مهستی آشنا - 04:59 1391/12/25
59
اییییییییییییییییییییییییییییییییییی شرقی عیدت مبارک تنت سالم و دلت خوش
اییییییییییییییییییییییییییی لیلای گلم عیدت مبارک - دلت بیغم - لبت به لبخند گشاده باد
اما دردم درد تو نیز هست، بخوان:برای هوشیاری دوستانم مینویسم
دوستی بمن پیام داد که خانمی بنام شراره با ای دی minaee که اگر مهستی را حذف نکنی من عکس خانمت را بهمه پخش میکنم. این دوست من مردی وارسته ، کم حرف ، خوش نویس و شاعر است .
دوست دیگری داشتم که وقتی این شراره شلوغش کرده بود و با ابزاری چون سکس چت و کامنتهای انچنانی کلوب را به فساد کشانده بود. پس از زمانی که خود شراره در هم کشیده و رفته بود بمن گفت :من شراره را یافتم . متعجب پرسیدم چطوری ؟ گفت عکسش را به گوگول دادم و گوگول برایم پیدا کرد . هم زمان با تحقیقاتش ،پشراره که اتفاقا روی خط بوده با ایشان بگفتگو میاید (این تصادف میتواند یک در هزار باشد یعنی 0001% ) من شک کردم !! بهمه چیز این اواخر شک میکنم . با گوگول مطرح کردم ،که میشود عکس داد و گوگول مشخصات و عکسهای دیگری ارائه دهد.
میدانید که چون سوال عمومیت دارد انرا بجایی ارجاع میکنند که قبلا نظیر چنین سوالاتی شده و همگی گفتند این امکان پذیر نیست . مثلا شما عکسی به گوگول میدهید ، گوگول فقط نظیر ان عکس را ارائه میدهد و هیچگونه تشریحی از صاحب عکس ارائه نمیکند.
اگر شما با چنین افرادی که تهدیتان میکنند روبرو شدید به سایت پلیس سایبری ایران مراجعه کنید .انها دنبال چنین دست اویز هایی هستند جرمش زندان تا ده سال.
ان دوست من پرسیده که شما عکس زن مرا از کجا دارید ؟ جواب داده که هم پیج مهستی و هم یاهو مسنجر مهستی را حک کرده ام و دارم. پرسیدممگر تو عکس زن و بچه هایت را برای من فرستاده ای تازه متوجه شد چه کلاهی بر سرش رفته.
شاید او را از سکس چتی که با او کرده بود و او قسمتی از انرا برای من فرستاد و من به دیگری فرستادم که سیو کرده ترسانده ؟
و شراره عزیزم چند بار برایت نوشتم بجای این کارها خودت را دریاب . تو بیماری انقدر سیمای معصومیت بخودت نگیر دستت برای همه رو شده . من میدانم تو چه کسی هستی . شانسی که اوردی ایام مقدس نوروزمان در پیش است و دلها را هم باید از کثافات و تفرقه ها و حسد ها بتکانیم و الا از تو به پلیس سایبری ایران شکایت میکردم . تو اگر حک کرده باشی یاهوی مرا باید خجالت میکشیدی که انهمه ایمیلهای پر محتوا از علم ، دانش ، اخرین اخبار ، متنوع ترین دست اورد ها ، اشعار دلنشین ، مناظر زیبا و بیهمتا ، قطعات جان نشین ادبی ، ظنز ها ی زیبا بعلاوه مهری که از هر کس و هر جا نثارم شده تو کسی هستی که حتما نامت در لیست مسنجر من بوده که توانسته ای وارد شوی پس شراره نیستی و میدانم کیستی . چون من تا کسی را نشناسم اد نمیکنم .
دوستان به مورد دیگری هم از این شرارت ها بر خورده ام . شاید شما هم بر خورده باشید و ان استفاده از پیامهای اس ام اس است. برای دوستتان اس ام اس با نام شما درست میکنند هر چه دلشان میخواهد میگویند . یکی از دوستان مرا باین طریق عصبی کرده اند و من نمیتوانم باو ثابت کنم . البته ایشان میتوانند از مخابرات بخواهند کلیه اس ام اس های ارسالی مرا.من بایشان این مجوز را خواهم داد . یا باز چیزی برایش فرستاده اند که از حال عادی خارجش کرده اند.
عزیزان میدانید من هیچ چیز را بد نمیدانم – راست گویم – درست کردارم – دنیا دیده ام – نقد جوانی برای سپیدی مویم پرداخته ام . من ار نقد کردن بدم نمیاید هر چند تلخ باشد اما بشدت از ریا کاری و این کارهای زشت تنفر دارم .
ار هیچ تهدیدی نترسید. هر کاری کردید به خودتان مربوط میشود . کسی را اد کردید، حذف کردید، نامه عاشقانه نوشتید ، سکس چت کردید در یاهو مسنجر و یا اینجا . اگر کسی تهدیتان کرد بگویید برو هر غلطی دلت میخواهد بکن . انچه تو کرده ای لابد فکر خوب و بدش را هم کرده ای پس ابایی نداشته باشید یا برای لذت بوده یا هوس بوده یا حظ بصر . من نامش را خیانت یا بی ابرویی نمیگذارم چه زن چه مرد چون در خلقت جنسیت برای من بی معنی است . میگوید کتیبه میکنم ، بگذار بکند . میگوید به لیست دوستانت میفرستم بگذار بفرستد . دوستان ما هر کدام جداگانه بنحوی با خلقیات ما اشنا هستند . و میدانید چه کسانی بیشتر مورد تهدید قرار میگیرند ؟ انها که محبوبیت دارند ، سنی از انها گذشته ، خوب مینویسند ، کلوبی فعال دارند و سرشان به تنشان میارزد .
این کلوب در جامعه ایرانیها چون کشتی است که همه ما در ان هستیم چرا ایاممان را با خوشی و خندیدن و تفریح به هر صورتی در اینجا سپری نکنیم و کاری کنیم که باعث رنجش شود. اگر چکش بدست گیریم و بر کف این بکوبیم اب انرا میگیرد و همه غرق میشویم . از تلفنهایتان غافل نباشید . نپذیرید انچه برایتان میفرستند تفرقه افکنها و یاوه گویان تنهاشراره و ان یکی نیستند بسیارند بسیار و تعدادشان دارد بیشتر میشود . فقط در جواب هر تهدیدی بگویید دلم خواست کردم تو هم هر غلطی دلت خواست بکن. هراسیدن شما میدان این گونه افراد که مغزشان اندازه گردو عقده حقارتشان باندازه کوه و بیماران روانی هستند که خودشان از بیماریشان غافل اما از عصبانی کردن و رنج دیگران لذت میبرند .
باید درز بگیرم کم کم اما سه مهستی اشنا که یکی از انها وقاحت را بجایی رسانده که ای دی را عین ای دی من با حرفی اضافه بوجود اورده اند. بدینقرار
http://www.cloob.com/name/honeybunchkr2
http://www.cloob.com/name/mahastiashena68
http://www.cloob.com/name/mahastiashena
هیچکدام من نیستم .من نه پشت سر کسی حرف میزنم – نه از کسی بدگویی میکنم – همیشه نیت خیر دارم هر کس گفت این گفته مهستی بگویید روبرو کنیم . از من عصبانی هستید بخودم بگویید من گفتارم صادقانه است از هیچکس نمیترسم . یا دلیل دارم در مقابل گفته هایم یا اگر اشتباه کرده ام عذر خواهی میکنم . ذات من بدست اوردن دلها نه شکاف بر افکار
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
لیلا ب - 00:53 1391/12/4
58
نقل قول از : مهستی آشنا
تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونم
وای ممنوووووووووووون دنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 10:26 1391/11/30
57
تقدیم به شرقی که در غرب طلوع کرد
تقدیم به لیلای سیه چشمونمکلحسین دیشب خوابتو دیدم
تن خسته و دل مرده و جان در تب و تاب است
دیریست لبم ،تشنه ی یک جام شراب است
از بندرعباس به تهران میامدم با همان فیات اسپورت دو درب زمان جوانی ، در کمر کش بین راه خانه تو بودم .یاران شدیدی میبارید . پیچیدم به درب ماشین رو خانه شما،زنگ زدم از درون سر و صدا بود اما در را باز نکردید. دنده عقب گرفتم که برگردم میخواستم سر ماشین رابین دو تریلی کنمو از بینشان بگذرم پریدی جلو و حکم توقف. بگوشه ای کشیدم – گفتی:
بدرون بوده ای و نشنیده ای اما الهامی ترا بدرب کشاند. بیا چایی بخور . با ماشین به دربی که باز شده بود خزیدم بدرون ، صحبتی بود و چایی . پرسیدی به کجا گفتم تهران – چمدانم پشت ماشین . گفتی شب را بیتوته کن اینجا من فردا ترا میبرم. نشستیم همه به صحبت و تو خیلی کم حرف در خود فرو رفته و حمید حراف ، جوک میگفت گویا حسین بود که جوون شده بود، اما کلحسین در جیب تفکر و خاموش ، تا ناگهان پری به یکباره گفت : مهستی تو از ایران رفتی ،جمع ما ان گیرایی سابق را نداشت ، ما هم به کرمانشان !! شدیم تا به حسین نزدیک باشیم و از بمبارانهای تهران دور اما مهستی یک چیز مدتها است که رنجم میده ، میپرسم از تو و دلم میخواد عین حقیقتو بگی ، چون هر بار از حسین پرسیدم میگفت پری من، ان زمان را فراموش کن ، غمم میگیره "هر چی که گذشته دیگه بر نمیگرده " اما گاهی گریزی میزد و میگفت و حالتش مثل الان ، فکور و در خود فرو رفته . حال تو بگو ، اخرین مهمانی برای تولد تو بود . میز را شکلاتها با جعبه قلبی شکل ، بطریهای
شراب قرمزفرانسوی و گلهای رز قرمز پر کرده بود . اما حسینشراب ایتالیایی با شیشه خمره ای شکل که دورش حصیری بود از قبل برایت تدارک دیده بود، بمن گفت از فروشگاه جردن پنیر چدار بخرم حمید و حامد با گل رز رویت را بوسیدند . چه شاد بودیم مهستی ، چه یکرنگی بود عزیز ، چکاچاک پیاله ها بسلامتی تو و تولدت و ولنتاین بگوش میرسید . همه ترانه خوان و تو مست و حسین سه تار نواز و علیزاده بخواندن حافظ چنین :
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یــار آشــنــا، نــفــس آشــنـا شنید
یارب کـجاست محرم رازی کـه یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
سـاقـی بـیـا کـه عـشـق نـدا مـی کـنـد بـلـنـد کـان کـس که گـفت قـصه ما، هم ز ما شنید
مـحـروم اگـر شـدم ز سـر کـوی او چه شد از گــلــشــن زمــانـه، کــه بــوی وفــا شنید
ایــنــش ســزا نــبــود دل حــق گــذار مــن کــز غــمـگـسـار خـود سـخـن نـاسـزا شنید
سِـرّ خـدا کـه عـارف سـالک به کس نگفت در حــیـرتم کـه بـاده فـروش از کـجـا شنید
حافـظ وظـیـفـه تـو دعـا گـفـتن است و بس در بــنــد آن مــبــاش کــه نــشـنـیـد یـا شنید
همه در عالم خود بودیم و منتظر شامی که مهندس ترتیب شام را با میترا از دوروز قبل سفارش داده بود چون تو غذا که بلد نبودی بپزی حتی بلد نبودی سفارش بدهی ، یهو حسین گفت ، من با مهستی میریم تو کوچه باغهای الهیه ، هم هوا بخوریم هم اواز بخونیم اگر تا نیم ساعت دیگه نیامدیم و یا تلفن نکردیم سندی چیزی بیارید خیابان وزرا نجاتمان دهید شاید سری هم به دوستان کوچه سروستان الهیه بزنیم اگر بودند عرقی هم بخوریم . تو داد زدی کلحسین شام میارن من دارم از گرسنگی میمیرم وحسین گفت اون رفقامون امشب بزم دارند شام هم شکمو اونجا چیزی بخوراگر هم نبودند بر میگردیم اینجا ، تا میترا هم با اون غذاهای فرنگیش که سفارش میده سه ساعت طول میکشه حاضرشه ، یکیش هم که حتما فوندو میذاره تا اون ژشت هاشو پیاده کنه ما رسیدیم. پری اونوقت گفت حالا سوالم اینه (بند دلم پاره شد ، فکر کردم رنگم ازسر ضمیرم خبر داده ) و ادامه داد:، اونا کی بودند و واقعا تو کوچه اونموقع شب اواز میخوندید. لبخندی که اشک چشمم را میپوشاند زدم و گفتم ، اره بخدا ، راه میریم ، هوای سرد کوچه رو میبلعیم ، حرف میزنیم تا کلحسین میشینه رو پله یه خونه که چراغش روشنه از جیبش 5 سیریشو در میاره چند قورتی سر میکشه و سه تار میزنه ، مسته حالیش که نیست ، میگم مردمو زا برا میکنی ، میگه اگه بیدار باشی کسی برات ساز بزنه و بخونه تو زا برا میشی ، خوب من نمیشم ،اینا اگه مریض داشته باشن چی ، میگه اگه مریض داشته باشن موسیقیشوناینقدر بلند نیست . اره پری جون ، تو اون کوچه صفا هست ، صفا شون یه جوریه بوی گس میده گس شراب تلخ ، تو جمع ما همه سالها است همدیگرو میشناسیم – هر از گاهی که هوای همو میکنیم به بهانه ای جمع مبشیم و عرق و ورق و شراب و تخته نرد – سازی و اوازی و ترقصی اما اونجا عشقه و شراب و پنیر و موسیقی . پری ما با وفاییم نسبت بهم ،اونها با صفایند. کلحسین انشب فکر کنم هوس صفا کرده بود. در هم بود ،یه حالی بود که رویم نشد بگم من مهماندارم و تولدم است و باید کمک کنم ، منکه چند روز بعدش میرفتم چرا بساز ناسازش نرقصم با او رفتم . قدم زنان رفتیم ، نفسهای عمیق ، بدر خانه شان رسیدیم ، چراغشان روشن بود و موسیقی ملایمی بگوش میرسید . روی پله دوم نشست ، سه تار را کوکی کرد و خواند گفت مهستی همراهیم کن.
از خونتون بیاین بیرون ای آدمای خوشبخت
منو تماشا بکنید به من میگن سیه بخت
آرزوها جوون جوون تو دشت سینه مردن
چرا منو ای خدا جون با خودشون نبردن؟
یه روز دوتا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم
عاشق شدم اسم اونو رو قلب خود نوشتم
عاشق شدم نمی دونستم عاشقی جنونه
آدم میشه دربدر و دیوونه زمونه
با شتاب و هراسان چند نفر از پله ها بزیر میامدند . در باز شد شاه بیگم خانم کلحسین و به بغل گرفت و بوسه های بی ریایش با حلقه اشک صورتش را اماج کرده بود. رضای با صفا در اغوشم گرفت گفت دختر عشق ولنتاینت مبارک و تولدت و خواند
وه چه خوب امدی صفا کردیچه عجب شد که یاد ما کردی؟
بیوفایی مگر چه عیبی داشتکه پشیمان شدی وفا کردی؟
رضا ان سال ، لاغر تر ، مویش سفید تر اما همان صفا . با انها از پله ها بالا رفتیم ، از گرسنگی نا نداشتم و کلحسین خوب میدانست ، شابیگم گفت مهستی داریزه میزنی گفتم زه رو تو زندگی زدم . کلحسین سرم را بسینه فشرد و گفت ، نه ، مهستی در هیچ مقطعی زه نمیزند ، تو هم چو من ایستاده میمیری. و بانها گفت، خیلی گرسنه است . انها باقالی پلو با ماهیچه داشتند ، من چنان ذوق کردم و گفتم اخ جون که حسین گفت نه مهستی ، مشروب و پلو ، شکمو خانم جون، با هم جور نیستند . خواهش کرد کمی ماهیچه با سس تند برایم بیاورند. بانها گفت میخواهم امشب مستش کنم ، عاشق یک دستش کنم تا بداند که نمیشود هم در روز ولنتاین بدنیا بیاید و عاشق نباشد.
باید لولی وش ببرمش به خانه خودشان. شاید ده دقیقه خوردنم طول نکشید تا بلند شدم که به جمعشان روم همه همصدا تولدت مبارک را خواندند . همه صورتم را بوسیدند ، پری جان این بود و قطعه شعری که خودش سروده بود همان که موقع بریدن کیک سر میز برای همه خواند همین .
کلحسین به پری نگفتم ، تو زانو زدی هر دو دستم را گرفتی و بوسیدی اشکهایت چون در بر پشت دستم میچکید.کاغذی در دستانم نهادی و بستی . کنیاکی که در بغل پنهان کرده بودی در اورده مقداری در جامی ریخته بدستم دادی و بعد به رعنا و شابیگم و رضا و جامی برای خودت . رضا بخنده بود اللهم صل الله که قهقهه بلند شد . دومی را ریختی و گفتی بنوش به لب تشنه کلحسین و ان کاغذ را اهسته باز کن. باز کردم شانل شماره 5 به کوچکترین اندازه عطر و گفتی متن کاغذ را بلند و شیوا بخوان دکلمه کردنت را دوست دارم :
نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد.
تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی
تولد فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد احساس
تولد دوست داشتن
تولد خوشبختی
تولد امید
تولد شادابی
تولد آرامش
تولد بهار
تولد یک فرشته
تولد یک نور
تولد یک زیبایی
تولد زلالی دریا
تولد عشق
تولد یک انسان به تمام معنا واقعی
تولد تمام روزهای قشنگ زندگی
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده
عزیزم تولدت مبارک
آوخ کلحسین ، از خواب پریدم ، هراسان ، سرم پایین و مشغول ، کامپیوترم را روشن کردم که ایمیلم را چک کنم ناگهان کورش ما مثل صاعقه بر مسنجرم فرود امد
امده بود به تهران ، حالی و احوالی . گفت میدانم از دیدنم در شوک هستی- درحالت خوبی هستی مهستی خوبم ؟تا شوکی دیگر بر تو وارد کنم. گفتم کوروش مهربون تو باش من عمر دوباره مییابم . وبکم را زد دیدمش – لاغر تر شده بود .با تلفن یاهو صحبت کرد ، صدایش انرژی مضاعف بمن میدهد .میخواست بمن نشان دهد به پاریس رفته بود ه و با اینکه نیازی نداشت از پرلاشز کارت پستالی بیاد توو جا سویچی برج ایفل برای من خریده بود.
همیشه میگه میام میبینمت اما پایش یک جورایینمیکشد . باو گفتم کورش جانم پر غم بودمکه شعفی صدایت بمن داد. گفتم خوابم تعبیر شد ، پرسید چه خوابی ، گفتم دیشب خواب کلحسین را دیدم . گفت امروز در شرایتون جلسه دارم اگر تنفس دادند یا وقت ناهار میام میبینمت اگر فرصتم کم باشد همه بیایید پایین تا در لابی شما را ببینم قبل ازامدن زنگ میزنم . ساعت دو امد انقدر وقتش کم بود که در لابی نشستیم – دخترم میگفت عمو چه پیر شدی ، اما خوشگل تر شدی – تمام زمانش را او گرفت ، گفت دختر بزار خوابم را برایش بگویم ، گفت تلفنی بگو.
کلحسین ، مهربون ،
تـــنها تویی تـــنها تـویی،در خــلوت تــنهاییم تـــنها تو می خـواهی مـرا، با ایـن همه رسواییم
و تنها تویی که میتونم انچه در دلم میگذرد برایت بگویم ای سنگ صبورم بدون اینکه نگران باشم .حد اقل اینکه حرف دلم را بیرون میریزم و سبک میشوم مثل انچه بر من گذشت.
دوستی شدید ازرده ام کرده بود ، دوست دیگری که چون دخترم دوستش میداشتم و او به همه اذعان کرده بود مهستی را چون مادرم چون همه کسم دوست دارم ، پیامهای کسی را باور کرد که هدفش فرو نشاندن کینه خودش بود.
من از انکس که پیام داده بود گله ندارم، او اخرین جهدش را کرد و اخرین تیر ترکشش را رها کرد و موفق شد. یعضی ها در عین مردی خیلی نامردند گله ام از ان دختر است که چرا حرف اورا باور کرد .
ایا ایمانش بمن اینقدر سست بود ؟ که یاوه های گفته شده دیگری را باور کند. شاید ان شخص این نسبت ها را بمن میداد ایا باید باور میکردی . پس او نه باورم داشت نه ایمانی بمن و دوستیم . اگر مریدی، مرادت در قلب تو است و هیچکس نباید قدرت داشته باشد بر باورت خللی وارد کند . من نه چیزی دارم که ببخشم و نه حرفی که ببخشایم. اما کلیشه ای دارم:
زبیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم
مزن لاف مروت را که من مردی نمیبینم
منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا
درون موج دریاها عقب گردی نمیبینم
کلحسین جانم با امدن کورش با صحبتی در باره تو همه توهمات از ذهنم همه غم ها از دلم رفت، باز "شدم ان عاشق دلخسته که بودم "، و برای تولدم با انها که دوستشان دارم و دوستم دارند کل کل مستانه کردم.
کلحسین قلبمو دوست دارم ، مثل ایینه شفاف میمونه کدورت را راهی بر ان نیست اگر گرد غمی بنشیند بر ان با یه فوت تمیز میشه .دیدار کورش پس از دوسال همین فوت بود. دیدی خوابم چه خوب تعبیر شد عزیز
بابکم، پسرم تاج سرم گل بسرم این ابیات را هدیه کرد برای تولدم
همه شمعیم و تو پروانه هستی
ستون خانه و کاشانه هستی
من و شروین و مریم بچه هاتیم
بذار بهتر بگم : ما خاک پاتیم
برای جشن میلادت ، عزیزم
می خواستم کادویی از زر بگیرم
ولی دیدم تو از جنس بلوری
صفای گلشن و عطر حضوری
برایت می فرستم بوسه ای ناب
گرفتم توی دل ، مهر تو را قاب
تو خورشیدی ، تو مثل کهکشانی
بزرگتر از زمین و آسمانی
ننه ! رویای من ، با ما بمان باز
که فصل دیگری شد با تو آغاز
ای فدای همه شما که قاصرم از سپاسی بر مهرتان
کلحسین گفته هایم بسیار اما خسته ات کردم
بازهم مینالم وای از دل ، فریاد ازدلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
نینا ت - 09:41 1391/10/19
56
ممنون از همه... شاد باشید و بر قرار......................منظور همون مهستی بود شروین عزیز.. چرا من گفتم حمیرا؟ نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 22:56 1391/10/18
55
نقل قول از : بابک امیدوار
نقل قول از : مهستی آشنا
مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری
بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
مهربون پسرم بابک امیدوار
تحت تاثیر کلحسین نویسی من قرار گرفت و نوشت
بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی چنین نوشت
در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین
یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین
گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین
خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین
تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین
رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین
مشهد -13 دیماه
سپاس و اشکم را براهش چنین روان کردم
گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری
مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری
مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری
مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری
گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری
بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
این نوشتار بشورش برد و با خواندن کلحسینی دیگر غوغا کرد و نیمایی وار نوشت
سلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم. میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم
و شعرش چنین
1391/10/17
116
دل نوشته ای برای ننه مهستی ...
باز هم آن شب
شانه های لخت صحرا را
با حریر نازکش _ مهتاب _
چون شنل
پوشانده بود .
یک کمی آن سوی تر
در درون برکه ای خاموش
ماهی ها
گیسوان ماه را شانه می کردند .
گاه گاهی هم
در سکوت کامل صحرا و دشت
ناله ی جغدی غریب
خواب را از چشم هایم می ربود .
در همین احوال
در دور دست
ناگهان ، یک شبح دیدم
یک شبح در قامت یک مرد
- حتی از دور -
دیده می شد در وجودش درد
نزدیکتر شد...
قامتش خم بود
کوله باری روی دوشش بود
کوله باری از غم غربت
زخم های کهنه ی محنت
یادگاران شب هجرت
با خودم گفتم :
کیست این ناآشنا ؟
از کجا می آید و تنها چرا ؟
مثل من ، او هم
از دیاری دور می آید
با غمش مانوس ، مهجور می آید؟
مرد تنها
در کنارم
کوله بارش در کنارش
روی زانویش نشست
من سلام و او درودی
گفتگومان سر گرفت......
حرف دل بسیار داشت
از غم عالم
درد و ماتم
قسمت و تقدیر ، از سرنوشت
اینکه فرصت نیست
آن را از سر ، نوشت
چشم صحرا بر لبان مرد بود
- حتی نسیم -
در کنار مرد
ساکن مانده بود
ساعتی بگذشت...
کوله بارش از زمین برداشت
تا دوباره راه خود در پیش گیرد
قبل بدرود
- دست او توی دستم بود - پرسیدم :
مقصدت ، آخر کجاست ؟
چشم هایش را به بالا دوخت
اشک هایش چون بلوری
روی گونه می غلطید
و روی شانه ها می ریخت
شانه هایش ، وای ! می لرزید
با صدایی مرتعش ،
داد پاسخ این چنین :
می روم تا هر کجای این زمین
می روم تا لحظه های آخرین
من نمی دانم چه وقت یا در کجا
در حقیقت یا که در افسانه ها
می روم تا عاقبت :
دست اندازم در گردن آن آشنا
***
کلحسین
گفت بدرودی و از من دور شد
خوش به حالش
- این مهستی -
با جوانمردی چو او ، محشور شد
مشهد - 17 دیماه 91
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
بابک امیدوار - 22:29 1391/10/17
54
نقل قول از : مهستی آشنا
مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری
بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اسلامی دوباره به رنگ شقایق و بوی یاس...
قدیمیا درست گفتن : سخن کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
ننه جون شاید باورت نشه اما وقتی نوشته هاتو در مورد کلحسین می خونم تموم سلول های بدنم می سوزه . آتیش می گیرم . امروز یه بار دیگه سری به نوشته هات زدم و چند کلمه ای نوشتم . من زیاد با شعر نو مانوس نیستم ( جوری حرف زدم که انگار شعر سنتی رو خوب می فهمم ) ولی به هر حال توی مایه های شعر نیمایی نوشتم . میذارمش توی توی تاپیک شعر نو نیمایی . کم ما و کرم شما
اجاز می خوام منم به نینا خانوم تبریک بگم .
دنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مریم ادیب - 16:08 1391/10/17
53
دوست گرامی ، نینای عزیز
تبریک منو پذیرا باش
امیدوارم به عشق هم جوون بمونین نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
نینا ت - 13:47 1391/10/17
52
سلام به همه ی دوستان غزلخوانحسابی دلتنگتان بودم....غیبت را بر من ببخشید كه شروع زندگی مشترك نیاز به زحمت زیاد دارد.. خاصه در این زمانامیدوارم كه حال همه خوب و همه چیز بر وفق مراد باشد...............................در مدت نبودنم محروم بودم از خواندن نوشته های زیبای شما... دوست عزیز حمیرا نوشته هات بسیار بسیار زیبا و دلچسب بود.....قلمت جاری .....برای همه ی شما روزهای آبی آرزومندم..
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 18:58 1391/10/16
51
بابک امیدوار
مهربان دوستم بر کتیبه ام کلحسینی چنین نوشت
در دل شب ، یک نفر در جستجوی کلحسین
می کشاند جاده را با خود به سوی کلحسین
یک بغل نسرین و سوسن ، صد هزاران ارغوان
آشنا داند : ندارد رنگ و بوی کلحسین
گر چه بازار محبت همچنان پر مشتری ست
جمله ی آنان کجا و تار موی کلحسین
خاطرش هرگز نباشد خوانده باشد رکعتی
جز به سوی قبله و جز با وضوی کلحسین
تا به کی پنهان کند در سینه اش راز مگو
مانده است در حسرت یک گفتگوی کلحسین
رفت و گم شد در غبار ، دیگر نمی آید ولی
آرزو دارد نشیند روبروی کلحسین
مشهد -13 دیماه
سپاس و اشکم را براهش چنین رو.ن کردم
گویی ای رهگذر از حال دلم با خبری
که به هر ناله ات از سینه بر آید شرری
مگر این آتش من از سر دیوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذری
مگر آگاه شدی از غم تنهایی من
که به غمخواریم اندر دل شب نوحه گری
مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست
که چنین ناله جانسوز ندارد بشری
گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری
بابک یادته!
برات نوشتم دلم در هوایم نیست روزی پاسخی باین شعرت خواهم داد
امروز است ان روز
با سری گرم تب ، دلی در گیر جفا و خسته بدنبال وفایم
بهت نگفتم ریزش اشک بعقب میراند مرا و فاصله میانداخت .
بابکم داستان کلحسین را به انکس هم که راست گفتم بی باوری را در چشمش خواندم. نه هیچکس را یارای درک این غم پنهان نیست . اما خوبه ، کلحسینی هست که وقتی بغضی خفه کننده راه نفسم را میبندد با او اختلاط کنم. کلحسین همه ارزوهایم است .
اسیر گریه بی احتیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
درون اتش از انم که اتشین گل من
مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست
سپاسم را بر تاثیرت بپذیر خوش درخشید بر اسمان ابری دلم.
باشد تا با شعر تو و کامنت ها همراه با می و نی کلحسینی نویسم
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 23:44 1391/10/2
50
نقل قول از : بابک امیدوار
نقل قول از : مهستی آشنا
کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد
فوق العاده بود خانم مهستی . هم به قلمتون تبریک میگم هم به قلب بزرگتون .
و تنها چیزی که میتونم بگم اینه :
از صدای سخن عشق ندیم خوشتر یادگاری که بر این گنبد دوار بماند
بابک جان امیدوارم
اش و با جاش منتقل کردم به جایی که شرق که رفته لمیده در غرب برایم اختصاص داده بود
مرسی سیما از یاد اوریت
بابا پیرم لغاتمو ببینید احمد شاهیه - فکر کردم بیخانمانم
فراموش کرده بودم شرق خانه دارم کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 23:04 1391/10/2
49
کلحسین یه یلدای دیگه هم بدون تو به بسر امد
کلحسین جانم
هنوز هم جانمی ، رفته بودم برای فرار از رنجت ، فرار از ان همه خاطرات شیرین که روزگارم را تلخ کرده بود ، فرار از دلمرگیها و فرار از بیقراریهای شبانه که متکایم را بر میداشتم و به مبل توی هال پناه میبردم تا تکیه گاه هق هق شبانه ام گردد . اشکها امانم را بریده بودند ،بغض هایم گره خورده در گلو و خفه ام میکرد . بر این فکر بودم اگر بر باد هوا هم دل بندم شاید کاستی در خواهش دل و تمنای تو شود . کلحسینم غافل بودم که:
دل به سودای تو بستیم خدا میداند
وز مه و مهر گسستیم خدا میداند
ستم عشق تو هرچند کشیدیم به جان
زآرزویت ننشستیم خدا میداند
با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست
بر همانیم که بستیم خدا میداند
به امیدی که گشاید به وصال تو دری
دَر ِ دل بر همه بستیم خدا میداند
دیده پرخون و دل آتشکده و جان برکف
روز و شب جز تو نجستیم خــدا میـدانـد
دوش با شمس خیال تو به دلجوئی گفت:
آرزومند تو هستیم خدا می داند
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوخ ، دوستم نامو بر حسب تصادف در کتیبه هایش فریاد میکرد از غوغای دل ، منهم دلشکسته بودم و بیرون از ذات خویش!! چند کامنتی برایش نوشتم ، دردم را درمان نکرد. با دو تا از دوستان اراجیف زنانه گفتیم ، نمیدانم متوجه خنده های دروغینم شدند یا نه .دیدم نمیشود قرارم نیست ، ارامم نیست . پیاله ام را از انچه از خدا بیخبرانش حرام میخوانند و من مایه حیاتش میدانم پر کردم ، طبق معمول با کراکر و پنیر – اینجا از باگتهای گرم خبری نیست و موسیقی .
چه جایت خالی است کلحسین ، به سر حد مرگ خالی از تو هستم ، به عشقت چون هوا محتاجم ، به عشق پاکت ، به ان عشقی که چه در جمع و چه نیمه شبها درکنج پارکی ،تو سر بر شانه ام ، اواز سر میدادی و میخواندی و من بینوایانه نوایی از دل سازم بیرون . ویا مجبورم میکردی بخوانم و تو استادانه بر سیمهای سه تار ضربه میزدی .
در جیب بغلت همیشه مایع سوزنده جان و ارامش روان موجود بود.
یادته؟ در کوچه باغهای الهیه دستم را بر بازوانت انداخته ، مستانه هر دو میخواندیم
به زمانی که محبت شده همچون افسانه
گاهی پنجره ای از شب زنده داری باز میشد و چند نفری سرشان را بیرون میکردند ببینند این دو دیوانه کی هستند که فارغ از دنیای ممنوعیتها برای خود بزم شبانه راه انداخته و نوای عشق میخوانند
بفرمایی میزدند ، صمیمانه میگفتند بزم صمیمانه است بفرمایید.
کلحسین یادته ؟ یه شب با اسرار تو وارد خانه
بفرما گویی شدیم . چه بزمی داشتند ، چه حالی داشتند، (یادته خونه شون بوی عطر ، بوی گل رازقی میدادو چه مجلل خانه ای برای درویش مسلک صاحبی ) حالمان را جویا نشدند چون دیدند خیلی خوش بحالیم ، فقط خودشونو معرفی کردند با اسم کوچک رضا – ثریا – رعنا - حمید – امید – مهناز – مریم – و حسین و شاه بیگم خانم که لبخندی بر لب همه نشست و تو گفتی
کلحسین و مهستی دو بیگانه دو بیکس ، ما هم خود بزمی داشتیم در پل رومی همسایگی شما ، بزم خودمان را به بهانه اب شنگولی کسری دارد ترک کردیم ، انها سرشان به نوشا نوششان گرم بود ، متوجه غیبت ما نشدند . و اکنون در حضور شما . پیکی بسلامتی میزبان، فقط پرسیدند گرسنه نیستید و تو گفتی سیراب عشقیم همین ما را بس . نگاهی پر تمنا بر تو کردم ، در انظار گفتی همیشه نیازمند عشق توام مهستی. پروانه شمع وجودت .انها بزمشان را شروع کردند شاه بیگم میخواند و چه زیبا
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را از آن مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
عجب صدایی داشت ، نمیدانم دستم در دستت بود ، سرم پایین و نوای بیگم چون اب بر تشنه ای ، اشکم بر انگشتت چکید. وای بر من که یارایم نبود سر بلند کنم ، چون گنه کرده ای سر بپایین.دستتزیر چانه ام ، سرم را بلند کردی ، چشمانم را بوسیدی ، تلولوی اشک را همه در چشم تو دیدند. شاه بیگم تار را بدستت داد و گفت کوک کن رو همایون . صدایش چون چرخشی اسمانی بگوشم میرسید
زدیده اشک پنهان مرا دیدم که می بینی
زخنده چشم گریان مرادیدم که می بینی
تورفتی دیده برخون داشتی ای جان شیرینم
برفتن ازبدن جان مرادیدم که می بینی
چراغها را همه خاموش کردند فقط کور سویی از شمعی دور که دود سیگار های پی در پی را در خود امیزد . اواز شاه بیگم تمام شد سکوت را هیچ یارای شکستنش نبود گوییا همه منتظر بودند تا ابد بخواند. که صاحبخانه چراغی را روشن کرد و گفت صدای نفس هم نمیشنوم زنده اید. بیگم جان شب یلدا است
با شادی مهمانمان کن و جو را عوض کن تا تفالی بر حافظ زنیم.
شاه بیگم ( نام بسیار برازنده این عزیز بود ) با ضرب
نرمک نرمک از لب چشمه می آید، رعنا
خندان خندان ناز و کرشمه می آید، رعنا
مه رو، رعنا
سیه مو، رعنا
مایه نازی، عمر درازی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا
اندک اندک در سر کویت افتادم، رعنا
لنگان لنگان راه وصالت پیمودم، رعنا
دلبر، رعنا
ستمگر، رعنا
بانگ امیدی، صبح سپیدی، گل مایی، رعنا
چه بلایی، رعنا
و ان دختر رعنا نام چون تخیل میرقصید. بساعت نگاه کردم گفتم حسین جان ساعت 2 نیمه شب است بزم انها پایان گرفته و ما باید انجا باشیم. و من با عذر خواهی بر خاستم ، بمن گفتی بپاس اینهمه مهری که نثارمان کردند شعری تقدیمشان کنم . من با ریز سه تار میزدم و تو این شعر را دکلمه کردی
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
بر خاستیم همه سپاسگزار بودیم چه ما که بیگانه وار بر انها فرود امدیم و چه انها که اغوش گرم و مهربان خود را بر ما گشودند. فقط ان پیر دیر صاحبحانه کاغذی لای انگشتانت گذاشت و گفت یاد ما کن.
و دیشب باز هم یلدایی دیگر بدون تو در منزل مسعود بر قرار شد . باز هم اشعار و حدیث یلدا و فال حافظ
فالم این بود:
هرگزم
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
ایا از دلم اگاه بود . چرا چنین امد
دم بر کشیدم و به گوشه ای خزیدم تا صدای عادل بگوشم رسید که گفت
کسری اهنگ مخصوص خاله مهستی را شروع کنیم
زدند و خواندند :
ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن ، کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بامِ آسمان ،
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی ،
زیرِ سنگینی بارِ غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری هاشده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار ، سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست ،
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من ،
زیرِ باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
سالها است که نیستی اما یادت بر جا است .
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی.
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی.
99 نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مریم ادیب - 12:17 1391/08/4
48
آمین
خودش شده ترسی برای ازدواج
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنمگزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
مهستی آشنا - 08:40 1391/08/4
47
عزیزم نوشتاری دیگر از کلحسین تقدیم به شما و غزلخوانان
کلحسین بازم چند روزی است هوایت را کرده ام ، یا هواییت شدم . نمیدونم ، خودم هم نمیدونم باز چه مرگمه . کی این چند روز عمر بسر خواهد شد تا من "پر بسویت گشایم"
حال خوشی ندارم ، ان هفته را به دکتر و ازمایش واسکن و سونو گرافی بودم . همه نتایج بدتر از دفعه قبل . دارو ها را میخورم شبانه روزی 25 ساعت میخوابم . امشب دوستم گفت نخور بابا قاطی کردی یک شبانه روز 24ساعته تو 25 ساعت میخوابی .
بوحدانیتش که نبود زندگی بهتر است از انچه امروز زندگیش مینامم. در دخمه ای بنام ایران عزیز مرا چه سود. ایرانی که مثل زنان هر جایی هر روز شاهد گربه رقصانی عده ای جاهل .
کاش در این دمادم اخرچون برده ای که در راه خدا ازاد میکنند، ازادم کنند و راهی غربت شوم . انجا غربت نیست در اینجا در دامان ایران خانم بیگانه تر از هر بیگانه ای هستم.
هنوز هم بیادت هستم و با یادت زندگی
جمعه دورهمی یا میهمانی در خانه حسین بودیم– خیلی وقت بود محفل گرمی نداشتیم .
دیر رسیدیم ، همه جمع بودند جز پوران و ناهید وبچه هابشان بقیه تقریبا غریب بودند و همه مکه رفته و از کربلا بر گشته.لباسها دکلته شالهای کشمیر بدور بازوان . کمی حالی و احوالی.
به دکتر گفتم مایه هستیم کو؟ رز را با دختر رز میخواهم ، او میداند دو جام قبل از غذا و جامی با غذا. حاج خانمی با خواهش و تمنای دیگران و ناز ایشان شروع به خواندن کرد .با صدایی مخملی، حق داشت ناز کند. و با همراهی تار کسری و دنبک علی و دف حسین – چه جایت خالی بود
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
صدایش از صدای مرضیه دلنشین تر یا من چون در بند عشق بودم و زمزمه ترا با این ترانه شنیده بودم چنین شیدایی شدم
چگونه نوشت یاری به نگاری
خسته ام... از تـــــو نوشتن...!
کمی از خود می نویسم
این "منم"که،
دوستت دارم...!هنوز
کلحسین من ،این چه نوشتنی است که همه را از ترانه هایی که یاد اور تو است یا از اشعار شعرایی که وصف حالم را سروده اند برایت مینویسم و دلنشین میشود. عزیز از دیده رفته و ته نشین دلم شده ای ، فکر میکردم الزایمر گرفته ام ، نامها فراموشم شده ، چرا ، چرا ؟ نه تو از خاطرم میروی نه روزی بی یادت بسر شود و نه نامت فراموشم.
آه ه ه ه چه فریادی در گلویم نهفته و جرات بلب امدن ندارد. برای اینکه شاید کمی فقط کمی از یادت در وجودم کاسته شود ، شوق دلدادگی در کسی بر انگیختم اما اما اما – ای خدا اما !!!!!!!!!!!
"هر جا که نظر کردم تو در نظرم بودی"
و چه زیبا شاملو سرود
گاه به این می اندیشم ....
که نمی خواهم آغوشت را حتی با بهشت عوض کنم ....
باران بر پنجره اتاقم می کوبد ....
و چشمانم نوازشگر بارانی دیگر است ....
تویی که نگاهت برایم از رفتن می گویند ....
و من ....
و زمانهای بی تو! ....
لحظاتی آبستن غم! ....
می خواهم خیالت را فراموش کنم ....
اما مگر می شود ....
مگر می شود
دوستی در یکی از مطالبم این کامنت را نگاشت . چه با روحیه ام جور بود . چه احساس زیبایی پیدا کردم که یکی میداند که در چه خالم .
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
به دینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند انگاه
چه اتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشاییست پیچ و تاب اتش.ها...خوشا برمن
که پیچ و تاب و اتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
کجا مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب...
ساعتها است که مینویسم – کلحسین با اشک با اه نامت را رقم میزنم اما هنوز در خم یک کوچه ام . شاید سفرم بسویت نزدیک است –کلحسین ، اب و جارو کن ، خانه تکانی کن میدانی به غبار حساسیت دارم – گورم را چراغانی کن میدانی از تاریکی میترسم . بجای من جواب نکیر و منکر را بده – بگو بیگناه است –مهربان است – سر تا به پا عشق است . با عاشق مدارا روا است .
نامه سراسر رقم خورده با اشک که بهتر است انرا ماتم نامه بنامم با این شعر زیبا که نمیدانم از کیست بپایان میبرم
شَـبی اَز پُـشتِ یـک تـَنـهایـی نَـمنـاک و بـارانـی
تـو را با لَــهجه ئ گـُل هـای نـیلوفَر صـدا کَردم
تـَمام شَـب بـرائ بـا طـراوَت مـانـدَنِ بـاغ قَـشَنـگِ
آرِزوهــــایَــت دُعــــــا کـَـردَم ......
پَس ازِ یک جُستُجوی نُقره ای دَرکوچِه های آبی اِحساس
تو را از بِین گُل هایی کهِ دَر تَنهایی اَم روییدِه اند
با حَسرَت خاصی جُدا کَردَم .
وَ تو دَر پاسُخِ آبی تَرین موج تَمنای دِلَم گُفتی :
دِلَم حیران و سَرگَردانِ چِشمانی ایست رویایی
وَ مَن تَنها بَرای دیدَن زیبایی آن چَشم ها
تو را دَر دَشتی اَز تَنهایی و حَسرَت رَها کَردم
هَمین بود آخَرین حَرفَت .........
وَ مَن بَعد اَز عُبورِ تَلخ و غَمگینَت ، حَریم چِشمهایَم را
به روی اَشکی اَزجِنسِ غُروب ساکِت و نارِنجی خورشید
وا کَردم وَ مَن نِمی دانَم چِرا رَفتی ؟
نِمی دانَم چِرا ، شایَد خَطا کَردم ، نِمی دانَم
وَ تو بی آن کهِ فِکر غُربَتِ چِشمانِ مَن باشی ... ؟
نِمی دانَم کُجا ؟! تا کِی ؟! برای چهِ ؟! وَلی رَفتی ...
وَ بَعد اَز رَفتَنَت باران چهِ مَعصومانهِ می بارید .
نِمی دانَم چَرا ؟شاید بهِ رَسم و عادَت پَروانِگی مان .
بازبَرای شادی وخوشبَختی باغِ قَشَنگِ آرزوهایَت دُعا کَردَم
کلحسین کل نامه رو که دیدم بیادم امد شده مثل نامه های تو
یادته؟ هر تکه را برنگی در میاوردی و میگفتی برای نوشتن بتو مهستی زحمت لازم است
راستی سه تا از نقاشیهایت را دیدم و چه اشکی ریختم و همان باعث نوشتار امشب شد
"هیچ وقت از دیدن کلمه پایان
احساس خوبی نداشتم ...
اما ...
پای آ ن ..."
داد از دل فریاد از دل کی گردم ازاد از دلنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
لیلا ب - 18:49 1391/07/19
46
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد
در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین
شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد
داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه
ا ی بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی
طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و
شاگرد با
حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم،
خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا
كردن
پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم. استاد گفت :
عشق یعنی همین!!
شاگرد پرسید: پس ازدواج
چیست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و
بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه
باز هم
نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از
مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم
و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم.
ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم. استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!! نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش
.userInfoSize{ width:px; height:px;}
لیلا ب - 18:43 1391/07/19
45
حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دومادشد
نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم