مــن کــز غــمـگـسـار خـود سـخـن نـاسـزا شنید
سِـرّ خـدا کـه عـارف سـالک به کس نگفت در حــیـرتم کـه بـاده فـروش از کـجـا شنید
حافـظ وظـیـفـه تـو دعـا گـفـتن است و بس در بــنــد آن مــبــاش کــه نــشـنـیـد یـا شنید

همه در عالم خود بودیم و منتظر شامی که مهندس ترتیب شام را با میترا از دوروز قبل سفارش داده بود چون تو غذا که بلد نبودی بپزی حتی بلد نبودی سفارش بدهی ، یهو حسین گفت ، من با مهستی میریم تو کوچه باغهای الهیه ، هم هوا بخوریم هم اواز بخونیم اگر تا نیم ساعت دیگه نیامدیم و یا تلفن نکردیم سندی چیزی بیارید خیابان وزرا نجاتمان دهید شاید سری هم به دوستان کوچه سروستان الهیه بزنیم اگر بودند عرقی هم بخوریم . تو داد زدی کلحسین شام میارن من دارم از گرسنگی میمیرم وحسین گفت اون رفقامون امشب بزم دارند شام هم شکمو اونجا چیزی بخوراگر هم نبودند بر میگردیم اینجا ، تا میترا هم با اون غذاهای فرنگیش که سفارش میده سه ساعت طول میکشه حاضرشه ، یکیش هم که حتما فوندو میذاره تا اون ژشت هاشو پیاده کنه ما رسیدیم. پری اونوقت گفت حالا سوالم اینه (بند دلم پاره شد ، فکر کردم رنگم ازسر ضمیرم خبر داده ) و ادامه داد:، اونا کی بودند و واقعا تو کوچه اونموقع شب اواز میخوندید. لبخندی که اشک چشمم را میپوشاند زدم و گفتم ، اره بخدا ، راه میریم ، هوای سرد کوچه رو میبلعیم ، حرف میزنیم تا کلحسین میشینه رو پله یه خونه که چراغش روشنه از جیبش 5 سیریشو در میاره چند قورتی سر میکشه و سه تار میزنه ، مسته حالیش که نیست ، میگم مردمو زا برا میکنی ، میگه اگه بیدار باشی کسی برات ساز بزنه و بخونه تو زا برا میشی ، خوب من نمیشم ،اینا اگه مریض داشته باشن چی ، میگه اگه مریض داشته باشن موسیقیشوناینقدر بلند نیست . اره پری جون ، تو اون کوچه صفا هست ، صفا شون یه جوریه بوی گس میده گس شراب تلخ ، تو جمع ما همه سالها است همدیگرو میشناسیم – هر از گاهی که هوای همو میکنیم به بهانه ای جمع مبشیم و عرق و ورق و شراب و تخته نرد – سازی و اوازی و ترقصی اما اونجا عشقه و شراب و پنیر و موسیقی . پری ما با وفاییم نسبت بهم ،اونها با صفایند. کلحسین انشب فکر کنم هوس صفا کرده بود. در هم بود ،یه حالی بود که رویم نشد بگم من مهماندارم و تولدم است و باید کمک کنم ، منکه چند روز بعدش میرفتم چرا بساز ناسازش نرقصم با او رفتم . قدم زنان رفتیم ، نفسهای عمیق ، بدر خانه شان رسیدیم ، چراغشان روشن بود و موسیقی ملایمی بگوش میرسید . روی پله دوم نشست ، سه تار را کوکی کرد و خواند گفت مهستی همراهیم کن.

از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت
منو تماشا بکنید به من میگن سیه بخت
آرزوها جوون جوون تو دشت سینه مردن
چرا منو ای خدا جون با خودشون نبردن؟

یه روز دوتا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم
عاشق شدم اسم اونو رو قلب خود نوشتم
عاشق شدم نمی دونستم عاشقی جنونه
آدم میشه دربدر و دیوونه زمونه

با شتاب و هراسان چند نفر از پله ها بزیر میامدند . در باز شد شاه بیگم خانم کلحسین و به بغل گرفت و بوسه های بی ریایش با حلقه اشک صورتش را اماج کرده بود. رضای با صفا در اغوشم گرفت گفت دختر عشق ولنتاینت مبارک و تولدت و خواند
وه چه خوب امدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی؟
بیوفایی مگر چه عیبی داشتکه پشیمان شدی وفا کردی؟
رضا ان سال ، لاغر تر ، مویش سفید تر اما همان صفا . با انها از پله ها بالا رفتیم ، از گرسنگی نا نداشتم و کلحسین خوب میدانست ، شابیگم گفت مهستی داریزه میزنی گفتم زه رو تو زندگی زدم . کلحسین سرم را بسینه فشرد و گفت ، نه ، مهستی در هیچ مقطعی زه نمیزند ، تو هم چو من ایستاده میمیری. و بانها گفت، خیلی گرسنه است . انها باقالی پلو با ماهیچه داشتند ، من چنان ذوق کردم و گفتم اخ جون که حسین گفت نه مهستی ، مشروب و پلو ، شکمو خانم جون، با هم جور نیستند . خواهش کرد کمی ماهیچه با سس تند برایم بیاورند. بانها گفت میخواهم امشب مستش کنم ، عاشق یک دستش کنم تا بداند که نمیشود هم در روز ولنتاین بدنیا بیاید و عاشق نباشد.
باید لولی وش ببرمش به خانه خودشان. شاید ده دقیقه خوردنم طول نکشید تا بلند شدم که به جمعشان روم همه همصدا تولدت مبارک را خواندند . همه صورتم را بوسیدند ، پری جان این بود و قطعه شعری که خودش سروده بود همان که موقع بریدن کیک سر میز برای همه خواند همین .
کلحسین به پری نگفتم ، تو زانو زدی هر دو دستم را گرفتی و بوسیدی اشکهایت چون در بر پشت دستم میچکید.کاغذی در دستانم نهادی و بستی . کنیاکی که در بغل پنهان کرده بودی در اورده مقداری در جامی ریخته بدستم دادی و بعد به رعنا و شابیگم و رضا و جامی برای خودت . رضا بخنده بود اللهم صل الله که قهقهه بلند شد . دومی را ریختی و گفتی بنوش به لب تشنه کلحسین و ان کاغذ را اهسته باز کن. باز کردم شانل شماره 5 به کوچکترین اندازه عطر و گفتی متن کاغذ را بلند و شیوا بخوان دکلمه کردنت را دوست دارم :
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد.
تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی
تولد فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد احساس
تولد دوست داشتن
تولد خوشبختی
تولد امید
تولد شادابی
تولد آرامش
تولد بهار
تولد یک فرشته
تولد یک نور
تولد یک زیبایی
تولد زلالی دریا
تولد عشق
تولد یک انسان به تمام معنا واقعی
تولد تمام روزهای قشنگ زندگی
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده

عزیزم تولدت مبارک

آوخ کلحسین ، از خواب پریدم ، هراسان ، سرم پایین و مشغول ، کامپیوترم را روشن کردم که ایمیلم را چک کنم ناگهان کورش ما مثل صاعقه بر مسنجرم فرود امد
امده بود به تهران ، حالی و احوالی . گفت میدانم از دیدنم در شوک هستی- درحالت خوبی هستی مهستی خوبم ؟تا شوکی دیگر بر تو وارد کنم. گفتم کوروش مهربون تو باش من عمر دوباره مییابم . وبکم را زد دیدمش – لاغر تر شده بود .با تلفن یاهو صحبت کرد ، صدایش انرژی مضاعف بمن میدهد .میخواست بمن نشان دهد به پاریس رفته بود ه و با اینکه نیازی نداشت از پرلاشز کارت پستالی بیاد توو جا سویچی برج ایفل برای من خریده بود.



همیشه میگه میام میبینمت اما پایش یک جورایینمیکشد . باو گفتم کورش جانم پر غم بودمکه شعفی صدایت بمن داد. گفتم خوابم تعبیر شد ، پرسید چه خوابی ، گفتم دیشب خواب کلحسین را دیدم . گفت امروز در شرایتون جلسه دارم اگر تنفس دادند یا وقت ناهار میام میبینمت اگر فرصتم کم باشد همه بیایید پایین تا در لابی شما را ببینم قبل ازامدن زنگ میزنم . ساعت دو امد انقدر وقتش کم بود که در لابی نشستیم – دخترم میگفت عمو چه پیر شدی ، اما خوشگل تر شدی – تمام زمانش را او گرفت ، گفت دختر بزار خوابم را برایش بگویم ، گفت تلفنی بگو.
کلحسین ، مهربون ،
تـــنها تویی تـــنها تـویی،در خــلوت تــنهاییم تـــنها تو می خـواهی مـرا، با ایـن همه رسواییم
و تنها تویی که میتونم انچه در دلم میگذرد برایت بگویم ای سنگ صبورم بدون اینکه نگران باشم .حد اقل اینکه حرف دلم را بیرون میریزم و سبک میشوم مثل انچه بر من گذشت.
دوستی شدید ازرده ام کرده بود ، دوست دیگری که چون دخترم دوستش میداشتم و او به همه اذعان کرده بود مهستی را چون مادرم چون همه کسم دوست دارم ، پیامهای کسی را باور کرد که هدفش فرو نشاندن کینه خودش بود.
من از انکس که پیام داده بود گله ندارم، او اخرین جهدش را کرد و اخرین تیر ترکشش را رها کرد و موفق شد. یعضی ها در عین مردی خیلی نامردند گله ام از ان دختر است که چرا حرف اورا باور کرد .
ایا ایمانش بمن اینقدر سست بود ؟ که یاوه های گفته شده دیگری را باور کند. شاید ان شخص این نسبت ها را بمن میداد ایا باید باور میکردی . پس او نه باورم داشت نه ایمانی بمن و دوستیم . اگر مریدی، مرادت در قلب تو است و هیچکس نباید قدرت داشته باشد بر باورت خللی وارد کند . من نه چیزی دارم که ببخشم و نه حرفی که ببخشایم. اما کلیشه ای دارم:
زبیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم
مزن لاف مروت را که من مردی نمیبینم
منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا
درون موج دریاها عقب گردی نمیبینم
کلحسین جانم با امدن کورش با صحبتی در باره تو همه توهمات از ذهنم همه غم ها از دلم رفت، باز "شدم ان عاشق دلخسته که بودم "، و برای تولدم با انها که دوستشان دارم و دوستم دارند کل کل مستانه کردم.
کلحسین قلبمو دوست دارم ، مثل ایینه شفاف میمونه کدورت را راهی بر ان نیست اگر گرد غمی بنشیند بر ان با یه فوت تمیز میشه .دیدار کورش پس از دوسال همین فوت بود. دیدی خوابم چه خوب تعبیر شد عزیز
بابکم، پسرم تاج سرم گل بسرم این ابیات را هدیه کرد برای تولدم
همه شمعیم و تو پروانه هستی
ستون خانه و کاشانه هستی

من و شروین و مریم بچه هاتیم
بذار بهتر بگم : ما خاک پاتیم

برای جشن میلادت ، عزیزم
می خواستم کادویی از زر بگیرم

ولی دیدم تو از جنس بلوری
صفای گلشن و عطر حضوری

برایت می فرستم بوسه ای ناب
گرفتم توی دل ، مهر تو را قاب

تو خورشیدی ، تو مثل کهکشانی
بزرگتر از زمین و آسمانی

ننه ! رویای من ، با ما بمان باز
که فصل دیگری شد با تو آغاز

ای فدای همه شما که قاصرم از سپاسی بر مهرتان
کلحسین گفته هایم بسیار اما خسته ات کردم
بازهم مینالم وای از دل ، فریاد ازدلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} نینا ت - 09:41 1391/10/19
56
ممنون از همه... شاد باشید و بر قرار......................منظور همون مهستی بود شروین عزیز.. چرا من گفتم حمیرا؟ نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:56 1391/10/18
55
نقل قول از : بابک امیدوار

نقل قول از : مهستی آشنا


مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری


بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .



مهربون پسرم بابک امیدوار
تحت تاثیر کلحسین نویسی من قرار گرفت و نوشت


بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی چنین نوشت

در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین

یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین

گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین

خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین

تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین

رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین

مشهد -13 دیماه

سپاس و اشکم را براهش چنین روان کردم

گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری

بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
این نوشتار بشورش برد و با خواندن کلحسینی دیگر غوغا کرد و نیمایی وار نوشت

سلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم. میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم
و شعرش چنین
1391/10/17
116

دل نوشته ای برای ننه مهستی ...


باز هم آن شب
شانه های لخت صحرا را
با حریر نازکش _ مهتاب _
چون شنل
پوشانده بود .
یک کمی آن سوی تر
در درون برکه ای خاموش
ماهی ها
گیسوان ماه را شانه می کردند .
گاه گاهی هم
در سکوت کامل صحرا و دشت
ناله ی جغدی غریب
خواب را از چشم هایم می ربود .
در همین احوال
در دور دست
ناگهان ، یک شبح دیدم
یک شبح در قامت یک مرد
- حتی از دور -
دیده می شد در وجودش درد
نزدیکتر شد...
قامتش خم بود
کوله باری روی دوشش بود
کوله باری از غم غربت
زخم های کهنه ی محنت
یادگاران شب هجرت
با خودم گفتم :
کیست این ناآشنا ؟
از کجا می آید و تنها چرا ؟
مثل من ، او هم
از دیاری دور می آید
با غمش مانوس ، مهجور می آید؟
مرد تنها
در کنارم
کوله بارش در کنارش
روی زانویش نشست
من سلام و او درودی
گفتگومان سر گرفت......
حرف دل بسیار داشت
از غم عالم
درد و ماتم
قسمت و تقدیر ، از سرنوشت
اینکه فرصت نیست
آن را از سر ، نوشت
چشم صحرا بر لبان مرد بود
- حتی نسیم -
در کنار مرد
ساکن مانده بود
ساعتی بگذشت...
کوله بارش از زمین برداشت
تا دوباره راه خود در پیش گیرد
قبل بدرود
- دست او توی دستم بود - پرسیدم :
مقصدت ، آخر کجاست ؟
چشم هایش را به بالا دوخت
اشک هایش چون بلوری
روی گونه می غلطید
و روی شانه ها می ریخت
شانه هایش ، وای ! می لرزید
با صدایی مرتعش ،
داد پاسخ این چنین :
می روم تا هر کجای این زمین
می روم تا لحظه های آخرین
من نمی دانم چه وقت یا در کجا
در حقیقت یا که در افسانه ها
می روم تا عاقبت :
دست اندازم در گردن آن آشنا

***
کلحسین
گفت بدرودی و از من دور شد
خوش به حالش
- این مهستی -
با جوانمردی چو او ، محشور شد




مشهد - 17 دیماه 91
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} بابک امیدوار - 22:29 1391/10/17
54
نقل قول از : مهستی آشنا


مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری


بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اسلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم  تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم   ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم . میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم شما
اجاز می خوام منم به نینا خانوم تبریک بگم .
دنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مریم ادیب - 16:08 1391/10/17
53

دوست گرامی ، نینای عزیز
تبریک منو پذیرا باش
امیدوارم به عشق هم جوون بمونین نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} نینا ت - 13:47 1391/10/17
52
سلام به همه ی دوستان غزلخوانحسابی دلتنگتان بودم....غیبت را بر  من ببخشید كه شروع زندگی مشترك نیاز به زحمت زیاد دارد.. خاصه در این زمانامیدوارم كه حال همه خوب و همه چیز بر وفق مراد باشد...............................در مدت نبودنم محروم بودم از خواندن نوشته های زیبای شما... دوست عزیز حمیرا نوشته هات بسیار بسیار زیبا و دلچسب بود.....قلمت جاری .....برای همه ی شما روزهای آبی آرزومندم..
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 18:58 1391/10/16
51

بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی  چنین نوشت
در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین

یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین

گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین

خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین

تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین

رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین

مشهد -13 دیماه
سپاس و اشکم را براهش چنین رو.ن کردم
گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری

بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
 نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:44 1391/10/2
50
نقل قول از : بابک امیدوار

نقل قول از : مهستی آشنا

کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد


فوق العاده بود خانم مهستی . هم به قلمتون تبریک میگم هم به قلب بزرگتون .

و تنها چیزی که میتونم بگم اینه :
از صدای سخن عشق ندیم خوشتر یادگاری که بر این گنبد دوار بماند

بابک جان امیدوارم
اش و با جاش منتقل کردم به جایی که شرق که رفته لمیده در غرب برایم اختصاص داده بود
مرسی سیما از یاد اوریت
بابا پیرم لغاتمو ببینید احمد شاهیه - فکر کردم بیخانمانم
فراموش کرده بودم شرق خانه دارم کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:04 1391/10/2
49
کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد




کلحسین جانم

هنوز هم جانمی ، رفته بودم برای فرار از رنجت ، فرار از ان همه خاطرات شیرین که روزگارم را تلخ کرده بود ، فرار از دلمرگیها و فرار از بیقراریهای شبانه که متکایم را بر میداشتم و به مبل توی هال پناه میبردم تا تکیه گاه هق هق شبانه ام گردد . اشکها امانم را بریده بودند ،بغض هایم گره خورده در گلو و خفه ام میکرد . بر این فکر بودم اگر بر باد هوا هم دل بندم شاید کاستی در خواهش دل و تمنای تو شود . کلحسینم غافل بودم که:

دل به سودای تو بستیم خدا میداند

وز مه و مهر گسستیم خدا میداند

ستم عشق تو هرچند کشیدیم به جان

زآرزویت ننشستیم خدا میداند

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست

بر همانیم که بستیم خدا میداند

به امیدی که گشاید به وصال تو دری

دَر ِ دل بر همه بستیم خدا میداند

دیده پرخون و دل آتشکده و جان برکف

روز و شب جز تو نجستیم خــدا میـدانـد

دوش با شمس خیال تو به دلجوئی گفت:

آرزومند تو هستیم خدا می داند

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوخ ، دوستم نامو بر حسب تصادف در کتیبه هایش فریاد میکرد از غوغای دل ، منهم دلشکسته بودم و بیرون از ذات خویش!! چند کامنتی برایش نوشتم ، دردم را درمان نکرد. با دو تا از دوستان اراجیف زنانه گفتیم ، نمیدانم متوجه خنده های دروغینم شدند یا نه .دیدم نمیشود قرارم نیست ، ارامم نیست . پیاله ام را از انچه از خدا بیخبرانش حرام میخوانند و من مایه حیاتش میدانم پر کردم ، طبق معمول با کراکر و پنیر – اینجا از باگتهای گرم خبری نیست و موسیقی .

چه جایت خالی است کلحسین ، به سر حد مرگ خالی از تو هستم ، به عشقت چون هوا محتاجم ، به عشق پاکت ، به ان عشقی که چه در جمع و چه نیمه شبها درکنج پارکی ،تو سر بر شانه ام ، اواز سر میدادی و میخواندی و من بینوایانه نوایی از دل سازم بیرون . ویا مجبورم میکردی بخوانم و تو استادانه بر سیمهای سه تار ضربه میزدی .

در جیب بغلت همیشه مایع سوزنده جان و ارامش روان موجود بود.

یادته؟ در کوچه باغهای الهیه دستم را بر بازوانت انداخته ، مستانه هر دو میخواندیم

به زمانی که محبت شده همچون افسانه



گاهی پنجره ای از شب زنده داری باز میشد و چند نفری سرشان را بیرون میکردند ببینند این دو دیوانه کی هستند که فارغ از دنیای ممنوعیتها برای خود بزم شبانه راه انداخته و نوای عشق میخوانند

بفرمایی میزدند ، صمیمانه میگفتند بزم صمیمانه است بفرمایید.

کلحسین یادته ؟ یه شب با اسرار تو وارد خانه

بفرما گویی شدیم . چه بزمی داشتند ، چه حالی داشتند، (یادته خونه شون بوی عطر ، بوی گل رازقی میدادو چه مجلل خانه ای برای درویش مسلک صاحبی ) حالمان را جویا نشدند چون دیدند خیلی خوش بحالیم ، فقط خودشونو معرفی کردند با اسم کوچک رضا – ثریا – رعنا - حمید – امید – مهناز – مریم – و حسین و شاه بیگم خانم که لبخندی بر لب همه نشست و تو گفتی

کلحسین و مهستی دو بیگانه دو بیکس ، ما هم خود بزمی داشتیم در پل رومی همسایگی شما ، بزم خودمان را به بهانه اب شنگولی کسری دارد ترک کردیم ، انها سرشان به نوشا نوششان گرم بود ، متوجه غیبت ما نشدند . و اکنون در حضور شما . پیکی بسلامتی میزبان، فقط پرسیدند گرسنه نیستید و تو گفتی سیراب عشقیم همین ما را بس . نگاهی پر تمنا بر تو کردم ، در انظار گفتی همیشه نیازمند عشق توام مهستی. پروانه شمع وجودت .انها بزمشان را شروع کردند شاه بیگم میخواند و چه زیبا

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را از آن مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت



عجب صدایی داشت ، نمیدانم دستم در دستت بود ، سرم پایین و نوای بیگم چون اب بر تشنه ای ، اشکم بر انگشتت چکید. وای بر من که یارایم نبود سر بلند کنم ، چون گنه کرده ای سر بپایین.دستتزیر چانه ام ، سرم را بلند کردی ، چشمانم را بوسیدی ، تلولوی اشک را همه در چشم تو دیدند. شاه بیگم تار را بدستت داد و گفت کوک کن رو همایون . صدایش چون چرخشی اسمانی بگوشم میرسید



زدیده اشک پنهان مرا دیدم که می بینی

زخنده چشم گریان مرادیدم که می بینی

تورفتی دیده برخون داشتی ای جان شیرینم

برفتن ازبدن جان مرادیدم که می بینی

چراغها را همه خاموش کردند فقط کور سویی از شمعی دور که دود سیگار های پی در پی را در خود امیزد . اواز شاه بیگم تمام شد سکوت را هیچ یارای شکستنش نبود گوییا همه منتظر بودند تا ابد بخواند. که صاحبخانه چراغی را روشن کرد و گفت صدای نفس هم نمیشنوم زنده اید. بیگم جان شب یلدا است

با شادی مهمانمان کن و جو را عوض کن تا تفالی بر حافظ زنیم.

شاه بیگم ( نام بسیار برازنده این عزیز بود ) با ضرب

نرمک نرمک از لب چشمه می آید، رعنا
خندان خندان ناز و کرشمه می آید، رعنا
مه رو، رعنا
سیه مو، رعنا
مایه نازی، عمر درازی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا
اندک اندک در سر کویت افتادم، رعنا
لنگان لنگان راه وصالت پیمودم، رعنا
دلبر، رعنا
ستمگر، رعنا
بانگ امیدی، صبح سپیدی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا

و ان دختر رعنا نام چون تخیل میرقصید. بساعت نگاه کردم گفتم حسین جان ساعت 2 نیمه شب است بزم انها پایان گرفته و ما باید انجا باشیم. و من با عذر خواهی بر خاستم ، بمن گفتی بپاس اینهمه مهری که نثارمان کردند شعری تقدیمشان کنم . من با ریز سه تار میزدم و تو این شعر را دکلمه کردی

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

بر خاستیم همه سپاسگزار بودیم چه ما که بیگانه وار بر انها فرود امدیم و چه انها که اغوش گرم و مهربان خود را بر ما گشودند. فقط ان پیر دیر صاحبحانه کاغذی لای انگشتانت گذاشت و گفت یاد ما کن.

و دیشب باز هم یلدایی دیگر بدون تو در منزل مسعود بر قرار شد . باز هم اشعار و حدیث یلدا و فال حافظ

فالم این بود:
هرگزم
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

ایا از دلم اگاه بود . چرا چنین امد

دم بر کشیدم و به گوشه ای خزیدم تا صدای عادل بگوشم رسید که گفت

کسری اهنگ مخصوص خاله مهستی را شروع کنیم



زدند و خواندند :

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن ، کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بامِ آسمان ،
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی ،
زیرِ سنگینی بارِ غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری هاشده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار ، سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

سالها است که نیستی اما یادت بر جا است .



پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی



پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی.



سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی.







99 نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مریم ادیب - 12:17 1391/08/4
48
آمین
خودش شده ترسی برای ازدواج
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 08:40 1391/08/4
47

عزیزم نوشتاری دیگر از کلحسین تقدیم به شما و غزلخوانان
کلحسین بازم چند روزی است هوایت را کرده ام ، یا هواییت شدم . نمیدونم ، خودم هم نمیدونم باز چه مرگمه . کی این چند روز عمر بسر خواهد شد تا من "پر بسویت گشایم"

حال خوشی ندارم ، ان هفته را به دکتر و ازمایش واسکن و سونو گرافی بودم . همه نتایج بدتر از دفعه قبل . دارو ها را میخورم شبانه روزی 25 ساعت میخوابم . امشب دوستم گفت نخور بابا قاطی کردی یک شبانه روز 24ساعته تو 25 ساعت میخوابی .

بوحدانیتش که نبود زندگی بهتر است از انچه امروز زندگیش مینامم. در دخمه ای بنام ایران عزیز مرا چه سود. ایرانی که مثل زنان هر جایی هر روز شاهد گربه رقصانی عده ای جاهل .

کاش در این دمادم اخرچون برده ای که در راه خدا ازاد میکنند، ازادم کنند و راهی غربت شوم . انجا غربت نیست در اینجا در دامان ایران خانم بیگانه تر از هر بیگانه ای هستم.

هنوز هم بیادت هستم و با یادت زندگی

جمعه دورهمی یا میهمانی در خانه حسین بودیم– خیلی وقت بود محفل گرمی نداشتیم .

دیر رسیدیم ، همه جمع بودند جز پوران و ناهید وبچه هابشان بقیه تقریبا غریب بودند و همه مکه رفته و از کربلا بر گشته.لباسها دکلته شالهای کشمیر بدور بازوان . کمی حالی و احوالی.

به دکتر گفتم مایه هستیم کو؟ رز را با دختر رز میخواهم ، او میداند دو جام قبل از غذا و جامی با غذا. حاج خانمی با خواهش و تمنای دیگران و ناز ایشان شروع به خواندن کرد .با صدایی مخملی، حق داشت ناز کند. و با همراهی تار کسری و دنبک علی و دف حسین – چه جایت خالی بود

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

صدایش از صدای مرضیه دلنشین تر یا من چون در بند عشق بودم و زمزمه ترا با این ترانه شنیده بودم چنین شیدایی شدم

چگونه نوشت یاری به نگاری

خسته ام... از تـــــو نوشتن...!

کمی از خود می نویسم

این "منم"که،

دوستت دارم...!هنوز

کلحسین من ،این چه نوشتنی است که همه را از ترانه هایی که یاد اور تو است یا از اشعار شعرایی که وصف حالم را سروده اند برایت مینویسم و دلنشین میشود. عزیز از دیده رفته و ته نشین دلم شده ای ، فکر میکردم الزایمر گرفته ام ، نامها فراموشم شده ، چرا ، چرا ؟ نه تو از خاطرم میروی نه روزی بی یادت بسر شود و نه نامت فراموشم.

آه ه ه ه چه فریادی در گلویم نهفته و جرات بلب امدن ندارد. برای اینکه شاید کمی فقط کمی از یادت در وجودم کاسته شود ، شوق دلدادگی در کسی بر انگیختم اما اما اما – ای خدا اما !!!!!!!!!!!

"هر جا که نظر کردم تو در نظرم بودی"

و چه زیبا شاملو سرود

گاه به این می اندیشم ....

که نمی خواهم آغوشت را حتی با بهشت عوض کنم ....

باران بر پنجره اتاقم می کوبد ....

و چشمانم نوازشگر بارانی دیگر است ....

تویی که نگاهت برایم از رفتن می گویند ....

و من ....

و زمانهای بی تو! ....

لحظاتی آبستن غم! ....

می خواهم خیالت را فراموش کنم ....

اما مگر می شود ....

مگر می شود

دوستی در یکی از مطالبم این کامنت را نگاشت . چه با روحیه ام جور بود . چه احساس زیبایی پیدا کردم که یکی میداند که در چه خالم .

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب


به دینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند انگاه
چه اتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشاییست پیچ و تاب اتش.ها...خوشا برمن
که پیچ و تاب و اتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
کجا مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب...

ساعتها است که مینویسم – کلحسین با اشک با اه نامت را رقم میزنم اما هنوز در خم یک کوچه ام . شاید سفرم بسویت نزدیک است –کلحسین ، اب و جارو کن ، خانه تکانی کن میدانی به غبار حساسیت دارم – گورم را چراغانی کن میدانی از تاریکی میترسم . بجای من جواب نکیر و منکر را بده – بگو بیگناه است –مهربان است – سر تا به پا عشق است . با عاشق مدارا روا است .

نامه سراسر رقم خورده با اشک که بهتر است انرا ماتم نامه بنامم با این شعر زیبا که نمیدانم از کیست بپایان میبرم



شَـبی اَز پُـشتِ یـک تـَنـهایـی نَـمنـاک و بـارانـی

تـو را با لَــهجه ئ گـُل هـای نـیلوفَر صـدا کَردم

تـَمام شَـب بـرائ بـا طـراوَت مـانـدَنِ بـاغ قَـشَنـگِ

آرِزوهــــایَــت دُعــــــا کـَـردَم ......

پَس ازِ یک جُستُجوی نُقره ای دَرکوچِه های آبی اِحساس

تو را از بِین گُل هایی کهِ دَر تَنهایی اَم روییدِه اند

با حَسرَت خاصی جُدا کَردَم .

وَ تو دَر پاسُخِ آبی تَرین موج تَمنای دِلَم گُفتی :

دِلَم حیران و سَرگَردانِ چِشمانی ایست رویایی

وَ مَن تَنها بَرای دیدَن زیبایی آن چَشم ها

تو را دَر دَشتی اَز تَنهایی و حَسرَت رَها کَردم

هَمین بود آخَرین حَرفَت .........

وَ مَن بَعد اَز عُبورِ تَلخ و غَمگینَت ، حَریم چِشمهایَم را

به روی اَشکی اَزجِنسِ غُروب ساکِت و نارِنجی خورشید

وا کَردم وَ مَن نِمی دانَم چِرا رَفتی ؟

نِمی دانَم چِرا ، شایَد خَطا کَردم ، نِمی دانَم

وَ تو بی آن کهِ فِکر غُربَتِ چِشمانِ مَن باشی ... ؟

نِمی دانَم کُجا ؟! تا کِی ؟! برای چهِ ؟! وَلی رَفتی ...

وَ بَعد اَز رَفتَنَت باران چهِ مَعصومانهِ می بارید .

نِمی دانَم چَرا ؟شاید بهِ رَسم و عادَت پَروانِگی مان .

بازبَرای شادی وخوشبَختی باغِ قَشَنگِ آرزوهایَت دُعا کَردَم

کلحسین کل نامه رو که دیدم بیادم امد شده مثل نامه های تو

یادته؟ هر تکه را برنگی در میاوردی و میگفتی برای نوشتن بتو مهستی زحمت لازم است

راستی سه تا از نقاشیهایت را دیدم و چه اشکی ریختم و همان باعث نوشتار امشب شد

"هیچ وقت از دیدن کلمه پایان
احساس خوبی نداشتم ...

اما ...

پای آ ن ..."

داد از دل فریاد از دل کی گردم ازاد از دلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 18:49 1391/07/19
46
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 استاد
در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین
شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد
داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه
ا ی بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی
طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و
شاگرد با
حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم،
خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا
كردن
پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت :
عشق یعنی همین!!
شاگرد پرسید: پس ازدواج
چیست؟
 استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و
بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه
باز هم
نمی توانی به عقب برگردی!
 شاگرد رفت و پس از
مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم
و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم.
ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!! نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} لیلا ب - 18:43 1391/07/19
45

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
 
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
 
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
 
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دومادشد
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم

  • حذف
  • مینو نیکی , minoo_47
    سلام بارانی... چه عجب کم پیدا شدی ستاره سهیل... بارانی من بهش گفتم بارانی را با خودت میبریدی... من که هنوز مثل شما ها پیر نشدم 14 سالمه جون عمم...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 16:14
    مرد   بارانی بارانی , davaredavari
    مهستی ما هیچی این مینو رو باخودت میبردی ترسیدی ناهار نرسه بهش تو خودت میدونی این بنده خدا این جور جاهارو دوست داره تازه ضهر هم پشت سرش یک نماز بقصد فبت بجا می آوردین ثواب داشت..
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 16:01
    مریم ادیب , gerye_nakon

    مرسی مینو جون
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 13:07
    مینو نیکی , minoo_47
    عزیزم مریم گلی همیشه باید 20 باشه
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 13:03
    مریم ادیب , gerye_nakon
    سلام مینو جون
    حالا همیشه بست میشم این دفعه 19
    مگه چی میشه
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 13:00
    مینو نیکی , minoo_47
    سلام... مریم عزیزم میشه یا همیشه؟ مهستی ننه آ شوما هم کو راس میگوی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 12:50
    مهستی  آشنا , honeybunch
    فداتم مریم گلی
    ننه دلم برات تنگ شده سا میدونسی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 11:28
    مریم ادیب , gerye_nakon
    میشه شاد و سلامت ببینمتون مامی جان
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 11:25
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    شب شما هم خوش عزیز..
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:30
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    دوستان گلم ... شبتون خوش .. یه سرس به کلوب بزنم و بعد لالا

    مهستی عزیز شبت خوش خانمی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:11
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مینو
    ننه سقی تو سیاس
    جوونی مردمو نکش خیفس
    شاید تو حراجی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:11
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    دم هر چی اصفهونی گرم ... مخصوصا این چند تا اصفهانی که در خدمتشون هستیم
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:08
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سیما برا شروین نوشته س
    اصفونیا چای نیمیدن به یکی ، اگه بدند فقط یکی، جخ زورکی، اونم فقط با پولکی، مشتم نکون فقط یکی، پولکیم نجو ، باید بمکی، بعد در اری بدی باون یکی، اون یکیم باون یکی، اخری باید بزارد گوشه نابکی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:07
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    مینوووووو ... اینو اصفهانی بخون .. اگه فک کرده ی به این زودی می میرم کور خونده ی ... حالا حالا هستم در خدمتتون
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:06
    مینو نیکی , minoo_47
    به اطلاع کلیه ...و .... دار و دسته مهستی میرساند فردا مراسم تشیع پیکر هدیه میباشد خودش گفت مردم حضور دوستان باعث شادی روح مرحومه مغفوره میشود(بعد 1000 سال)
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:04
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    مینووووووو ... مردم از خنده ... بیخیال شاعر
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:02
    مینو نیکی , minoo_47
    هدیه کدوم شاعر...؟
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:01
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    همون اول دیدم ... خسیس .. اومدم برات مطلب بزارم بسته بودی

    شاعر می گه ... بگشاااااا کتیبه که که سرو روانم آرزوست
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 01:00
    مینو نیکی , minoo_47
    جون قمر تاج بازش کون...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:59
    مینو نیکی , minoo_47
    مهستی هر چی برات رسید سیما داده مواظب باش نگه مینو بوده
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:58
    مهستی  آشنا , honeybunch
    کتیبه ام را بستم
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:58
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    فک نکونم ...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:57
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    سیمااا جان
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:57
    مینو نیکی , minoo_47
    هدیه مهستی شمارش میکرد...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:56
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    مهستی جااان ... تو چی می خوندی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:55
    مینو نیکی , minoo_47
    سیما بسته رسید...؟
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:54
    مهستی  آشنا , honeybunch
    اهنگ اغاسی گذاشته بودند - یه اقایی خانمش رو پاش نشسته بود با اهنگ شونه ها شو میلرزوند . زنگ زد تو سرش گفت کچال اروم بگیر
    گفت مثی پس لرزه زلزله میمونه استخونام خورد شد. دعواش شده بود اما جا نبود جم بخوره
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:52
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:51
    مینو نیکی , minoo_47
    سیما هدیه یه حرفی زد نگن ...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:50
    مینو نیکی , minoo_47
    هدیه من فقط پتوها مهستی را میدم مجانی بشورن... فکر از تو هم بدم بشورن....
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:50
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    سیماااااا جانم فعلا که شیر تو شیره ...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:49
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    مهستی جان پتو بیاریم ...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:47
    مهستی  آشنا , honeybunch
    اگه زنده موندم سال دیگه همه دونا میبرم
    اگه هر کاری بسری دون اورن بمن مربوط نیست
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:46
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    خودت می دونی ... یعنی دیوار موش داره ... موشم گوش داره
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:45
    مینو نیکی , minoo_47
    هدیه الان این یعنی چه...؟ هان
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:44
    رویا نیکنام , dall90
    خیلی دوست داشتم بیام ولی متاسفانه نشد
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:43
    مینو نیکی , minoo_47
    مهستی مگه با سگاشون اومده بودند...؟
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:43
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاشو بدوزه...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:43
    مهستی  آشنا , honeybunch
    رویا جات خالی نیامدی
    سگ صاحبشو نمیشناخت
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:42
    رویا نیکنام , dall90
    سیماجون غصه نخورعزیزم سال دیگه خودم میبرمت. امسال که نشدباوجودیکه خیلی دوست داشتم برم .
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:41
    مینو نیکی , minoo_47
    گلهای کدوم باغچه را آب داده بود...؟ مگه رو صندلی هم گل هست؟
    از دست تو سیما
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:40
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    ببین این مهستی چی کرده با این پارتی رفتنش ...
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:39
    مینو نیکی , minoo_47
    مهستی سیما را نبر خودمو ببر تا بدم پتو هات را مجانی بشورن
    مهستی ننه حالا تو رو پا کی نشسته بودی....
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:32
    مهستی  آشنا , honeybunch
    یه پیر مرده رفته بود به مدیر رستوران میگفت اقا درو قفل کن
    مدیره گفت میشه مثل سینما رکس
    هی راه میرفت - هی سرشو تکون میداد
    میگفت اینا همه دکتر و مهندس هستن - وحشیها - بیشترشون هم از فرودگاه مستقیم اینجا
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:28
    سارا میرفخرایی , sara1334
    دارم جمع میکنم عزیزم
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:24
    مهستی  آشنا , honeybunch
    اگه زنده موندم میبرمت - سیما شاید پول ندی غذام گیرت نیاد- بیخودی هم برو بگو اقا اجازه شما دبیر منم بودید همین کافیه سرتو بکنن تو ظرف بستنی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:23
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سارا جان خوبی عزیز
    اومدی یا داری باغ برادرتو بیل میزنی
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:19
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    مهستی جان ... فک کونم همه باید از پتو استفاده کونن .... از دست کارات
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:18
    سارا میرفخرایی , sara1334
    عزیزم سلام و وقت بخیر
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:13
    مهستی  آشنا , honeybunch
    لطفا در زمان خواندن این مطلب از پوشک استفاده نمایید
    خودم دیشب که برا سیما تعریف میکردم از پتو استفاده کردم
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:13
    رویا نیکنام , dall90
    یادبادآن روزگاران یادباد
    مهستی جان بردیمون به زمان جوانی
    بایدبگم جانم فدای آبادان...مرسی عزیزم
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:12
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    سلام عزیز ... مهستی جان ... خوبی ؟؟ هنوز نخوابیدی ..
    ادامه
    یکشنبه 21 آبان ، 00:09
    مهستی  آشنا , honeybunch
    تقدیم به دوستانم
    تقدیم به عمه ها
    ادامه نوشته

    ابادان شهرم زادگاهم

    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهدهابادان ، شهرم ، زادگاهم - بدور از تو دور هم بودیم
    ابادان شهرم که خاطرات خوش و سر مستی جوانیم در ان مدفون است ، یادمه - خوب یادمه هر روز بعد از مثلا اتمام کار های درسی رکاب زنان اول به میدان الفی که قرار گاه مشتی دختر و پسر بود میرفتیم در میلک بار ان روشنفکرانه !!! قهوه میخوردیم یا شیر کاکائو و حرفهای صد تا یه غاز و شعری از فروغ و نیما و اخوان و شاملو ، و شعر کوچه مشیری را همه با هم میخواندیم و وارد استور میشدیم - ساندویچ ژامبون لذیذی خریده و با دو چرخه ها یا پشت نخلستان و یا جاده فلزی بوت کلاب اواز خوانان ساندویچ را سق میزدیم و به تماشای این غروبی که میبینید. وای که دیروز چه زیبا روزی را در جوار همشهریانم یعنی ابادانیها گذراندمابادانیها هر ساله گرد همیایی دارند . زنانه مردانه . قشر فرهنگیان بودند که برای دیدار شاگردانشان امده بودند بودند . هم چنین کارمندان شرکت نفت که یا باز نشسته بودند و فرزندان انها که متولد ابادان بودند. – در این گرد همیایی از تمام نقاط میایند و بخصوص انها که در خارج از کشورند. از ماه اردیبهشت شروع میکنند به اطلاعیه رسانی و غالبا در تابستان که انور ابیها هم بتوانند در جمع باشند. چه گذشت و چه گونه گذشت . حدود 10 نفر مسئول اطلاع رسانی و هر کس اعلام امادگی میکرد نامش نوشته میشد. بمدت سه ماه خبری از تک و توک خارجیها و خارج از تهران بود. تا دو ماه پیش 80 نفر اعلام کردند که میایند .کمی صبر کردند تعداد به 180 نفر رسید . انها هم سالن رستوران ا اس پ را گرفته بودند با سفارش 180 غذا . من ساعت 11:30 رفتم ته صف بودم که نامم را چک کنند و تگی با نامم بر سینه ام.هرگر نمیتوانید تصور کنید که 380 نفر امده بودند در صورتیکه غذا و دسر و سرویس برای 180 نفر تهیه شده بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد . تنها منظوربا هم بودن بود . همه مدعوین سنی ازشان گذشته از محترمین چه فرهنگی چه شرکت نفتی . همه اقایان با کت و شلوار و کراوات و خانمها چون ستارگان هالیوود. پیر یا جوان البته پیرترین اقای نراقی رییس دبیرستان رازی ابادان و جوانترین 53 ساله. سفارش غذا برای 180 نفر بود نه میتوانستند ان 200 نفر را چشم بپوشند نه غدای کافی. انها امده بودند اشنا یا غریب از یک شهر بودند . شهری که عروس خاور میانه بود. مدیر رستوران با احترام زیاد برای انها تشریح کرد که غذا فقط برای 180 نفر تدارک دیده شده . میز و صندلی برای 180 نفر متاسفیم . مشتی مرد و زن پیر گفتند ما لخت میشیم تو خیابان و شروع میکنیم سینی زنی مردم برامون نذری میارن=)) میگفت اقا مگه میشه پاسدار ها میایند و شما را میبرند. گفتند به داخلی ها میگیم انها هم میایند با هم میریم اوین چند ساعتی با هم هستیم لااقل . بازم اقای نراقی مدیریت فرمودند به مدیر رستوران که اجازه بدهید اینها بیایند ما همه ایستاده دیدار میکینیم .( در میان فرهنگیان ابادان سه نفر کار برد واقعی مدیدیت داشتند اقای دکتر رییس و مدیر دبیرستان رازی – خانم فردوس مدیر دبیرستان دخترانه سپهر و خانم مهدوی مدیر مدرسه پسرانه و دخترانه شرکت نفت. ) مدیر گفت غذا کافی نیست امادگی ندارم . یکی گفت اقا تو اشپزخانه شماموش و سوسک زیاده انها را هم رحم نکنید این ابادانیها یکساعت دور هم باشند دیگه نه حالیشونه چی میخورند نه چی میگویند . یکی گفت غذای مونده رستورانهای دیگر را بیاورند ما که خالیمون نمیشه . مدیر رستوران امد حرفی بزند یکی از پیر مردها گفت درازش کنید – ممدو چاقوته بده – ممدو گفت سید چاقومو ایرج از جییم زد. خلاصه همه اومدند تو . مقداری از میز و صندلیها را گذاشتند بیرون گفتند ما ابادان عادت داریم سو-اره ( یعنی بصورت ایستاده ) غذا بخوریم. چی برا تون بگم – هر سه صندلی را4 نفر مینشتند – جا کم اومد . گفتند رو پای هم بنشینید . بخدا راست میگم – یه خانمی داشت پیانو میزد اقای دکتر 96 ساله ای رفت در گوشش گفت اگه نزاری من رو صنذلیت بشینم همین جا الان غش میکنم. خانم بلند شد کمی ایستاده زد اما دید نمیشه از در پشتی فرار کرد. دکتر نراقی را گفتند که بره نطق کنه نمیتونست از جاش جنب بخوره . مردم مثل جنازه رو دست بلندش کردند و لا الله الا الالله گویان بردندش دم بلند گو . اما جا نبود واسته . شروع کرد . که شما ابادانیها مخصوصا اونا که رازی درس خوندند ما را پیر کردید و ادم نشدید. همتون مهندسین – دکترین – تخصیل کرده اید هنوز قد یه غاز عقل ندارید. دیدم همتون جیب بغلتون چی توش بود . حیف اون همه زحمت که به پاتون کشیدم. به مدیر برگزار کننده گفت دفعه دیگه اگه زنده بودم خودم مرتب میکنم . اونم گفت اقا ما اونا که شما یادمون دادین کردیم که اینجوری شد. حالا میخوان اهنگ ابادانی بزارند برقصند اهنگ میزنه حتی جای اینکه در جا دستها بالا بره نبود. فقط وقتی علیرضا عزیزی که او هم پیر و هم بیمار بود و از قهرمانان فوتبال ابادان و با دهداری (همه دهداری را یاد کردند و دستمالی بر چشم) کسی روی میز بغلش کرد و او گفت هر چه میتونید و بهر سختی دور هم جمع شوید جوانی در بینتان نمیبینم. که همه کف زدند و گریه کردند. حالا میخواهند ویدئو نشان دهند اون جلوییها میگفتند اوووووووووووووووووووو سینما تاج اون یکی میگفت ببین دوب پیدا است =)) – تصویر بیمارستان اشک به چشمانم اورد و خیلی های دیگر که اولین علایم زندگی را از انجا شروع کردیم. دانشکده نفت هوررررررررررررررررررررررررررا . الفی و نخلستان و استور( صدا ها در امد بابا گشنمونه این موشها سرخ نشد. غذا اوردند همه هجوم به میز ها دو نفر دونفر رو پای هم – دستت با بشقاب دراز ،اقا تو رو خدا برای من یه خورده برنج بریز . سر کفگیر چند تا دونه برنج میریخت اقا بی زحمت یه تکیه کباب واقعا یه تکه کوچولو به هر کس میرسید . من از بس خندیدم شا...........دم . به یه اقایی گفتم این خانم خیلی چاقند جاتونو با من عوض کنید . عوض کرد تا نشست گفت خانم اینجا اب ریختین من رو پا زنش نشستم گفت نه اکله کرده شاشیده بودس منم خیس شدم. =))از اون سر یکی داد زد دسر اورده اند پالایشگاه ابادان هر کی میخواد عکس بگیره بیاد. اونا که رو پای یکی دیگه نشسته بودن از رو پای دیگران خود را به کیک رساند سر یه سوت کیک باون بزرگی چند طبقه تموم شد. بستنی و پالوده اوردند، یه خانم مثل ماه ،اول بود تا اومد ور داره یکی از دستش قاپید سرشو کرد پایین بریزه تو ظرفش که سرشو کردن تو ظرف بستنی – خالا اقایون میگفتند ما که به بستنی نمیرسیم بزار صورتتو لیس بزنیم. قدح پالوده با ظرفش گم شد. یه خانم دیگه چنگ زد تو کاسه بستنی و خودشو کشید اونور در ره تا نگاه کرد دستش خالی بودبعمرم نه اینقدر لش پیر دیده بودم – نه اینکه گرسنه و خیس عرق و شاش برم خونه اما اینقدر خندان. برای کسی تاکسی امده بود . گفت هر کی میخواد بگیره بره من پشیمون شدم. مدیر رستوران میگفت شما گفتید تا 4 حالا 5:30 برید ما باید تمیز کنیم برای شام – رزروی زیاد داریم . میگفتند همین جور که بما ناهار دادین باونا شام میدین . بسی زیبا ایامی بود –ایا سال دیگر در ایران هستم – نه ایا سال دیگر زنده ام اینهمه لش را در یک نقطه ببینم.یاد ایام جــوانی جـگرم خـون میکردخوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد 91/08/20 23:57حذف گزارش .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; } 99 نمی پسندم!می پسندمدرج کامنتداغ کن9860 .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;} .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;} .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;} .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;} و 5 نفر دیگر .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; } 99 از آخر به اول تقدیم به دوستانم
    تقدیم به عمه هاادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:03حذف سلام عزیز ... مهستی جان ... خوبی ؟؟ هنوز نخوابیدی ..ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:09حذف یادبادآن روزگاران یادباد
    مهستی جان بردیمون به زمان جوانی
    بایدبگم جانم فدای آبادان...مرسی عزیزمادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:12حذف لطفا در زمان خواندن این مطلب از پوشک استفاده نمایید
    خودم دیشب که برا سیما تعریف میکردم از پتو استفاده کردمادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:13حذف عزیزم سلام و وقت بخیرادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:13حذف مهستی جان ... فک کونم همه باید از پتو استفاده کونن .... از دست کارات ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:18حذف سارا جان خوبی عزیز
    اومدی یا داری باغ برادرتو بیل میزنیادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:19حذف اگه زنده موندم میبرمت - سیما شاید پول ندی غذام گیرت نیاد- بیخودی هم برو بگو اقا اجازه شما دبیر منم بودید همین کافیه سرتو بکنن تو ظرف بستنیادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:23حذف دارم جمع میکنم عزیزمادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:24حذف یه پیر مرده رفته بود به مدیر رستوران میگفت اقا درو قفل کن
    مدیره گفت میشه مثل سینما رکس
    هی راه میرفت - هی سرشو تکون میداد
    میگفت اینا همه دکتر و مهندس هستن - وحشیها - بیشترشون هم از فرودگاه مستقیم اینجاادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:28حذف مهستی سیما را نبر خودمو ببر تا بدم پتو هات را مجانی بشورن
    مهستی ننه حالا تو رو پا کی نشسته بودی....ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:32حذف ببین این مهستی چی کرده با این پارتی رفتنش ... ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:39حذف گلهای کدوم باغچه را آب داده بود...؟ مگه رو صندلی هم گل هست؟
    از دست تو سیماادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:40حذف سیماجون غصه نخورعزیزم سال دیگه خودم میبرمت. امسال که نشدباوجودیکه خیلی دوست داشتم برم . ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:41حذف رویا جات خالی نیامدی
    سگ صاحبشو نمیشناخت
    ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:42حذف به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاشو بدوزه...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:43حذف مهستی مگه با سگاشون اومده بودند...؟ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:43حذف خیلی دوست داشتم بیام ولی متاسفانه نشدادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:43حذف هدیه الان این یعنی چه...؟ هانادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:44حذف خودت می دونی ... یعنی دیوار موش داره ... موشم گوش داره ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:45حذف اگه زنده موندم سال دیگه همه دونا میبرم
    اگه هر کاری بسری دون اورن بمن مربوط نیستادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:46حذف مهستی جان پتو بیاریم ...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:47حذف سیماااااا جانم فعلا که شیر تو شیره ...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:49حذف هدیه من فقط پتوها مهستی را میدم مجانی بشورن... فکر از تو هم بدم بشورن....ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:50حذف سیما هدیه یه حرفی زد نگن ... ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:50حذف ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:51حذف اهنگ اغاسی گذاشته بودند - یه اقایی خانمش رو پاش نشسته بود با اهنگ شونه ها شو میلرزوند . زنگ زد تو سرش گفت کچال اروم بگیر
    گفت مثی پس لرزه زلزله میمونه استخونام خورد شد. دعواش شده بود اما جا نبود جم بخورهادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:52حذف سیما بسته رسید...؟ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:54حذف مهستی جااان ... تو چی می خوندی ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:55حذف هدیه مهستی شمارش میکرد...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:56حذف سیمااا جان ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:57حذف فک نکونم ... ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:57حذف کتیبه ام را بستمادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:58حذف مهستی هر چی برات رسید سیما داده مواظب باش نگه مینو بودهادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:58حذف جون قمر تاج بازش کون...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 00:59حذف همون اول دیدم ... خسیس .. اومدم برات مطلب بزارم بسته بودی

    شاعر می گه ... بگشاااااا کتیبه که که سرو روانم آرزوست ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:00حذف هدیه کدوم شاعر...؟ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:01حذف مینووووووو ... مردم از خنده ... بیخیال شاعر ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:02حذف به اطلاع کلیه ...و .... دار و دسته مهستی میرساند فردا مراسم تشیع پیکر هدیه میباشد خودش گفت مردم حضور دوستان باعث شادی روح مرحومه مغفوره میشود(بعد 1000 سال)ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:04حذف مینوووووو ... اینو اصفهانی بخون .. اگه فک کرده ی به این زودی می میرم کور خونده ی ... حالا حالا هستم در خدمتتون ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:06حذف سیما برا شروین نوشته س
    اصفونیا چای نیمیدن به یکی ، اگه بدند فقط یکی، جخ زورکی، اونم فقط با پولکی، مشتم نکون فقط یکی، پولکیم نجو ، باید بمکی، بعد در اری بدی باون یکی، اون یکیم باون یکی، اخری باید بزارد گوشه نابکیادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:07حذف دم هر چی اصفهونی گرم ... مخصوصا این چند تا اصفهانی که در خدمتشون هستیم ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:08حذف مینو
    ننه سقی تو سیاس
    جوونی مردمو نکش خیفس
    شاید تو حراجیادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:11حذف دوستان گلم ... شبتون خوش .. یه سرس به کلوب بزنم و بعد لالا

    مهستی عزیز شبت خوش خانمی ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:11حذف شب شما هم خوش عزیز.. ادامهیکشنبه 21 آبان ، 01:30حذف میشه شاد و سلامت ببینمتون مامی جان
    ادامهیکشنبه 21 آبان ، 11:25حذف فداتم مریم گلی
    ننه دلم برات تنگ شده سا میدونسیادامهیکشنبه 21 آبان ، 11:28حذف سلام... مریم عزیزم میشه یا همیشه؟ مهستی ننه آ شوما هم کو راس میگویادامهیکشنبه 21 آبان ، 12:50حذف سلام مینو جون
    حالا همیشه بست میشم این دفعه 19
    مگه چی میشه ادامهیکشنبه 21 آبان ، 13:00حذف عزیزم مریم گلی همیشه باید 20 باشهادامهیکشنبه 21 آبان ، 13:03حذف
    مرسی مینو جون ادامهیکشنبه 21 آبان ، 13:07حذف مهستی ما هیچی این مینو رو باخودت میبردی ترسیدی ناهار نرسه بهش تو خودت میدونی این بنده خدا این جور جاهارو دوست داره تازه ضهر هم پشت سرش یک نماز بقصد فبت بجا می آوردین ثواب داشت..ادامهیکشنبه 21 آبان ، 16:01حذف سلام بارانی... چه عجب کم پیدا شدی ستاره سهیل... بارانی من بهش گفتم بارانی را با خودت میبریدی... من که هنوز مثل شما ها پیر نشدم 14 سالمه جون عمم...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 16:14حذف بمن گفت بیا من گفتم اگه دنگی دونگی باشه میام گفت نه ناهار نذری هست راستش دودل شدم..گفتم مینو رو ببر بگو دختر عممه.ادامهیکشنبه 21 آبان ، 16:33حذف آخه تا تو شوهر عمش هستی به من چه... اونم تویی که تنت رعشه میگیره من بگم دارم میام خونه مهستی.... ادامهیکشنبه 21 آبان ، 16:44حذف مینو میخواست بیاد - ترسیدم اگه ببرمش مشتی گری در بیاره بزنه تو گوش همشهریهام - نفهمیدم اونا صد پله خراب ترن - اما گفت مینو رو ببر بگو دهتر عممس - یعنی ایشون حکمی بابادونانا دارن 0 یا شوور ننه دوناادامهیکشنبه 21 آبان ، 16:51حذف مهستی اونجا چی خوردی؟ اینا چیه نوشتی؟ بابا دونادونی کیه روماریو کیه؟ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:00حذف مهستی بابا من مرده... بعدشم تو چه دختر برداری هستی که میخوایی هووو سر عمت بیاری؟ بعدشم این بارانی به درد عمه تو میخوره فقط ساخته شدن برا همادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:01حذف بارانی مهستی اکس ترکونده ... الان تو فضاست داره قاطی پاتی میگهادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:02حذف الان گجا رفته؟................مهستیییییییییی جلدی بیا مینو داره عمشو قالب می کنه بمن..ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:07حذف بارانی تو خودتم بکشی من عمم را به تو نمیدم التماس نکن به جون عمه مهستی ... مگه از جون عمم گذشتم...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:08حذف مینو حالا چرا جوش اور دی - خوب طبق محاسبات من
    اگه تو دختر عمم باشی بارانی میشد شوور نند - مگه بده س
    الهی بمیرم برا بارانی
    شدس مرغ بین ما
    مینو اگه خودم شوور نداشتم میشدم هوو عمم
    حالا جیغه بارانی در میاد - میگه تو را نمیخوام . فداتم بارانی ببخش با این شوخیهای خارج از نزاکتادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:11حذف مهستی انوقت چجوری طلاقت را از مهندس میگرفتی...؟ ای زن چقدر با وفایی...ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:14حذف چون 100% مطمئم بخاط حجی شده س منا نمیگیرد
    پس غصه طلاقمو نخور
    او م گه خرم طلاق بسونم - اونوقت کی جواب تیلیفونا را بددادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:18حذف مهستی ننه یعنی تو خونه نقش اپراتور داری عزیزم...؟ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:20حذف حجی تیفونچی خونس
    تازه داد میزند . خانم ،مینو از اصفون
    یه ساعت دیگه
    خانم سیما ار کرج
    یکساعت بعدش
    خانم رویا از اونور کرج
    یه دو ساعتی دیگه میبینم داره با یکی خوش وبش میکنه
    میگم کی بود میگه شروین بود گفت یه ساعت دیگه بگو بمن زنگ بزنه
    این وسطا یه زنگ دیگه میخوره . جواب میده دخترم مامانی حمومه - معلوم میشه مریم بوده
    اون موقع ها شعله زیاد زنگ میزد - میگفت خانم شعله از کارخونه
    فرانوش زنگ میزنه میگه اومدن میگم بهتون زنگ بزننکوتاه شودیکشنبه 21 آبان ، 17:29حذف من هیچکییا نیمیجیرم همی عمه مهستی بسمست..ادم از یک سوراخ دو بار گزیده نیمیشد..ادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:34حذف
    دوباره جملتو بخونادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:35حذف خوبست...دیجهادامهیکشنبه 21 آبان ، 17:50حذف چقدر کار قشنگی هست ... کاش منم تهران بودم حتما می اومدم... فکر کنم این کار تنها در تهران انجام میشه ... جای دیگه نشنیدم که این گردهمایی انجام بشه... خیلی زیبا نوشتی و آدم خودشو در اون جمع حس می کنه ادامهیکشنبه 21 آبان ، 21:30حذف بیتا عکسهای زیبایی در بین پاراگرافها گذاشتم
    چند اشتباهی داشت که در ویرایش عکسها محو شد
    اما هیچ نمیتونی تصور کنی اینا چه میکردند. تک و توک با هم اشنا بودند . اما همه یک چیز میگفتند
    ما اهل ابادانیم جایی که از بهشت زیباتر بودادامهیکشنبه 21 آبان ، 22:06حذف

    یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

    جام می در دست من مینای می در دست وی

    درکنار آئی خزان ما زند رنگ بهار

    ورنیا ئی فرودین افسرده تر گردد ز دی

    بیتو جان من چو آن سازی که تارش در گسست

    در حضور از سینهٔ من نغمه خیزد پی به پی

    آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟

    یک چمن گل یک نیستان ناله یک خمخانه می

    زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او

    بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی

    دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ئی

    من پریشان جاده های علم و دانش کرده طی
    اقبال لاهوریکوتاه شودپنجشنبه 25 آبان ، 13:55حذف مهستی جون تموم ولك ها را جمع كردی حالا تو كه شاشو نبودی چی شد كه شاشیدی وبه گردن دیگری انداختی دست مریزا
    ادامه نوشته

    سفر نامه ابادان به لندن قسمت دوم

    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    از ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت دوم"
    فرودگاه لندن 1962با 5 ساعت پرواز از بیروت به لندن رسیدم (2)کیف دستی و ساکم را برداشتم و با مسافرین راهی سالن ترازیت جهت مهر ورود به لندن .در صفی که بطور خودکار و منظم بوسیله مسافرین تشکیل شد ایستادم . همه حرف میزدند و من محو و ساکت ، میخواستم ببینم حرف انها را متوجه میشوم ، ای وای!! ، هیچ نمیفهمیدم چه میگویند. نوبت من به گیشه پلیس رسید  پلیس نگاهی به قیافه ام کرد و گفت پاسپورت . من از کیف بزرگ دستیم یک پرونده که بزرگتر از بودجه مملکت انگلیس بود در اوردم که پلیس متعجب گفت    ( passport only)پاسپورتم را در اوردم ، به انگلیسی پرسید برای چه منظوری امدی . (خدایا! همه میگفتند تو باندازه احتیاج میتونی صحبت کنی ، اما حالا اصلا نمیفهمم اینها چه میگویند) با الکنی گفتم (I am student) )نه باین راحتی که میخوانید . اولا باید میگفتم برای ادامه تحصیل امده ام که گفته بودم "محصلم " "اس" را هم جدا از دیگر لغات و غلیظ . مهری بر پاسپورتم زد و شکسته بسته فهمیدم میگوید : فردا میروی برای ثبت نام مدرسه ، نامه ای مبنی بر اینکه ثبت نام کرده ای میگیری، میروی به بانک Westminster و حساب بانکی  باز میکنی رسید بانک را هم میگیری همراه با پاسپورت پس فردا میروی هوم افیس تا ویزایت برای یکسال صادر شود. مثل مرغ پر شکسته از فرودگاه امدم بیرون ، تا امدم گریه کنم که حالا چکنم ، دیدم اقا و خانمی موقر میخواهند رد شوند ، چیزهایم را ول کردم پریدم جلوشان گفتم (excuse me: where is train) اونا انگلیسی مرا میفهمیدند اما من لهجه انها را متوجه نمیشدم . گفتند کجا میروی ؟ گفتم لندن ایستگاه ویکتوریا ، مرا بایستگاه اتوبوس رساندند با دو تا چمدان گنده . راننده امد کمک کرد در پایین ماشین اثاثیه ام را جا داد مثل بز =)) پول را جلویش گرفتم همان مقدار کرایه را برداشت .  اتوبوس از فرودگاه تا ایستگاه ویکتوریاحالا بغض گلویم را میفشرد هم دلم تنگ شده بود بهمین زودی ، هم تو دلم بمادرم بد میگفتم که چرا اینجوری فرستادم . از حرصم گریه هم نمیتوانستم بکنم . تا حالا تنها سفر نکرده بودم هر چی بود جمع خانواده دو کوپه قطار میگرفتیم باچند تاکسی میرفتیم خرمشهر و از انجا با قطار به تهران و یا با تی بی تی به اصفهان. دیدم خیر ، نه گریه و زاری اثر دارد نه ننه من غریبم ، باید از حالا بر پای خود بود. بعد از یکساعت به ایستگاه ویکتوریا رسیدیم . چمدانها را تحویل گرفتم بازم مثل خر تو گل مونده اینور و انور نگاه میکردم که حال چکنم. پیش خود فکر کردم بهترین راه گرفتن تاکسی است . سوار تاکسی شده گفتم تاکسی لندن که فقط سیاه رنگ استNO. 5 knights bridgeچند دقیقه بعد پیاده ام کرد. زنگ اپارتمان دکترذکری را بصدا در اوردم . پنجاه سال پیش افراد مقیم لندن  متشکل از کارکنان سفارت ، وابستگان نظامی ، حدود شاید صد تا دانشجو و حدود صد خانواده که مقیم بودند. دکتر ذکری که خواهرخانمش دوست مادرم بود گفته بودند وقتی به لندن رسید بیاید خانه ما . مثل الان نبود  به هرکجا که میرویم فامیل داریم. شام مفصلی حدود 7 شب خوردیم وصحبت میکردیم از من پرسیدند فردا چه کار میکنی ودکترگفت من چه کمکی میتوانم بکنم چون ساعت 8 بچه هارا با اتوبوس به مدرسه میبرم . گفتم من باید بروم به church street  از منزل شما با خط 53 اتوبوس تا ورقه ثبت نام بگیرم و پولم را بحساب بگذارم ، گفتند قبلا اینجا بودی ؟ گفتم نه اما کنسولگری خرمشهر همه اطلاعات را بمن داده ، بانک هم شعبه اش سر خیابان high street Kensington است .دکترخیلی خوشش امد ، پرسید انگلیسی میدانی ، گفتم برای رفع نیاز اما مشکلم این است که وقتی اینها صحبت نمیفهمم . گفت عادت میکنی . بمن گفتند خسته ای برو دراطاق فریده بخواب ما صبح ترا میبریم. مسواک زدم ، شب خوش گفتم، و خزیدم دراطاق با همه خستگی انقدر گریه کردم تا خوابم برد. هفت  صبح بیدار شدیم ، صبحانه بزورخوردم ( چون در ابادان تا اخرین لحظه میخوابیدم ، یه لقمه قاضی ژامبون دستم دنبال خواهرانم میدویدم تا به سرویس اتوبوس برسم ) درلندن بخاطر ابروی مادرباید مرتب میبودم .شلوارجین بپا  پلیور خوشرنگ صورتی که از پشم کشمیر بود و کاپشنی که کلاه داشت و( عمه جان تاکید کرده بودند در لندن بدون بارانی و چتر ازخانه خارج نشوحتی درتابستان ) با دکترو بچه ها سوار اتوبوس شدیم در اواسط چرچ استریت دکتر بمن گفت ایستگاه بعدی پیاده شد انستتیوی زبانهای خارجه انطرف خیابان است ما سه ایستگاه دیگر پیاده میشویم.به  مدرسه سمعی بصری زبان مراجعه کردم – کلاسم را بمن نشان دادند و گفتند لیست اسامی الحاق تابلو است اگر نامت در لیست بود شماره جلوی نامت را بیاور تا کارتت را بدهیم وان کارت برای بانک کافی است . کورمال کورمال کلاس را پیدا کردم  ، نامم ثبت بود شماره را نوشته به دفتر بردم ،  کارتم را گرفتم که یاد اورشدند روز دوشنبه سر ساعت 9 کلاس شروع میشود ساندویج ناهارت را هم بیاور چون تا 5 کلاس خواهی داشت . باید حتما سمعی بصری وکلاسهای فشرده را میگرفتم چون برای سوم سپتامبر دبیرستان انهم کلاس ششم را شروع میکردم.به بانک رفتم حسابی باز کردم و بارسید ان کمی در خیابان کنزینگتون قدم زدم. از راحتی کفش کلارک زیاد شنیده بودم برای مدرسه رقتنم عالی بود قیمتش 5 پوند یعنی بودجه ای عظیم . واز انجا با اتوبوس به منزل دکتر ذکری رسیدم .خانم دکترپرسید چه کردی روزم را تعریف کردم – چای خوردیم – در اماده کردن شام کمک کردم و ظرفها راشستم ادرس اداره پلیس یعنی home office را گرفتم.  Queens Ann Gate – SW150 با مترو رفتم درst. James park  پیاده شده وپرسان پرسان پیدایش کردم . از ساعت 9 نشستم تا 12 که نوبت پرونده شد. پرونده ام با ارائه مدارک و تکمیل شد . گفتند کارت تمام شد ، ویزایت برای یکسال صادرخواهد شد و به ادرست پست خواهیم کرد.حدود دو امدم بیرون در رستوران کوچکی که فقط  fish & chips سرو میکردند غذا خوردم بینهایت بدلم نشست . پیاده به سنت جمیز پارک رفتم بر نیمکتی نشسته مردم را تماشا میکردم . دلم برای خونه ، مامان وخواهرانم تنگ و بغض داشت خفه ام میکرد. گریه کردم و تماشا . لندن چندان تفاوتی با بریم ابادان نداشت . با همان مترو برگشتم . بازدکتر پرسید چه کردی که ماوقع را گفتم . شام خانم دکترکاری مرغ بسیار خوشمزه با دو پیازه آلو درست کرده بود که بهترین بود. دکتر گفت فردا ترا میبرم به سفارت ایران و به سرپرست دانشجویان ایرانی اقای دکتر امامی معرفی میکنم تا از هم اکنون نامت ثبت شود چون پاسپورتت دانشجویی است . در ان زمان اردشیر زاهدی سفیر کبیر بودند و هنوز شهناز پهلوی همسر ایشان بودند. سفارت ایران در کنزینگتونادامه دارد      
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • لیلا ب , paeez_sabz
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 4 نفر دیگر
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    مهستی  آشنا , honeybunch
    چه زمان زیبایی بود
    غیر از هوای لندن و دوری از یار و دیار مرا غمی نبود
    عکسها مربوط به همان زمان است
    ادامه
    پنجشنبه 8 فروردین ، 21:30
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    سلام مهستی عزیزم ...
    سال نو مبارک ...
    ادامه
    پنجشنبه 8 فروردین ، 21:42
    بی تا خرّم , parimehraban
    بسیار زیباست... از خواندنش خیلی لذت بردم... خیلی سفرنامه دوست دارم ... آدمو با کشورهای مختلف و آداب و رسوم و قوانین و نوع برخورد و فرهنگ های مختلف آشنا می کنه... این سفرنامه ی تو هم بنظرم بسیار جذاب و خواندنی خواهد بود این دو قسمتش که خیلی زیبا بود... مرسی
    ادامه
    پنجشنبه 8 فروردین ، 21:45
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سال توهم مبارک - بهترین ها را برایت ارزودارم
    ادامه
    پنجشنبه 8 فروردین ، 22:02
    رویا نیکنام , dall90
    بسیارزیبابود برای من 35 سال پیش راتداعی کرد که به لندن رفته بودم
    ادامه
    پنجشنبه 8 فروردین ، 22:08
    مهستی  آشنا , honeybunch

    بیتا جان ، سپاس از اینکه با دقت خواندی و اینکه نیاز به ویرایش داشت در یادداشتی متذکر شدی. سعی کردم ویرایشش کنم میپرید.
    اکنون از همه شما که منت گذاشته و وقت برای ان میگذارید عذر خواهی میکنم که سعی بر ویرایش برایم میسر نشد
    به بزرگواری خود خطاهایم را ببخشید
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 00:16
    مهستی  آشنا , honeybunch
    رویا جان
    مطمئن هستم ایام بتوخوش گذشته دران زمان
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 00:17
    بی تا خرّم , parimehraban
    مهستی جان چیز زیادی نبود یک کلمه فقط جا افتاده بود و یک کلمه هم به حرفش جا افتاده بود هیچ مشکلی نداشت که نیاز به ویرایش داشته باشه
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 00:17
    رویا نیکنام , dall90
    واقعاخوش گذشت مهستی جان فراموش نشدنیه
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 00:39
    بی تا خرّم , parimehraban
    سلام خانم پاداش پور سال نو شما مبارک... امیدوارم که سالی پُراز سلامتی و نیکبختی در پیش رو داشته باشین... سالی باآرامش ِ زیاد
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 01:26
    مهستی  آشنا , honeybunch
    شروین جان
    با کندی تایپ کردن من - با کیبوردی که یا حروف را جا میاندازه یا فاصله بین حروف نمیگذاره و یا با این همه بدبختی تایپ میکنم با اختلال در برنامه ریزی کلوب یک دفعه همه میپرد و دود هوا میشود ، با رسیدن مهمانان عید 7 سا ل را نمیتوانم بزودی بانجام رسانم . اما خیلی شیرین تر میشود از سال دوم دانشکده که مسافرتهای گروهی به اروپا انجام میشد با کمترین هزینه. عمر یاری کند ، چشم ببیند و انگشتان دچار ارتورزنشوند خواهم نوشت . از من بتو نصیحت که تکه تکه بخوان. منم بیصبرم اخه اگر میدانستم صبر چیست بیشتر در شکم مادرمیماندم نه سه ماه زودتر پا به این دنیای پر از دونان پا مینهادم
    مرسی از توجهت
    کوتاه شود
    جمعه 9 فروردین ، 07:52
    مهستی  آشنا , honeybunch
    شبت در صبگاهان بهاری خوش
    وسط این شبانه روز که معلوم نیست تو چه جوری ر.........ی توش که زمانی پیدات میکنم. شروین جان فقط محض اطلاع به الان میگن صبح به 4 ساعت دیگه میگن ظهر به 10 ساعت دیگه میگن عصر به 15 ساعت دیگه میگن شب. نوشتم تالااقل یادت نره نماز بخونی
    اما مثل اینکهحسابم از24 ساعت بیشتر شد
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 08:30
    مریم ادیب , gerye_nakon
    عالی بود مامی جان
    خوندنش بهم جرات میده
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 09:18
    مریم ادیب , gerye_nakon
    خاله رویا سلام
    شروین جان سلام
    سال نو هر دوتون مبارک
    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 09:19
    مهستی  آشنا , honeybunch
    قسمت اول را به انگلیسی برای دوستان در فیس بوک گذاشتم. مارک نوشته بود. به دنیای جوانی وبیخبری بر گرداندی مرا - جوی نوشته بود یاریت میکنم (نویسنده قهاری است -) کانی نوشت قسمت وین و چکسلواکی را من مینویسم - هنی نوشت منهم مینویسم که مادرم از دست ما 12 نفر در هلند چه کشید. همه ذوق زده شده اند . بهم خبر خواهند داد. پس از 50 سال هنوز در ارتباطیم. بچه هایمان همدیگر را دختر خاله ایرانی یا امریکایی یا هلندی یا المانی و انگلیسی خطاب میکنند . همسرانمان تا جاییکه مقدور بوده همدیگر را دیده یا تلفنی صحبت کرده اند. خوشحالم که بدیدشان رسیده. 50 سال برگشتن بعقب یعنی جوانی بی غش را رو نمودن
    کوتاه شود
    جمعه 9 فروردین ، 09:20
    مریم ادیب , gerye_nakon

    ادامه
    جمعه 9 فروردین ، 09:25
    هدیه  خدایی , setare_iran_2005
    سلام مهستی عزیزم ... صبحت به خیر بانوو
    بهت تبریک می گم عزیز ... که قلبی به این پاکی و با صفا داری که بعد از گذشت سالها هنوز با دوستانتون در ازتباط هستین... به این می گن همدلی و صداقت
    خوشا به سعادتت عزیز ... قدرشو بدون که توی این دنیا کم پیدا میشه
    می بوسمت گلم ...

    سفر نامه ابادان تا لندن قسمت سوم

    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    از ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت سوم"
    مجلس شورای ملی در لندن درکناررود تیمزپنجشنبه صبح دکتر ذکری گفتند فریده و مهدی خودشان با اتوبوس به مدرسه بروند و من با ایشان به سفارت ایران جهت تشکیل پرونده . بهتر است کمی از وابستگی وپیوستگی و زندگی صمیمانه ایرانیان بنویسم و یادی از انهاییکه قدمی موثر در زندگیم برداشتند بکنم. ا – در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت خواندم،ایرانیان مهربان ، متمدن ، مقتصد اما تا رشوه نگیرند کاری رابا نجام نمیرسانند . اگر نگاهی اچمالی به تاریخ اجتماعی ،سیاسی ایران بیاندازیم بخصوص از زمان قاجاریه که ملموس تر است میبینم از شاه ، وزیر ، وکیل ، مدیر ،کارمند حتی ابدار چی و زندانبان همه در این رشوه خواری دستی داشته اند تا بامروز. انزمان خیلی بمن برخورد که به ملیتم اهانت شده انهم در چنین کتابی که به همه زبانهای دنیا ترجمه گردیده .بعدهافهمیدم واقعیتی است و باید پذیرفت .2 – ایرانیان مهمان پذیر ، مهمان دوست ومهربانند. این دکتر ذکری با خانواده شان با خانواده من هیچ ارتباطی نداشته اند . خواهر زن ایشان دوست مادرم بودند که سالی یکی دو بار مهمان هم میشدند . انقدر بمن محبت کردند که تا اخرین لحظه عمر سپاسگزارشان هستم . چندین سال پیش خانم و دخترشان در تصادف از بین رفتند احتمالا دکتر فوت شده اند روانشان شاد اما پسرشان در امریکااست که سالی یکبار عید را بهم تبریک میگوییم . دیگری منیره علوی مقدم که حتما باید هفته ای یکبار برای ناهار میرفتم که غذای ایرانی بخورم (بخاطر دارید که سفر نامه در زمان بوق علی شاه است و انزمان رستوران ایرانی نبود. ) یادت گرامی مهربان منیر – و فرانک دختر تیمسار همایونی که در درسهایم کمک موثری و خانم تیمسار ازهاری که هر گز ندیدم نماز نخواند و حتی مهمانیهای انچنانی سفارت رابا روسری میرفتند اما گاهی سری بخوابگاهم میزدند سرم را مادرانه بر سینه میگذاشتند تا ارامشم دهند. ان دیگری که یاری گر بود در انتخاب رشته و همه امور دبیرستان تا دانشگاه اقای دکتر امامی سفیر فرهنگی سفارت بود و علاوه بر انان اردشیر زاهدی بود. مردی فوق العاده شیک پوش ، برازنده ، وارد به امور سیاسی ولی باور ناکردنی بد دهان ، اگر خطایی میدید ، اما همین مرد داماد شاه بود و از قلبی مهربان برخوردار. هفته ای دو روز که هر روزش فقط دوساعت کار دفتری در کتابخانه سفارت برایم در نظر گرفت که کمک هزینه تحصیلی بود. باتفاق دکتر به سفارت رفتیم ، مرا به دکتر امامی معرفی کردند و گفتند خودش بتنهایی همه کارهایش راانجام داده وقتی فهمید کلاس سمعی بصری در انستیتو زبان انگلیسی گرفته ام ، گفت چرا؟ کلاس زبان انگلیسی برای دانشجویان مجانی است و انستیتو خیلی خیلی گران است . جواب دادم ، من سوم سپتامبر باید سر کلاس ششم دبیرستان بنشینم و باید زبان را بخوبی بدانم غیر از پول اهمیت زمان برایم بیشتر بود. کارهای فرمالیته اداری انجام شد وقرار بعدی برای سفارت در پایان ثلث اول دبیرستان با کپی ریز نمرات.در بازگشت از دکترسپاسگزاری کردم و گفتم با اجازه شما چند روزی رابدنبال اطاق دانشجویی جهت اقامتم جستجو خواهم کرد گفت تا شروع کلاسها همینجا بمان ، در مدارس غالبا انها که جا برای دانشجویان دارند اعلامیه میزنند و راحت تر خواهد بود.دوشنبه موعود شروع کلاس زبان رسید. همه با سه برگه امتحانی نشستیم ، صفحه اول بد نبود ، صفحات دوم و سوم فکرکنم ازکره مریخ بود. خلاصه کلام مرا کلاس اول گذاشتند. یک ضبط صوت ریلی (یعنی درسها روی رینگ بزرگ ضبط شده بود ) وهرکدام یک گوشی بگوش و هردو چشم دوخته بر صفحه کتاب و معلمی جوان با خط کشی بلند مشغول صحبت ، دلم میخواست جیغ بکشم اون گوشی که درگوشم بود وینگ وینگ میکرد ، اون کتاب که معلم درجای مناسب یکباره مثل اجل معلق بر لغتی در کتاب میگذاشت یعنی درست متوجه این لغت نشده اید ( اخه مگه تو علم جن داری که ما متوجه نشده ایم مثلا کلمه رنگ زرد بوده انقدر میکشید و میگفت تا ما بفهمیم. مثلا یکی پیراهنش برنگ زرد بود اورا بلند میکرد که ما میپنداشتیم به پیراهن زرد میگویند yellow color که فریاد میزد با گچ رنگی ده رنگ نقاشی میکرد دور همه را دایره میکشید زیرش مینوشت colorsده بار هم تکرار بعد رنگ زرد را فلش میزد تازه میفهمیدم اینهمه خود را جر دادن رنگ زردبود . نوبت بمن رسید لغت separate هر ادایی از خودش در اورد من نفهمیم تا یک دختر افغانی از خانواده ظاهر شاه با یک کیلو طلا بر دستانش فهمید وچون میدانست من ایرانیم به فارسی میخواست بمن بفهماند (بخدا پس از پنجاه سال هنوز هم قیافه اش در نظرم است هم دست بند و النگوهای طلایش همصدایش درگوشم و میخندم) بمن میگفت جودا جودا حالا مشکل دو تاشده بود تا داشت استین کتش را از جا میکند که جودا یعنی چه.بفارسی داد زنم مثل ادم بگو "جدا" هی جودا جودا در اوردی . البته کسی جز خودم نفهمید چه گفتم اما از او تشکر کردم گفتم "تانک یو" زنگ تنفس که شد همان جودا که اسمش منیره بانو بود را کشیدم کنار وباو فهماندم اطاق دانشجویی میخواهم با هم به تابلو اعلانات سر زدیم من لغت اجاره را for rent میدانستم و حالا این انگلیسهای موذی کرده بوند to letو بعد فهمیدم باید بروم اژانس سرخیابان این بخش هم همیشه در مغزم حک شده ، فرم اجاره را میخواستم پر کنم با هر بدبختی بود انجام دادم و به ان خانم گفتم چقدر اجاره میتوانم بپردازم و محلش نزدیک اینجا باشد وهزاران اگر ومگر دیگر اخرش گفتم did you Under-Stand و او با نهایت استیصال گفت yes! I understood . منظورش فهمیدم ولم کن ، قرار شد برایم وقت بگیرد تا فردا بروم وبا مدیر ساختمان گفتگو کنم. گریان ودلتنگ وکلافه سوار اتوبوس شدم. تعداد خارجیان در لندن خیلی کم بود . روی صندلی بغل خانمی مسن نشستم ناگهان با لحنی مهربان دستش را دور شانه ام گذاشت گفت عزیرم چرا گریه کردی یا شاید الرژی داری ؟ با انچه لغت میدانستم بسادگی گفتم دلم برای خانه مان در ابادان تنگ شده – دلم برای مادرم تنگ شده تازه به لندن امده ام . گفت ابادان – ایران شرکت نفت ، که بی اختیار سرم را بزیر انداختم واشک ریختم . گفت اگر ارامش پیدا میکنی سرت را بر شانه من بگذار. وموهایم را نوازش کرد. او به مقصد رسیده بود و من باید دوایستگاه دیگر پیاده میشدم ، گونه ام را بوسید گفت کم کم عات میکنی و پیاده شد. در تعجب بودم که میگفتند انگلیسیها بی احساس و بی توجه بدیگران هستند. درهمان اوایل فهمیدم که چقدر مهربانند. اولین اقامتگاه در لندنبخانه رسیدم ، گزارش کلاس و اژانس و بعد هم ان خانم در اتوبوس که با نحوه تعریف کردن من همه از خنده ریسه رفته بودند. باز فردایی دیگر و عصر برای وعده و دیدار اپارتمان – ادرس گرفتم در کوچه ای قرار داشت در خیابان چرچ ، بمدرسه نزدیک حدود ده دقیقه پیاده . زنگ مدیر ساختمان را زدم خانمی با چشمان وغ زده و گواتری بر امده در را گشود. فرم را گرفت ، حدود 5 اطاق دانشجویی در یک سمت طبقه دوم و فقط یک سرویس حمام و یک سرویس توالت و دستشویی برای 5 اطاق که اب گرم ان با گاز که باید سکه میانداختیم. اطاقی بود حدود9 متر تختی با تشک چسبیده به یک دیوار، کمدی چوبی دودره به دیواری دیگر و یک میز تحریر کوچک وصندلی بعلاوه یک بخاری گازی که باید پول میانداختم در جایی که تعبیه کرده بودند تاگرما بگیرم. با اجاره ماهیانه 16 گینی ( ان زمان (بوق علیشاه و درست50 سال پیش ،معیار متریک انگلیس برای مساحت و منسوجات یارد یعنی 90 سانت و برای وزن پاوند یعنی 490 گرم برای مایعات لیتر و برای پول پاوند پول خرد شلینگ بود . هر گینی یک پاوند و یک شلینگ بود و هر پاوند 20 شلینگ وپول خرد پنس ، هاف کراون و کراون بود) برای توزین وزن بدن معیار استون بود و پاوند که هر استون معادل 7 کیلو بود. در ضمن گفت حق مهمان برای شب ندارم اما تاساعت 10 شب بلامانع است و فردا میتوانی اثاثیه ات را بیاوری . بااین پول درتهران میشد یک حیاط در بست گرفت . درموقع خدا حافظی من و فریده و مهدی گریه میکردیم و قرارمان این شد که حتما تا زمانی که انها در لندن هستند ویک اند ها را با انها باشم حتی اگر به میهمانی میرفتند و یا میهمان داشتند.روزها میگذشت با درس و شبها با حفظ دروس وتمرینات و گریه های شبانه . (اخه هم ته تغاری بودم ومحبت از تمام جوانب وهم دردانه حسن کبابی و حال تک افتاده ای در غربت )هر هفته از ایران لااقل 5نامه داشتم . سیستم پست انگلیس روزی دو بار بود .تلفن نداشتم و تلویزیون چند سالی بود به بازار امده که ثروتمندان داشتند. ماموریت دکتر ذکری(متخصص چشم پزشکی )که برای دوره یکساله امده بودند در اگوست به پایان میرسید اما چون من در سپتامبر به همان دبیرستانی میرفتم که فریده رفته بود. Holland park high school در محله Notting hill gate . یکی دو بار با اینکه دبیرستان در رخوت تعطیلات تابستانی بود مرا برد و با همه جای ان اشنا کرد . و ساختمان بلندی را بمن نشان داد در همان محل که تام جونز خواننده معروف انگلیسی هم در ان زندگی میکرد. و ما خوشحال که بالاخره یکروز او را خواهیم دید. حال زبان را 60% اموخته بودم و لهجه داشت حالت کاکنی بخود میگرفت . در حیات مدرسه dr. cooneyبدلیل شعاءر ملی نام را به انگلیسی نوشتم خانواده دکتر به ایران رفتند که انهم غمی دیگربود. ادامه دارد
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 4 نفر دیگر
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    مهستی  آشنا , honeybunch
    با ان همه گریه شبانه و اههای روزانه
    بازم دلتنگ پرمهری دوستان و بی مسئولیتی زندگی ، پولی میرسید ما هم کتابی میخواندیم که اگر این تسهیلات را بقول دوستم برای گاو اماده میکردند پروفسورمیشدپیری است زمزمه جوانی ونشخوار گذشته
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 02:49
    مریم ادیب , gerye_nakon
    مامی جان
    ممنون
    اونجا که حالتونو تو اتوبوس و خانم انگلیسی نوشتین به این فکر کردم که چقدر دلم برای اون دختر تنها تنگ شده که حالا بعد این همه سال شونه تکیه گاه تنهایی خیلی هاست
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 19:48
    مهستی  آشنا , honeybunch
    فدایت پر مهر دخترم
    مریمکم
    کتی وادارم کرده فقط بنویسم - قسمت چهارم افشا شد
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 22:43
    بی تا خرّم , parimehraban
    خیلی خواندنی و زیباست بود... مخصوصا با نوع نگارش تو که خیلی شیرین می نویسی ...می بینم که سزیع هم شدی و قسمت چهارم هم آماده شده....
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 23:04
    مهستی  آشنا , honeybunch
    بیتا جان
    سیزده ونحسیهای زندگیت بدر شد و اغاز شورو نشاطت فرامیرسد
    محبت کردی خواندی. دخترم وادارم کرده که سریع بنویسم . او 27 ساله است . بمن میگوید تمام مطالبت را بروی همه باز کن فهیمان میخوانند ورهنمودت میشوند اگر اشتباهی در کارت بود. دیگری ممکن است نقد کند و دونفری هم ازحسادت بتو بد بگویند . بگذار بگویند حذف هم نکن . ارزش خودشان نمایان ونوشته توهنرمجسم میشود. البته اینها را به انگلیسی بمن میفهماند چون فارسی را به این طریق نمیداند. ولی یاد گرفته خوب بخواند . یکی از کتیبه های ترا خواند و خواست کامنت بگذارد نا اشنا با حروف تایپی بود
    باز هم سپاس
    کوتاه شود
    سه شنبه 13 فروردین ، 23:29
    بی تا خرّم , parimehraban
    ممنونم مهستی جان از طرف من از دختر نازنینت تشکر کن
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 23:30
    مریم ادیب , gerye_nakon
    سلام برسونین بهشون
    کتی جان من به نیابت از همه دوستان و خوانندگان تشکر میکنم که نمیذاری زیاد منتظر قسمتهای جدید باشیم
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 23:31
    شایا دانشور , shaya1970
    ادامه
    چهارشنبه 14 فروردین ، 14:01
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مژگان بخدا اسمش همین بود
    دوستی ایرانی دارم هنوز هم هست میگفت من خجالت میکشم مدیرتان را صدا کنم نمیشه فامیلشو عوض کنه
    ادامه
    شنبه 17 فروردین ، 20:49
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    من که گذاشتم همه ی قسمتا رو با هم بخوونم، امشب فرصتش نصیبم شد، دارم لذت میبرم از خووندن این سفرنامه ی جذاب

    کلحسین

    .userInfoSize50{ width:50px; height:50px;}
    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    گلحسین با یادت چکنم؟
    داد از تو فریاد از تو "معلّم گوئیا امروز درس عشق می‌گوید كه در فریاد می‌بینیم طفلان را به مكتب ها"درودی  دیگربه روان پاک تو ، بر گورسردی که راحت  ارمیده ای ، دیگر نمیخواستم از تو بنویسم ، دیگر نمیخواستم بنالم که نیستی اما چکنم ؟ وقتی یادت بمیان میاد انقدر بغض به گلویم راه مییابد که جز با ریختن اشک  بغض ها از هم نمیگسلند .میخوام برم، این بار به ونکوور ، شهره صبح تلفن کرد شام بیایید دور هم باشیم ،کسی نیست ماو شاهرخ وسهیلا و شما. طبق معمول  ما کمی دیر رسیدیم ، چون نه گلی گرفته بودم نه شیرینی یکی ار بیریخت ترین گلدان توی لابی انها را بر داشتم و بردم.  صدای حسن میامد تا تو اسانسور شد خزان گلشن اشنایی باز هم اتش بجان زد جدایی همان لحظه تو در نظرم بودی ، وای از دل فریاد از دلدر باز بود بدرون رفتیم ، در اغوش کشیدن هم و بوی همدیگر را حس کردن . به  شهره گفتم بوی غذا نمیاد من دارم  هلاک میشم ، تلفن کرد پیتزا از پیپورون بیاورند . حسن جامم را ازیخ و ودکا بدستم داد ، کمی اب کرفس و نمک اضافه کردم و گفتم این مارگریتای من. نوشا نوشمان  بر قرار جام بانتها رسیده بود که پیتزا را اوردند . در اشپزخانه دور هم جمع بودیم صحبت ها همه دور تو میچرخید . همه ما نقاشیهای ترا قاب کرده و در معرض دیدمان . یادته یکبار در باغ  بگوشه ای خزیدی و مشغول نقاشی از باغ شدی . چقدر زیبا بود. در قابی بسیار بزرگ و زینت بخش سالن و امضا تو و تاریخ بوضوح : حسین ، تابستان 72 . از تو و اختلافت با اسی که دوست چندین  ساله تو بود صحبت بمیان امد. دیدم نم اشکی بر چشمان همه . وای که چقدر تو خوب بودی ، شریف ترین مرد که من حتی در جمع خودمان میگفتم حسین بیشرف . شاهرخ میگفت هر گز یادم نمیرود که برای اولین بار دور همی ما منزل مابود ، حسین دیر رسید ، تا زنگ زد تو هم امدی دم در، بامن سلام و احوالپرسی و بتوگفت بیشرف ،عزیزم خوبی؟ و سرت را بوسید . من هاج و واج که این دیگه کیه ، وقتی تعجبم را دید دستی بشتم کشید گفت مگه خود مهستی خوارو مادر و عمه همه تونو به سیخ نمیکشه من ضربه اول رازدم تا اخر شب هم پای همه چیز که خواهد گفت فقط  به تماشایش مینشینم. از شهلا و احمد صحبت بود ، شهلا از همه ما دلخور است که ما میدانستیم احمد دارد زن میگیرد و باونگفته ایم . یادمه  چقدرتو خودت واسطه  شدی بین انها .  جام ترک برداشته بود و به هیچ روی تعمیر پذیر نبود. و شد انچه  نباید بشود . شهلا نمیخواست  ارش پدر نداشته باش برای این تن به ظلاق نمیداد . اما انسانها هر کدام به تنهایی حق زندگی دارند. من خودم با طلاق مخالفم اما اگر عمل کریهی بود ستونی را در شناسنامه ها اشغال نمیکرد. باز بمنبر رفتیم  و بر گشتیم بتو ، به سازت به نوای بینوایت این تنها من نیستم که همه هنوز بیادت و با یادت اشکی بر چشم. دیروز تصادفی به نامه ایکه  نمیدانم چه موقع به نامت رقم زدم بر خوردم . دلم گرفت ، دل تنگ شدم ، بقول تو هوایت را کردم اهههههههههههههههههههه بازم سربهوایی باعث دوباره نویسی ان شدم و کلمه به کلمه اشک ریختم. "کلحسین مهربون در خاک سرد خفته ام که نامت همچنان گر ما بخش دل لاله گونم است . چرا اگر فیلمی میبینم ؟ اگر به شعری از دل بر امده بر میخورم؟ اگر به اهنگی سوز ناک گوش میدهم؟ تو درنظرم میایی !. بیشرف ، چون هم فیلم را درک میکردی هم شعراز دل بر امده میگفتی هم اهنگ شناس بودی . لامذهب، یادته در جمع یاران، اگاه از سرخی شرمی از عشق ، انگاه که سه تاری بر بر و صدایت را سر میدادی چه همه مفتون انگشتانت بخصوص که با شوری عجیب ریز در دستگاه ماهور مینواختی و میخواندی . هنوزنوای صدایت زمزمه در گوشم. همه برایت دست بردست میکوبیدند و من اشگ نثارت.همان نبود که مجبورم کردی سه تار فرا گیرم. اما چند اهنگی که فرا گرفتم و با صدای خراشیده از سیگارمینوازم و زمزمه میکنم اشکهایم صورتم را میپوشاند . واپس گرا شده برای دل خود هم نمیزنم اخه اینکه دل نیست، عضوی خونین در بدنی نحیف . به صحرا بنگرم صحرا ته وینمبه دریا بنگرم دریا ته وینم.بهر جا بنگرم کوه و در و دشت,نشان از روی زیبای ته وینم ...و اما امشب دختره داشت فیلم میدید . فریاد کشید ممممممممممممممممممممممممممامی بیا دارد فیلم The notebookنشان میدهد . کتابش را خوانده بودم و در حسرت دیدن فیلم ان ببازیگری جیمز واگنر و جینا رولندز . یادمه تو هم از بازی و شخصییت جمیز واگنر خوشت میامد اما من از طرفداران چهره و هیکلش بودم. در زمان نوجوانی سه عکس را دزدانه در کیفم نگه میداشتم – ملک مطیعی – جیمز واگنر و الویس پرسلی و هر سه را بخاطر قیافه و هیکلشان.الویس که در جوانی رفت . و حال، ان لوطی سر گذر که قیافه جذاب و هیکل بلندش فخر بر زمین میفروخت را در مجالس سوگ یارانش میبینم که زمان هر چه داده بود پس گرفته . و جیمز واگنر را میبینم که از ان زیبایی مردانه و زن کش جز وقار چیزی نمانده از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده جوانی از این زندگانیمدارم هوای صحبت یاران رفته رایاری کن ای اجل که به یاران رسانیمفیلم ماجرای دختر و پسر جوانی بود که بشدت همدیگر را دوست میداشتند، دختر کارمند اداره ای و پسر کارمند بانک، با اپارتمانی یک اطاق خوابه استیجاری و یک ماشین دست دوم بود.در این اثنا جوانی دیگر که بسیار برازنده و دارای شغلی دهن پر کن و پولدار بود بر سر راه دختر قرار گرفت. دختر به خواستار جدیدش گفت بوی فرند دارد و او را دوست میدارد . اما جوان پولدار بصرف اینکه همه چیز را میتوان بدست اورد اگر قیمت خوب بپردازی ، حتی عشق را میتوان خرید. زمزمه هایش بیشتر و بیشتر در گوش دختر جوان با ارزوهایی که پول میتوانست بر اورده کند نشست . تا دختر به ان پسر دلداده گفت میخواهد با پسری پول دار ازدواج کند و بهتر است این عشق فراموش شود . بوی فرندش هر چه نالید بی اثر بود. دخترگفت نامزد کرده است، اما در اخرین نگاه اشکهای جوان را دید. بسرعتاز خانه او دور شد، ولی در تمام طول راه گریست. بخانه رسید یک دوش و بعد اماده شد تا با نامزدش برای شام به رستورانی گران قیمت ومعروف برای غذاهای دریاییش بروند . در رستوران دختر هر چه را بوی فرند سابقش دوست داشت سفارش داد. یعنی چیز برگر با سیب زمینی و دسر بستنی نوشیدنی را کوکا کولا،ارزانترین غذا. و نامزدش با لابستر و موٍث و شراب شاتو دو ویل گرانترین . دختر دل پس قفا غذایش را میخورد و اشکهایش را میسترد. نامزدش پرسید ترا چه میشود گریه میکنی؟ گفت : به لابستر حساسیت دارم . و دردش را نهان کرد. سه ماهی از نامزدی انها میگذشت که نامزدش تاریخ ازدواج را برای 4 ماه دیگر تعیین کرد و ماه عسل را درریویرا جنوب فرانسه . بوی فرند سابقش خود را به میامی فلوریدا منتقل کرد چون دیگر نفس کشیدن هم در همان شهر عشق برایش مشکل شده بود. بدختر زنگ زد که برایش پیغام بگذارد و بگوید." می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه خویش،به خدا می برم از شهر شما، دل شوریده و دیوانه خویش،می برم تا که در آن نقطه دور، شستشویش دهم از لکه عشق، زین همه خواهش بیجا و تباه،می برم تا ز تو دورش سازم،ز تو ای جلوه امید محال،"که دختر گریان گوشی را گرفت . صدایش را که شنید دیگر به هق هق افتاده بود پسر نگران از اینکه اتفاقی افتاده پرسید به کمک نیاز داری بیایم؟ . دختر گفت اری و تلفن از دستش رها شد. بفوریت خود را با هزاران تشویش بخانه معشوق رساند که بیهوش بر زمین افتاده بود. با قطرات اب که بر صورتش پاشید دختر چشمان خود را باز کرد و سرش را بر سینه پسر گزارد که "هیچ نمیخواهم جز تو " ان همه شبهایی که گریستمرا با انگشتری درخشان بر انگشت نمیخواهم .به نامزدش تلفن کرد که اگرمیتواند برای موضوع مهمی الان بخانه اش برود. نامزدش وقتی رسید متعجب از دیدار بوی فرند سابق، و دختر بارامی همه چیز را تعریف کرد و گفت در این چند ماه سعی کرد ه بتواند همسر ایده الی برایش باشد اما دلش عشق نامزد را نمیپذیرفت . حلقه برلیان دو قیراطی و کلیه هدایا را در سبدی چید و نزدش اورد. نامزد خواست اقایی کند باو گفت حلقه باشد هدیه عروسی تو از طرف من اما بوی فرندش گفت متشکرم انگشتری مادر بزرگم را بر انگشتش مینشانم . بهر حال ان دو ازدواج کردند با قلبی مالامال ازعشق – فرزندان برزگ شده براه و زندگی خود رفتند نوه ها بدنیا امدند و این دو تنها شدند ولی عشقشان بیکدیگر پایدار . تا کم کم ملکه عشق دچار الزایمر شد و دیگر هیچکس را نمیشناخت – فرزندان ،پدر عشق را مجبور کردند کهعشق خود را به بیمارستان بسپارد و اجبار در این کار برای بهبودش بود . اما دکتر مربوطه باو گفت اگر هر روز برای او از عشقتان بگویی امکان بهبود در دور زمان هست . همین برای مرد عشق با گامهای محکم و کمری دولا کافی بود. سرگذشت عشق را هر روز برای او مینوشت و میبرد بیمارستان و برایش میخواند . کلحسین با گریه های بی امان مرد عشق میگریستم و تلخ اشک میریختم. پس از یکسال زن برگشت و باو گفت نوا، عزیزم شام چی دوست داری برایت درست کنم ؟که پیرمرد دست بر گردنش کرد و به بوییدن و بوسیدنش ،بیاد این شعر افتادمز حد گذشت غم عاشقی شرابم ده
    به جز شراب چه درمان غم جوابم ده

    کنون که چشمه آب حیات در لب توست
    یکی دو جرعه هم از نیت ثوابم ده

    به زیر تیغ خود این تشنه محبت را
    بکش ولی اگر انصاف هست.آبم ده

    ز انجماد شب قطبی ام ستاره عشق
    اجازه ی سفر به شهر آفتابم ده

    بهار می رسد از ره تو هم چو باد صبا
    بیا و مژده ی گل بر دل خرابم ده

    دو بوسه ای که ندادی مرا به بیداری
    کنون که نیست میسر شبی به خوابم ده

    عذاب عشق تو گفتم قبول جان اما
    نگفتم این همه ای نازنین عذابم ده

    غم زمانه چو کوهیست بس گران یا رب
    به قدر کاهی اگر شد توان و تابم ده

    زعمر هر چه که باقی بود مرا...از من
    بگیرو لذت یک روز از شبابم ده

    مجال گوهرم امواج بحر عشق نداد
    به درک هستی خود فرصت حبابم ده

    گذشتم از سر آب ای سحاب رحمت دوست
    رهایی از نفس غول این سرابم دهکه به ناگهان زن گفت تو کیستی دست از من بر دار او فقط برای دقایقی قادر به شناخت شده بود و باز اسیر پنجه فراموشی . او را میراند . اما سالها، متوجهی؟ کلحسین، سالها باین کار ادامه داد. دقایق هوشیاری زمانش طولانی تر میشد تا یکسال قبل از مرگش کاملا بهبود یافت و شریک بالین و بستر عشق شد. غذای مورد علاقه مرد عشق را میپخت و پیر عشق میزی میاراست چون جوانان با شمع و شراب و موسیقی و پس از شام با والسی از موزارت همدیگر را باغوش میکشیدند و ارام پای بر میداشتند و گاهی قهقهه ای بیاد جوانی. پاسی از این خوشبختی نو نپاییده بود که پیر عشق در خواب دچار سکته و بانوی عشق تنها شد در دهر بیگانگی . بانو هر روز با دسته ای گل بسوی ارامگاه ابدی او میرفت و با لبی خندان برمیگشت . تا بخانه میرسید حمله های بیگانگی با محیط باو رو میاورد و مینالید، چه تنها شدم خدایا !!!درست یکماه پس از مرگ پیر عشق زمانی که از گورستان خنده بر لب باز میگشت بی محابا بطرف ماشینی در حال حرکت رفت . تصادف رویداد و بعد از6 ساعت حیات در بیمارستان با لبی خندان خودش چشمانش را بست و بخواب همیشگی فرو رفت.گوییا خوشجال از پروازش یسوی معبود بود زمزمه کنان این شعرشاید. پرواز در هوای خیال تو دیدنی ستحرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ستشعر زلال جوشش احساس های مناز موج دلنشین کلام تو چیدنی ستیک قطره عشق کنج دلم را گرفته استاین قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ستخم شد- شکست پشت دل نازکم ولیبار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ستمن در فضای خلوت تو خیمه می زنمطعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ستتا اوج ، راهی ام به تماشای من بیابا بالهای عشق تو پرواز دیدنی ستکلحسین باز چه مرگمه ، در هر کجا نشانی از خود بر جا داری ، دیشب ضمن کند و کاوهایم باین سروده مریم بر خوردم و چشمانم دوباره باشک نشست یادته یه روز اینو برام فرستادی پاریسسلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
    فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
    دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
    حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
    جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
    ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
    ازغصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
    دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
    فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
    فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
    حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
    رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
    قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
    نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
    برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
    به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
    یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
    من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
    بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
    روزات بلنده یا کوتاه؟ دوست شدی اونجا با کسی؟
    بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
    یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
    یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب
    فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
    غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
    چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
    تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
    اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
    منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
    راستی دیروز بارون امد من و خیالت تر شدیم
    رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
    از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
    زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
    غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
    سرفه های مکررم مال هوای دوریه
    گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
    مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
    تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
    دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
    از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
    همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
    یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
    داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
    یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
    تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم........................کلحسین ، به سبک و سیاق تو نوشتم .میپرسیدم چرا رنگ و وارنگشون میکنی ، گفتی وقت بیشتری صرف تو میکنم و تا مینویسم فکرم با تو است ولو در دور دستها.عزیز زندگی در گذر است باقی بقایت ای باقیمانده در وجودم   
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • آزیتا  , irona
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 4 نفر دیگر
    کامنت بنویسید...
    مریم ادیب , gerye_nakon
    چه خوب کردین که قبل رفتن کلحسین جدیدی نوشتین
    دلتنگ خوندنش بودم
    ممنون
    ادامه
    شنبه 31 فروردین ، 08:45
    مریم ادیب , gerye_nakon
    مامی جانم
    ادامه
    شنبه 31 فروردین ، 08:44
    مهستی  آشنا , honeybunch
    ایران جان کی عشق جز غم چیزی با خود بهمراه داشته
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 23:13
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مرسی بیتا جان
    کلحسین گلی بود که پر پر شد اما هنوز ریشه هایش هست
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 23:13
    بی تا خرّم , parimehraban
    بسیار زیبا واقعیت و خیال را در کنار ِ هم قرار می دی ... کلحسین هم که دیگه شد گلحسین...
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 22:43
    سایه  آفتاب , sayehaftab
    !...!
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 15:52
    ایران لاجوردی , banooiran
    بسیار زیبا و خواندنی بود مهستی جان...لذت بردم البته غم انگیز هم بود
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 13:27
      , mehrdad_smb
    دل آرام جان
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 11:36
    دل آرام                 و دلکش               , jojopishi
    جنلالم شعرت که معرکه بود ترشیده ی من... پسر ر ر ر ر ر
    ادامه
    جمعه 30 فروردین ، 11:24
      , mehrdad_smb


    یه شعر برای آقا بابك و خواهر پرویز تو كتیبه خودم نوشتم

    خوندید ؟
    ادامه
    پنجشنبه 29 فروردین ، 22:47
    مهستی  آشنا , honeybunch
    که ویزایش نمیخواهد که جنلال
    گل حسین شده
    تو گلها هم تک بود
    ادامه
    پنجشنبه 29 فروردین ، 22:46
      , mehrdad_smb
    كلحسین را اشتباه نوشته اید مهستی بانون










    ویرایش بنمائید كه
    کوتاه شود
    پنجشنبه 29 فروردین ، 21:25
    مهستی  آشنا , honeybunch
    تا جانم نیاسوده در بهمین منوال است
    عشق وعشق وعشق
    ادامه
    پنجشنبه 29 فروردین ،

    سفر نامه از ابادان به لندن قسمت چهارم

    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    سفر نامه از ابادان به لندن (قسمت چهارم)
    سه روز قبل از تشکیل کلاسها به دبیرستان سر زدم تا کارت تحصیلی و شماره کلاس را بگیرم ، 12 پوند برای تشکیل پرونده و کتابهای درسی پرداختم . باید خودم سه کلاسور میخریدم برای ریاضیات  که شامل سه بخش بتفکیک علوم طبیعی در4 بخش و ادبیات انگلیسی . مداد مشکی شماره 4 و خودکار هم چنین اوراق اضافی برای تمرینات . هم چنین لباس ورزش که میبایستی ازمارک "ویلسون" میبود برنگ طوسی با کفش و جوراب و بهترین جا برای خرید این اجناس در طبقه دوم فروشگاه مارک اند اسپنسر در خیابان اکسفورد . لباس مدرسه یونیفرم شامل کت سورمه ای بلیزر، ژاکت صورتی با کلاه کپ سورمه ای و دامن  اسکاتلندی و کفش فقط کلارک که همه در فروشگاه معظم  سلفریجز موجود بود. به کتابفروشی HW.Smith  در کنزینگتون رفته همه احتیاجات را تهیه .اتوبوسی گرفته ایستگاه ماربل ارچ پیاده شدم. از اول اکسفورد  قدم زنان به هر دو فروشگاه رفته خرید هایم را کردم در مغازه کوچکی فیش اند چیپس خوردم و منتظر اتوبوس که باران شدیدی گرفت برگشتم به فروشگاه یک چتر و یک بارانی هم خریدم. خسته و مانده بخانه رسیدم . حالا بنویسم چرا کلاس دوازدهم را در ایران نخواندم . اولا دختر شیطانی بودم و زیاد با اشعار فروغ و سایه و فریدون مشیری ور میرفتم – زیاد سنگ سیاست بازی وجبهه ملی گرایی میکردم و شنبه ها همعاشق و چهارشنبه ها فارغ بودم . اما عامل اصلی اینکه دیپلم گرفتن در انگلستان O-LEVEL  محسوب میشد برای رفتن به پیش دانشگاهی یعنی A-LEVEL و در این پایه بود که استاد مشاور رانمایی میکرد در چه رشته ای ادامه تحصیل دهی اما اگر دیپلم را در کشور خودت میگرفتی باز مجبور بودی این راه O-LEVEL  را طی کنی. ایام هفته را بدرس و تمرین ، جمعه شب را با دوستانی که پیدا کرده بودم به دانسینگ ویا کنسرت اما هر جا که بودیم بایدساعت یکربع به12 انجا را ترک میکردیم که اخرین تیوب (خط مترو ) را بگیریم. فراموش نکنید ، نرفته بودم تارک دنیا شوم هنوز تین ایجری بودم باهمان خواسته های مطلوب این سن. درهمان زمان هم چون ایران که عاشق ویگن ودلکش ومرضیه بودم در لندن در موسیقی انها غوطه لذت وار خوردم . چون در ایران فقط صفحه بود اما اینجا ازرادیو دو موجی که خریدم با موسیقی فولک که بیتلها اجرا میکردند با ترانه های پاپ  پیتولا کلارک  و تام جونز با جاز لویی امسترانگ وهمچنین گروه سوپریمز soul  میوزیک بخوانندگی دیانا راسو موسیقی بلوزJimmie Rodgers   بخوانندگی وراک اندرول الویس پریسلی و کانتری میوزیکهمچنین Travis "Jim" Reevesموسیقی ایرلندی و استپ های نفس بر رقصشان حالت سماع پیدا میکردم یعنی نوعی پرواز . یکبار به کنسرت بیتل ها که در فضای باز ورزشگاه ویمبلدون اجرا میشد و بلیط ان 5 شلینگ و بنفع بچه های عقب افتاده بود که حتی دولت اتوبوس خارج از سرویس برای همه نواحی ترتیب داده بود چون کنسرت تا ساعت دو نیمه شب ادامه داشت شنبه ها با دیر بر خاستن و از خانه قدم زنان به هاید پارک – خودشان میگفتند بزرگترین پارک شهر دنیا و ازکنزینگتون شروع میشد تا میان ماربل ارچ – گوشه ای به رقص و اواز –گوشه ای به سخنرانی در ملامت دولت اما بی حرمتی به ملکه جرم بود چون ملکه یک سمبل بود وبه حکومت هیچ ربطی نداشت . گوشه دیگر عده ای در اعتصاب خلاصه شهر فرنگ از همه رنگ . اب و هوای متغیر لندن هیچ تاثیری نداشت . باران میامد فوری چتر ها باز میشد . امروز برف و است و سرما انهم بی تاثیر براین اجتماعات . گاهی سری بر اسمان میکردم که خداوندا میبینم یک بام ودوهوایت را . کشور من در اختناق و من شاهد این همه ازادی در اینجا. یکشنبه هایم به لباسشویی و کمی خرید که به یخچال نیاز نداشته باشد استراحت و مروری بردرسها. دیکشنری هییم که از ایران بردم همیشه تا اخرین پروژه ام یعنی بمدت 7 سال بسته تشد. ثلث اول با معدل C  ثلث دوم با معدل B  و ثلث سوم با میانگین +B    Average ششم را تمام کردم .تابستان را از طرف سفارت به راهنمای گردشگران ایرانی پرداختم و توانستم بودجه سفری به اسکاتلند که محصلین خارجی ترتیب داده بودند بروم. ادامه دارد
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • مهستی  آشنا , honeybunch
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • شایا دانشور , shaya1970
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • رویا نیکنام , dall90
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 6 نفر دیگر
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    مریم ادیب , gerye_nakon
    ادامه
    سه شنبه 13 فروردین ، 23:36
    مهستی  آشنا , honeybunch
    از توجه خانم بیتا خرم سپاسگزارم که جمله را ناتمام گذاشته بودم
    ویرایش گردید
    ادامه
    چهارشنبه 14 فروردین ، 23:04
    بی تا خرّم , parimehraban
    چیزی که برام خیلی جالبه که چقدر همه چیز دقیق در حافظه ات مانده چون واقعا خیلی سخته که برگردی به چند دهه ی قبل و بتونی اینقدر دقیق همه چیز رو بنویسی ... (البته بزنم به تخته ... ماشاءا...) بسیار شیرین هست و منتظر دنباله ی این خاطرات زیبا و این سفرنامه ی خواندنی هستم...
    ادامه
    چهارشنبه 14 فروردین ، 23:17
    شایا دانشور , shaya1970
    ادامه
    پنجشنبه 15 فروردین ، 12:37
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مژگان جانم
    دوستم گفت این بار کم نوشتی
    پسرم گفت از هاید پارک بیشتربنویس
    و اخر شب از گوشه گوشه هاید بار خواهم نوشت
    هم تاریخ خواهد بود هم جغرافی
    هم ازادی هم ازادی خواهی
    سپاس

    سفر نامه قسمت بنجم اسکاتلند

    .userInfoSize50{ width:50px; height:50px;}
    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    لندن به اسکاتلند "سفر نامه" قسمت پنجم
     11 نفر از فارالتحصیلان ششم دبیرستان جمع بودند و منهم رسیدمویلیام ( این نام را به بیل تلقظ میکنند ) بیل را سر پرست و پدر خرخ تعیین نمودند و کلی مشکل بر شانه اش . خودش بتنهایی در یکی از روزها که با مدیر قرارگذاشته بود رفت ، برای همه ما کارت شناسایی دانشجویی صادر شد . هر کس اذوقه ای ساده در کوله پشتی خود داشتیم . لباس تنمان یک شلوارجین "لی" یک پیراهن با پلیور گرم و در کوله یک اضافه از همه بعلاوه لباس زیر . در روزحرکت ساعت 8 صبح در charring cross stationقرار داشتیم ، ایستگاه قطارچارینگ کروسبطرف گیشه بلیط فروشی رفتیم ( انزمان " بوق علیشاه " بلیط در ایستگاه صادر میشد انهم یکسره )با ارائه کارت بلیط نیم بها یعنی دو پوند استرلینگ خریده در دو کوپه جای گرفتیم .انقدر سر و صدای ما 12 نفر با خنده و حرف بلند بود که مرتب تذکر میدادند . از ما 12نفر یک نفر فیلیپ (فیل صدایش میزدیم ) که اهل ویلز انگلیس، انگلیسی را با لهجه غلیظ ویلیزی welshصحبت میکرد که در فهمیدن گفته هایش در مانده بودیمحتی انگلیسیها و متاسفانه از همه بیشتر خاطره وجوک و شوخی میکرد. ( مثل لهجه لری در ایران لغات خاص خود را دارند.) با گرل فرندش که او هم اهل کاردیف ویلز بود ( در ان دوران هنوز بوی فرند و گرل فرند تماس تنگا تنگ باهم نداشتند با هم سینما میرفتند ، پارک میرفتند و گاهی بوسه ای دزدانه ) دو نفر اهل یکی از دهات اسکاتلند بودند و چارلز (چارلی) از خود ادینبورو (مرکز اسکاتلند ) که قرار شد راهنمای تور باشد و با لهجه اسکاتیش خود یا گیجمان میکرد یا از خنده روده بر . دو نفر ایرلندی بودند که یکی از دوبلین ودیگری از بلفاست و با لحجه غلیظ goidelic در تمام مدت هم با هم نزاع داشتند (مثل ترکهای ایران که بلند حرف میزنند) یک دختر هندی بسیار زشت (اخه من هر چی فیلم هندی دیده بودم دختر های فیلم همه خیلی زیبا بودند)اما همیشه شاگرد اول و در ریاضی از دبیرمان بهتر تحلیل میکرد. دختر شیرینی بود و دلنشین ( پس میتوانی زشت باشی اما با حرکات و صحبتها و پیشرفتهایت هم در دلها رسوخ کنی و هم مورد احترام قرار بگیری) . یک پسرهلندیودو دختر المانی ومن که ایرانی بودم . البته انگلیسیها میدانستند ابادان و شرکت نفت و پالایشگاه را، اما نمیدانستند ایران کجا است . در بین حرفها ،رومینا(دخترهندی) گفت : زیاد با مهستی شوخی نکنید اون بیچاره با شتر از ابادان به لندن امده . منومیگید مثل اسفند رو اتش بر افروختهو عصبانی گفتم خیر من ابادان سوار هواپیما شدم و لندن به زمین نشستم . شتر هم تا حالا جز در فیلمها ندیده ام. که کوپه غرق در خنده . شروع کردم جوک های انگلیسی گفتن و لهجه هندی و اسکاتلندی و ایرلندی را تقلید کردن . که دیگه دست از سرم بر نداشتند . رومینا گفت honeybunch ( در بین گلیسی زبانان ، هر کس را دوست میدارند لقبی بر اومینهند واین لقب بر او میماند بمععنی کوزه عسل است ، و ای دی من در کلوب به همین نام ) حالا تقدیمت میکنم :بفارسی و با لهجه از اقبال لاهوری خواند آدمی اندر جهان هفت رنگهر زمان گرم فغان مانند چنگآرزوی هم نفس می سوزدشناله های دل نواز آموزدشگفتم به فارسی ؟ گفت بلی در هند وبخصوص پاکستان زبان فارسی دانستن یعنی از تعین و فرهنگ بالا برخوردار بودن و به شیوایی انرا به انگلیسی ترجمه کرد و گفت با شتر امدنش را شوخی کردم که بحرف بیاید و چنان از تاریخ و ادب و فرهنگ ایران و سیاستی که مصدق چون گاندی پیاده کرد حرف زد که من خود را در عرش دیدم . هرگز یادش و استعدادش و قیافه اش از یادم نمیرود . و رد این اعجوبه را گم کردم چون ان زمان تلفن و موبایل و کامپیوتر و اینرنت نبود ( او در کالج رویال کویین قبول شد مثل هاروارد امریکا ) در این سفر خیلی از او اموختم و از خیلی بچه های دیگر نیز. چه سعادتی نصیبم شده بود که قبل از دانشگاه با چنین گروهی به سفر جمعی رفتم (تنها سفر جمعی که در ایران داشتم یکروز را در دیری فارم ابادان با همکلاسیهایم بودم و ساندویچ های ناهار را هم مدرسه تهیه دیده بود. پس از 8 ساعت به ادینبورو رسیدیم . بیل از طریق دبیرستان دو اطاق در یک صومعه برایمان تهیه دیده بود که تقریبا نزدیک به مرکز شهر بود . ایستگاه قطار ادینبوروچارلز (چارلی) که اهل انجا بود ما را به اتوبوس راهنمایی کرد که به پانسیون صومعه برساند . همه ما فقط چشم شده بودیم و از پنجره اتوبوس بیرون را مینگریستیم . ان زمان از شلوغی لندن رهیده و ادینبورو را تمیز و بی ترافیک میدیدیم وفکر میکردیم بهترین نقطه جهان است. بارانش از لندن کمتر و هوا افتابی بود. در ایستگاه نزدیک به پانسیون پیاده شده حدود یک کیلومتر با کوله پشتی از کوچه پس کوچه ها که خانه های زیبای عهد ویکتوریایی بودند گذشتیم .Holyrood abbeyچنانکه چارلی تذکر داده بود ارام وارد صومعه شدیم . خواهر روحانی منتظر ما بود پس از دیدن کارت ما برای هر یک کارتی که قبلا درست کرده و نام کوچک ما درشت بر ان نوشته شده بود بصورت گردن بندی از روبان با یک صلیب کوچک مسی (هنوز دارم) اویخت و گفت حتی در خیابان وهر جا میرویم باید مشهودباشد مگر در پاپ که در زیر لباستان بگذارید(پاپ به رستورانهایی میگویند که محل تجمع اهالی محل و دیدارهای دوستانه و یا جر وبحث . و بیشتر برای خوردن غذایی کوچک و مشروب میروند. البته بهترین ویسکی دنیا ازاسکاتلند است چون تخمیر دو باره میشود. خواهرگفت من سیستر کاترینا هستم 32 ساله ام و سر پرستی شما ها با من . شروط اقامت: ساعت 10.1 دقیقه در صومعه بسته میشود . از ساعت 8 شب نباید حمام کنید . سیفون توالت را بعد از ساعت ده نکشید . مخلوط شدن دختر ها با پسر ها ممنوع است تاساعت 10شب میتوانید برای با هم بودن از سالن اجتماعات استفاده کنید –بلند حرف نزنید . ساعت 7:30 باید برای ادای نیایش به قسمت کلیسا همه حاضر شوید .برای انها هم که مسیحی نیستند همین قانون است . ما هر کدام به خدای خود باور داریم محل ان مهم نیست همه جا خدا با ما است (چه مسجد چه کنشت) . و ساعت 8 صبح صبحانه در اشپزخانه (دوقطعه نان تست یه چ.... کره یک ظرف مربا )حال برویم اطاق هایتان را نشان دهم تا اثاثیه خود را نهاده و تور دیدن کلیسا را بر قرار کنیم . ما را به راهرویی برد که باندازه یک خیابان طولش بود و همه شدید نیاز به تخلیه داشتند اما کو گوش شنوا و کوان کس را که بدردت برسد .البته با شبی سه شیلینگ تو قبرستان هم نمیگذارند بخوابی . همه بهم نگاه میکردیم و فیل ازپشت پاهایش را بهم قفل میکرد یعنی دارد میریزد . که ما از خنده بدون صدا در حال ضعف و منکه طاقت نگهداری ندارم گاهی میایستادم ونفسم را بالا میکشیدم شاید مددی بر کنترل. (حالا مادر و خواهر هایم دلشان در ایران خوش بود پول دادند من برم سفر اسکاتلند (گدا اصفونی 10 پوند فرستاد فکر کرد کاخ باکینهام را باسمم کرده ) توالت و دستشویی ها یک فرسخی اطاقها ، فقطیک مردانه ویک زنانه . ای بیل ، بابات بسوزه با این جا گرفتنت اما بهر حال محصل مفلس که پول ندارد هتل برود با هر بدبختی هست بایدساخت .فوری گفتیم سیستر ما باید برویم دستشویی . پشت درهای توالت به صف ایستادیم . همه التماس میکردند که خودش اول برود و بهم میگفتند، دست و صورت نشویید – شماره دو ممنوع – شماره یک هم نصفه نیمکاره . تا همه بتوانند استفاده کنند. همه خسته بودیم و داشتیم از پا میافتادیم . یکی از پسر ها کمی دیر کرده بود هی میزدند بدر زود باش اونم میگفت از بس نگه داشتم بند اومده خلاصه اوضاعی بود . اما سیستر ککش نمیگزید ، میدید با یک مشت نو جوان تخس رو برو است تازه هم از راه رسیده اند . گفت take your time :و نشست به انجیل خوانی تا کار ما تمام شود. شاید یکساعت طول کشید . یکی به اخر مونده رومینا بود. رفت و ماندگارشد گویا یبوست داشت کی از پسر ها از پشت در یواشکی گفت رومینا درسته اینجا کلیسا است وخدا کمک میکنه خودت هم باید کمی زور بزنی PUSH _ PUSH _ PUSHشلیک خنده به اسمان .سیستر هم فهمید اما بروی خودش نیاورد یک چیزی مثل استغفرالله کفت و لبخندی و به قرائت مشغول . ما را برد به اشپزخانه که یک اجاق رومیزی سه شعله برقی داشت با یک ظرفشویی اندازه یک لگن کوچک 20 تا بشقاب 20 چنگال 20 تا کارد و 20قاشق قهوه خوری. و چندلیوان لب پریده و فنجان چای، یک یخچال 3 فوت که چ.... هم توش جا نمیگرفت .اما به هر کدام از ما یک ساندویچ گنده که پنیر و کاهو و گوجه فرنگی بود با یکی یک لیوان نوشابه داد. گوییا خدا دنیا را بما یکجا داده بود. من داشتم ارام گاز میزدم ومیخوردم که فیل امد یک سوم ساندویجم را کند و گفت فکر میکنی تو ریتس نشستی شاتو بریان میخوری تا تموم کنی صبح شده ، من کمکت میکنم. بقیه از ترس نصف ساندویچ شان را گذاشتند در جیبشان تا دیگری نقاپد. اما لیشتون پسر المانی جیب دختر هلندی رو زد و ساندویچ را با دوگاز به معده روانه کرد.آی جوانی کجایینه گرسنگی و خستگی میفهمیدیم ، نه داشتن و نه نداشتن و نه مسئولیتی بر دوش – هزینه ای میرسید – راه دانشکده ای در پیش وخواندن کتابی چند. پشت کلیسا قبرستانی بود چون پارک امین الدوله ، درختها سر بر همکشیده لا بلایشان پیچ امین الدوله ، در قسمتی دیگر با رز درختی سر هم نهاده و خیابان بندی زیبا با سنگفرش بر گوری خواندم" Lina 28 flown with love" لینای 28 ساله با عشق پرواز کرد (لابد خودکشی کرده) دسته گل زیبایی بر گورش بود روی کارت نوشته بودStill love you هنوز دوستت دارم . دنیای عاشقی در زیر اسمان کبود همه به یک رنگ است.به نماز خانه رفتیم ، شمع روشن کردن مجانی بود . برایسلامتی مادرم و همه دعا کردم ، برای پدرم و مادربزرگ عاشقم که از دینش برای عشق گذشت و همیشه در قعر.چشمانی برنگ دریا یش نوعی توبه بود.، امرزش خواستم و از درگاهش خواستم موفق به ایران برگردم . سه شمع هم روشن کردم.تور تمام شد – 6 دختر در 6 تخت تکنفره فنری غلطیدیم و بخوابی عمیق . ساعت 6:30 صبح با زنگ ساعت سفری بیدار شدیم . اماده نیایش شدیم ( درنیایش دختران حتما باید روسری بر سرداشته باشند) صبحانه با قهوه تلخ خوردیم و طبق برنامه چارلی پیاده عازم شهر پیاده شدیم .اول به خیابانپرنسس رفتیمبهد به لینگلیل مرکزیرفتیمتا به گالری هنر های زیبا – شاید این دیدارازدوساعت گذشته ، گذشت زمان را حس نکردیم تا من فریاد گرسنگی را کشیدم . بسیار زیبا بود گالری پرتره های شاهان و ملکه ها- نویسندگان – کارهای نقاشان بنامدنیابه رستورانی رفته و همه فیش اند چیپس خوردیم در سایز بزرگ با نوشابه سهم هر کس 5 شلینگ شدبا اتوبوس خود را به قلعه ای در شهرقدیمی ادینبورگ رساندیمبیشتر مسافات را یاده میرفتیم . بالا روی از جاده بطرف قلعه نفسم را بریده بود اما نمیتوانستم چیزی بگویم . اخر گفتم فوق العده خسته ام کمی مینشینم ، دیدم همه خسته اند اما به رو نمیاورند . قمقمه های اب در امد با چیبس – حالت پیک نیک واربرزمین نشستیم . جوک و خنده از معلمین بخصوص مدیر دبیرستان که چقدر سخت کوش بود همان mr. cooney شاید از دامنه تا خود قلعه دو کیلومتر بود . به قلعه رسیدیم اصطبل ها بهمان صورت 1779 . کالسکه هایزرین پارک شده در جای خود. بین جاده وقلعه خندقی خیلی بزرگ کنده بودند وپر اب یعنی انشعابی از دریا به ان کانال و پل متحرکی جاده را به قلعه وصل میکرد که اگردشمن بخواهد حمله کند طناب پل را بکشند و راه ورود مسدودشود. دو ساعتی هم انجا بودیم و دربازگشت که سراشیبی تندی بود باز ارام به پایین رسیدیم در همان شهر قدیمی به رستورانی رفتیم کهغذاهای محلی میداد 1 – chicken pieمثل کیک میمونه اما با مزغ وسبزیجات و غذای گران و گرمی است2 -haggis tatties که گوشت ان باید از گوسفندباشد ریزشده – سیب زمینی رنده شده و سرخ شده درکنارش با شلغم پخته البته با ادویه جات محلیچون نمیدانستیم چه خواهیمخورد بقیه را جوجه سوخاری وهمبرگر یک کوه سیبزمینی سرخکرده – اسپاگتی .انقدر سفارش دادیم تا 12 نفر سیر شوند. دو روز دیگر را به شهر های دیگر یکروز به کنار دریا و دوروز به گلاسکو رفتیم از انجا با قطار به لندن باز گشتیمدختری که به تنهایی حق مهمانی رفتن نداشت حال چنان اعتماد بنفسی پیدا کرده بود که باگروهیهم سن وسال خود به سفری چند روزه میرفت – در این سفر خیلی چیز ها اموختم . از با هم بودنها – از سختی راه -از دوست داشتن یا نداشتن غذا – از گذشت وهم پا بودن با دوستان . هیچ دانشگاهی قادر نبود اینهمه بمن اموزش دهد.مادرروانت شاد که متقبل دوری از دردانه ات ، متقبلهزینه سر سام اور زندگی من در انگلستان .خودت درحسرت خیلی خواسته هایت سوختی تا مرا مستقل و دور اندیش و ازاده ساختیادامه دارد
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • لیلا ب , paeez_sabz
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 3 نفر دیگر
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سلام برهمه
    با همه کارهای اخرین روزها بازهم اسکاتلند رقم خورد
    لطفا اگر ایرادی مشاهده میکنید لطفا از تذکر مضایقه نکنید
    ادامه
    دوشنبه 2 اردیبهشت ، 18:14
    مریم ادیب , gerye_nakon
    تک تک کلماتو با اشتیاق خوندم
    جمله های آخر ....
    روحشان شاد و آرام
    بازم ممنون مامان جان
    ادامه
    سه شنبه 3 اردیبهشت ، 08:50
    بی تا خرّم , parimehraban
    مرسی مهستی جان مثل قسمت های قبلی زیبا بود و شیرین نوشته شده بود... ممنونم که ما رو در این خاطرات زیبا شریک می کنی
    ادامه
    جمعه 6 اردیبهشت ، 01:52
    آرزو پروانه , arezooparvaneh
    از قسمت اول تا پنجم رو امروز خوندم. بسیار زیبا بود خانم مهستی.
    همواره شاد و سلامت باشید
    ادامه
    چهارشنبه 1 خرداد ، 15:50
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سپاس گویان و پای افشان
    بر دف میزنم چونان
    از بیتایم ، از مریمم
    از نیلو
    از نو رسیده و از راه رسیده ارزوی پروانه
    ادامه
    چهارشنبه 1 خرداد ، 20:27
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    وااااای چقدر این قسمت هیجان انگیز بود ، مرسی مامان جان
    ادامه
    سه شنبه 11 تیر ، 05:03
    کامنت بنویسید...
    -->
    کلوب دات کام
    تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد، داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.
    کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.

    سفر نامه از تهران به ونکوور

    .userInfoSize50{ width:50px; height:50px;}
    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودشمشاهده
    شرح سفرم از تهران به ونکوور
    فرودگاه امام خمینیسلام به همگی دوستان و انانکه این مطلب را میخوانند.سه هفته پیش که مصمم شدم قبل از انقضای دوره ارسال گزارش مالیاتی به کانادا بروم ، به هر اژانس مسافرتی که زنگ زدم قیمت بلیط تهران ونکوور حدود هفت میلیون و نیم بود. تصمیم گرفتم خودم از روی لاین بلیطی مناسب پیدا کنم. خط KLM که تهران - امستردام - ونکوور - و برگشت بود بکلی پرواز های خود را بایران لغو کرده بود . لوفت هانزا که تهران - فرانکفورت - ونکوور و بالعکس بود هفت میلیون از روی لاین .خوب اینم که خیلی گران بود . با هر کوفت لاینی هم که شده تا لندن و از لندن با کانادا ایر لاین به ونکوورانهم یا از این ور جا نمیداد یا از ان ور و همه  پر بود یا بسته . رفتم روی خط امارات - یعنی تهران دبی و دبی به سیاتل امریکا و از سیاتل با الاسکا ایر لاین به ونکوور . (فاصله رانندگی از سیاتل به ونکوور دو ساعت اس ، مثل اینکه از تهران تا قزوین با جت بری) خوب قیمت بد نبود 1445 دلار . مناسب به نسبت فروش ایران . همه قسمتها را پر کردم کردیت کارت را زدم قبول نمیکرد . ایمیل زدند که جایت را رزرو کرده ایم با این مشخصات باید بروی به دفتر ما در تهران و ادرس و شماره تلفن دفترشان در تهران. فردایش جمعه بود و اژانس تعطیل ، شنبه زنگ زدم گفتند با پول نقد بیا ما با کارت عمل نمیکنیم . و اگر تا ساعت 11 صبح نیایی جایت فروخته خواهد شد. با عجله یک گونی پول در تاکسی سرویس گذاشته روانه شدم . اخه بزرگترین اسکناسی که بانگ داد 5 هزار تومنی بود و بقیه دوهزار تومانی . رسیدم به دفتر فروش امارات روی بروی بیمارستان دی و گونی را کشان کشان بردم تو. :(:((=)):))8-Xگارد دفترشان پرسید با این گونی نمیشه بری تو ممکنه از طرف القاعده باشی . گفتم بخدا القاعده که هیچ از الیایسه هم گذشتم . :))=)) اما کو گوش شنوا. مدیر امد - حسابدار امد ، دربون از یک طرف پلیس چهار راه را هم خبر کردند . پولها را در بانک تجارت بغل دفتر عمارات تحویل دادند و منو محاصره کرده . اما گردن خودم کج بطرف شمارش اسکناس که مبادا پول شمار اشتباه کند و یا کارمند بانک یک بسته دو هزار تومانی را کش رود. ( اصفهانی و پول - جونش بره پولش نباید بره=)) . در این بین یک مشتری در گوشم گفت نترس اینا بسته دو هزار تومنی بر نمیدارند از میلیارد کمتر براشون صرف نمیکنه . اما بگو =))اینا رو از کجا اوردی . منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم کارکرد چندین سال شب جمعه منه .  رسید وجه را به مسئول فروش تحویل دادم بلیط را صادر کرد. نگاهی کردم دیدم نوشته تهران - دبی - سیاتل . گفتم ونکوورش کو ، قدم زنان بروم ؟ گفت ما تحریم هستیم انرا باید با عرض معذرت با ارز بپردازی و ما کار ارزی نمیکنیم. القصه ، بلیط را گرفته بخانه امدم . دیدم اهل منزل قیافه هایشان در هم ، کاردشان بزنی خونشان در نمیاید . فکر کردم دارند غصه میخورند چرا من میروم ، شما هم همین فکرو کردید ؟ خیر ، چون عجله برای رفتن داشتم زیر اجاق را خاموش نکردم غذایشان سوخته بود . مبایل هم نبرده بودم که بگویند سر راه چیزی بخرم. چشمتان روز بد نبیند ، بابام رو از قبر در اورده جلو چشمم اوردند 27 اپریل پرواز بود . 26 اپریل ساعت یک نیمه شب رفتیم فرودگاه امام خمینی . تا برسیم و چک بشیم و بار ها را تحویل بدیم و ورقه پرواز بگیریم شد 4 صبح . امدم خداحافظی کنم و چیری از دیوتی فیری بخرم که اخرین اگاهی برای مسافرین دبی را اعلام کردند. رفتم تو و بسوی گیت پرواز دبی،  فکر کنم یه دو کیلومتری بود. سوار شدم سر ساعت،  پرواز انجام شد . نیمساعت بعد بوی گرم صبحانه بمشامم خورد که سینی را پیش رویم گذاشتند . بخودم گفتم ببین بخواب نمیدیدی که صبحانه را پیش رویت بگذارند ، انهم املت فرانسوی با نان داغ و کروسان و قهوه. این تو بودی که همیشه سرویس میدادی . فرودگاه دبیدو ساعت بعد در فرودگاه معظم ومجلل دبی به زمین نشستیم . سه ساعت بعد پرواز از دبی به سیاتل بود. رفتم دیوتی فیری سیگار خریدم با کمی خرت و پرت . رفتم اطاق سیگار کشی اولین سیگار را کشیدم که بدلم نچسبید و سلانه سلانه راهی گیت شدم. با روی باز مهمانداران شیک پوش و خیر مقدم انان وارد بویینگ 747 شدیم . باز سر ساعت پرواز انجام شد و با 16 ساعت پرواز مداوم یعنی بی توقف به سیاتل رسیدیم . البته در طول راه 12 ایستگاه تلویزیونی داشت 12 ایستگاه رادیویی و موسیقی و فیلم هم جداگانه . و یک ایستگاه هم برای چگونگی پرواز که از کجا شروع و به کجا ختم میشود . بخوبی میدانستی در ان لحظه در کجای دنیا قرار داری ، در ان نقطه ساعت چند است و مشخصات پرواز. چندین بار ناهار و شام و صبحانه سرو کردند. یکساعت مانده به فرود در سیاتل ( سیاتل مرکز ایالت واشنگتن است ) در امریکا دو تا واشنگتن دارند یکی واشنکتن دی سی که مقر و یا پایتخت امریکا در شرق و کناره اقیانوس اطلس است و دیگری ایالت واشنگتن که در غرب و کرانه اقیانوس ارام و سه ساعت تفاوت زمانی دارند. فرم گذر از گمرک دادند که پر کرده و در بدو ورود به پلیس و گمرک دادیم . برای تحویل اثاثیه مجبور شدم گاری بگیرم 5 دلار . گمرکچی گفت چمدانهایت را از گیت B تحویل بگیر - یعنی سوار قطار برقی شو ، حدود دو کیلو متری . فرودگاه سیاتلرفتم بار ها را گرفتم در این فکر بودم که با قطار سه ساعته برم به ونکوور یا با اتوبوس دو ساعته . از کسی سوال کردم چگونه به ترمینال بروم که گفت این اتوبوس که ایستاده میرود ونکوور . خوشحال رفتم . داشت بار مسافران را میزد و اسامی را چک میکرد. از من پرسید رزرویشن داری گفتم نه . گفت اگر کسی کنسل کرده بود ترا سوار میکنم و الا با اتوبوس بعدی که دو ساعت دیگر میرسد میروی. ما رو میگی بهت زده بودم که یک خانم ژاپونی همراهش هنوز نرسیده بود ماند برای سرویس بعد و من سوار شدم ، پرسیدم کرایه چقدر است گفت 57 دلار اعتراض کردم که من در ان لاین دیدم 40 دلار گفت از ترمینال . سوار شدم براحتی رفت از گوشه و کنار شهر هم که رزرو داشت مسافرهایش را جمع کرد و بصوب ونکوور شدیم . تا رسیدیم به مرز راننده گفت اخر هفته است و شلوغ ،دو ساعت معطلی داریم - خودش همه بارهای مارا به داخل گمرک برد بدون حرف و سخن و پاداشی . در ماشین هم ورقه گمرکی داد پر کنیم . من نوشته بودم دو سال خارج از کانادا بودم و ارزش لباس و همه چیز حدود دویست دلار . نوبت من که رسید گفت دو تا چمدان داری، یک ساک دستی ،یک کیف میگی دویست دلار . گفتم همه اش برای تو دویست دلار بده من برم. خندید و گفت برو . دوباره ماشین بار گیری کرد و براه شدیم . حالا معطلی ما باین دلیل طولانی شد که دو تا اتوبوس دبیرستانی به گردش مثلا علمی رفته بودند و این جوانان را تا سوراخ چیزشان را هم وارسی میکنند اخه خودشان هم روزی به این سن بودند و میدانستند چه میگذرد . بهر حال هر کجا مسافری میخواست پیدا میشد . من از بغل دستی خواهش کردم با مبایلش به فامیلی که قرار بود بیاید و مرا ببرد زنگ بزند که اخرین ایستگاه هتل هالیدی این است در خیابان بورارد من انجا پیاده میشوم . البته غیر از تعطیلات اخر هفته که مبایلها مجانی میشود نباید از کسی انتظار داشت تقاضایت را بپذیرد و من اول پرسیدم که مبایلت اخر هفته مجانی است ؟بعد تقاضا کردم. در کانادا هر پنی را باید از زیر پای فیل در اوری . یعنی پول در اوردن مشکل است . بهر جان کندنی بود رسیدیم ، عبدی و میترا امده بودند گفتم این مثل اتوبوس شمس العماره تو همه کوچه ها گشت و مسافر پیاده کرد . گفتند بهمین دلیل گرانتر است . هر چه اصرار کردند بروم منزل انها گفتم بار دارم و بهتره مستقیم برم پیش فریده فردا هم ساعت ده با حسابدارم قرار دارم برای اوراق مالیات ( حالا هر کی ندونه فکر میکنه چه سرمایه ای اینجا خواباندم) نه بابا ، اینجا هر کس پس از هیجده سالگی باید ورقه مالیاتی پر کند حالا یا دانشجو است یا بیکار یا شاغل به هر کاری و من بخاطر اکتیو شدن بیمه ام باید قبل از اخر ماه پر میکردم. و از ان زمان یک دم دنبال کارهای بازنشستگی . البته بلافاصله بیمه ام را انجام دادند بطوریکه امروز به ازمایشگاه رفتم و هزینه 700 دلاری برایم مجانی بود. دکتر هم رفتم . عکسبرداری از کمرم هم انجام شد. بازنشستگی من گفتند حدود 16 هفته پروسس دارد. ده روزه اینجام هنوز خوابم تنظیم نشده - سه شنبه هم باید برویم رای بدهیم برای انتخاب فرماندار ایالت (ما میگوییم استاندار) من به NDP که سوسیال دمکرات هستند رای میدهم . ایران هم به مشایی=)):))  
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • مهستی  آشنا , honeybunch
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • دلـآرام  , delaram_31
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 5 نفر دیگر
    کامنت بنویسید...
    سید رضا حسینی , seyed269
    نغز گفتاری زیبا بر مزار زبانی گویا ولی مستور
    ادامه
    شنبه 5 مرداد ، 03:09
    سید رضا حسینی , seyed269
    نیکو نوشته ای نغز بر مزار گذشته ای مستور در زبانی گویا
    ادامه
    شنبه 5 مرداد ، 03:06
    فریبا  , fariban1
    جالب بود مرسی ... استفاده بردیم
    ادامه
    یکشنبه 30 تیر ، 12:20
    م کویری , kalabas
    بگو با کی هستی حالا کیو می پرستی ؟
    دستای گرمتو گذاشتی گذاشتی تو چه دستی؟
    تو تاریکی شبهای منه زار
    بگو شمع شب افروز کی هستی ؟ مهستییییییییییییییییی؟!
    ادامه
    شنبه 28 اردیبهشت ، 13:55
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    آن سفر کرده کجاست؟
    آ« سفر کرده که دل ها با اوست
    آن سفر کرده که تن را جان است؟
    آن سفر کرده کجاست؟ ....

    چقدر جالب نوشتین مامی جانم
    ادامه
    پنجشنبه 26 اردیبهشت ، 22:42
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مرسی کویری عزیز
    امید وارم خوب باشی
    ادامه
    چهارشنبه 25 اردیبهشت ، 10:31
    م کویری , kalabas
    آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
    هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
    ادامه
    چهارشنبه 25 اردیبهشت ، 10:14
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سپاس از رویا
    دل ارام
    بیتا
    تازه دو شبه میتونم خوب بخوابم - اما جاتون خالیه
    ادامه
    چهارشنبه 25 اردیبهشت ، 04:41
    بی تا خرّم , parimehraban
    خیلی شیرین و بامزه بود... خوشمان آمد...
    ادامه
    چهارشنبه 25 اردیبهشت ، 00:27
    دلـآرام  , delaram_31
    چقدر زیبا نوشتی مامی
    ادامه
    دوشنبه 23 اردیبهشت ، 11:44
    رویا نیکنام , dall90
    جالب بود خدارشکربخیرگذشت
    ادامه
    یکشنبه 22 اردیبهشت ، 13:18
    مهستی  آشنا , honeybunch
    اقامون زحمت کشیدند 200 دلار برام گرفتند . تا به ونکوور رسیدم 50 دلارش باقیماند. حالا پروسس هم 16 هفته طول میکشد. بقیه ایام را باید باد بخورم چ........... ب............نم. تا القاعده هست غمی نیست
    ادامه
    شنبه 21 اردیبهشت ، 21:11
    کلوب دات کام
    تمامي كالاها و خدمات اين فروشگاه، حسب مورد، داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.
    کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.

    سفر نامه ایرلند

    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    دانشگاه و خوابگاه "سفر نامه " قسمت ششم
    صبح زود همگی بر خاستیم پس از صفای سر و روی به سفر خانه دیر رفتیم . صبحانه خورده و همگی برای خریدن توشه ای در قطار چیزی خریدیم که البته قلم اول و دومش ساندویچ و پپسی کولا بود. سوار بر ترن و رو بمقصد بودیم. همه شروع کردند به نوشتن از قلم افتاده های سفر . لهجه اسکاتلندیها سنگین و ارام و دیر فهم است و گاهی از دیالوگهای محلی استفاده میکردند . شدیدا به اسب سواری و مسابقات ان و شزط بندی بر روی اسبها علاقمندند . بهترین انواع نان را در انجا خوردم . ویسکی را چون خون بر رگها جاری میسازند. مزرعه ای در اسکاتلند  مسابقه اسب دوانیساعت 8 شب به لندن رسیدیم ، همه خسته اما با تجربه ای دیگر. از سه شنبه کلاسهای ما شروع میشد. وای که برایم چه هزینه سر سام اوری بود تهیه کتب درسی . البته من از کتابهای دست دوم که محصلین سال قبل میفروختند استفاده میکردم . ان زمان مثل حالا نبود که هر روز علم با تحقیقی جدید رو برو باشد. چاپ اول با چاپ سوم یا حتی پنجم نفاوت زیادی نداشت . شاید خطی و وتری فرق میکرد با دو سطر که انرا در کتاب کهنه خود باز نویس میکردیم. کالج برایم حالت دیگری داشت ، هم کمی خجالت میکشیدم که زیاد با انها در امیزم و هم تازگی محیط وهمی در من دختر شیطان ایجاد میکرد. Hendon collage of technologyکالج ما در  قسمت شمال غربی لندن بود، فاصله با اطاقی که در چرچ استریت داشتم بسیار و عوامل متعدد برای جا بجایی . اتوبوس و مترو که ان زمان میگفتند sub way بعدها گفتند under grand و به tube station هم معروف بود . همه گران میشد حتی با نیم بهایی دانشجویی  و از همه مهمتر وقتی که به هدر میرفت.(در همان روزهای اولیه که به لندن امدم چیزی که بیش از همه چیز نظرم را جلب کرد خوانده روزنامه صبح در دست مسافران اتوبوس و یا کتاب در مترو که حساب کار خود را کردم ، یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریهای ایران نیست ، مردمی که از کمترین وقت برای خواندن غافل نیستند ، این روباه پیر و مکار بیجا عمل نمیکند تا زمانیکه پر مشتری ترین دکان کیوسک های روزنامه ها و کتاب فروشیها و کتابخانه های عمومی همیشه پر)  خوابگاه هنوز جا باز نشده بود و مدتها طول میکشید تا نوبت بمن برسد . دوستی پیدا کرده بود بنام اعظم وثوقی دختر دکتر وثوقی که استاد دانشگاه و ان زمان یعنی 50 سال پیش عضو یونسکو سازمان ملل هم بود (روانش شاد) تلفظ نام اعظم برای خارجیان مشکل بود یکی صدایش میکرد حسن، دیگری عصم و خلاصه خسته شده بود و نام خود را به sam مخفف سمنتا تبدیل کرد و راحت شد. او با ان پدر پر ابهتش روزی دو ساعت در فروشگاه یک یونانی  درتا تانهام کورت رود کار  میکرد . یعنی تقریبا مرکز شهر. روزی که با هم بودیم باو گفتم دارم برای اطاقی مناسب در هندون میگردم . بمن گفت این رییس من انجا زندگی میکند از او میپرسم اگر سراغ داشت بتو خبر میدهم . یک هفته بعد یادداشتی از اعظم در صندوق پستم بود که عصر فلان روز در فروشگاه باشم . با خوشحالی رفتم مادر رییسش مرا دید ، نشناخته رویم را بوسید و گفت میتوانم اطاق کوچکی در خانه خود بتو بدهم با  صبحانه  و شام ، اما ماهی 30 پوند .  برای من ماهی 40 پوند پول میفرستادند . هزینه های دیگر را باید با ماهی 10 پوند میگذراندم . اما خیلی خوشحال بودم . پسرش امد و چمدانها و خرت و پرت هایم را بکمک سمنتا جمع کردیم و رفتیم. خانه انها با دانشکده 15 دقیقه پیاده راه بود . خانم پاناجی از بس این زن مهربان بود بعد ها اورا مامی میخواندم . بلندن بود و برایمان دلمه و کوفته پخته بود . سمنتا که بیش از من در لندن بود تا غذا ها را دید از خوشحالی جیغ میکشید و منهم بعد از اینکه خانواده دکتر ذکری به ایران بر گشتند غذای ایرانی نخورده بودم بیشتر با ساندویچ سر میکردم . دست راست که ماشین سیاه پارک شده محل اقامتم بود 202 hendon wayخانم پاناجی در قبرس نیکوزیا متولد شده بود در جوانی به همراه شوهرش به لندن امده و تنها یک پسر داشت که هم سوپر بزرگشان را مدیریت میکرد و هم در دانشگاه لندن حقوق میخواند و در خوابگاه زندگی میکرد. او چون مادرم در جوانی شوهرش را از دست داده و بخاطر پسرش شوهر نکرد. در همان نزدیکی خواهرش و دختر خواهرش با خانواده خود و چند تا از دوستانش زندگی میکردند که روزهای شنبه را به باقلوا و قطاب درست کردن میگذراندند و مرا بیاد یکماه پیش از عید ایران میانداختند که مادرم با خاله هایم هر روز جمع میشدند و شیرینهای عید را تهیه میدیدند. روزهای یکشنبه صبح دیر بیدار میشدیم و خانم پاناجی صبحانه مفصلی تهیه میدید که ان روز پسرش هم میامد. شامل تخم مرغ عسلی که بمن میگفت اگر یکشنبه به تخم مرغت نمک نزنی به بهشت میروی ، هم چنین با تست کره زده شده داغ و سوسیس و بیکن میخوردیم و ساعت 11 به کلیسا میرفتیم . برای من فرقی نمیکرد جایی باید میبود و راز و نیاز با خدا بخصوص که مادر بزرگم از ارامنه جلفا بود. سبک به خانه بر میگشتیم و من و جورج پاناجی سر بسر هم میگذاشتیم که جورج ( مادرش اورا به یونانی یورگو خطاب میکرد) جورج میگفت مهستی شاید ما اصلا با هم عمو زاده ایم . وقتی اسکندر به ایران حمله کرد به سربازانش گفت به دختران ظریف و زیبای ایرانی تجاوز نکنید با انها ازدواج نمایید. و شاید ما بقایای انها هستیم و تو ان دختری هستی که مادرم هر گز نداشت . خانم پاناجی در روزهای دانشکده من یک ساندویچ هم برایم درست میکرد که با خود ببرم . روزی در یکی از نامه هایم برای مادرم نوشتم از این خانم و گفتم مامان مثل شما نازم میکند احساس بیگانگی با انها ندارم . خلاصه در اواسط ترم دوم اطاقی در خوابگاه خالی شد و نوبت بمن رسید. وقتی برای امضا گرفتن یک اطاق رفتم گفتند اول این را بخوان هر سطر انرا پاراف کن و هر جا را نفهمیدی بپرس چون در صورت تمرد از قوانین از خوابگاه اخراج میشوی . خوابگاه دختران و پسران جدا گانه – قبل از رفتن به دانشگاه باید اطاقت کاملا تمیز و مرتب باشد چون ساعت ده صبح اطاقها بوسیله مدیر خوابگاه بازدید میشد. شب اگر ساعت 9 و دو دقیقه میامدی درب خوابگاه قفل بود یعنی پیش از 9 شب باید انجا باشی . ساعت 11 شب خاموشی بود . عین سرباز خانه. هیچ پسری حق نداشت بخوابگاه دختران وارد شود . موسیقی نباید از اطاق بغلی بگوش برسد. قسمتی که من بودم شامل 6 اطاق بود با یک حمام وان دار – یک دستشویی و توالت ضمنا یک محیط کوچک مثل یک هال 4 گوش که یک میز کوچک با یک اجاق برقی کوچک با میز و صندلی 6 نفره نهار خوری . در اطاقها یک مبل یک نفره کوچک – میز تحریر با صندلی و یک بخاری انهم سکه ای برای گرما. یک تخت یکنفره یک تشک و پتو و لحاف و متکا. که تهیه وسائل چای یا قابلمه کوچک و فنجان و قاشق و چنگال و ملافه با خود ما بود. البته خانم پاناجی طبق معمول مادری کردند و همه چیز بمن دادند . هم خانه هایم 1 - کارلا هلندی و ترم اول علوم دینی ( او مورمون بود – مشروب نمیخورد – سیگار نمیکشید ) 2 - کانی امریکایی ترم دوم رشته اموزش 3 – جوی امریکایی ترم دوم رشته سوسیالوژی4 – هنی هلندی ترم دو رشته هنر های زیبا 5 – من ایرانی ترم دوم رشته تجارت و مدیریت5 – اشرف (اشرف فارسی نخوانید ) eshref  اهل ترکیه سال اخر علوم سیاسی در فوق لیسانس – نه با ما معاشرت میکرد نه ادم حسابمان میکرد . میگفت بچه اید. ( هنوز همه ما با هم معاشریم در قسمتهای بعد از همه انها خواهم نوشت)خوابگاه مابهترین دوران زندگی بود . برای تعطیلات کریسمس 4 نفر از خوابگاه ما (من و کانی و جوی و هنی به ایرلند رفتیم)قسمت هفتم را به بازدید از ایرلند شمالی و جنوبی میکنمادامه دارد
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • لیلا ب , paeez_sabz
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • آزیتا  , irona
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 6 نفر دیگر
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    مهستی  آشنا , honeybunch
    در سفر باشی و پیر باشی و به بهانه باران از چتر دسته عصایی استفاده . بر گردی به پنجاه سال پیش و خاطرات را بهانه کنی و یا نشخواری چند
    از زندگانیم گله دارد جوانیم
    شرمنده جوانیم از این زندگانیم
    ادامه
    شنبه 28 اردیبهشت ، 10:59
    مریم ادیب , gerye_nakon
    زیبا نوشتین مامی جان

    تمام سعیمو میکنم بچه امو طوری تربیت کنم که با خیال راحت بتونم بفرستمش بهترین جایی که در توانم هست درس بخونه
    دور از خودم
    تا بتونه این تجربه های سخت اما شیرینی رو که خودم نداشتم بدست بیاره
    کوتاه شود
    شنبه 28 اردیبهشت ، 11:25
    باران پاییزی , barangol
    جالب نوشتین . هر لحظه از سفرتون را بیان زیباتون كاملاً‌حس میكنم
    ادامه
    شنبه 28 اردیبهشت ، 13:50
    صبا       , setareye_sorbi
    mahati jan ,salam ziba va nokte sanj neveshti dastet dard nakone mara be shogh endakhti ta doran tahsilam ra dar cambrige benevisam,khaterateman shabih ast safar be irland va va ..............miboosamet
    ادامه
    شنبه 28 اردیبهشت ، 22:02
    بی تا خرّم , parimehraban
    خیلی قشنگ بود... بازم می گم بزنم به تخته ... عجب یاد و هوشی ... چقدر تمام نکات ریز به ریز یادت مونده... من که یادم نیست دیروز چکار کردم ... ممنونم که ما رو در این سفر ِ زمان ِ شیرین سهیم کردی...
    ادامه
    دوشنبه 30 اردیبهشت ، 12:27
    بی تا خرّم , parimehraban
    جونم بچه های مریم گلی
    ادامه
    دوشنبه 30 اردیبهشت ، 12:27
    مریم ادیب , gerye_nakon
    بیتا جان
    ادامه
    دوشنبه 30 اردیبهشت ، 12:43
    م کویری , kalabas
    گر چه رفتی ز دلم حسرت رو ی تو نرفت
    در این خانه به امید تو باز است هنوز
    این چه سوداست مهستی که تو در سر داری؟
    وین چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز؟
    ادامه
    سه شنبه 31 اردیبهشت ، 20:30
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مرسی کویری عزیز
    حالا این کامنتها رو بزار
    تا دوباره لولو بیاد بترسونه تو را
    از شوخی گذشته زیبا بود
    دل نشششششششششششششششششششششششششین
    ادامه
    سه شنبه 31 اردیبهشت ، 20:47
    م کویری , kalabas
    مارا سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
    ادامه
    سه شنبه 31 اردیبهشت ، 20:53
    رضا منصوری , alyusha
    بردید نو به دوران دانشجویی

    گرچه این شکلی نبود ولی شیرین بود

    سپاس
    ادامه
    دوشنبه 3 تیر ، 08:42
    مهستی  آشنا , honeybunch
    اقای منصوری این سفر نامه بر میگرده به دوران بوق علیشاه - یعنی درست 50 سال پیش - بهترین ایام همیشه زمان دانشجویی بوده - با خرد بی خرد
    ادامه
    دوشنبه 3 تیر ، 09:38
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    واقعا شیرین و جذاب و خووندنی نوشتین، چقدر یاد هم اتاقی هام و دوران خوابگاه و خونه دانشجوییم افتادم، اونم تو شهر شما مامی جان یعنی اصفهان
    واقعاً که بهترین دوران زندگی، دوران دانشجوییه
    ادامه
    سه شنبه 11 تیر ، 05:17
    سید رضا حسینی , seyed269
    همه از اول خوانده میخوانند من از آخر به اول قصه میپردازم
    شاید این هم تنوعی از نوع سفرنامه ای باشد بی نظیر

    سفر نامه قسمت هفتم

    .activityListRow_userWall_pic span{ border:1px solid #ccc; float: right; display:block; padding: 1px; } .activityListRow_userWall_pic img{ max-width: 500px; max-height: 500px; height: expression( this.height > 499 ? "500px" : "auto" ); width: expression( this.width > 499 ? "500px" : "auto" ); } .genWall_row_descr{ padding: 5px; } /* .activityListRow_userWall_descr{ float:right; } */ .activityListRow_userWall_link{ text-align:left; } .genWall_row{ border-top:1px solid #E9E9E9; padding: 5px; } .genWall_row_left{ float:right; border:0px solid #0F0; margin-right: 10px; width:680px; } .genWall_row_sender{ float:right; border:0px solid #F00; } .genWall_date{ margin:7px 3px 0px 0px; color:#999; } .genWall_row .activity_view_link{ display: none; } .genWall_row .activityListRow_body{ width: 100%; }
    مهستی  آشنا , honeybunch
    .userInfoSize50{ width:50px; height:50px;}
    نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
    لندن به ایرلند "سفر نامه " قسمت هفتم
     کریسمس درشب لندندر دانشگاه ما ، جمعه و شنبه شبها  قسمتی از سالن سلف سرویس غذاخوری را به  سالن رقص تبدیل کرده بودند . از ساعت 6 بعد از ظهر تا 8 مخصوص رقصهای فلکوریک کشورهای مختلف بود و البته انها هم که میخواستند یاد بگیرند، تعلیم میدیدند. و از 8 شب رقصهای روز، که ان زمان چا چا و راک اند رول و فلامنگو و هچنین بال روم دانسینگ چون والس و تانگو و پاسا دوبل بود. مشروب فقط شراب سفید و قر مز و ابجو – پنیر و کراکر هم بود بصورت مزه با بهای بسیار کم . و نان گرم مجانی . اینها را نوشتم تا بدانید ، دانشگاه میدانست دانشجو پول ندارد ولی نیاز به تفریح دارد چون جوان است . 5 روز به درس مشغول بوده پس باید یک روز تمام بخوابد دو شب تفریح و یک روز جهت نظافت. و از 21 دسامبر تعطیلات زمستانی بود تا 2 ژانویه که اگر میخورد به شنبه یکشنبه که دیگر برای دانشجویان عروسی پا تختی بود ( انها که رامی صندوقی بازی میکنند بخوبی معنی عروسی پاتختی را میدانند . یعنی هم پای کاسه پر پول هستند هم سر دست که یک کارت اضافی دارند) همیشه دانشجویان اگر بمسافرت گروهی میخواستند بروند از دو هفته قبل در بولتین دانشگاه اعلام میکردند که مقصد کجا است ، چند روزه است ، در کجا سکنی میگیرند و مبلغ چقدر میباشد داوطلبین ثبت نام میکردند و گروهها غالبا هشت تا ده نفر بودند جنسیت مطرح نبود اما همیشه رعایت میشد که اطاق دختران جداگانه باشد. من در گروهی که عازم ایرلند بودند ثبت نام کردم برای یک هفته . اینبار دیگر میدانستم چه چیزهایی اساسی است مخصوصا تنقلات شبانه مان.  کشتی  ایرلندساعت 10 صبح قرار بود همگی در ایستگاه مترو لیورپول جمع باشیم تا با هم سوار کشتی بصوب ایرلند ( ان زمان ایرلند استقلال داشت اما باز هم زیر پرچم انگلستان بود یعنی جزو بریتانیای کبیر و از انهمه جنگهای داخلی خبری نبود ) چنانچه از تاریخ بر میاید همیشه ایرلند ادعای استقلال طلبی داشته هر دو ایرلند دارای پارلمان هستند – پول انها پوند است و زبان انها گلیک اما کلیه دروس و محاورات به زبان انگلیسی و ایرلندی است .  ایرلند مردمی خونگرم و مهربان و همیشه مست دارد. نژادا از سلت ها هستند بهمین دلیل  مو قرمز و بلند قامت . دینشان کاتولیک در جنوب و پروتستان در شمال . پس از 4 ساعت با ferry  یعنی لنج های نفر بر به دوبلین رسیدیم . این بار سر پرستی گروه با مارک کوک بود ، امریکایی ولی با اصالت ایرلندی که هنوز مادر بزرگ و خاله های مادرش در ایرلند بودند. مارک هنوز از دوستان عزیز من است که قول داده قسمتی از سفر نامه را برایم بفرستد . با مارک هم رشته بودیم و کمکهای زیادی بمن میکرد . دو سال پیش این دوست عزیزم به سکته مغزی گرفتار امد با گرفتاریهایش واینکه بهبودش کامل نشده قول نوشتن داده. او بکمک فامیل خود جایی در خانه جوانان دوبلین برای ما گرفت که شامل صبحانه هم بود . بازاء نفری 5 شیلینگ . 4 دختر بودیم در یک اطاق و 6 پسر در اطاقی دیگر. هوا سرد بارندگی بسیار و رو انداز کم. همه با لباس و کاپشن میخوابیدیم . یکی از بستگان مارک ماشینی اورد ما را از ایستگاه به خانه جوانان برد . مارک با او رفت و گفت شب بر نمیگردد . ما هم اثاثیه خود را گذاشته همگی به پاپ ( نوعی رستوران که مشروبات الکلی سرو میکرد و در بریتانیا رایج است رفتیم . شامی ساده (بی پول بودیم)  با ابجو . انجا خیلی شلوغ بود وقتی فهمیدند ما دانشجو هستیم و از لندن امده ایم زن و مرد شروع کردند به رقص ایرلندی و زدن گیتار و اواز خواندن برای روشن شدن افکار شما بگویم مثل اینکه در رستورانی در شمال ایران باشید وگیلکی اواز بخوانند و قاسم ابادی برقصند ایریش پاب رستوران . همگی ما به شوق امده بودیم و پر هیجان . حدود ساعت 10 شب  از همه تشکر کرده و بسوی هاستل رفتیم . خسته از مسافرت شاد از شبی زیبا . با مارک قرارمان ساعت 9 صبح بود . یک توالت زنانه و یک مردانه . همه میدانستند نباید از دستشویی استفاده طولانی بکنند. حالا وای به حال کسی که یبوست داشت . باید نیمه کاره انجام میداد. ما به صبحانه بودیم که مارک رسید . گفت پس از صبحانه فامیل من ما را به کلیسای حضرت پاتریک میبرد ، اسم او مایکل بود ، که ما را رساند و خودش رفت . نقشه شهر در دست مارک که مقصد بعدی کجا . کلیسا بسیار زیبا بود در سال 1720ساخته شده و هنوز پا بر جا و به همان صورت با عظمت گذشته.  ( سال اولی که به لندن رفتم دیدم دسته با علم و کتل و همه چیز سبز رد میشود ، متعجب پرسیدیم که این چیست گفتند روز حضرت پاتریک است   ، بخدا مثل عاشورای ما، اما ارام و برنگ سبز و اوازهای سنتی ( همون نوحه خوانی)   کلیسای جامع سنت پاتریکبعد به خیابان مشهور گرفتون رفتیم و دید زدیم . گرسنه به رستورانی رفتیم و باز هم fish & chips این غذا مطلوب همه است و فوق العاده خوشمزه و با قیمت مناسب . بعد رفتیم پارلمان و تقطیر ویسکی را باز دید کردیم که به هر کدام یک شات مجانی دادند که کمی گرممان کرد. باز راه افتادیم و رفتیم کاترال (مسجد جامع) و موزه ملی. خسته و کوفته با اتوبوس به خانه جوانان امدیم ( شرط اقامت در خانه جوانان داشتن کارت شناسایی و دانشجویی و سن نباید بیشتر از 24 سال تمام باشد.) همه در سالن نشسته کتابچه باز شد برای نوشتن مشاهدات در این بین تبادل نظر و برنامه فردا . ما دو شب دیگر در دوبلین خواهیم بود که شب اخر را همه ما مهمان خانواده مارک البته بعد از شام خواهیم بود. برای رقص و اواز و نوازندگی ایرلندی . (ان نوشتارم را همراه عکسها گم کردم) ( در فقدان دو چیز همیشه اسفبارم . یکی یادداشتهای اروپا که الان انچه بیادم مانده مینویسم و دیگری از بین رفتن تمام عکسهایم در بمباران ابادان . یعنی همه ما بچگی و با خانواده بودن خود را گم کردیم .  خیابان گریفینروز بعد به موزه متروپولیتن رفتیم چنانکه در نظرم بود نبود . از شهر و اطراف با اتوبوس دیدن کردیم در حالت عادی مردمی بسیار صبورو قانع هستند اما اگر عصبانی شوند کسی جلودارشان نیست . البته در سالهای اواخر 1800 میلادی شروع به مهاجرت به امریکا کردند و بیشترین جمعیت در ایالتهای شمالی بخصوص ان ایالات هفت گانه اولیه  مهاجرین ایرلندی هستند . تا یکی زیادی ویسکی میخورد ، زود عصبانی میشود و رنگش قرمزمیشود میگویند ایرلندیست . شب را باهم در کوچه ای خلوت به رقص و اواز و شرب گذراندیم و پیاده امدیم به محل اقامت .تصمیم گرفتیم قبل از خواب حمام کنیم .  اب زیاد گرم نبود . بنا بر این گربه شور کردیم و هر چی لباس داشتیم پوشیدیم و خوابیدیم .امروز اخرین روز و شب ما در ایرلند جنوبی است – فردا با اتوبوس عازم بلفاست هستیم . ضمن بازدید از پارکها و کتابخانه و گورستان و خانه اسکار وایلد  یک یادگاری خریدیم و همگی پول روی هم گذاشته هدیه شمعدان دست ساز و شفاف برای مادر بزرگ مارک خریدیم . در خیابانها پرسه میزدیم و در برابر دکه ای ایستاده هر کدام دو تا هات داگ خوردیم . پیاده به خانه جوانان امدیم کمی استراحت کردیم و اثاثیه یعنی کوله بار خو د را جمع کردیم . خانه مادر بزرگ مارک خیلی دور بود . فامیل او امد و ما را گوسفند وار سوار ماشین مثل وانتش کرد و رفتیم به مهمانی . ما وارد شدیم حدود 30 نفر انجا بودند و در حیاط نشسته مشغول ویسکی خوردن . ایرلندیها خیلی خانواده دوست و همیشه دور هم هستند در هر تعطیلاتی و ایامشان به خوردن و نوشیدن و رقص و اواز انهم ایرلندی. عکس فلکوریک ایرلندیما هم به جمع اضافه شده ، مورد محبت واقعی همگی بودیم . کمی از سیاست و وضع ایرلند و دین و بعد به حیاط رفته ( اطاق پذیرایی و نشیمن جای همه نبود . ) در حیاط اتش روشن کردند و همه بدور ان به اواز جخوانی و سلامتی جامها . برای من ویسکی سنگین بود اما چون سردم بود تن دادم تا خون در رگهایم گرم شود . کمی سر ها گرم شد که پیر و جوان شروع به رقص کردند . و سه نفر مینواختند. شبی بان بی ریایی و گرم محبت کمتر در زندگیم بود و ان شب یکی از بهترین ها که هرگز ان مهر و صفا و یگانگی را فراموش نخواهم کرد. مادر بزرگ مارک تعریف میکرد که مادر مارک وقتی در کارخانه ریسندگی برای کمک به خانواده کار میکرده ، ان کارخانه بسته میشود و مادر مارک با نامزدش و بوسیله کشتی که ته کشتی سکنی میگیرند و در همان کشتی شروع بکار میکنند بجای پرداخت پول غذا و کرایه و یک ماهی طول میکشد تا برسند به امریکا – ان زمان مادر بزرگ مارک 75 ساله بود و پا به پای جوانان ان رقص پر هیجان و استپ های هوش ربا را میرقصید . گامها را بما هم یاد دادند اما یاد گیری پا زدن (استپ) کار اسانی نبود ممارست لازم داشت شب دیر وقت ما را رساندند به مقرمان – از خستگی و نشئه بودن خوابیدیم و چه راحت . همه ما یک ساعت زنگ دار سفری داشتیم . صبح مال هرکی زنگ میزد کسی گوشش بدهکار نبود فوری تق میزدند تو سر زنگ ساعت و خاموش . بهر حال چنین گویم که خواب ماندیم تا مدیر امد و گفت باید از اطاقها خارج شوید چون باید تمیز کنیم برای مسافران بعدی – تازه فهمیدیم نه تنهاصبحانه بلکه اتوبوس را هم از دست دادیم. چون باید دو روز هم به بلفاست میرفتیم . از دکه ای ساندویچ خریده با ایریش کافی ( قهوه داغ مخلوط با ویسکی) خیلی سرد بود و بارانی. رفتیم ترمینال اتوبوس زیاد دور نبود و اتوبوس دو ساعت دیگر حرکت میکرد – همگی چسبیده بودیم به بخاری . بالاخره اتوبوس رسید – گرم و با حدود دو ساعت در راه بودن به بلفاست رسیدیم. و جایمان باز خانه جوانان بود و با همان وضعیت . اینجا کمی گرمتر بود . همگی پس از خوردن سوپی گرم و لذیذ و غلیظ رفتیم خوابیدیم تا روز بعد. صبح پس از صبحانه مارک به برسی نقشه و با کمک مدیر مسیر را مشخص کرد کجا برویم. روز اول را از شهرداری و بازار مکاره حضرت جورج وساعت  البرت گذراندیم – ناهار را سر پایی با ساندویچ گذران کردیم و موقع بازگشت به هاستل در یک پاپ باز ویسکی و آیریش کافی و مرغ سوخاری خوردیم . یادداشتها همه نوشته شد تا بخوابیم و روزی دیگر به سیر سیتی هال ساعت البرت جورج مارکتصبح بیدار شده پس از صبحانه که شامل نان گرم و کره و مربا ، چای انگلیسی و یا قهوه بود خوردیم ، با اتوبوس به دانشگاه رفتیم و کتابخانه همچنین سری به کلیسای قدیمی ...... زدیمناهاری حدود ساعت سه خوردیم و به هاستل امده تا سر فرصت حمام کرده بخوابیم تا بتوانیم ساعت 6 صبح اتوبوس گرفته به دوبلین و لنگر گاه کشتی برویم .بدون صبحانه عازم ایستگاه شدیم و حدود 2 ساعت در راه بودیم – جای خود را در کشتی پیدا کردیم همگی چون نعش افتادیم . دو کوپه داشتیم – ساعت 7 بعد از ظهر به خوابگاهمان در لندن رسیدیم. ادامه دارد
    .genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
    99
    • مهستی  آشنا , honeybunch
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • هدیه  خدایی , setare_iran_2005
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • بی تا خرّم , parimehraban
      .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
    • و 5 نفر دیگر
    کامنت بنویسید...
    سید رضا حسینی , seyed269
    سفرنامه ی زیبائی است قدم به قدم همه ی صحنه ها را به تصویر کشیده ای و دوست داشتنی شده است
    و خداحافظی با دو چیز یکی عکسهای کودکی که همان ریشه های از یاد رفته است و دیگری یادنوشته های ماندگار که در آستین خاطرات جا خوش کرده است...
    ادامه
    سه شنبه 1 مرداد ، 17:59
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    و آموزنده هستم، کمترین چیزی که ازش یاد میگیرم اینه که قدر این دوره ی زندگی یعنی جوونیمو بدونم ...
    ادامه
    سه شنبه 11 تیر ، 05:47
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta

    اینجا کلوب است

    اینجا میعادگاه آدمهائی است که به جای چشمهای معشوق به مونیتور زل میزنند


    و به جای دستهای گرمش، ماوس و کیبورد را لمس میکنند


    اینجا میعادگاه آدمهائیست که خوب میدانند که در دنیای واقعی "او" ئی نیست


    آدمهائی که با نبودنش کنار آمده اند و دل خوش کرده اند که اینجا پر است از آدمهائی که "او"یشان را گم کرده اند ....

    ************

    با این وجود ای کاش قلمم به خوبی قلم شما بود، شاید اگر مینوشتم، حتی از همین کلوب و نامردی هاش، حالم بهتر می شد ....
    بی صبرانه منتظر ادامه ی این سفرنامه ی هیجان انگیز و
    کوتاه شود
    سه شنبه 11 تیر ، 05:46
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مهر افرینم
    از خاموشی نیست
    از گرفتاریهای تو است
    بعضی ها مثلمن با کتیبه ای حال نمیایند بای مطلب بنویسند تا حالشان جا بیاید. این سفر نامه شگفت اور تر خواهد شد اگر ادامه دهم. در سفری که به امریکا دارم سه دوست امریکایی من همقدم خواهند شد در بعضی قسمتهای حساس - پس از 10 سال اها را هم خواهم دید
    کوتاه شود
    سه شنبه 11 تیر ، 05:40
    مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
    آری آری
    زندگی زیباست ...
    زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
    گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
    ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست ....

    چقدر این سفرنامه قشنگه، چه شوقی میده بهم خووندنش مامی جان اما
    احساس می کنم من گناهکارم ... چون حسابی خاموشم
    آخه زندگی خیلی وقته قشنگیهاشو دریغ کرده، یعنی از خاموشی منه ؟؟؟ ...
    کوتاه شود
    سه شنبه 11 تیر ، 05:32
    رضا منصوری , alyusha
    این خاطره ها هی ما رو به شوق میاره

    میدونید انگار که ادم سر جاش فیکس فقط زمین و از زیر پاش کشیدن انگار همه چیز دیروز اتفاق افتاده
    ادامه
    دوشنبه 3 تیر ، 10:16
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مرسی دوست دیرینه اقای کویری
    بسیار زیبا بود
    کاش لیاقت اینهمه وصف را داشته باشم
    ادامه
    پنجشنبه 23 خرداد ، 10:52
    مهستی  آشنا , honeybunch
    بیتایم خوشحالم چه خوش افتاد
    ادامه
    پنجشنبه 23 خرداد ، 10:51
    مهستی  آشنا , honeybunch
    باران پاییزیم
    سپاس
    ادامه
    پنجشنبه 23 خرداد ، 10:51
    م کویری , kalabas
    اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید
    تورا گوید تجلی کن که هستی را بیارایی
    گنه کن هر چه می خواهی و از محشر مکن پروا
    که با این چهره در دوزخ در فردوس بگشایی
    به روی ماه خنجر کش به ملک شاه لشکر کش
    کزین حسنت که می بینم به هر کاری توانایی
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 13:02
    م کویری , kalabas
    چنان شیرینی ارزان شد ز گفتارت که در عالم
    خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی
    اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم
    ز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلوایی
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 12:57
    بی تا خرّم , parimehraban
    بسیار زیبا و خواندی مثل ِ قسمت های قبل... مرسی مهستی جانم
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 12:44
    باران پاییزی , barangol
    مثل همیشه دقیق و زیبا نوشته شده .
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 11:39
    مهستی  آشنا , honeybunch
    رویایم
    هر گز چشمان زیبایت را باشک نبینم
    خاطراتی است
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 01:59
    مهستی  آشنا , honeybunch
    سارا گلم
    منم دلتنگ تو ام
    ادامه
    چهارشنبه 22 خرداد ، 01:58
    رویا نیکنام , dall90
    توبه اشک اجازه دادی توی چشم من بشینه
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 21:47
    سارا میرفخرایی , sara1334
    سلام عزیزم دلم تنگته
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:51
    مریم ادیب , gerye_nakon
    یه عالمه دلم براتون تنگ شده
    سراپا تعظیمم بابت محبتتون
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:40
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مریمی بخاطر تو تا این موقع بیدار موندم تا تمومش کنم
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:38
    مریم ادیب , gerye_nakon
    عالی مامی جان
    مممنون
    نمیدونین چه حس خوبی داره خوندن این سفرنامه
    یه جورایی همون "وصف العیش، نصف العیش"
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:36
    مهستی  آشنا , honeybunch
    مرسی مروی جان
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:35
    الف ا م , ebra40
    مسی جان
    ادامه
    سه شنبه 21 خرداد ، 13:32
    مهستی  آشنا , honeybunch
    یاد اون روزها بخیر
    یاد اون روزهای خوب
    یکی نیست بگه رفتی بودی درس بخونی یا بگردی
    عقیده مادرم بر این بود که سفر پخته میکند - سفر انچه را که در هیچ دانشگاه و کتابی نمیبای پیدا میکنی