1391/08/20

ابادان ، شهرم ، زادگاهم - بدور از تو دور هم بودیم


ابادان شهرم که خاطرات خوش و سر مستی جوانیم در ان مدفون است ، یادمه - خوب یادمه هر روز بعد از مثلا اتمام کار های درسی رکاب زنان اول به میدان الفی که قرار گاه مشتی دختر و پسر بود میرفتیم در میلک بار ان روشنفکرانه !!! قهوه میخوردیم یا شیر کاکائو و حرفهای صد تا یه غاز و شعری از فروغ و نیما و اخوان و شاملو ، و شعر کوچه مشیری را همه با هم میخواندیم و وارد استور میشدیم - ساندویچ ژامبون لذیذی خریده و با دو چرخه ها یا پشت نخلستان و یا جاده فلزی بوت کلاب اواز خوانان ساندویچ را سق میزدیم و به تماشای این غروبی که میبینید.

میدان الفی

وای که دیروز چه زیبا روزی را در جوار همشهریانم یعنی ابادانیها گذراندم

ابادانیها هر ساله گرد همیایی دارند . زنانه مردانه . قشر فرهنگیان بودند که برای دیدار شاگردانشان امده بودند بودند . هم چنین کارمندان شرکت نفت که یا باز نشسته بودند و فرزندان انها که متولد ابادان بودند. –

در این گرد همیایی از تمام نقاط میایند و بخصوص انها که در خارج از کشورند. از ماه اردیبهشت شروع میکنند به اطلاعیه رسانی و غالبا در تابستان که انور ابیها هم بتوانند در جمع باشند. چه گذشت و چه گونه گذشت .

حدود 10 نفر مسئول اطلاع رسانی و هر کس اعلام امادگی میکرد نامش نوشته میشد. بمدت سه ماه خبری از تک و توک خارجیها و خارج از تهران بود. تا دو ماه پیش 80 نفر اعلام کردند که میایند .کمی صبر کردند تعداد به 180 نفر رسید . انها هم سالن رستوران ا اس پ را گرفته بودند با سفارش 180 غذا . من ساعت 11:30 رفتم ته صف بودم که نامم را چک کنند و تگی با نامم بر سینه ام.

هرگر نمیتوانید تصور کنید که 380 نفر امده بودند در صورتیکه غذا و دسر و سرویس برای 180 نفر تهیه شده بود و هیچکس اعتراضی نمیکرد . تنها منظوربا هم بودن بود . همه مدعوین سنی ازشان گذشته از محترمین چه فرهنگی چه شرکت نفتی . همه اقایان با کت و شلوار و کراوات و خانمها چون ستارگان هالیوود. پیر یا جوان البته پیرترین اقای نراقی رییس دبیرستان رازی ابادان و جوانترین 53 ساله. سفارش غذا برای 180 نفر بود نه میتوانستند ان 200 نفر را چشم بپوشند نه غدای کافی. انها امده بودند اشنا یا غریب از یک شهر بودند . شهری که عروس خاور میانه بود. مدیر رستوران با احترام زیاد برای انها تشریح کرد که غذا فقط برای 180 نفر تدارک دیده شده . میز و صندلی برای 180 نفر متاسفیم . مشتی مرد و زن پیر گفتند ما لخت میشیم تو خیابان و شروع میکنیم سینی زنی مردم برامون نذری میارن میگفت اقا مگه میشه پاسدار ها میایند و شما را میبرند. گفتند به داخلی ها میگیم انها هم میایند با هم میریم اوین چند ساعتی با هم هستیم لااقل . بازم اقای نراقی مدیریت فرمودند به مدیر رستوران که اجازه بدهید اینها بیایند ما همه ایستاده دیدار میکینیم .( در میان فرهنگیان ابادان سه نفر کار برد واقعی مدیدیت داشتند اقای دکتر رییس و مدیر دبیرستان رازی – خانم فردوس مدیر دبیرستان دخترانه سپهر و خانم مهدوی مدیر مدرسه پسرانه و دخترانه شرکت نفت. ) مدیر گفت غذا کافی نیست امادگی ندارم . یکی گفت اقا تو اشپزخانه شماموش و سوسک زیاده انها را هم رحم نکنید این ابادانیها یکساعت دور هم باشند دیگه نه حالیشونه چی میخورند نه چی میگویند . یکی گفت غذای مونده رستورانهای دیگر را بیاورند ما که خالیمون نمیشه . مدیر رستوران امد حرفی بزند یکی از پیر مردها گفت درازش کنید – ممدو چاقوته بده – ممدو گفت سید چاقومو ایرج از جییم زد. خلاصه همه اومدند تو . مقداری از میز و صندلیها را گذاشتند بیرون گفتند ما ابادان عادت داریم سو-اره ( یعنی بصورت ایستاده ) غذا بخوریم.

چی برا تون بگم – هر سه صندلی را4 نفر مینشتند – جا کم اومد . گفتند رو پای هم بنشینید . بخدا راست میگم – یه خانمی داشت پیانو میزد اقای دکتر 96 ساله ای رفت در گوشش گفت اگه نزاری من رو صنذلیت بشینم همین جا الان غش میکنم. خانم بلند شد کمی ایستاده زد اما دید نمیشه از در پشتی فرار کرد. دکتر نراقی را گفتند که بره نطق کنه نمیتونست از جاش جنب بخوره . مردم مثل جنازه رو دست بلندش کردند و لا الله الا الالله گویان بردندش دم بلند گو . اما جا نبود واسته . شروع کرد . که شما ابادانیها مخصوصا اونا که رازی درس خوندند ما را پیر کردید و ادم نشدید. همتون مهندسین – دکترین – تخصیل کرده اید هنوز قد یه غاز عقل ندارید. دیدم همتون جیب بغلتون چی توش بود . حیف اون همه زحمت که به پاتون کشیدم. به مدیر برگزار کننده گفت دفعه دیگه اگه زنده بودم خودم مرتب میکنم . اونم گفت اقا ما اونا که شما یادمون دادین کردیم که اینجوری شد. حالا میخوان اهنگ ابادانی بزارند برقصند اهنگ میزنه حتی جای اینکه در جا دستها بالا بره نبود. فقط وقتی علیرضا عزیزی که او هم پیر و هم بیمار بود و از قهرمانان فوتبال ابادان و با دهداری (همه دهداری را یاد کردند و دستمالی بر چشم) کسی روی میز بغلش کرد و او گفت هر چه میتونید و بهر سختی دور هم جمع شوید جوانی در بینتان نمیبینم. که همه کف زدند و گریه کردند. حالا میخواهند ویدئو نشان دهند اون جلوییها میگفتند اوووووووووووووووووووو سینما تاج اون یکی میگفت ببین دوب پیدا است – تصویر بیمارستان اشک به چشمانم اورد و خیلی های دیگر که اولین علایم زندگی را از انجا شروع کردیم. دانشکده نفت هوررررررررررررررررررررررررررا . الفی و نخلستان و استور( صدا ها در امد بابا گشنمونه این موشها سرخ نشد.

غذا اوردند همه هجوم به میز ها دو نفر دونفر رو پای هم – دستت با بشقاب دراز ،اقا تو رو خدا برای من یه خورده برنج بریز . سر کفگیر چند تا دونه برنج میریخت اقا بی زحمت یه تکیه کباب واقعا یه تکه کوچولو به هر کس میرسید . من از بس خندیدم شا...........دم . به یه اقایی گفتم این خانم خیلی چاقند جاتونو با من عوض کنید . عوض کرد تا نشست گفت خانم اینجا اب ریختین من رو پا زنش نشستم گفت نه اکله کرده شاشیده بودس منم خیس شدم. از اون سر یکی داد زد دسر اورده اند پالایشگاه ابادان هر کی میخواد عکس بگیره بیاد. اونا که رو پای یکی دیگه نشسته بودن از رو پای دیگران خود را به کیک رساند سر یه سوت کیک باون بزرگی چند طبقه تموم شد. بستنی و پالوده اوردند، یه خانم مثل ماه ،اول بود تا اومد ور داره یکی از دستش قاپید سرشو کرد پایین بریزه تو ظرفش که سرشو کردن تو ظرف بستنی – خالا اقایون میگفتند ما که به بستنی نمیرسیم بزار صورتتو لیس بزنیم. قدح پالوده با ظرفش گم شد. یه خانم دیگه چنگ زد تو کاسه بستنی و خودشو کشید اونور در ره تا نگاه کرد دستش خالی بود

بعمرم نه اینقدر لش پیر دیده بودم – نه اینکه گرسنه و خیس عرق و شاش برم خونه اما اینقدر خندان. برای کسی تاکسی امده بود . گفت هر کی میخواد بگیره بره من پشیمون شدم. مدیر رستوران میگفت شما گفتید تا 4 حالا 5:30 برید ما باید تمیز کنیم برای شام – رزروی زیاد داریم . میگفتند همین جور که بما ناهار دادین باونا شام میدین .

بسی زیبا ایامی بود –ایا سال دیگر در ایران هستم – نه ایا سال دیگر زنده ام اینهمه لش را در یک نقطه ببینم.

یاد ایام جــوانی جـگرم خـون میکرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد