قسمت دوم از کلوب شرق
مهستی آشنا - 08:41 1391/07/19
44
سلامی گرم بر همگان
چرا ازدواج میکنیم - موضوع را من انتخاب کردم ، من نه ، این نیم من که همیشه در زندگیش در برابر همسر و فرزندان در برابر دوست و همسایه و حتی در برابر دوستان و خوانندگان مطالبش که حالت مجازی دارد سنگ نیم من بوده تا بتواند استمرار یابد، چون 67 ساله ام ازنسل اماده ازدواج و سازندگان زندگی امروزی که حکم نوه مرا دارند سه نسل میگذرد . یک دختر وقتی پا بعرصه زندگی میگذارد خداوند ودیعه افرینش را در او میدمد. اولین سرگرمیش عروسکی است که باو میدهند ، با همه بچگی از عروسکش مثل فرزندی
مراقبت میکند . پس طبیعت خوی زن بودن و مادر شدن را باو میاموزد. پس یک دختر بامید مادر شدن و مدیریت زندگی روزهایش سپری میشود. و پسران با اقتداری که برای تداوم و تکامل زندگی در خود مییابند شریک زندگی میشوند . در زمان ازدواج مادران من نوعی انتخاب همسر با والدین و از طریق دوست و فامیل و گاهی حمامی محل که معرفی میشد انجام میگرفت و تفهیم باو اینکه با لباس سفید میروی و با لباس سفید از زندگی خارج میشوی . و معتقد بودند که عشق بتدریج جایش را باز میکند، یعنی تا پایان زندگی بمان و یار و همراه شوهر و پدر فرزندانت باش که با همه تلخی ها و ناکامیها که برای بعضی پیش میامد باز هم برد زندگی با انهایی بود که گذشت بیشتری داشتند. پدرانمان هم میدانستند باید به هرترتیبی هست وسائل اسایش و محبت را در خانه فراهم اورد. در زمان من نوعی کمی معتدل تر و 20% میتوانستند خودشان همسرشان را انتخاب نمایند و باز عشق بتدریج وارد زندگی میشد. اما با همان شرائط که گذشت داشته باشی .
در نسل بعدی که فرزندان من نوعی بودند خود انتخابی رسید به 50% اما باز هم نظر والدین مهم. و اما نسل امروز که نوه های من هستند 100% انتخاب با خودشان است.
خوب قدم اول زندگی در ازدواج عشق و دوست داشتن است که متفاوت با زمان در رده اول بتدریج عشق وارد زندگی میشد در رده دوم عشق بود و اغاز زندگی و متاسفانه در رده سوم بدلیل زندگی صنعتی یا ماشینی و کار بردی زن در زندگی و همین سرسامی صنعت ، با توجه به اینکه اول عشق بوده بعد ازدواج چنان مستاصل و درمانده میشوند که خستگیها باعث اغتشاش در خانواده میشود.
شاید روضه میخوانم اما عزیزان ، هیچ گاه لذت زندگی دو نفر برای زن تکامل نداشت - یعنی خوشبختی زن با رشد فرزندانش بود و موفقیت انها در زندگی و مرد گاهی پنهان و گاهی اشکار دل مشغولیات خود را داشت . و ان خانواده ای خوشبخت بود که مادر گذشت میکرد ار حق طلق خود . خود میسوخت تا روشنی بخش کانون باشد.
حال شما چه میکنید ؟ خود میبرید ، خود میدوزید ، خود میپوشید و با دست خود جرش میدهید. نسل شما پول شناس شده وقتی پول و زررا شناختی از در دیگر گذشتت فرار میکند. متاسفانه بدلیل عدم اعتماد مهریه ها سر سام اور . فرزند مگر تلویزیونی که با بالا و پایین رفتن قیمت ارز قیمت تو هم متفاوت میشود. خواسته ها نامحدود ، اصلا شما خودتان میخواهید چه کنید ؟ چرا اول خود را نمیشناسید که ارزشتان در کجا است ؟ مگر قدم اول را با عشق بهم شروع نمیکنید ؟ پس عشق نیست همان هوس زاییدن و مادر شدن طبیعی در تو است که گذشت هم نمیکنی تا انرا به ثمر و تکامل برسانی . چرا در 24 سالگی که درست تمام شده عاشق هم هستی و میتوانی گوشه ای از بار زندگی راهم بدوش بکشی اینقدر مغموم و سر خورده ای؟ همین مردان گریز پا اگر فقط و فقط عشق نثارشان کنید بنده و برده ای بیش نیستند و خلاقیتی در زندگی میافرینند اعجاب انگیز. سه سال اولیه را با همه عشق گذرانش مشکل چون دو نفر از دو جنس مخالف با دو ایده و ایده ال جدا گانه با تربیت خانوادگی متفاوت میخواهند زیر یک سقف زندگی کنند. ایا میتوانید با ارامش با خواهر و برادر خود که از یک تبار و یک خانواده هستید بسازید خیر. اما بر اثر گذشت همه چیز ارام میشود سه سال گذشت کنید یک عمر زندگی میسر میشود.
نه مهریه و زر و زیور تداوم بخش زندگی است نه عناوین مختلفه همسر.
دلم میخواست ساعتها به این شیوه در هم تنیده ازدواج قلم زنم اما با یکساعت وقت گذاشتن راه بجایی نمیبرم و اگر مطلب طولانی شود برای خوانده خسته کننده.
عشق را داشته باش و همیشه شاد زندگی کن.
انکه اینها را نوشته 41 سال از ازدواجش میگذرد مهریه اش یک جلد کلام الله و یک ایینه شعمدان بوده . خوب و بد در زندگی بسیار - نامهربانی و عشق رفته و باز گشته اما او سنگ زیرین اسیا و ریگ ماندگار در ته جوی بوده است.
دخترم بتو نوشتم که زندگی به تنهایی لطفی ندارد و زناشویی کار شخصی تو نیست که هر وقت خسته شدی انجام ندهی. و اگر عشق در زندگی نباشد امکان تداوم زندگی نیست و میشود "انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
شاد زینقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:30 1391/07/18
43
تقدیم به شما
با تو تا ریشه سفر باید كرد "۱۷" - محمدتقی خانیخانه ات زیباستنقش هایت همه سحرانگیز استپرده هایت همه از جنس حریرخانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیستجای ماندن هم نیستباید از كوچه گذشتبه خیابان پیوستو تكاپوی كنان عشق را بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئیدعشق بی همهمه در بطن تحرك جاریست*****تن تمامیت زیبایی پیراهن نیستمهربانی با تن، مثل یك جامه بهم نزدیكندو اگر میخواهیم روزهامان همه با شبهامانطرحی از عاطفه با هم ریزندگاهگاهی باید به سر سفرهء دل بنشینیمقرص نانی بخوریماز سر سفرهء عشقگامهامان بایدهمهء فاصله ها را امروزكوتاه كنندو سر انگشت تفاهم هر روزنقب در نقب دری بگشایددری از عشق به باغ گل سرخ"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:10 1391/06/6
42
باز هم نقل قولی از خاطرات
باید به سن من برسید تا بدانید چه لذیذ این نشخوار جوانیها
اوخ که قرص خوابم را خورده بودم و اماده خواب - که شنیدم 45 دقیقه پیش ان شیر مرد ماورا، انکس که بیش از همه بخدا نزدیک شد باغوش خدایش باز گشت . یادم به خاطراتی افتاد .
1- اخرین امتحاناتم را گذرانده منتظر دفاعیه خود بودم - جولای 1969 بادانش جویان امریکایی در صدد پیدا کردن کسی بودیم که تلویزیون داشته باشد تا ما فرود سفینه را در ماه ببینیم . خودمان که دانشجو حق داشتن تلویزیون نداشتیم و اگر هم اجازه میدادند خرید ان در ید قدرت ما نبود. حدود 15 نفری در اطاقی 3در 4 جمع بودیم و صدا از کسی بر نمیامد تا نیل قدم بر ماه گذاشت . و سخن خود را اغاز کرد برای صلح و بشریت ان زمان امریکا در حال جنگ با ویتنام بود که مردم امریکا مخالف این جنگ . همه امریکاییان همدیگر را در بغل گرفته و از موفقیت جهانیشان میگریستند منهم از این شادی بگریه نشسته انها میگریستم و در این فکر که دو ماه دیگر در ایرانم . گو اینکه من همه کوله بار گذشته و اداب و رسوم دست و پا گیر ایرانیم را در ایران جا گذاشتم تا با فرهنگ و اداب و رسوم کشور میزبان پیش روم . اما حس ایران پرستی و پرستش زادگاهم ابادان که لندنیها هم ان رفاهی که من در ابادان بودم انها نداشتند.
خلاصه این شد یکی از بهترین خاطرات زندگیم ، با دوستانی بودم یکرنگ بی شیله پیله بدون حسادت همه در یک سطح چیزی که بین ما نبود اینکه ملیت یا مذهبت چیست . من در ماه قدم زدن نیل امسترانگ را دیدم و بوجد امدم . انسانی بودنش را تحسین .
2- از این اخبار در شدم که شنیدم بر روی شعری از اخوان ثالث را اهنگی بی نهایت زیبا گذارده اند.
اما عنوان شعر بلرزه ام نشاند " برای پیر محمد احمد ابادی "
دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن حنیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگتاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل بر پا…
…ران گهر نثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداکه
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کو همسار نیامد ….
اخوان
ان پیر مرد مصدق بود و روشنگر افکار من . و احمد اباد دهی در کناره هشتگرد و نزدیک به ما
متاسفانه مرگش را در زمانی که در المان من بکار اموزی که منش به کار گل میخوانم شنیدم و فردایش و فردا هایش بیادش نشستیم . در جایی خواندم که در زمان جلسه دفاع از حقوق ایران در لاهه، او عمدا زود تر رفت و بر صندلی نماینده انگیس نشست . نماینده با خصوع بسیار گفت : ببخشید شما بر جای من نشسته اید من نماینده انگلستانم و جایم این صندلی است . مصدق گفت کار بدی کرده ام ؟ گفت بلی چون جایگاه من است . و مصدق باو گفت شما سالیان بر جایگاه ملتی مظلوم نشستید و بخود حق دادید و من امروز امده ام حقم را که به ناحق تصاحب شده اید بستانم . البته او خطابه اش را بفرانسه و سلیس بیان کرد و همه نمایندگان باو گوش فرا دادند. از جایش بلند شد . فهمید میخ را در جای مناسب کوبیده و سر فراز از ان جلسه بیرون امد.
و پشت بند ان خبر مرگ تختی ان اسطوره جوانمردی بود که شنیدیم و به عزایی دیگر نشستیم.
روان همگی شاد
جوانان بخوانید و بدانید حق گرفتنی است نه دادنی - گاه باید خون بازاش داد.
مردی که در سال 1952 مرد سال دنیا توسط مجله تایمز شناخته شد بخاطر مبارزه منفی اش و احقاق حق ایرانیاننقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:11 1391/06/5
41
باز هم سخنی از جایی - باز هم از ابادان ان کوی دوست و کنام دشمن
باز هم از شهرم. یاد اور خاطرات کودکی و جوانی غش!
در 25 بهمن هزار و سیصد و اندی در بیمارستان شماره دو شرکت نفت چشم باین جهان گشودم . بچه ای که شش ماهه بدنیا امد کسی را امید بماندنش نبود ولی دستگاه اینکوبیتور برای ادامه زندگی در بیمارستان بود. و او با دهانی گنجشک وار و ناتوان پستان مادر را میمکید . دکتر گفت زنده میماند چون دارد برای زندگی تلاش میکند و شیر میخورد. او چون نهالی نازک در برابر گرد باد زمان مقاومت کرد تا شاهد باشد تاریخ و جغرافیای شهر و مملکتش را . تا با چشم ببیند تغییرات سیاسی کشورش را . پدرش کارمند شرکت نفت ابادان ان زمان ، که بی پی میخواندند . یعنی بریتیش پترولیوم اما چون نمیخواستند ایرانیها عصبانی شوند دولت میگفت یعنی بنزین پارس . به کودکستان پروانه میرفتم در بریم . با همه بچگی میدانستم که پالایشگاه شلوغ است . میدانستم که شهر هم شلوغ شده . یادم است که گفتند رزم ارا را کشتند و بعد صدارت به مصدق رسید . و با هزاران شگرد با مبارزه منفی نفت را ملی کرد .شاید کلاس دوم بودم که مادر بزرگم بنام من قرضه ملی خرید. و خواهر و برادرانم میخواندند
قرضه ملی بخر یار مامانی - کمک به ایران بکن تا میتوانی
هر خریده قرضه کمک نموده - با چنگ و تیپا بیگانه دک نموده
در25 مارس 1962 زادگاهم ابادان را باین زیبایی بود که ترک کردم . شاید متعجب باشید چرا از تاریخ میلادی استفاده کردم چون در بلیطم ذکر شده بود. ما از کلیه وسائل ورزشی و تفریحی بر خور دار بودیم . همیشه بهترین فوتبالستها از ابادان بودند . بهترین شناگران و حتی واتر پولو که شروع فراگیریش از ابادان بود و شیرجه هم ابادانیها در صدر. برنامه هایی در باشگاهای شرکت نفت - کنسرت ها - ته دانسانها و سینما تاج ابادان
شاید ابادان بعد از تهران اولین دانشکده بنام تکنیکال اسکول را داشت.
یکی دیگر از تفریحاتمان قایقرانی بر ابهای اروند و کارون و رقص و اواز
در شبی مهتاب بنگر
در زیر نور ماه امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق را
که چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا
خوش صفا دارد
با یار بنشستن قایق
در پرتو مهتاب
ز کفش گیری جامی
ز لبش گیری کامی
تا بری از دنیا راهی
تا بری از دنیا راهی
آوای کارون را بشنو
گویدم خوش باش و می نوش
چون گذرد این عمر تو
می گذرد این عمر تو
شبهای کارون زیباس
عکس مه در آن پیداس
جای یاران شیداس همه گویند
کارون بسی زیباس
کارون بسی زیباس
خواننده فکرکنم قاسم جبلی بود
و بیاد دارم فریدون توللی وقتی بر کارون سوار قایقی بود اینطور سرود
کارون
بلم آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد
ز دامان افق بیرون همی رفت
شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
توپنداری که پاورچین گذر داشت
جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود
«دو زلفونت بود تار ربابم»
«چه می خواهی از این حال خرابم »
«تو که با مو سر یاری نداری »
«چرا هر نیمه شو آیی به خوابم»
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد
صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت
«تو که نوشم نئی نیشم چرایی»
«تو که یارم نئی پیشم چرایی»
«تو که مرهم نئی ریش دلم را
«نمک پاش دل ریشم چرایی»
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می راند
چراغی کورسو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
«چه خوش بی مهربونی هر دو سربی»
جوان نالید زیر لب به افسوس
«که یک سر مهربونی، درد سر بی»
اخرین باری که از شهرم دیدن کردم ایام عید سال 1354 بود و شبی را که مستانه از انکس ان رستوران رویایی بیرون امدیم و پیاده از میدان الفی بسوی خانه . همه با هم شاید 20 نفری بودیم ناگهان شعر زیبای کوچه فریدون مشیری را بلند بلند میخواندیم که نمود نو جوانیمان بود
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نه دیگه من بان محنتکده بنام ابادان پا نخواهم نهاد. چون نخلهای سوخته نخلستان بریم را خواهم دید. چون ویرانه های جنگ هنوز چنگالش بر غروبهای رویایی شهرم در اروند و کارون هست. شهر عزیزم بگذار خاطراتم از انچه بود پر پیمانه باشد ابادانم را اباد میخواهم نه تل خاکستری. یادتونه خونه هامون دیوار نداشت بجایش دیواری از شمشاد انرا احاطه کرده بود؟ من خانه بی دیوار میخواهم که بتوانم گلهای خرزهره اش را گوشه بگوشه تماشا گر باشم
یادش بخیرنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 02:32 1391/06/4
40
به خدا می خندم!!!!!
به جهنم، به بهشت،
و به بیداری این شب زده ها میخندم...
بی سبب می خندم...
و به معراج رسول...
و به منصور سر دار فقط می خندم...
و به تکبیره الاحرام کسی می خندم...
کز خدا میترسد...
به لجن می خندم...
وبه آبی که به یک جا مانده...
خود به خود می خندم...
و چه خوشبینانه...
به تو دل می بندم...
خاک بر پیکر من...
وای بر من و تو...
و به احساس کثیفی که تو را خواست...
فقط میخندم...
و به گرییدن عاشق همه جا م خندم...
عقده ای بودم و هستم...
و چنان خواهم بود...
عقده ها دارم و بر عقده ی خود می خندم...
و به چرخیدن این چرخ فلک می خندم ...
به جهان می خندم...
من که از گریه ی تنهایی مرداب پرم
کارم از گریه گذشته است؛
کارم از گریه گذشته ست؛به آن میخندم...
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:53 1391/05/31
39
کلحسین سلام
مگه برا تولدم نکشیدی
"من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم"
چی شد. چشمت را که خاک گور گرفت و از یادم بردی . مدتهاست به انکه سپرده بودی اگر از من نامه ای به ایملت رسید جواب دهد تا من ندانم مرگت را ،او هم یک ماهی است جوابی نمیدهد ، میبینم حتی نامه ها را نمیخواند دلم برایش شور دارد . تو رفتی و برای همیشه رفتی و خروار ها خاک نامحرم تن پاکت را ببر گرفت . منکه هنوز مرده تو شناسایی نشده بود که فهمیدم . دوستی برایم نوشت و با سوزی گداختنی . چندی گریه . چندی تب و بعد دردهای عصبی کمر تا رسیدم بایران و اولین دیدار بر مزارت . مهین به بهانه خرید مرا بدیدارت برد . اما چه دیدار تلخی . در طول راه فقط گریستم و مهین میگفت "مرگ را چاره نیست شتری است که بر در هر خانه ایست" گفتم ایا زود نبود ؟ ارزوها داشت . گفت و یکی دیدار تو . چه چنگی بر خاک اطراف گورت میزدم . اشک جوشان اما ناله رادر گلو خفه میکردم.
امشب پس از اینکه نم نم شراب کار خودش را کرد . با سه تار این شعری که برای تولدم گفتی و خودت انرا با اهنگی در دستگاه ماهور میخواندی را زمزمه کردم . ضربان قلبم دارد به وادی ره گمگشتگانم میبرد
"نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد."
انرا بتو بر میگردانم که سزاوار تری ای سر تر از هر مرده و زنده
می را زده ام و چنان زار گریستم که غمم بر اشکها ی بی اختیار بیشتر بود . ده روزی است حال خوشی ندارم . اگه دلداریهای دختره نباشه میپوسم.
دوستی دارم فکر میکردم مهربونه - اونم امروز که از ناله هایم شنید گفت " حوصله چس نال هایت را ندارم " بعدش گفت "مسخره" و نوشت خدا حافظ . وقتی میگوید خدا حافظ یعنی دیگه حوصله ام رو سر بردی یا بعبارتی مزاحم نشو. نه دیگه هیچوقت مزاحمش نمیشم حتی حالشو نمیپرسم . خوب البته دوستیهای مجازی را بیش از این انتظاری نیست . اگر هم کسی را شناختی بعد از مدتی میفهمی که اونی نیست که تو شناختی . خودت بودی اینجا - زمانی که تو بودی اینجوری نبود . چون ارتباطم با قدیمیها هنوز استوار . و جدید ها رو وقتی میبینم هم خوانی نیست حذف میکنم . انها بدشان میاید . اما من هر گز ناراحت نمیشم اگر کسی حذفم کند بهر دلیلی که باشد مرا نمیخواهد چرا برنجم . ابگذریم از این سرای مجازی که حکم سرای حاجب الدوله راپیدا کرده . هر کدام با چندین ای دی مختلف .
چه غوغایی در دلم فکنده این هایده . مستی و او زمزمه کند ومن اشک ریزان بنویسم
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
........................
و بمناسبت تولدت مینویسمامروز خورشید درخشانتر است
و آسمان آبیتر
نسیم زندگی را به پرواز میکشد
و پرنده آواز جدید میسراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربانترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربانترین
روزهای زندگی هر روز گوارا باد
میلادت مبارک
چه ارزوی خامی کلحسین
همان بهتر از هایده بشنوم
بخدا که تو از نظرم نروی
چو روم زبرت ز برم نروی
در خاتمه غمهایم را اینطور بر گورت با اشکی شور بریزم به روز دلم گرفته بود ، مثل ِ هوای بارونی
از اون هواها که خودت ، حال و هواشو می دونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو ، شعر منو با همه حِسِت می خونی
یه حالی داشتم که نگو
یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من
جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که می گردمو
دو باره پیداش می کنم
حتی اگر کویر باشه
بهشت ِ دنیاش می کنم
اسم قشنگ ِ شهرمو
تو می دونی چی می ذارم
دونه ، دونه کو چه هاشو
به اِسمای کی می ذارم
آخه تو هم مثل ِ منی
مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری می شه
حال و هوامو می دونی....
باقی بقایت "یادته "؟
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:37 1391/05/4
38
نقل قول از : شرق
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است
کارو بود دیگه
سرگذشت خودش و ویگن را میخواندم
به شهرت دنیایی هم برسی
دل شکسته بندش هم بزنی - چاک شکستگیش نمایان
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:24 1391/05/3
37
نقل قول از : شرق
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است
برای شما شرق غرب زده ام اری اری چنین گفت زرتشت
اما فداتمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 12:14 1391/05/3
36
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:05 1391/05/2
35
مروری داشتم بر ای دی دیگری که جبرا بدلیل حک شدن درست کرده بودم. در ان هم به این مطلب بر خوردم که دلم خواست در مطالب کنونی هم باشد
تقدیم به شرقی که در غرب تولد یافت
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیدهءمن مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم... سیر!
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست!
. . .
کم بگو،جاه تو کو؟ مال تو کو؟بردهء زر!
کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ،تخم طلا، . . . مَردم من
زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف
آتش سینه صدهاتنِ دلسردم من
دل من چون مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش؛ جرس قافلهء زنده دلان
طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان!
چکش فخر ز دنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت پای شب بیدار است
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست
شعلهء آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد
که بفرمان تو، تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد
دل بمن دادی؟نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست!
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست!
هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر!
ببرش دور......ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!!! گیرندگان:دوستان user_memoirs_4112301نمیدانم چرا دلم هوس "کارو "کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 11:26 1391/04/28
34
سلام بانو مهستی
زیبا و گیراست این زمزمه های کلحسینی جدی بودن من ثقیل نیست و اتفاقا همه از این موضوع نگرانند . همه را خواندم ، انگار همه ی ما نیازمند روز ملی بغض ها هستیم که در آن روز از سحر تا شام ؟ نه تا سحری دوباره ، سر بر شانه های زلزله زده ی هم بگذاریم و بغض هایمان را تعدیل کنیم تا برای سال آینده کمی بغض بپروریم ، این خوی شرقی است که بی بغض ، غریبی و هجران و بیخویشی اش را نمی فهمد .
سلامت باشید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:53 1391/04/27
33
شرق کجایی تا شترررررررررررررررق نترس منظورم خودی ینما
کجایی تا شوم من چاکرت
میدونم یه چیزی بپوشم نمیدونم یه کاریشکنم
موسی بخدای خود میگفت
مرد هندسه ای (از حسابی گذشته ای) همه جات بسته است
گذاشتم تو چیز خودم
میبرم تو میعاگاه هم میگذارم شاید مجبور به جواب شوی
خیلی ها از خنده روده برند نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:53 1391/04/25
32
کلحسین بازم امشب هم تنهایم ، نمیدانم چرا وقتی تنهام دلم میخواد برات بنویسم . دیشب داییی ایرج اینجا بود نردی با او زد و برد . برنامه برنده بجا بود . گفت مهستی ، تا من مهره ها رو میچینم تو بساط پای تخته را اماده کن . ماست و خیاری و بسته ای چیپس ، دو جام و بازمانده مائده کشف رازی که دوستی اهدا کرده بود . فریاد بر دخترم که جعبه اوازو بیار (کامپیوترش قسمتی ا ز اهنگهایی که من و دایی دوست داریم ) نم نمک با دستی بر نمک و کر کری خوانان شروع کردیم . "اصفونی برو که کاتو جم کون - تو رو چه به تخته اونم با نرادی چون من و او میگفت . از ابادان نراد بر نخواست و............. دایی جان ایرج خان طبق معمول به خوارزادهشون باختند و 5 هزار تومنی تقدیم شد. با او بازی کرده ای و میدانی ارام و بیصدا هم بازی میکند و هم خوب میبازد. و زن دایی هم برا ابرو داری میگفت بخدا هر جا میریم ایرج برنده است ، گفتم صحیح ، از ناشی ها میبرد و به نراد ها چه عرض کنم!! ا برو داری بسس . و امروز باید خود را هم میکشیدم و نامه بالا بلندی به شیراز مینوشتم . دیدم قلم روان است و تنهام - بساطی برای خود چیدم و از 6 بعد از ظهر به تنهایی شبهای پاریس را برای خود تدارک دیدم . نامه باتمام میرسید که برنامه گلها اهنگ پشیمانم از حمیرا
رخ بر افروخته میامد و در غو غا بود قصد دلسوخته ای داشت چنین پیدا بود
غیر، پیوسته در ان محفل و از ناز و نیاز در میان من و دلدار حکایتها بود
بشور امدم که بشورم خود را با یادت .
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
خوشاحال و خوشا وقت دو مفتون و دو دلداده
که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه
در این دریای بی ساحل در این صحرای بیحاصل
بلب جان امده است بس گفته جانانه جانانه
زپا فتادم و رویم به منزل است هنوز
شکست کشتی و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالتی است ندانم که بار ها
از دل شدم خراب و مرا کار با دل است هنوز
یادته کلحسین ، شبی در بزمی در خانه شما خانمی از رویا خواند و من بیاد سالیان گذشته که در لندن بودم و دختر اقای وزیری انرا برای من هدیه اورده بود . در تنهایی و بی همزبانی چه شبها که میگریستم . با زنجیری بس گران به ایران دوخته شده بودم . و خلاصیم ممکن نبود تا درس تمام شود. وای چه پر درد بودم - و انشب با اینکه مرا بزدن سه تار ناقص مجبور کردی . چون ریز نواختن را میدانم صدایی از ان همنوا بود و اشکهای من روان بر سیمها . وقتی تمام و سر بلند کردم تازه شما متوجه شدید که بی اختیار میگریستم . نمی بر چشمانت دیدم و سر افکنده شدم . اما تو بشور امده بودی تارت را با دستگاه همایون میزان کردی و نواختی و صدای گرم و دلنشینت سکوتی بر مجلس و میزان فر اوده خاچاطوریان رفیق سابقت بالا رفت و تو میخواندی
اگـر با دل مهــربان تو مـن بــی وفا شـده ام پشیمانم
اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام پشیمانم
امیــــدم تویی نا امیدم نکن جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقــت قســـم بــر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
چـرا پشــــت پــا بـر جهـــان نزنم
به دست خـود آتش به جان نزنم
بگو با همه بی پناهی خود
چرا شعلــــه بر آشیان نزنم
عهدی که با چشم تو بستم
دیوانگی کــردم آنرا شکستم
خدا داند جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
پشیمـــانــم پشیمــــانــم پشیمــــانــم
می میـــرم از ایــن پریشانی
دردا کــــه هــرگـــز نمیــدانی
با من چه کرد این پشیمانی
تا با خدای خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم
سحــر شــد بگــو با کـدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقـــت قســـم بـر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
و دکلمه فیروزه امیر معز
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
این نام گر بر اریم از نام عشق باشد
روزی که کشته گردم بر استانه او
تاریخ بهترینم ایام عشق باشد
وای که عجب شبی بود . اخرین دیدار بود ، تو به پشت جبهه رفتی و از انجا به طاق کسری که ابدی سازی ایران را ولو در خاک عراق . اگر میدانستم دیگرت نخواهم دید ؟ نه هر گز فکر نمیکردم دیگر نخواهمت دید همیشه امید باز گشتت را داشتم . اما انشب غوغایی بود و افسانه خواند از مهستی
"دل که عزیز ونگاه داشتنی است جهان و هر چه در او هست واگذاشتنی است "
آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟
بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن
دیدی چه سان گذشت بر من امشب من - دیدی این می و موسیقی چه غوغایی بر وجودم افکنده . چشمانم از سوزش اشک باز نمیشود . امشب زمان کلحسین نویسی نبود اما اهنگی که شنیدم به قهقرایم برد
چرا دل از سوختن باز نمیانی . چرا ارام نمیگیری تو یکدم
اه چه دل است این
اگر کسی پرسد حال دل خواهد گفت خوبم "اما تو باور مکن"نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:15 1391/04/24
31
مادری خواست در جای جای کلحسین از دردش بنویسم وچنین شد
مهربون دوستم چه سخت بود خواسته ات . انچه برایم گفتی از ملاقاتی بعد از 45 سال . گفتی چنان این غم را بنویس که چون شعری یروده شود . بیش از سه هفته است منتظری بنویسم از ان ملاقات ، هر گاه شروع میکردم برای مادرانی چون تو میگریستم و رشته کار انجوری که دلخواهت بود رقم نمیخورد.
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
امید دارم چشمان مهربونت نم نزنه . خودت خواستی بنویسم پس بخوان :
مهربون کلحسینم، دیگران فکر میکنند دیوانه شده ام که ساعتها با تو درد دل میکنم
با مرده ای که حتی قادر نیست چون گذشته با استین پیراهنش اشکم را بسترد. فقط تویی که برازم واقف، به درد پنهانم اشنایی . نامرد همه چیزم تو بودی – حتی باان پاهای به غل و زنجیر بسته فقط عشقم تو بودی . عشقی پاک شاید عشق همدردی . شاید دلت بدرد میامد از ان همه دردی که در سینه ذخیره داشتم. و در چندین دهه تنها تو از رازم از رمزم اگه بودی. انچنان به تنهایی بر گور سردت چنگ میزنم و ضجه میکشم که دیگران فکر میکنند تازه بگور سپرده شده ای . ای مزارت گلباران و با اشک دیدگانم ابیاری
کلحسین بزیارتت امدم سه هفته پیش ، ازت خواستم صبرم دهی تا ارام باشم در موقع دیدار و تو سه هفته است منتظری برایت بگویم چه شد. اون هفته قرار بر شرایتون بود. خودی اراستم. مرتب پوشیدم لری بگویم فرانسوی وار رفتم .از شوقم از تشویشم . از نگرانی ،داغ در سینه ام بیداد میکرد . دو پیک برندی زدم (تو یادم دادی که این دو پیک ترانکلایزر غم است قبل از شروع تشویش بخور) نیمساعت زود تر از انها رسیدم. مبلی راحت در جای دنجی، قهوه ای سفارش داده به انتظار نشستم .
کلحسین سالیان زمانی که بکار خانه و یا کار گلمشغول بودم و غم بر جانم چنگ میزد ، ناخود اگاه زمزمه ای بر لبانم جاری میشد . فکر کنم از مشیری است
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
جز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
یادم بمادرم میافتاد هر گاه به خیاطی مشغول میشد با صدایی بلند میخواند
شد خزان گلشن اشنایی – از صدای خوشی هم بر خوردار بود .
هر زمان اگر بارفقا بزمی داشتیم ،حسن با صدای خوش و تعلیم یافته خود را میکشاند بدستگاه همایون و خزان عشق را میخواند . یادته یکبار هم تو خواندی و من گریستم . امشب شبهای پاریس را تدارک دیده ام تا بروم بسرای تو.
یعنی من و می و موسیقی – این نی کسایی چه بر بندبند وجودم میاورد. می و نی سازگاری فراوانی دارند.
و اما دیدار – دیدارشان با من
کلحسین، انها وارد شدند به انی مرادیدند اما بطرفم نیامدند ،وانمود کردند مرا ندیده اند .من بطرفشان دویدم ، نمیدانم با کدام قدرت ان گامهای درحال شوریدگی بر داشته میشد .تو که میدانی قدم عبید ،بسوی معبود پرواز است . سلام کردم – حسین من سلام کردم .حسین مادری خرد شده پیش قدم سلام شد ، عزیز عاشق را چه باک از جور معشوق . اغوشم را برویشان گشودم . دستانم خالی گشوده ماندند . ( مهربون مبادا گریه کنی – زمانه است و زخمهایش – زمانه است و خصمانه رفتارش چه میتوانم کرد) صورتم را پیش بردم ببوسمشان . بوسه ای سرد ، سرد تر از خاک گور.
دیدارمان کوهی بود بر شانه های نحیفم
تنم میلرزید بناگاه این شعر فروغ تجلی گر مغز استخوانم شد – میدانی خونم در رگهایشان جریان دارد.
دیدمت وای چه دیداری تلخ
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سر پرده خاک
نشستیم و سفارش کیک و قهوه سیاه و تلخ (یادته من قهوه ام باید قهوه بالکان باشد یعنی قهوه اب نداشته باشد و بجایش در شیر داغ داغمه بسته و دو قاشق شکرداشته باشد ) اما انهاشیک" بلک کافی با لایت کروسان"همرنگشان شدم که در برابرشان دهاتی جلوه نکنم. از خانم دکتر پرسیدم از کارت در لس انجلس راضی هستی؟ که گفت : بله رییس بخش فلان در فلان بیمارستانم و چنینم و چنانم. صد البته خوشحال شدم در وضعیتی مافوق و فردی موفق است اما چهره نشان از بیخوابی شب قبل و احیانا گریه صبحگاهی بود که خود ارایی هم نتوانسته بود بر چهره اش سر پوش گذارد . بلافاصله شروع کرد : من چند سوال از شما دارم؟ محکم گفتم اجازه بده چند کلمه ای حال و احوال میترا را بپرسم . حالش را جویا شدم و راضی از زندگی، با مهندسصبوری پیمان زندگی بسته دو فرزند دارد که پسرش پزشکی میخواند و دخترش کمی عقب ماندگی ذهنی دار د . تلولو اشک را در چشمانم دید و بروی خود نیاورد . عکس انها را نشانم داد . پسرش رشید و برازنده مینمود و دخترش درست شبیه من .
از او پرسیدم شبیه به کی است، گفت تنها چیزی که شما را در نظر من و ازیتا و پدرم میاورد او است . گاهی که در بغل پدرم است اشک را در چشمان پدر میبینم. فکر کردم، اری اما چه دیر. پر دیر . عکس دخترم را دیدند و زیباییش را ستودند . گفتم رحم من زیبا میپروراند . دکتر شروع به بازجویی کرد – سین جیم هایش از زمانی که گرفتار ساواکیهای زمان شاه شده بودم محکم تر و کوبنده تر بود . با تشر گفتم مگرواحد بازجویی هم در پزشکی دارید.؟ من مادری هستم که برای دیدارتان که ارزویم بوده امده ام . مهربانتر باشید . میترا با زبان بیزبانی باو میفهماند که تند میرود . اما او عصبانی ومن گریان – دست خودم نبود . دخترم سفارش کرده بود "مامی در برابرشان گریه نکنی – خودتو نشکنی –بچه ها از مادرهای ضعیف خوششان نمیاید"
موقعی که چون باران بهاری میگریستم حرفش در گوشم زنگ میزد . اما کلحسین باید میدیدی مرا – زبون و خوار و اشگ ریزان –نه غروری از ان زن محکم بر جا مانده بود نه قدرت مقاومتی . چون پتک بر سرم میکوبید چرا ما را رها کردی ؟ مگر نمیگویند که مادر قادر است با خاک بچه اش را بزرگ کند؟ تو که میدانستی شوهرت بوسوسه افتاده . وقتی مردی وسوسه شد بچه نمیخواهد . اگر عمه ما، ما را زیر بال و پرش نمیگرفت سرنوشت ما چه میشد با ان زن قسی القلب بعنوان زن پدر . او چنان کرد که بین ما و خواهر و برادران دیگرمان مهری ایجاد نشد.
حسین دیگه نمیتونم امشب . طاقتی نمانده. چشمی نمانده تا سطور و حروف را بیند.
با خود زمزمه میکردم
شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیالتو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
در اینحالات بودم که ایمیلی از دوستم اذر رسید
این یادداشت را كه خانم گوگوش امسال به مناسبت روز مادر منتشر كرده در صفحه فیسبوكش خواندم و حیفم آمد برای شما نفرستم.
گهوارهای که همیشه در خاطرم هست
کلاس شش ابتدایی بودم … روزی آقای دکتر جلالی رییس مدرسه پیشرو مرا به دفترشان خواندند، عموما وقتی کسی را به دفتر میخواندند خبر خوب و یا پیامد خوشیدر پی نداشت.ناگفته نماند که دکترجلالی محبت خاصی نسبت به من داشتند چرا که کم و بیش در جریان زندگی من بودند و قصهٔ زندگی من از چشم ایشان مخفی و به دور نبود.
در آن روزها که من به نوعی هم شاغل و نان آور خانه بودم و هم درس میخواندم چندان در کلاس درس حضور ذهن نداشتم، و یا معمولاً زنگ اول را خواب آلود میگذراندم یا دیر به مدرسه میرسیدم . از این رو معلمین و مسئولین مدرسه تخفیف ویژهای برایم قائل میشدند، و آن روز هم برایم مسلّم بود که باز هم بنا به دلأیلی که گفته شد تذکری از مدیر خواهم شنید. با دلهره و ترسی خاص محیط مدرسه قدم به دفتر گذاشتم ولی ایشان با رویی گشاده و لبخند و چشمانی مهربان،که هیچوقت فراموشم نمیشود ، مرا پذیرفتند و گفتند : آتشین برو بیرون دم در ، یکنفر منتظرته.
آنجا زنی با قدی متوسط و موهایی کوتاه و کمی روشن در انتظارم بود. من در همان نگاه اول او را شناختم … چشمانش نگاه مرا با خود داشت - غمگین با هزاران پرسش.
مادری که سال ها ندیده بودمش ولی خیالش هر روز و هر شب بامن بود در رویاهایم... و صدائی در من میگفت که خود اوست آنکس که اینجا ایستاده.
وصف آن دقایق برایم مقدور نیست یعنی کلامی پیدا نمی کنم که گویای آن اتفاق و آن لحظات باشد. هیچ نمیگفتیم …. فقط اشک بود و بوسه و نگاه و درد دوری که از چشمان ما می بارید. و میدیدم گریه مردی شریف و انسانی را که در پس غصه های من در جستجوی مادرم بود که او هم نشانی از من نداشت. آقای جلالی که خود دکتر روانشناس و مرد دانا و اهل ادبی بود از طریق دوستانش در صدد یافتن مادرم بر آمده بود، و اینچنین این اتفاق برایم آغاز دورانی شد که از آن پس محرمانه و دور از چشم خانه من مادرم را در مدرسه و دفتر ایشان مرتب میدیدم، و حالا مدرسه که برایم راه فراری بود از خانه، مبدل به فضا و مکانی شد که بوی مادر را هم با خود داشت.
و من که به خود هیچوقت بچگی ندیده بودم در آن اوقات سر به دامان مادری میگذاشتم که میخواستم کودکی در کنارش آغاز کنم . در دستان او ، در نگاهش ، در بوی پیراهنش… امنیتی نهفته بود پاک و حقیقی… و آن دفتر مدرسه برایم گهوارهای شد که همیشه در خاطرم هست و روز مادر حسرتی شد به دل ، و من همچنان در پی آن آغوش بی دغدغهای که تا به امروز آواز من است.
روز مادر پیشاپیش بر همه مادران جهان فرخنده باد.
گوگوش
بی اراده میگریستم و برایش نوشتم
سلام اذر جان
مصمم بودم ایمیلی برات فوروارد کنم که جک بود.
نامه هایت از هر گونه که باشد مهر و بوی خاصی دارد و همیشه سر فرصت میخوانم نه مرور با چشم . این بار با خواندن این ایمیل اشکم جلوی دیدم را برای نوشتن میگیرد. بسیار زیبا بود . با چنین مسئله ای روبرو شدم . مادرمادر است ولو بر دخمه ای پنهانش کنی وفرزند خواهان مادر
اما متاسفانه زور گویی پدر و داشتن حق حضانت و اینکه شاید مادر مستاصل لقمه نانی و ناتوان از نگهداری فرزند. بد تر از همه انکه گوش وذهن فرزند از بیمهری، بیوفایی مادر و خود خواهی مادر پر کنی . و این مداومت داشته باشد. ان مرد روشن بین و حساس مدیر مدرسه گوگوش مسئله را بطور غریبی حل کرد . ان بچه بخصوص اگر دختر باشد بهر مقامی برسد ، خواه دکتری نام اور - مهندسی نو اور و یا هنرپیشه ای صاحب نام . غده ای در وجودش ایجاد میشود که تبدیل به عقده حقارت خواهد شد و هر گزاز ان رهایی نمییابد.
گوگوش این سعادت را داشت که دقایقی را در اغوش مادر بماند .همین که جرات نداشت با بچه های دیگر از مادر بگوید در خانه از مادرش حرف بزند و یا حتی دزدکی با عکس مادر به حرف بنشیند خود حکایتی است که کتابها میتوان نوشت
به داریوش سلام برسان بچه ها را همگی میبوسم
ایران نمیایی - امروز به دیدار ملی میروم او فردا شب بر میگردد و دوباره جمع شما جمع
ایا هر گز یادی ازم میکنید؟
فدات
و در انتها نالان و اشک ریزان با می و نی با خود زمزمه میکردم
fآهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما كه حرمت عشقو شكستین
كمر به كشتن عاطفه بستین
شما كه روی دل قیمت گذاشتین
كه حرمت دل رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شكایته یه روح بی قراره
روحه كه خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حكایت خودم نیست
برای من كه از شما سوختم و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:07 1391/04/24
30
نقل قول از : شرق
ابهام معنا 2
دلتنگی های آدم را فقط خودش میفهمد. شنیدن
سلام عزیز
خوندم "سرشار "از بغضی شدم و منم اشکم پر مشکم فکر اینکه تازه دوستم اثار پیری را کمی مرمت کرده. و اثر ان سوزش را حس میکنم . مثل داغی که بر حیوانی میزنند . گاهی پوسته نازکی که جدا میشود باز هم سوزش دارد. بعضی از لغات را طبق فرهنگ بی فرهنگی خودم خوندم. چون جدی بودن از تو عزیز برام ثقیل بود. برای اینکه داغت را تازه کنم کلحسین را میگذارم
دلم برای می و نی - نه شراب و رباب تنگ شده
باقی بقایت
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; } نمایش پاسخ های 31 تا 45
44
سلامی گرم بر همگان
چرا ازدواج میکنیم - موضوع را من انتخاب کردم ، من نه ، این نیم من که همیشه در زندگیش در برابر همسر و فرزندان در برابر دوست و همسایه و حتی در برابر دوستان و خوانندگان مطالبش که حالت مجازی دارد سنگ نیم من بوده تا بتواند استمرار یابد، چون 67 ساله ام ازنسل اماده ازدواج و سازندگان زندگی امروزی که حکم نوه مرا دارند سه نسل میگذرد . یک دختر وقتی پا بعرصه زندگی میگذارد خداوند ودیعه افرینش را در او میدمد. اولین سرگرمیش عروسکی است که باو میدهند ، با همه بچگی از عروسکش مثل فرزندی
مراقبت میکند . پس طبیعت خوی زن بودن و مادر شدن را باو میاموزد. پس یک دختر بامید مادر شدن و مدیریت زندگی روزهایش سپری میشود. و پسران با اقتداری که برای تداوم و تکامل زندگی در خود مییابند شریک زندگی میشوند . در زمان ازدواج مادران من نوعی انتخاب همسر با والدین و از طریق دوست و فامیل و گاهی حمامی محل که معرفی میشد انجام میگرفت و تفهیم باو اینکه با لباس سفید میروی و با لباس سفید از زندگی خارج میشوی . و معتقد بودند که عشق بتدریج جایش را باز میکند، یعنی تا پایان زندگی بمان و یار و همراه شوهر و پدر فرزندانت باش که با همه تلخی ها و ناکامیها که برای بعضی پیش میامد باز هم برد زندگی با انهایی بود که گذشت بیشتری داشتند. پدرانمان هم میدانستند باید به هرترتیبی هست وسائل اسایش و محبت را در خانه فراهم اورد. در زمان من نوعی کمی معتدل تر و 20% میتوانستند خودشان همسرشان را انتخاب نمایند و باز عشق بتدریج وارد زندگی میشد. اما با همان شرائط که گذشت داشته باشی .
در نسل بعدی که فرزندان من نوعی بودند خود انتخابی رسید به 50% اما باز هم نظر والدین مهم. و اما نسل امروز که نوه های من هستند 100% انتخاب با خودشان است.
خوب قدم اول زندگی در ازدواج عشق و دوست داشتن است که متفاوت با زمان در رده اول بتدریج عشق وارد زندگی میشد در رده دوم عشق بود و اغاز زندگی و متاسفانه در رده سوم بدلیل زندگی صنعتی یا ماشینی و کار بردی زن در زندگی و همین سرسامی صنعت ، با توجه به اینکه اول عشق بوده بعد ازدواج چنان مستاصل و درمانده میشوند که خستگیها باعث اغتشاش در خانواده میشود.
شاید روضه میخوانم اما عزیزان ، هیچ گاه لذت زندگی دو نفر برای زن تکامل نداشت - یعنی خوشبختی زن با رشد فرزندانش بود و موفقیت انها در زندگی و مرد گاهی پنهان و گاهی اشکار دل مشغولیات خود را داشت . و ان خانواده ای خوشبخت بود که مادر گذشت میکرد ار حق طلق خود . خود میسوخت تا روشنی بخش کانون باشد.
حال شما چه میکنید ؟ خود میبرید ، خود میدوزید ، خود میپوشید و با دست خود جرش میدهید. نسل شما پول شناس شده وقتی پول و زررا شناختی از در دیگر گذشتت فرار میکند. متاسفانه بدلیل عدم اعتماد مهریه ها سر سام اور . فرزند مگر تلویزیونی که با بالا و پایین رفتن قیمت ارز قیمت تو هم متفاوت میشود. خواسته ها نامحدود ، اصلا شما خودتان میخواهید چه کنید ؟ چرا اول خود را نمیشناسید که ارزشتان در کجا است ؟ مگر قدم اول را با عشق بهم شروع نمیکنید ؟ پس عشق نیست همان هوس زاییدن و مادر شدن طبیعی در تو است که گذشت هم نمیکنی تا انرا به ثمر و تکامل برسانی . چرا در 24 سالگی که درست تمام شده عاشق هم هستی و میتوانی گوشه ای از بار زندگی راهم بدوش بکشی اینقدر مغموم و سر خورده ای؟ همین مردان گریز پا اگر فقط و فقط عشق نثارشان کنید بنده و برده ای بیش نیستند و خلاقیتی در زندگی میافرینند اعجاب انگیز. سه سال اولیه را با همه عشق گذرانش مشکل چون دو نفر از دو جنس مخالف با دو ایده و ایده ال جدا گانه با تربیت خانوادگی متفاوت میخواهند زیر یک سقف زندگی کنند. ایا میتوانید با ارامش با خواهر و برادر خود که از یک تبار و یک خانواده هستید بسازید خیر. اما بر اثر گذشت همه چیز ارام میشود سه سال گذشت کنید یک عمر زندگی میسر میشود.
نه مهریه و زر و زیور تداوم بخش زندگی است نه عناوین مختلفه همسر.
دلم میخواست ساعتها به این شیوه در هم تنیده ازدواج قلم زنم اما با یکساعت وقت گذاشتن راه بجایی نمیبرم و اگر مطلب طولانی شود برای خوانده خسته کننده.
عشق را داشته باش و همیشه شاد زندگی کن.
انکه اینها را نوشته 41 سال از ازدواجش میگذرد مهریه اش یک جلد کلام الله و یک ایینه شعمدان بوده . خوب و بد در زندگی بسیار - نامهربانی و عشق رفته و باز گشته اما او سنگ زیرین اسیا و ریگ ماندگار در ته جوی بوده است.
دخترم بتو نوشتم که زندگی به تنهایی لطفی ندارد و زناشویی کار شخصی تو نیست که هر وقت خسته شدی انجام ندهی. و اگر عشق در زندگی نباشد امکان تداوم زندگی نیست و میشود "انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
شاد زینقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:30 1391/07/18
43
تقدیم به شما
با تو تا ریشه سفر باید كرد "۱۷" - محمدتقی خانیخانه ات زیباستنقش هایت همه سحرانگیز استپرده هایت همه از جنس حریرخانه اما بی عشق ، جای خندیدن نیستجای ماندن هم نیستباید از كوچه گذشتبه خیابان پیوستو تكاپوی كنان عشق را بر لب جوی و گذر عمر و خیابان جوئیدعشق بی همهمه در بطن تحرك جاریست*****تن تمامیت زیبایی پیراهن نیستمهربانی با تن، مثل یك جامه بهم نزدیكندو اگر میخواهیم روزهامان همه با شبهامانطرحی از عاطفه با هم ریزندگاهگاهی باید به سر سفرهء دل بنشینیمقرص نانی بخوریماز سر سفرهء عشقگامهامان بایدهمهء فاصله ها را امروزكوتاه كنندو سر انگشت تفاهم هر روزنقب در نقب دری بگشایددری از عشق به باغ گل سرخ"و بیندیشیم بر واژهء "دوستت دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 14:10 1391/06/6
42
باز هم نقل قولی از خاطرات
باید به سن من برسید تا بدانید چه لذیذ این نشخوار جوانیها
اوخ که قرص خوابم را خورده بودم و اماده خواب - که شنیدم 45 دقیقه پیش ان شیر مرد ماورا، انکس که بیش از همه بخدا نزدیک شد باغوش خدایش باز گشت . یادم به خاطراتی افتاد .
1- اخرین امتحاناتم را گذرانده منتظر دفاعیه خود بودم - جولای 1969 بادانش جویان امریکایی در صدد پیدا کردن کسی بودیم که تلویزیون داشته باشد تا ما فرود سفینه را در ماه ببینیم . خودمان که دانشجو حق داشتن تلویزیون نداشتیم و اگر هم اجازه میدادند خرید ان در ید قدرت ما نبود. حدود 15 نفری در اطاقی 3در 4 جمع بودیم و صدا از کسی بر نمیامد تا نیل قدم بر ماه گذاشت . و سخن خود را اغاز کرد برای صلح و بشریت ان زمان امریکا در حال جنگ با ویتنام بود که مردم امریکا مخالف این جنگ . همه امریکاییان همدیگر را در بغل گرفته و از موفقیت جهانیشان میگریستند منهم از این شادی بگریه نشسته انها میگریستم و در این فکر که دو ماه دیگر در ایرانم . گو اینکه من همه کوله بار گذشته و اداب و رسوم دست و پا گیر ایرانیم را در ایران جا گذاشتم تا با فرهنگ و اداب و رسوم کشور میزبان پیش روم . اما حس ایران پرستی و پرستش زادگاهم ابادان که لندنیها هم ان رفاهی که من در ابادان بودم انها نداشتند.
خلاصه این شد یکی از بهترین خاطرات زندگیم ، با دوستانی بودم یکرنگ بی شیله پیله بدون حسادت همه در یک سطح چیزی که بین ما نبود اینکه ملیت یا مذهبت چیست . من در ماه قدم زدن نیل امسترانگ را دیدم و بوجد امدم . انسانی بودنش را تحسین .
2- از این اخبار در شدم که شنیدم بر روی شعری از اخوان ثالث را اهنگی بی نهایت زیبا گذارده اند.
اما عنوان شعر بلرزه ام نشاند " برای پیر محمد احمد ابادی "
دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن حنیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگتاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل بر پا…
…ران گهر نثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداکه
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کو همسار نیامد ….
اخوان
ان پیر مرد مصدق بود و روشنگر افکار من . و احمد اباد دهی در کناره هشتگرد و نزدیک به ما
متاسفانه مرگش را در زمانی که در المان من بکار اموزی که منش به کار گل میخوانم شنیدم و فردایش و فردا هایش بیادش نشستیم . در جایی خواندم که در زمان جلسه دفاع از حقوق ایران در لاهه، او عمدا زود تر رفت و بر صندلی نماینده انگیس نشست . نماینده با خصوع بسیار گفت : ببخشید شما بر جای من نشسته اید من نماینده انگلستانم و جایم این صندلی است . مصدق گفت کار بدی کرده ام ؟ گفت بلی چون جایگاه من است . و مصدق باو گفت شما سالیان بر جایگاه ملتی مظلوم نشستید و بخود حق دادید و من امروز امده ام حقم را که به ناحق تصاحب شده اید بستانم . البته او خطابه اش را بفرانسه و سلیس بیان کرد و همه نمایندگان باو گوش فرا دادند. از جایش بلند شد . فهمید میخ را در جای مناسب کوبیده و سر فراز از ان جلسه بیرون امد.
و پشت بند ان خبر مرگ تختی ان اسطوره جوانمردی بود که شنیدیم و به عزایی دیگر نشستیم.
روان همگی شاد
جوانان بخوانید و بدانید حق گرفتنی است نه دادنی - گاه باید خون بازاش داد.
مردی که در سال 1952 مرد سال دنیا توسط مجله تایمز شناخته شد بخاطر مبارزه منفی اش و احقاق حق ایرانیاننقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 10:11 1391/06/5
41
باز هم سخنی از جایی - باز هم از ابادان ان کوی دوست و کنام دشمن
باز هم از شهرم. یاد اور خاطرات کودکی و جوانی غش!
در 25 بهمن هزار و سیصد و اندی در بیمارستان شماره دو شرکت نفت چشم باین جهان گشودم . بچه ای که شش ماهه بدنیا امد کسی را امید بماندنش نبود ولی دستگاه اینکوبیتور برای ادامه زندگی در بیمارستان بود. و او با دهانی گنجشک وار و ناتوان پستان مادر را میمکید . دکتر گفت زنده میماند چون دارد برای زندگی تلاش میکند و شیر میخورد. او چون نهالی نازک در برابر گرد باد زمان مقاومت کرد تا شاهد باشد تاریخ و جغرافیای شهر و مملکتش را . تا با چشم ببیند تغییرات سیاسی کشورش را . پدرش کارمند شرکت نفت ابادان ان زمان ، که بی پی میخواندند . یعنی بریتیش پترولیوم اما چون نمیخواستند ایرانیها عصبانی شوند دولت میگفت یعنی بنزین پارس . به کودکستان پروانه میرفتم در بریم . با همه بچگی میدانستم که پالایشگاه شلوغ است . میدانستم که شهر هم شلوغ شده . یادم است که گفتند رزم ارا را کشتند و بعد صدارت به مصدق رسید . و با هزاران شگرد با مبارزه منفی نفت را ملی کرد .شاید کلاس دوم بودم که مادر بزرگم بنام من قرضه ملی خرید. و خواهر و برادرانم میخواندند
قرضه ملی بخر یار مامانی - کمک به ایران بکن تا میتوانی
هر خریده قرضه کمک نموده - با چنگ و تیپا بیگانه دک نموده
در25 مارس 1962 زادگاهم ابادان را باین زیبایی بود که ترک کردم . شاید متعجب باشید چرا از تاریخ میلادی استفاده کردم چون در بلیطم ذکر شده بود. ما از کلیه وسائل ورزشی و تفریحی بر خور دار بودیم . همیشه بهترین فوتبالستها از ابادان بودند . بهترین شناگران و حتی واتر پولو که شروع فراگیریش از ابادان بود و شیرجه هم ابادانیها در صدر. برنامه هایی در باشگاهای شرکت نفت - کنسرت ها - ته دانسانها و سینما تاج ابادان
شاید ابادان بعد از تهران اولین دانشکده بنام تکنیکال اسکول را داشت.
یکی دیگر از تفریحاتمان قایقرانی بر ابهای اروند و کارون و رقص و اواز
در شبی مهتاب بنگر
در زیر نور ماه امواج کارون را
بر گذشته ها بنگر
تا همچو من افتی یاد گذشته ها
بنگر آن قایق را
که چو قلب عاشقها
می رود پایین و بالا
خوش صفا دارد
با یار بنشستن قایق
در پرتو مهتاب
ز کفش گیری جامی
ز لبش گیری کامی
تا بری از دنیا راهی
تا بری از دنیا راهی
آوای کارون را بشنو
گویدم خوش باش و می نوش
چون گذرد این عمر تو
می گذرد این عمر تو
شبهای کارون زیباس
عکس مه در آن پیداس
جای یاران شیداس همه گویند
کارون بسی زیباس
کارون بسی زیباس
خواننده فکرکنم قاسم جبلی بود
و بیاد دارم فریدون توللی وقتی بر کارون سوار قایقی بود اینطور سرود
کارون
بلم آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشیــــد
ز دامان افق بیرون همی رفت
شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
توپنداری که پاورچین گذر داشت
جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود
«دو زلفونت بود تار ربابم»
«چه می خواهی از این حال خرابم »
«تو که با مو سر یاری نداری »
«چرا هر نیمه شو آیی به خوابم»
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سر انگشتش به چین آب می خورد
صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می گشت
جوان می خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می گشت
«تو که نوشم نئی نیشم چرایی»
«تو که یارم نئی پیشم چرایی»
«تو که مرهم نئی ریش دلم را
«نمک پاش دل ریشم چرایی»
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت
ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می راند
چراغی کورسو می زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می خواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
«چه خوش بی مهربونی هر دو سربی»
جوان نالید زیر لب به افسوس
«که یک سر مهربونی، درد سر بی»
اخرین باری که از شهرم دیدن کردم ایام عید سال 1354 بود و شبی را که مستانه از انکس ان رستوران رویایی بیرون امدیم و پیاده از میدان الفی بسوی خانه . همه با هم شاید 20 نفری بودیم ناگهان شعر زیبای کوچه فریدون مشیری را بلند بلند میخواندیم که نمود نو جوانیمان بود
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نه دیگه من بان محنتکده بنام ابادان پا نخواهم نهاد. چون نخلهای سوخته نخلستان بریم را خواهم دید. چون ویرانه های جنگ هنوز چنگالش بر غروبهای رویایی شهرم در اروند و کارون هست. شهر عزیزم بگذار خاطراتم از انچه بود پر پیمانه باشد ابادانم را اباد میخواهم نه تل خاکستری. یادتونه خونه هامون دیوار نداشت بجایش دیواری از شمشاد انرا احاطه کرده بود؟ من خانه بی دیوار میخواهم که بتوانم گلهای خرزهره اش را گوشه بگوشه تماشا گر باشم
یادش بخیرنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 02:32 1391/06/4
40
به خدا می خندم!!!!!
به جهنم، به بهشت،
و به بیداری این شب زده ها میخندم...
بی سبب می خندم...
و به معراج رسول...
و به منصور سر دار فقط می خندم...
و به تکبیره الاحرام کسی می خندم...
کز خدا میترسد...
به لجن می خندم...
وبه آبی که به یک جا مانده...
خود به خود می خندم...
و چه خوشبینانه...
به تو دل می بندم...
خاک بر پیکر من...
وای بر من و تو...
و به احساس کثیفی که تو را خواست...
فقط میخندم...
و به گرییدن عاشق همه جا م خندم...
عقده ای بودم و هستم...
و چنان خواهم بود...
عقده ها دارم و بر عقده ی خود می خندم...
و به چرخیدن این چرخ فلک می خندم ...
به جهان می خندم...
من که از گریه ی تنهایی مرداب پرم
کارم از گریه گذشته است؛
کارم از گریه گذشته ست؛به آن میخندم...
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 22:53 1391/05/31
39
کلحسین سلام
مگه برا تولدم نکشیدی
"من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم"
چی شد. چشمت را که خاک گور گرفت و از یادم بردی . مدتهاست به انکه سپرده بودی اگر از من نامه ای به ایملت رسید جواب دهد تا من ندانم مرگت را ،او هم یک ماهی است جوابی نمیدهد ، میبینم حتی نامه ها را نمیخواند دلم برایش شور دارد . تو رفتی و برای همیشه رفتی و خروار ها خاک نامحرم تن پاکت را ببر گرفت . منکه هنوز مرده تو شناسایی نشده بود که فهمیدم . دوستی برایم نوشت و با سوزی گداختنی . چندی گریه . چندی تب و بعد دردهای عصبی کمر تا رسیدم بایران و اولین دیدار بر مزارت . مهین به بهانه خرید مرا بدیدارت برد . اما چه دیدار تلخی . در طول راه فقط گریستم و مهین میگفت "مرگ را چاره نیست شتری است که بر در هر خانه ایست" گفتم ایا زود نبود ؟ ارزوها داشت . گفت و یکی دیدار تو . چه چنگی بر خاک اطراف گورت میزدم . اشک جوشان اما ناله رادر گلو خفه میکردم.
امشب پس از اینکه نم نم شراب کار خودش را کرد . با سه تار این شعری که برای تولدم گفتی و خودت انرا با اهنگی در دستگاه ماهور میخواندی را زمزمه کردم . ضربان قلبم دارد به وادی ره گمگشتگانم میبرد
"نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به هر اندازه دلت می خواهد."
انرا بتو بر میگردانم که سزاوار تری ای سر تر از هر مرده و زنده
می را زده ام و چنان زار گریستم که غمم بر اشکها ی بی اختیار بیشتر بود . ده روزی است حال خوشی ندارم . اگه دلداریهای دختره نباشه میپوسم.
دوستی دارم فکر میکردم مهربونه - اونم امروز که از ناله هایم شنید گفت " حوصله چس نال هایت را ندارم " بعدش گفت "مسخره" و نوشت خدا حافظ . وقتی میگوید خدا حافظ یعنی دیگه حوصله ام رو سر بردی یا بعبارتی مزاحم نشو. نه دیگه هیچوقت مزاحمش نمیشم حتی حالشو نمیپرسم . خوب البته دوستیهای مجازی را بیش از این انتظاری نیست . اگر هم کسی را شناختی بعد از مدتی میفهمی که اونی نیست که تو شناختی . خودت بودی اینجا - زمانی که تو بودی اینجوری نبود . چون ارتباطم با قدیمیها هنوز استوار . و جدید ها رو وقتی میبینم هم خوانی نیست حذف میکنم . انها بدشان میاید . اما من هر گز ناراحت نمیشم اگر کسی حذفم کند بهر دلیلی که باشد مرا نمیخواهد چرا برنجم . ابگذریم از این سرای مجازی که حکم سرای حاجب الدوله راپیدا کرده . هر کدام با چندین ای دی مختلف .
چه غوغایی در دلم فکنده این هایده . مستی و او زمزمه کند ومن اشک ریزان بنویسم
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
........................
و بمناسبت تولدت مینویسمامروز خورشید درخشانتر است
و آسمان آبیتر
نسیم زندگی را به پرواز میکشد
و پرنده آواز جدید میسراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربانترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربانترین
روزهای زندگی هر روز گوارا باد
میلادت مبارک
چه ارزوی خامی کلحسین
همان بهتر از هایده بشنوم
بخدا که تو از نظرم نروی
چو روم زبرت ز برم نروی
در خاتمه غمهایم را اینطور بر گورت با اشکی شور بریزم به روز دلم گرفته بود ، مثل ِ هوای بارونی
از اون هواها که خودت ، حال و هواشو می دونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو ، شعر منو با همه حِسِت می خونی
یه حالی داشتم که نگو
یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من
جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که می گردمو
دو باره پیداش می کنم
حتی اگر کویر باشه
بهشت ِ دنیاش می کنم
اسم قشنگ ِ شهرمو
تو می دونی چی می ذارم
دونه ، دونه کو چه هاشو
به اِسمای کی می ذارم
آخه تو هم مثل ِ منی
مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری می شه
حال و هوامو می دونی....
باقی بقایت "یادته "؟
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 23:37 1391/05/4
38
نقل قول از : شرق
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است
کارو بود دیگه
سرگذشت خودش و ویگن را میخواندم
به شهرت دنیایی هم برسی
دل شکسته بندش هم بزنی - چاک شکستگیش نمایان
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:24 1391/05/3
37
نقل قول از : شرق
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است
برای شما شرق غرب زده ام اری اری چنین گفت زرتشت
اما فداتمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 12:14 1391/05/3
36
ممنونم بانو
کلیت مضمون خوبه ام این کلمات زمخته ، به نوعی احساس درش گم شده و فقط درش کینه و تنفره و این از ساحت شرقیمان بدور است نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:05 1391/05/2
35
مروری داشتم بر ای دی دیگری که جبرا بدلیل حک شدن درست کرده بودم. در ان هم به این مطلب بر خوردم که دلم خواست در مطالب کنونی هم باشد
تقدیم به شرقی که در غرب تولد یافت
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیدهءمن مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم... سیر!
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست!
. . .
کم بگو،جاه تو کو؟ مال تو کو؟بردهء زر!
کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ،تخم طلا، . . . مَردم من
زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف
آتش سینه صدهاتنِ دلسردم من
دل من چون مأمن صد شور و بسی فریاد است
ضربانش؛ جرس قافلهء زنده دلان
طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان!
چکش فخر ز دنیای شرف روفتگان
تک تک ساعت پای شب بیدار است
دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست
شعلهء آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد
که بفرمان تو، تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد
دل بمن دادی؟نیست؟
صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست!
دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست!
هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر!
ببرش دور......ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!!! گیرندگان:دوستان user_memoirs_4112301نمیدانم چرا دلم هوس "کارو "کردهنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} شرق - 11:26 1391/04/28
34
سلام بانو مهستی
زیبا و گیراست این زمزمه های کلحسینی جدی بودن من ثقیل نیست و اتفاقا همه از این موضوع نگرانند . همه را خواندم ، انگار همه ی ما نیازمند روز ملی بغض ها هستیم که در آن روز از سحر تا شام ؟ نه تا سحری دوباره ، سر بر شانه های زلزله زده ی هم بگذاریم و بغض هایمان را تعدیل کنیم تا برای سال آینده کمی بغض بپروریم ، این خوی شرقی است که بی بغض ، غریبی و هجران و بیخویشی اش را نمی فهمد .
سلامت باشید نقل قولارسال پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 19:53 1391/04/27
33
شرق کجایی تا شترررررررررررررررق نترس منظورم خودی ینما
کجایی تا شوم من چاکرت
میدونم یه چیزی بپوشم نمیدونم یه کاریشکنم
موسی بخدای خود میگفت
مرد هندسه ای (از حسابی گذشته ای) همه جات بسته است
گذاشتم تو چیز خودم
میبرم تو میعاگاه هم میگذارم شاید مجبور به جواب شوی
خیلی ها از خنده روده برند نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 03:53 1391/04/25
32
کلحسین بازم امشب هم تنهایم ، نمیدانم چرا وقتی تنهام دلم میخواد برات بنویسم . دیشب داییی ایرج اینجا بود نردی با او زد و برد . برنامه برنده بجا بود . گفت مهستی ، تا من مهره ها رو میچینم تو بساط پای تخته را اماده کن . ماست و خیاری و بسته ای چیپس ، دو جام و بازمانده مائده کشف رازی که دوستی اهدا کرده بود . فریاد بر دخترم که جعبه اوازو بیار (کامپیوترش قسمتی ا ز اهنگهایی که من و دایی دوست داریم ) نم نمک با دستی بر نمک و کر کری خوانان شروع کردیم . "اصفونی برو که کاتو جم کون - تو رو چه به تخته اونم با نرادی چون من و او میگفت . از ابادان نراد بر نخواست و............. دایی جان ایرج خان طبق معمول به خوارزادهشون باختند و 5 هزار تومنی تقدیم شد. با او بازی کرده ای و میدانی ارام و بیصدا هم بازی میکند و هم خوب میبازد. و زن دایی هم برا ابرو داری میگفت بخدا هر جا میریم ایرج برنده است ، گفتم صحیح ، از ناشی ها میبرد و به نراد ها چه عرض کنم!! ا برو داری بسس . و امروز باید خود را هم میکشیدم و نامه بالا بلندی به شیراز مینوشتم . دیدم قلم روان است و تنهام - بساطی برای خود چیدم و از 6 بعد از ظهر به تنهایی شبهای پاریس را برای خود تدارک دیدم . نامه باتمام میرسید که برنامه گلها اهنگ پشیمانم از حمیرا
رخ بر افروخته میامد و در غو غا بود قصد دلسوخته ای داشت چنین پیدا بود
غیر، پیوسته در ان محفل و از ناز و نیاز در میان من و دلدار حکایتها بود
بشور امدم که بشورم خود را با یادت .
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
خوشاحال و خوشا وقت دو مفتون و دو دلداده
که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه
در این دریای بی ساحل در این صحرای بیحاصل
بلب جان امده است بس گفته جانانه جانانه
زپا فتادم و رویم به منزل است هنوز
شکست کشتی و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالتی است ندانم که بار ها
از دل شدم خراب و مرا کار با دل است هنوز
یادته کلحسین ، شبی در بزمی در خانه شما خانمی از رویا خواند و من بیاد سالیان گذشته که در لندن بودم و دختر اقای وزیری انرا برای من هدیه اورده بود . در تنهایی و بی همزبانی چه شبها که میگریستم . با زنجیری بس گران به ایران دوخته شده بودم . و خلاصیم ممکن نبود تا درس تمام شود. وای چه پر درد بودم - و انشب با اینکه مرا بزدن سه تار ناقص مجبور کردی . چون ریز نواختن را میدانم صدایی از ان همنوا بود و اشکهای من روان بر سیمها . وقتی تمام و سر بلند کردم تازه شما متوجه شدید که بی اختیار میگریستم . نمی بر چشمانت دیدم و سر افکنده شدم . اما تو بشور امده بودی تارت را با دستگاه همایون میزان کردی و نواختی و صدای گرم و دلنشینت سکوتی بر مجلس و میزان فر اوده خاچاطوریان رفیق سابقت بالا رفت و تو میخواندی
اگـر با دل مهــربان تو مـن بــی وفا شـده ام پشیمانم
اگر غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام پشیمانم
امیــــدم تویی نا امیدم نکن جز تو یاری ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقــت قســـم بــر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
چـرا پشــــت پــا بـر جهـــان نزنم
به دست خـود آتش به جان نزنم
بگو با همه بی پناهی خود
چرا شعلــــه بر آشیان نزنم
عهدی که با چشم تو بستم
دیوانگی کــردم آنرا شکستم
خدا داند جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
پشیمـــانــم پشیمــــانــم پشیمــــانــم
می میـــرم از ایــن پریشانی
دردا کــــه هــرگـــز نمیــدانی
با من چه کرد این پشیمانی
تا با خدای خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم
سحــر شــد بگــو با کـدام آرزو سر به بالین گذارم
بـه عشقـــت قســـم بـر دو چشمـــت قسم
جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم
و دکلمه فیروزه امیر معز
مستیم و مستی ما از جام عشق باشد
این نام گر بر اریم از نام عشق باشد
روزی که کشته گردم بر استانه او
تاریخ بهترینم ایام عشق باشد
وای که عجب شبی بود . اخرین دیدار بود ، تو به پشت جبهه رفتی و از انجا به طاق کسری که ابدی سازی ایران را ولو در خاک عراق . اگر میدانستم دیگرت نخواهم دید ؟ نه هر گز فکر نمیکردم دیگر نخواهمت دید همیشه امید باز گشتت را داشتم . اما انشب غوغایی بود و افسانه خواند از مهستی
"دل که عزیز ونگاه داشتنی است جهان و هر چه در او هست واگذاشتنی است "
آن که دلم را
برده خدایا
زندگیم را
کرده تبه
کو؟
همنفسم کو؟
آن که نگاهش
روز من از غم
کرده سیه کو؟
بی خبر ماندی ز حالم زآن چه آمد بر سر من
عشق تو آخر به توفان می دهد خاکستر من
شعله عشق تو از بس در دلم بالا گرفته
سینه مالامال آتش غم وجودم را گرفته
هر زمان آید به یادم دیده مست تو
گریم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخت سحر نو دمیده من
فروغ رخت نور دیده من
برخیز و بیا ای امید دلم شام من سپری کن
تویی که به دل نقش غم زده ای
چو غنچه گره بر دلم زده ای
بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن
هر کجا گذری زیر پا نظری کن
دیدی چه سان گذشت بر من امشب من - دیدی این می و موسیقی چه غوغایی بر وجودم افکنده . چشمانم از سوزش اشک باز نمیشود . امشب زمان کلحسین نویسی نبود اما اهنگی که شنیدم به قهقرایم برد
چرا دل از سوختن باز نمیانی . چرا ارام نمیگیری تو یکدم
اه چه دل است این
اگر کسی پرسد حال دل خواهد گفت خوبم "اما تو باور مکن"نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنمگزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:15 1391/04/24
31
مادری خواست در جای جای کلحسین از دردش بنویسم وچنین شد
مهربون دوستم چه سخت بود خواسته ات . انچه برایم گفتی از ملاقاتی بعد از 45 سال . گفتی چنان این غم را بنویس که چون شعری یروده شود . بیش از سه هفته است منتظری بنویسم از ان ملاقات ، هر گاه شروع میکردم برای مادرانی چون تو میگریستم و رشته کار انجوری که دلخواهت بود رقم نمیخورد.
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
امید دارم چشمان مهربونت نم نزنه . خودت خواستی بنویسم پس بخوان :
مهربون کلحسینم، دیگران فکر میکنند دیوانه شده ام که ساعتها با تو درد دل میکنم
با مرده ای که حتی قادر نیست چون گذشته با استین پیراهنش اشکم را بسترد. فقط تویی که برازم واقف، به درد پنهانم اشنایی . نامرد همه چیزم تو بودی – حتی باان پاهای به غل و زنجیر بسته فقط عشقم تو بودی . عشقی پاک شاید عشق همدردی . شاید دلت بدرد میامد از ان همه دردی که در سینه ذخیره داشتم. و در چندین دهه تنها تو از رازم از رمزم اگه بودی. انچنان به تنهایی بر گور سردت چنگ میزنم و ضجه میکشم که دیگران فکر میکنند تازه بگور سپرده شده ای . ای مزارت گلباران و با اشک دیدگانم ابیاری
کلحسین بزیارتت امدم سه هفته پیش ، ازت خواستم صبرم دهی تا ارام باشم در موقع دیدار و تو سه هفته است منتظری برایت بگویم چه شد. اون هفته قرار بر شرایتون بود. خودی اراستم. مرتب پوشیدم لری بگویم فرانسوی وار رفتم .از شوقم از تشویشم . از نگرانی ،داغ در سینه ام بیداد میکرد . دو پیک برندی زدم (تو یادم دادی که این دو پیک ترانکلایزر غم است قبل از شروع تشویش بخور) نیمساعت زود تر از انها رسیدم. مبلی راحت در جای دنجی، قهوه ای سفارش داده به انتظار نشستم .
کلحسین سالیان زمانی که بکار خانه و یا کار گلمشغول بودم و غم بر جانم چنگ میزد ، ناخود اگاه زمزمه ای بر لبانم جاری میشد . فکر کنم از مشیری است
تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.......
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه در این خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
جز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
یادم بمادرم میافتاد هر گاه به خیاطی مشغول میشد با صدایی بلند میخواند
شد خزان گلشن اشنایی – از صدای خوشی هم بر خوردار بود .
هر زمان اگر بارفقا بزمی داشتیم ،حسن با صدای خوش و تعلیم یافته خود را میکشاند بدستگاه همایون و خزان عشق را میخواند . یادته یکبار هم تو خواندی و من گریستم . امشب شبهای پاریس را تدارک دیده ام تا بروم بسرای تو.
یعنی من و می و موسیقی – این نی کسایی چه بر بندبند وجودم میاورد. می و نی سازگاری فراوانی دارند.
و اما دیدار – دیدارشان با من
کلحسین، انها وارد شدند به انی مرادیدند اما بطرفم نیامدند ،وانمود کردند مرا ندیده اند .من بطرفشان دویدم ، نمیدانم با کدام قدرت ان گامهای درحال شوریدگی بر داشته میشد .تو که میدانی قدم عبید ،بسوی معبود پرواز است . سلام کردم – حسین من سلام کردم .حسین مادری خرد شده پیش قدم سلام شد ، عزیز عاشق را چه باک از جور معشوق . اغوشم را برویشان گشودم . دستانم خالی گشوده ماندند . ( مهربون مبادا گریه کنی – زمانه است و زخمهایش – زمانه است و خصمانه رفتارش چه میتوانم کرد) صورتم را پیش بردم ببوسمشان . بوسه ای سرد ، سرد تر از خاک گور.
دیدارمان کوهی بود بر شانه های نحیفم
تنم میلرزید بناگاه این شعر فروغ تجلی گر مغز استخوانم شد – میدانی خونم در رگهایشان جریان دارد.
دیدمت وای چه دیداری تلخ
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سر پرده خاک
نشستیم و سفارش کیک و قهوه سیاه و تلخ (یادته من قهوه ام باید قهوه بالکان باشد یعنی قهوه اب نداشته باشد و بجایش در شیر داغ داغمه بسته و دو قاشق شکرداشته باشد ) اما انهاشیک" بلک کافی با لایت کروسان"همرنگشان شدم که در برابرشان دهاتی جلوه نکنم. از خانم دکتر پرسیدم از کارت در لس انجلس راضی هستی؟ که گفت : بله رییس بخش فلان در فلان بیمارستانم و چنینم و چنانم. صد البته خوشحال شدم در وضعیتی مافوق و فردی موفق است اما چهره نشان از بیخوابی شب قبل و احیانا گریه صبحگاهی بود که خود ارایی هم نتوانسته بود بر چهره اش سر پوش گذارد . بلافاصله شروع کرد : من چند سوال از شما دارم؟ محکم گفتم اجازه بده چند کلمه ای حال و احوال میترا را بپرسم . حالش را جویا شدم و راضی از زندگی، با مهندسصبوری پیمان زندگی بسته دو فرزند دارد که پسرش پزشکی میخواند و دخترش کمی عقب ماندگی ذهنی دار د . تلولو اشک را در چشمانم دید و بروی خود نیاورد . عکس انها را نشانم داد . پسرش رشید و برازنده مینمود و دخترش درست شبیه من .
از او پرسیدم شبیه به کی است، گفت تنها چیزی که شما را در نظر من و ازیتا و پدرم میاورد او است . گاهی که در بغل پدرم است اشک را در چشمان پدر میبینم. فکر کردم، اری اما چه دیر. پر دیر . عکس دخترم را دیدند و زیباییش را ستودند . گفتم رحم من زیبا میپروراند . دکتر شروع به بازجویی کرد – سین جیم هایش از زمانی که گرفتار ساواکیهای زمان شاه شده بودم محکم تر و کوبنده تر بود . با تشر گفتم مگرواحد بازجویی هم در پزشکی دارید.؟ من مادری هستم که برای دیدارتان که ارزویم بوده امده ام . مهربانتر باشید . میترا با زبان بیزبانی باو میفهماند که تند میرود . اما او عصبانی ومن گریان – دست خودم نبود . دخترم سفارش کرده بود "مامی در برابرشان گریه نکنی – خودتو نشکنی –بچه ها از مادرهای ضعیف خوششان نمیاید"
موقعی که چون باران بهاری میگریستم حرفش در گوشم زنگ میزد . اما کلحسین باید میدیدی مرا – زبون و خوار و اشگ ریزان –نه غروری از ان زن محکم بر جا مانده بود نه قدرت مقاومتی . چون پتک بر سرم میکوبید چرا ما را رها کردی ؟ مگر نمیگویند که مادر قادر است با خاک بچه اش را بزرگ کند؟ تو که میدانستی شوهرت بوسوسه افتاده . وقتی مردی وسوسه شد بچه نمیخواهد . اگر عمه ما، ما را زیر بال و پرش نمیگرفت سرنوشت ما چه میشد با ان زن قسی القلب بعنوان زن پدر . او چنان کرد که بین ما و خواهر و برادران دیگرمان مهری ایجاد نشد.
حسین دیگه نمیتونم امشب . طاقتی نمانده. چشمی نمانده تا سطور و حروف را بیند.
با خود زمزمه میکردم
شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیالتو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
در اینحالات بودم که ایمیلی از دوستم اذر رسید
این یادداشت را كه خانم گوگوش امسال به مناسبت روز مادر منتشر كرده در صفحه فیسبوكش خواندم و حیفم آمد برای شما نفرستم.
گهوارهای که همیشه در خاطرم هست
کلاس شش ابتدایی بودم … روزی آقای دکتر جلالی رییس مدرسه پیشرو مرا به دفترشان خواندند، عموما وقتی کسی را به دفتر میخواندند خبر خوب و یا پیامد خوشیدر پی نداشت.ناگفته نماند که دکترجلالی محبت خاصی نسبت به من داشتند چرا که کم و بیش در جریان زندگی من بودند و قصهٔ زندگی من از چشم ایشان مخفی و به دور نبود.
در آن روزها که من به نوعی هم شاغل و نان آور خانه بودم و هم درس میخواندم چندان در کلاس درس حضور ذهن نداشتم، و یا معمولاً زنگ اول را خواب آلود میگذراندم یا دیر به مدرسه میرسیدم . از این رو معلمین و مسئولین مدرسه تخفیف ویژهای برایم قائل میشدند، و آن روز هم برایم مسلّم بود که باز هم بنا به دلأیلی که گفته شد تذکری از مدیر خواهم شنید. با دلهره و ترسی خاص محیط مدرسه قدم به دفتر گذاشتم ولی ایشان با رویی گشاده و لبخند و چشمانی مهربان،که هیچوقت فراموشم نمیشود ، مرا پذیرفتند و گفتند : آتشین برو بیرون دم در ، یکنفر منتظرته.
آنجا زنی با قدی متوسط و موهایی کوتاه و کمی روشن در انتظارم بود. من در همان نگاه اول او را شناختم … چشمانش نگاه مرا با خود داشت - غمگین با هزاران پرسش.
مادری که سال ها ندیده بودمش ولی خیالش هر روز و هر شب بامن بود در رویاهایم... و صدائی در من میگفت که خود اوست آنکس که اینجا ایستاده.
وصف آن دقایق برایم مقدور نیست یعنی کلامی پیدا نمی کنم که گویای آن اتفاق و آن لحظات باشد. هیچ نمیگفتیم …. فقط اشک بود و بوسه و نگاه و درد دوری که از چشمان ما می بارید. و میدیدم گریه مردی شریف و انسانی را که در پس غصه های من در جستجوی مادرم بود که او هم نشانی از من نداشت. آقای جلالی که خود دکتر روانشناس و مرد دانا و اهل ادبی بود از طریق دوستانش در صدد یافتن مادرم بر آمده بود، و اینچنین این اتفاق برایم آغاز دورانی شد که از آن پس محرمانه و دور از چشم خانه من مادرم را در مدرسه و دفتر ایشان مرتب میدیدم، و حالا مدرسه که برایم راه فراری بود از خانه، مبدل به فضا و مکانی شد که بوی مادر را هم با خود داشت.
و من که به خود هیچوقت بچگی ندیده بودم در آن اوقات سر به دامان مادری میگذاشتم که میخواستم کودکی در کنارش آغاز کنم . در دستان او ، در نگاهش ، در بوی پیراهنش… امنیتی نهفته بود پاک و حقیقی… و آن دفتر مدرسه برایم گهوارهای شد که همیشه در خاطرم هست و روز مادر حسرتی شد به دل ، و من همچنان در پی آن آغوش بی دغدغهای که تا به امروز آواز من است.
روز مادر پیشاپیش بر همه مادران جهان فرخنده باد.
گوگوش
بی اراده میگریستم و برایش نوشتم
سلام اذر جان
مصمم بودم ایمیلی برات فوروارد کنم که جک بود.
نامه هایت از هر گونه که باشد مهر و بوی خاصی دارد و همیشه سر فرصت میخوانم نه مرور با چشم . این بار با خواندن این ایمیل اشکم جلوی دیدم را برای نوشتن میگیرد. بسیار زیبا بود . با چنین مسئله ای روبرو شدم . مادرمادر است ولو بر دخمه ای پنهانش کنی وفرزند خواهان مادر
اما متاسفانه زور گویی پدر و داشتن حق حضانت و اینکه شاید مادر مستاصل لقمه نانی و ناتوان از نگهداری فرزند. بد تر از همه انکه گوش وذهن فرزند از بیمهری، بیوفایی مادر و خود خواهی مادر پر کنی . و این مداومت داشته باشد. ان مرد روشن بین و حساس مدیر مدرسه گوگوش مسئله را بطور غریبی حل کرد . ان بچه بخصوص اگر دختر باشد بهر مقامی برسد ، خواه دکتری نام اور - مهندسی نو اور و یا هنرپیشه ای صاحب نام . غده ای در وجودش ایجاد میشود که تبدیل به عقده حقارت خواهد شد و هر گزاز ان رهایی نمییابد.
گوگوش این سعادت را داشت که دقایقی را در اغوش مادر بماند .همین که جرات نداشت با بچه های دیگر از مادر بگوید در خانه از مادرش حرف بزند و یا حتی دزدکی با عکس مادر به حرف بنشیند خود حکایتی است که کتابها میتوان نوشت
به داریوش سلام برسان بچه ها را همگی میبوسم
ایران نمیایی - امروز به دیدار ملی میروم او فردا شب بر میگردد و دوباره جمع شما جمع
ایا هر گز یادی ازم میکنید؟
فدات
و در انتها نالان و اشک ریزان با می و نی با خود زمزمه میکردم
fآهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما كه حرمت عشقو شكستین
كمر به كشتن عاطفه بستین
شما كه روی دل قیمت گذاشتین
كه حرمت دل رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شكایته یه روح بی قراره
روحه كه خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حكایت خودم نیست
برای من كه از شما سوختم و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارمنقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .userInfoSize{ width:px; height:px;} مهستی آشنا - 16:07 1391/04/24
30
نقل قول از : شرق
ابهام معنا 2
دلتنگی های آدم را فقط خودش میفهمد. شنیدن
سلام عزیز
خوندم "سرشار "از بغضی شدم و منم اشکم پر مشکم فکر اینکه تازه دوستم اثار پیری را کمی مرمت کرده. و اثر ان سوزش را حس میکنم . مثل داغی که بر حیوانی میزنند . گاهی پوسته نازکی که جدا میشود باز هم سوزش دارد. بعضی از لغات را طبق فرهنگ بی فرهنگی خودم خوندم. چون جدی بودن از تو عزیز برام ثقیل بود. برای اینکه داغت را تازه کنم کلحسین را میگذارم
دلم برای می و نی - نه شراب و رباب تنگ شده
باقی بقایت
نقل قولارسال پاسخحذف پاسخدنبال نمی کنم گزارش .pagerNB span{ float:right; width:18px; height:15px; background:url(http://static.cloob.com/public/images/pager/pagernb2.gif); display:block; } .pagerNB .next{ background-position: 0px -18px; } .pagerNB .nextOff{ background-position: 0px -52px; } .pagerNB .back{ background-position: 0px -1px; } .pagerNB .backOff{ background-position: 0px -35px; } .pagerNB .descr{ background:transparent; width:140px; text-align:center; } .pagerNB .wrapper{ margin:0px auto; width:176px; } نمایش پاسخ های 31 تا 45
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 18:51 توسط مهستی
|