نوشته مهستی آشنا بر روی کتیبه خودش مشاهده
از ابادان تا لندن "سفر نامه " قسمت سوم"
مجلس شورای ملی در لندن درکناررود تیمزپنجشنبه صبح دکتر ذکری گفتند فریده و مهدی خودشان با اتوبوس به مدرسه بروند و من با ایشان به سفارت ایران جهت تشکیل پرونده . بهتر است کمی از وابستگی وپیوستگی و زندگی صمیمانه ایرانیان بنویسم و یادی از انهاییکه قدمی موثر در زندگیم برداشتند بکنم. ا – در کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت خواندم،ایرانیان مهربان ، متمدن ، مقتصد اما تا رشوه نگیرند کاری رابا نجام نمیرسانند . اگر نگاهی اچمالی به تاریخ اجتماعی ،سیاسی ایران بیاندازیم بخصوص از زمان قاجاریه که ملموس تر است میبینم از شاه ، وزیر ، وکیل ، مدیر ،کارمند حتی ابدار چی و زندانبان همه در این رشوه خواری دستی داشته اند تا بامروز. انزمان خیلی بمن برخورد که به ملیتم اهانت شده انهم در چنین کتابی که به همه زبانهای دنیا ترجمه گردیده .بعدهافهمیدم واقعیتی است و باید پذیرفت .2 – ایرانیان مهمان پذیر ، مهمان دوست ومهربانند. این دکتر ذکری با خانواده شان با خانواده من هیچ ارتباطی نداشته اند . خواهر زن ایشان دوست مادرم بودند که سالی یکی دو بار مهمان هم میشدند . انقدر بمن محبت کردند که تا اخرین لحظه عمر سپاسگزارشان هستم . چندین سال پیش خانم و دخترشان در تصادف از بین رفتند احتمالا دکتر فوت شده اند روانشان شاد اما پسرشان در امریکااست که سالی یکبار عید را بهم تبریک میگوییم . دیگری منیره علوی مقدم که حتما باید هفته ای یکبار برای ناهار میرفتم که غذای ایرانی بخورم (بخاطر دارید که سفر نامه در زمان بوق علی شاه است و انزمان رستوران ایرانی نبود. ) یادت گرامی مهربان منیر – و فرانک دختر تیمسار همایونی که در درسهایم کمک موثری و خانم تیمسار ازهاری که هر گز ندیدم نماز نخواند و حتی مهمانیهای انچنانی سفارت رابا روسری میرفتند اما گاهی سری بخوابگاهم میزدند سرم را مادرانه بر سینه میگذاشتند تا ارامشم دهند. ان دیگری که یاری گر بود در انتخاب رشته و همه امور دبیرستان تا دانشگاه اقای دکتر امامی سفیر فرهنگی سفارت بود و علاوه بر انان اردشیر زاهدی بود. مردی فوق العاده شیک پوش ، برازنده ، وارد به امور سیاسی ولی باور ناکردنی بد دهان ، اگر خطایی میدید ، اما همین مرد داماد شاه بود و از قلبی مهربان برخوردار. هفته ای دو روز که هر روزش فقط دوساعت کار دفتری در کتابخانه سفارت برایم در نظر گرفت که کمک هزینه تحصیلی بود. باتفاق دکتر به سفارت رفتیم ، مرا به دکتر امامی معرفی کردند و گفتند خودش بتنهایی همه کارهایش راانجام داده وقتی فهمید کلاس سمعی بصری در انستیتو زبان انگلیسی گرفته ام ، گفت چرا؟ کلاس زبان انگلیسی برای دانشجویان مجانی است و انستیتو خیلی خیلی گران است . جواب دادم ، من سوم سپتامبر باید سر کلاس ششم دبیرستان بنشینم و باید زبان را بخوبی بدانم غیر از پول اهمیت زمان برایم بیشتر بود. کارهای فرمالیته اداری انجام شد وقرار بعدی برای سفارت در پایان ثلث اول دبیرستان با کپی ریز نمرات.در بازگشت از دکترسپاسگزاری کردم و گفتم با اجازه شما چند روزی رابدنبال اطاق دانشجویی جهت اقامتم جستجو خواهم کرد گفت تا شروع کلاسها همینجا بمان ، در مدارس غالبا انها که جا برای دانشجویان دارند اعلامیه میزنند و راحت تر خواهد بود.دوشنبه موعود شروع کلاس زبان رسید. همه با سه برگه امتحانی نشستیم ، صفحه اول بد نبود ، صفحات دوم و سوم فکرکنم ازکره مریخ بود. خلاصه کلام مرا کلاس اول گذاشتند. یک ضبط صوت ریلی (یعنی درسها روی رینگ بزرگ ضبط شده بود ) وهرکدام یک گوشی بگوش و هردو چشم دوخته بر صفحه کتاب و معلمی جوان با خط کشی بلند مشغول صحبت ، دلم میخواست جیغ بکشم اون گوشی که درگوشم بود وینگ وینگ میکرد ، اون کتاب که معلم درجای مناسب یکباره مثل اجل معلق بر لغتی در کتاب میگذاشت یعنی درست متوجه این لغت نشده اید ( اخه مگه تو علم جن داری که ما متوجه نشده ایم مثلا کلمه رنگ زرد بوده انقدر میکشید و میگفت تا ما بفهمیم. مثلا یکی پیراهنش برنگ زرد بود اورا بلند میکرد که ما میپنداشتیم به پیراهن زرد میگویند yellow color که فریاد میزد با گچ رنگی ده رنگ نقاشی میکرد دور همه را دایره میکشید زیرش مینوشت colorsده بار هم تکرار بعد رنگ زرد را فلش میزد تازه میفهمیدم اینهمه خود را جر دادن رنگ زردبود . نوبت بمن رسید لغت separate هر ادایی از خودش در اورد من نفهمیم تا یک دختر افغانی از خانواده ظاهر شاه با یک کیلو طلا بر دستانش فهمید وچون میدانست من ایرانیم به فارسی میخواست بمن بفهماند (بخدا پس از پنجاه سال هنوز هم قیافه اش در نظرم است هم دست بند و النگوهای طلایش همصدایش درگوشم و میخندم) بمن میگفت جودا جودا حالا مشکل دو تاشده بود تا داشت استین کتش را از جا میکند که جودا یعنی چه.بفارسی داد زنم مثل ادم بگو "جدا" هی جودا جودا در اوردی . البته کسی جز خودم نفهمید چه گفتم اما از او تشکر کردم گفتم "تانک یو" زنگ تنفس که شد همان جودا که اسمش منیره بانو بود را کشیدم کنار وباو فهماندم اطاق دانشجویی میخواهم با هم به تابلو اعلانات سر زدیم من لغت اجاره را for rent میدانستم و حالا این انگلیسهای موذی کرده بوند to letو بعد فهمیدم باید بروم اژانس سرخیابان این بخش هم همیشه در مغزم حک شده ، فرم اجاره را میخواستم پر کنم با هر بدبختی بود انجام دادم و به ان خانم گفتم چقدر اجاره میتوانم بپردازم و محلش نزدیک اینجا باشد وهزاران اگر ومگر دیگر اخرش گفتم did you Under-Stand و او با نهایت استیصال گفت yes! I understood . منظورش فهمیدم ولم کن ، قرار شد برایم وقت بگیرد تا فردا بروم وبا مدیر ساختمان گفتگو کنم. گریان ودلتنگ وکلافه سوار اتوبوس شدم. تعداد خارجیان در لندن خیلی کم بود . روی صندلی بغل خانمی مسن نشستم ناگهان با لحنی مهربان دستش را دور شانه ام گذاشت گفت عزیرم چرا گریه کردی یا شاید الرژی داری ؟ با انچه لغت میدانستم بسادگی گفتم دلم برای خانه مان در ابادان تنگ شده – دلم برای مادرم تنگ شده تازه به لندن امده ام . گفت ابادان – ایران شرکت نفت ، که بی اختیار سرم را بزیر انداختم واشک ریختم . گفت اگر ارامش پیدا میکنی سرت را بر شانه من بگذار. وموهایم را نوازش کرد. او به مقصد رسیده بود و من باید دوایستگاه دیگر پیاده میشدم ، گونه ام را بوسید گفت کم کم عات میکنی و پیاده شد. در تعجب بودم که میگفتند انگلیسیها بی احساس و بی توجه بدیگران هستند. درهمان اوایل فهمیدم که چقدر مهربانند. اولین اقامتگاه در لندنبخانه رسیدم ، گزارش کلاس و اژانس و بعد هم ان خانم در اتوبوس که با نحوه تعریف کردن من همه از خنده ریسه رفته بودند. باز فردایی دیگر و عصر برای وعده و دیدار اپارتمان – ادرس گرفتم در کوچه ای قرار داشت در خیابان چرچ ، بمدرسه نزدیک حدود ده دقیقه پیاده . زنگ مدیر ساختمان را زدم خانمی با چشمان وغ زده و گواتری بر امده در را گشود. فرم را گرفت ، حدود 5 اطاق دانشجویی در یک سمت طبقه دوم و فقط یک سرویس حمام و یک سرویس توالت و دستشویی برای 5 اطاق که اب گرم ان با گاز که باید سکه میانداختیم. اطاقی بود حدود9 متر تختی با تشک چسبیده به یک دیوار، کمدی چوبی دودره به دیواری دیگر و یک میز تحریر کوچک وصندلی بعلاوه یک بخاری گازی که باید پول میانداختم در جایی که تعبیه کرده بودند تاگرما بگیرم. با اجاره ماهیانه 16 گینی ( ان زمان (بوق علیشاه و درست50 سال پیش ،معیار متریک انگلیس برای مساحت و منسوجات یارد یعنی 90 سانت و برای وزن پاوند یعنی 490 گرم برای مایعات لیتر و برای پول پاوند پول خرد شلینگ بود . هر گینی یک پاوند و یک شلینگ بود و هر پاوند 20 شلینگ وپول خرد پنس ، هاف کراون و کراون بود) برای توزین وزن بدن معیار استون بود و پاوند که هر استون معادل 7 کیلو بود. در ضمن گفت حق مهمان برای شب ندارم اما تاساعت 10 شب بلامانع است و فردا میتوانی اثاثیه ات را بیاوری . بااین پول درتهران میشد یک حیاط در بست گرفت . درموقع خدا حافظی من و فریده و مهدی گریه میکردیم و قرارمان این شد که حتما تا زمانی که انها در لندن هستند ویک اند ها را با انها باشم حتی اگر به میهمانی میرفتند و یا میهمان داشتند.روزها میگذشت با درس و شبها با حفظ دروس وتمرینات و گریه های شبانه . (اخه هم ته تغاری بودم ومحبت از تمام جوانب وهم دردانه حسن کبابی و حال تک افتاده ای در غربت )هر هفته از ایران لااقل 5نامه داشتم . سیستم پست انگلیس روزی دو بار بود .تلفن نداشتم و تلویزیون چند سالی بود به بازار امده که ثروتمندان داشتند. ماموریت دکتر ذکری(متخصص چشم پزشکی )که برای دوره یکساله امده بودند در اگوست به پایان میرسید اما چون من در سپتامبر به همان دبیرستانی میرفتم که فریده رفته بود. Holland park high school در محله Notting hill gate . یکی دو بار با اینکه دبیرستان در رخوت تعطیلات تابستانی بود مرا برد و با همه جای ان اشنا کرد . و ساختمان بلندی را بمن نشان داد در همان محل که تام جونز خواننده معروف انگلیسی هم در ان زندگی میکرد. و ما خوشحال که بالاخره یکروز او را خواهیم دید. حال زبان را 60% اموخته بودم و لهجه داشت حالت کاکنی بخود میگرفت . در حیات مدرسه dr. cooneyبدلیل شعاءر ملی نام را به انگلیسی نوشتم خانواده دکتر به ایران رفتند که انهم غمی دیگربود. ادامه دارد
.genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
99
  • بی تا خرّم , parimehraban
    .userInfoSize30{ width:30px; height:30px;}
  • و 4 نفر دیگر
.genComment_like{ text-align:right; } .setLikeIt { cursor:pointer; -color:#00c; color:#36C; text-decoration: none; } .setLikeIt:hover { text-decoration: underline; }
99
مهستی  آشنا , honeybunch
با ان همه گریه شبانه و اههای روزانه
بازم دلتنگ پرمهری دوستان و بی مسئولیتی زندگی ، پولی میرسید ما هم کتابی میخواندیم که اگر این تسهیلات را بقول دوستم برای گاو اماده میکردند پروفسورمیشدپیری است زمزمه جوانی ونشخوار گذشته
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 02:49
مریم ادیب , gerye_nakon
مامی جان
ممنون
اونجا که حالتونو تو اتوبوس و خانم انگلیسی نوشتین به این فکر کردم که چقدر دلم برای اون دختر تنها تنگ شده که حالا بعد این همه سال شونه تکیه گاه تنهایی خیلی هاست
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 19:48
مهستی  آشنا , honeybunch
فدایت پر مهر دخترم
مریمکم
کتی وادارم کرده فقط بنویسم - قسمت چهارم افشا شد
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 22:43
بی تا خرّم , parimehraban
خیلی خواندنی و زیباست بود... مخصوصا با نوع نگارش تو که خیلی شیرین می نویسی ...می بینم که سزیع هم شدی و قسمت چهارم هم آماده شده....
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 23:04
مهستی  آشنا , honeybunch
بیتا جان
سیزده ونحسیهای زندگیت بدر شد و اغاز شورو نشاطت فرامیرسد
محبت کردی خواندی. دخترم وادارم کرده که سریع بنویسم . او 27 ساله است . بمن میگوید تمام مطالبت را بروی همه باز کن فهیمان میخوانند ورهنمودت میشوند اگر اشتباهی در کارت بود. دیگری ممکن است نقد کند و دونفری هم ازحسادت بتو بد بگویند . بگذار بگویند حذف هم نکن . ارزش خودشان نمایان ونوشته توهنرمجسم میشود. البته اینها را به انگلیسی بمن میفهماند چون فارسی را به این طریق نمیداند. ولی یاد گرفته خوب بخواند . یکی از کتیبه های ترا خواند و خواست کامنت بگذارد نا اشنا با حروف تایپی بود
باز هم سپاس
کوتاه شود
سه شنبه 13 فروردین ، 23:29
بی تا خرّم , parimehraban
ممنونم مهستی جان از طرف من از دختر نازنینت تشکر کن
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 23:30
مریم ادیب , gerye_nakon
سلام برسونین بهشون
کتی جان من به نیابت از همه دوستان و خوانندگان تشکر میکنم که نمیذاری زیاد منتظر قسمتهای جدید باشیم
ادامه
سه شنبه 13 فروردین ، 23:31
شایا دانشور , shaya1970
ادامه
چهارشنبه 14 فروردین ، 14:01
مهستی  آشنا , honeybunch
مژگان بخدا اسمش همین بود
دوستی ایرانی دارم هنوز هم هست میگفت من خجالت میکشم مدیرتان را صدا کنم نمیشه فامیلشو عوض کنه
ادامه
شنبه 17 فروردین ، 20:49
مهرآفرین آزاد , bamdadsepanta
من که گذاشتم همه ی قسمتا رو با هم بخوونم، امشب فرصتش نصیبم شد، دارم لذت میبرم از خووندن این سفرنامه ی جذاب